Forwarded from گنجینه
هارون به جماعتي از اهل علم دستور داده بود كه در اول شب به سخن گفتن و مصاحبت با مأمون بنشينند تا ادب و علم در نهاد او جايگير شود. يك شب حسن بن زياد در نزد مأمون بود و با او سخن ميگفت. مأمون را چرت گرفت و حسن او را گفت: "اي امير خوابيدي؟"
مأمون بيدار شد و گفت:" به خدا تو بازاري هستي! اي غلام! دست او را بگير و بيرونش كن و اجازه نده تا ديگر به نزد ما آيد."
پس چون اين خبر به هارون رسيد رأي مأمون را بپسنديد. و از ادب همنشيني با شاهان و امرا آن است كه چون شاه يا رئيس خوابيد، همنشينانش بدون حركت و سرو صدا از نزد او خارج شوند ...
المختار من نوادرالأخبار/ص۲۲
#نوادر
مأمون بيدار شد و گفت:" به خدا تو بازاري هستي! اي غلام! دست او را بگير و بيرونش كن و اجازه نده تا ديگر به نزد ما آيد."
پس چون اين خبر به هارون رسيد رأي مأمون را بپسنديد. و از ادب همنشيني با شاهان و امرا آن است كه چون شاه يا رئيس خوابيد، همنشينانش بدون حركت و سرو صدا از نزد او خارج شوند ...
المختار من نوادرالأخبار/ص۲۲
#نوادر
Forwarded from گنجینه
يزيدبن ابي مسلم صاحب شرطه ي حجاج بعد از مرگ حجاج بر سليمان بن عبدالملك وارد شد. سليمان به او گفت: خداوند زشت بدارد مردي را كه رشتهي كار خود را به تو سپرد و تو را براي امانت خويش اولي دانست.
گفت: يا اميرالمؤمنين! مرا درحالي مي بيني كه حكومت به دست توست و او از من دور شده است و اگر مرا آنگاه مي ديدي كه او با من بود، آنچه را در من كوچك مي شماري در نظرت بزرگ مي آمد و هرآنچه را در من هست عظيم و باهيبت مييافتي. گفت: حجاج را خواهي ديد كه در جهنم مستقر شده است. گفت: يا أميرالمؤمنين چنين نگو كه حجاج منابر را براي شما آماده ساخت و گردنكشان را در پاي شما خوار گردانيد و روز قيامت در سمت راست پدرت و سمت چپ برادرت ظاهر خواهد شد و هرگونه كه آن دو باشند او نیز خواهد بود!!
#نوادر
گفت: يا اميرالمؤمنين! مرا درحالي مي بيني كه حكومت به دست توست و او از من دور شده است و اگر مرا آنگاه مي ديدي كه او با من بود، آنچه را در من كوچك مي شماري در نظرت بزرگ مي آمد و هرآنچه را در من هست عظيم و باهيبت مييافتي. گفت: حجاج را خواهي ديد كه در جهنم مستقر شده است. گفت: يا أميرالمؤمنين چنين نگو كه حجاج منابر را براي شما آماده ساخت و گردنكشان را در پاي شما خوار گردانيد و روز قيامت در سمت راست پدرت و سمت چپ برادرت ظاهر خواهد شد و هرگونه كه آن دو باشند او نیز خواهد بود!!
#نوادر
Forwarded from گنجینه
میرزاآقاخان نوری و ادعای شوراندن سپاهیان هند علیه انگلیس
یکی از خودپسندیها و خودنماییهای میرزاآقاخان این بوده که میخواسته است شورش سپاهیان هند را به ریش بگیرد.
مولف ناسخالتواریخ مینویسد:" لارد کولی ایلچی کبیر دولت انگلیس با فرخخان امینالملک به زبان گله آغاز شکایت کرد و مذکور داشت که از صدراعظم ایران، نگارشی چند به هندوستان رفته و سبب شورش هند گشته؛ امینالملک بیآنکه صدر و ذیل این امر را غور کند، جواب گفت که: هرگز این حادثه حدیث نگشته و صدراعظم ایران به اهالی هندوستان خطی ننوشته. و چون مجلس به پای رفت، صورت حال را نگار کرده به دست مسرعی سبکسیر انفاد دارالخلافه داشت. چون صدراعظم این خبر بدانست انکار فرخخان را عظیم ناخوش داشت و بیتوانی بدو خطی نگاشت که: چرا در هر قدمی لغزشی کنی و در هر سخنی اغلوطه افکنی که پس از آن به زحمت تمام جراحات آن را التیام باید داد. آخر تو به سفارت سفر کردی، سخن تو را در پیش دولتین وقعی باید و صدق تو را در مملکتین حجتی واجب باشد. چرا سخن را به کذب کنی که هفتهای دیگر از پرده بیرون افتد و حال آنکه هنگام تحریر این رساله و تهییج این مفاسد تو را آگهی دادم هیچ نگویی که عنقریب مکاتیب مرا به دست کرده در برابر چشم تو خواهند گذاشت؛ آنوقت چه خواهی گفت و از برای سفارت چه مکانت خواهی داشت؟"
و حال آنکه به موجب رمزهایی که میرزاتقیخان امیرکبیر با راجههای هند داشته و اکنون در کتابخانهی سلطنتی موجود است، خود او برای تهیهی شورش هندوستان کاغذپرانی میکرده است و میرزاآقاخان چون به همهچیز میرزاتقیخان دست تطاول دراز کرده، میخواسته است این کار امیرکبیر را هم به خود نسبت بدهد.
**
سیاستگران دورهی قاجار، خان ملک ساسانی، انتشارات بابک، بیتا، صص ۲۲ و ۲۳
#تاریخ
یکی از خودپسندیها و خودنماییهای میرزاآقاخان این بوده که میخواسته است شورش سپاهیان هند را به ریش بگیرد.
مولف ناسخالتواریخ مینویسد:" لارد کولی ایلچی کبیر دولت انگلیس با فرخخان امینالملک به زبان گله آغاز شکایت کرد و مذکور داشت که از صدراعظم ایران، نگارشی چند به هندوستان رفته و سبب شورش هند گشته؛ امینالملک بیآنکه صدر و ذیل این امر را غور کند، جواب گفت که: هرگز این حادثه حدیث نگشته و صدراعظم ایران به اهالی هندوستان خطی ننوشته. و چون مجلس به پای رفت، صورت حال را نگار کرده به دست مسرعی سبکسیر انفاد دارالخلافه داشت. چون صدراعظم این خبر بدانست انکار فرخخان را عظیم ناخوش داشت و بیتوانی بدو خطی نگاشت که: چرا در هر قدمی لغزشی کنی و در هر سخنی اغلوطه افکنی که پس از آن به زحمت تمام جراحات آن را التیام باید داد. آخر تو به سفارت سفر کردی، سخن تو را در پیش دولتین وقعی باید و صدق تو را در مملکتین حجتی واجب باشد. چرا سخن را به کذب کنی که هفتهای دیگر از پرده بیرون افتد و حال آنکه هنگام تحریر این رساله و تهییج این مفاسد تو را آگهی دادم هیچ نگویی که عنقریب مکاتیب مرا به دست کرده در برابر چشم تو خواهند گذاشت؛ آنوقت چه خواهی گفت و از برای سفارت چه مکانت خواهی داشت؟"
و حال آنکه به موجب رمزهایی که میرزاتقیخان امیرکبیر با راجههای هند داشته و اکنون در کتابخانهی سلطنتی موجود است، خود او برای تهیهی شورش هندوستان کاغذپرانی میکرده است و میرزاآقاخان چون به همهچیز میرزاتقیخان دست تطاول دراز کرده، میخواسته است این کار امیرکبیر را هم به خود نسبت بدهد.
**
سیاستگران دورهی قاجار، خان ملک ساسانی، انتشارات بابک، بیتا، صص ۲۲ و ۲۳
#تاریخ
Forwarded from گنجینه
مردي با ديگري شرط بست كه زماني كه معاويه در سجده است، دست بر كفل او بگذارد و بگويد: سبحان الله يا أميرالمؤمنين! باسن تو چقدر به باسن مادرت هند شبيه است!
اين كار را كرد و معاويه چون از نماز بپرداخت به او گفت: اي برادرزاده! ابوسفيان بيشتر از تو بدان مايل بود، پس آنچه را با تو شرط كرده اند بگير. مرد مال را گرفت. سپس شرط بست كه زماني كه زياد خطبه ميخواند برخيزد و بدو بگويد: اي امير پدر تو كيست؟ پس چنين كرد و زياد بدو گفت: اين به تو خواهد گفت و به رئيس شرطه اشاره كرد. پس او را برد و گردنش را زد. زماني كه خبر به معاويه رسيد گفت: كسي جز من او را نكشت، اگر بار اول او را ادب كرده بودم ديگر چنين نميكرد.
عقدالفريد ج ۱/ ص ۵۲
#نوادر
اين كار را كرد و معاويه چون از نماز بپرداخت به او گفت: اي برادرزاده! ابوسفيان بيشتر از تو بدان مايل بود، پس آنچه را با تو شرط كرده اند بگير. مرد مال را گرفت. سپس شرط بست كه زماني كه زياد خطبه ميخواند برخيزد و بدو بگويد: اي امير پدر تو كيست؟ پس چنين كرد و زياد بدو گفت: اين به تو خواهد گفت و به رئيس شرطه اشاره كرد. پس او را برد و گردنش را زد. زماني كه خبر به معاويه رسيد گفت: كسي جز من او را نكشت، اگر بار اول او را ادب كرده بودم ديگر چنين نميكرد.
عقدالفريد ج ۱/ ص ۵۲
#نوادر
Forwarded from گنجینه
برف
هرگز كسي نداد بدين سان نشان برف
گويي كه لقمهاي است زمين در دهان برف
مانند پنبهدانه كه در پنبه تعبيه است
اجرام كوههاست نهان در ميان برف
ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار
از چه؟ ز بیم تاختن ناگهان برف
گشتند ناامید همه جانور ز جان
با جان کوهسار چو پیوست جان برف
چاه مقنع است همه چاه خانه ها
انباشته به گوهر سيماب سان برف
آتش به دست و پای فرو مرد و برحق است
مرغ شرر چگونه پرد زآشیان برف؟
از روی خاک، سر به میان سما کشید
آن خنگ بادپای گسسته عنان برف
از تیغ مهر و ناوک انجم خلاص یافت
این ابلق زمانه ز برگستوان برف
دربند کرد روی زمین را چو زال زر
بهمن به دست لشگر گیتی ستان برف
بي نيزه هاي آتش و بي تيغ آفتاب
نتوان به تيرماه كشيدن كمان برف
سیلاب ظلم او در و دیوار میکَنَد
خود رسم عدل نیست مگر در جهان برف
در خانه ها ز بس که فرود آمده ست برف
نآمد به حلق خانه فرو هیچ نان برف
از نان و جامه خلق غنی گشتی ار بُدی
از آرد یا ز پنبه تن ناتوان برف
از بس كه سر به خانهي هركس فرو كند
سرد و گران و بي مزه شد ميهمان برف
گرچه سپيد كرد همه خان و مان ما
يا رب سياه باد همه خان و مان برف
وقتي چنين، نشاط كسي را مسلم است
كه اسباب عيش دارد اندر زمان برف
هم نان و گوشت دارد هم هيمه هم شراب
هم مطربي كه برزندش داستان برف
معشوقهاي مركب از اضداد مختلف
باطن به سان آتش و ظاهر به سان برف
گلگونهاي بود به سپيد آب بر زده
هر جرعه اي كه ريزد در جرعه دان برف
تا رنگ روي خويش نمايد بر اين قياس
بعضي از آن باده و بعضي از آن برف
آن را که پوشش و می و خرگاه و آتش است
وقت صبوح مژده دهد بر نشان برف
نه همچو من كه هر نفسش باد زمهرير
پيغام هاي سرد دهد از زبان برف
دست تهی به زیر زنخدان کند ستون
واندر هوا همی شمرد پود و تان برف
خانه تهی ز چیز و ملا از خورندگان
آبی به ریق می خورد از ناودان برف
دلتنگ و بی نوا چو بطان بر کنار آب
خلقی نشسته ایم کران تا کران برف
گر قُوَّتم بدي ز پي قرص آفتاب
بر بام چرخ رفتمي از نردبان برف....
كمال الدين اسماعيل(فوت ۶۳۵) مشهور به خلاق المعاني از قصيده پردازان معروف قرن هفتم
#قصیده
هرگز كسي نداد بدين سان نشان برف
گويي كه لقمهاي است زمين در دهان برف
مانند پنبهدانه كه در پنبه تعبيه است
اجرام كوههاست نهان در ميان برف
ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار
از چه؟ ز بیم تاختن ناگهان برف
گشتند ناامید همه جانور ز جان
با جان کوهسار چو پیوست جان برف
چاه مقنع است همه چاه خانه ها
انباشته به گوهر سيماب سان برف
آتش به دست و پای فرو مرد و برحق است
مرغ شرر چگونه پرد زآشیان برف؟
از روی خاک، سر به میان سما کشید
آن خنگ بادپای گسسته عنان برف
از تیغ مهر و ناوک انجم خلاص یافت
این ابلق زمانه ز برگستوان برف
دربند کرد روی زمین را چو زال زر
بهمن به دست لشگر گیتی ستان برف
بي نيزه هاي آتش و بي تيغ آفتاب
نتوان به تيرماه كشيدن كمان برف
سیلاب ظلم او در و دیوار میکَنَد
خود رسم عدل نیست مگر در جهان برف
در خانه ها ز بس که فرود آمده ست برف
نآمد به حلق خانه فرو هیچ نان برف
از نان و جامه خلق غنی گشتی ار بُدی
از آرد یا ز پنبه تن ناتوان برف
از بس كه سر به خانهي هركس فرو كند
سرد و گران و بي مزه شد ميهمان برف
گرچه سپيد كرد همه خان و مان ما
يا رب سياه باد همه خان و مان برف
وقتي چنين، نشاط كسي را مسلم است
كه اسباب عيش دارد اندر زمان برف
هم نان و گوشت دارد هم هيمه هم شراب
هم مطربي كه برزندش داستان برف
معشوقهاي مركب از اضداد مختلف
باطن به سان آتش و ظاهر به سان برف
گلگونهاي بود به سپيد آب بر زده
هر جرعه اي كه ريزد در جرعه دان برف
تا رنگ روي خويش نمايد بر اين قياس
بعضي از آن باده و بعضي از آن برف
آن را که پوشش و می و خرگاه و آتش است
وقت صبوح مژده دهد بر نشان برف
نه همچو من كه هر نفسش باد زمهرير
پيغام هاي سرد دهد از زبان برف
دست تهی به زیر زنخدان کند ستون
واندر هوا همی شمرد پود و تان برف
خانه تهی ز چیز و ملا از خورندگان
آبی به ریق می خورد از ناودان برف
دلتنگ و بی نوا چو بطان بر کنار آب
خلقی نشسته ایم کران تا کران برف
گر قُوَّتم بدي ز پي قرص آفتاب
بر بام چرخ رفتمي از نردبان برف....
كمال الدين اسماعيل(فوت ۶۳۵) مشهور به خلاق المعاني از قصيده پردازان معروف قرن هفتم
#قصیده
Forwarded from گنجینه
سید رضی و عزت نفس او
ابو حامد احمد بن محمد اسفرايني ، فقيه شافعي، ميگفته است: روزي پيش فخر الملك ابوغالب محمد بنخلف وزير بهاءالدوله و پسرش سلطانالدولة بودم. سيد رضي پيش او آمد. فخر الملك او را سخت گرامي داشت و تعظيم كرد؛ از جاي خود برخاست و نامهها و رقعهها كه در دست داشت كنار نهاد و روي به سيد رضي آورد و گوش به سخنان او ميداد و با او سخن ميگفت تا برخاست و رفت. پس از او سيد مرتضي، كه خدايش رحمت كناد، پيش او آمد. فخر الملك او را آنچنان تعظيم و اكرام نكرد و خود را سرگرم به خواندن رقعهها كرد و به امضا كردن بعضي از نامهها پرداخت. سيد مرتضي اندكي نشست و انجام كاري را از وزير خواست كه انجام داد و رفت.
احمد بن محمد اسفرايني ميگويد: من روي به وزير كردم و گفتم: خداوند كارهاي وزير را قرين صلاح بداراد. اين مرتضي فقيه و متكلم و صاحب فنون مختلف و از برادرش شايسته تر و افضل است و حال آنكه ابوالحسن رضي شاعر است. گفت: چون مردم بروند و مجلس خلوت شود پاسخ ترا در اين باره خواهم داد. با آنكه من تصميم داشتم بروم، ولي چون اين موضوع پيش آمد لازم شد همچنان بمانم. چون مردم يكي يكي رفتند و كسي جز بردگان ويژه و پرده داران باقي نماند، وزير دستور آوردن غذا داد. چون غذا خورديم و او پس از غذا دستهايش را شست و بيشتر غلامانش رفتند و كسي جز من پيش او نماند، خادمی را پیش خواند و او را گفت: آن دو نامه را که به تو دادم و گفتم در فلان صندوقچه بگذار بياور. خادم آن دو نامه را آورد. وزير به من گفت: اين نامهی سيد رضي است. به من خبر رسيده بود كه براي او پسري متولد شده است. هزار دينار برايش فرستادم و نوشتم اين براي قابله است و عادت بر اين جاري است كه دوستان در اينگونه موارد براي دوستان خود و كساني كه دوست ميدارند هديهاي بفرستند. او آن را بر گرداند و اين نامه را براي من نوشت؛ آنرا بخوان. من نامه را خواندم و ديدم ضمن پوزشخواهي از رد كردن آن نوشته است: "ما خانداني هستيم كه قابله بيگانه نداريم پير زنان ما عهده دار اين كارند و از آن طبقه نيستند كه براي اين كار خود از ما مزد بگيرند و پاداش هم نمي پذيرند." وزير گفت: اينچنين است كه ديدي. اما سيد مرتضي، ما تصميم گرفتيم براي حفر و لايروبي نهر عيسي بر املاكي كه در ناحيهی بادوريا قرار دارد مالياتي ببنديم. به يكي از املاك سيد مرتضي در ناحيه داهريه بيست درهم تعلق گرفته و ارزش آن ملك هم بيش از يك دينار نيست . چند روز پيش اين نامه را در اين مورد نوشته است؛ بخوان. من آن نامه را خواندم. بيش از صد سطر بود و متضمن خضوع و خشوع و خوشآمد گويي و استدعا و خواهش براي اينكه ماليات چند درهم از املاك او برداشته شود و شرح آن نامه سخن را به درازا ميكشاند.
فخر الملك به من گفت: حال كداميك را شايسته تر و سزاوارتر براي تعظيم و تكريم ميبيني ، اين عالم فقيه متكلم يگانه روزگار را كه چنين نفسي دارد، يا آن يكي را كه مشهور نيست مگر به شاعري و نفس او چنان نفسي است؟ گفتم: خداوند سرور ما را موفق بداراد و همواره موفق است. به خدا سوگند سرور ما كار را چنان كه بايد و در محل خود انجام داده است . برخاستم و رفتم.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغهی ابن ابیالحدید، ترجمه و تحشیه: محمود مهدوی دامغانی، نشر نی، ۱۳۶۷ ، جلد اول، بخش دوم از مقدمهی ابن ابیالحدید(گفتاری دربارهی نسب سید رضی)
#نوادر
#تاریخ
ابو حامد احمد بن محمد اسفرايني ، فقيه شافعي، ميگفته است: روزي پيش فخر الملك ابوغالب محمد بنخلف وزير بهاءالدوله و پسرش سلطانالدولة بودم. سيد رضي پيش او آمد. فخر الملك او را سخت گرامي داشت و تعظيم كرد؛ از جاي خود برخاست و نامهها و رقعهها كه در دست داشت كنار نهاد و روي به سيد رضي آورد و گوش به سخنان او ميداد و با او سخن ميگفت تا برخاست و رفت. پس از او سيد مرتضي، كه خدايش رحمت كناد، پيش او آمد. فخر الملك او را آنچنان تعظيم و اكرام نكرد و خود را سرگرم به خواندن رقعهها كرد و به امضا كردن بعضي از نامهها پرداخت. سيد مرتضي اندكي نشست و انجام كاري را از وزير خواست كه انجام داد و رفت.
احمد بن محمد اسفرايني ميگويد: من روي به وزير كردم و گفتم: خداوند كارهاي وزير را قرين صلاح بداراد. اين مرتضي فقيه و متكلم و صاحب فنون مختلف و از برادرش شايسته تر و افضل است و حال آنكه ابوالحسن رضي شاعر است. گفت: چون مردم بروند و مجلس خلوت شود پاسخ ترا در اين باره خواهم داد. با آنكه من تصميم داشتم بروم، ولي چون اين موضوع پيش آمد لازم شد همچنان بمانم. چون مردم يكي يكي رفتند و كسي جز بردگان ويژه و پرده داران باقي نماند، وزير دستور آوردن غذا داد. چون غذا خورديم و او پس از غذا دستهايش را شست و بيشتر غلامانش رفتند و كسي جز من پيش او نماند، خادمی را پیش خواند و او را گفت: آن دو نامه را که به تو دادم و گفتم در فلان صندوقچه بگذار بياور. خادم آن دو نامه را آورد. وزير به من گفت: اين نامهی سيد رضي است. به من خبر رسيده بود كه براي او پسري متولد شده است. هزار دينار برايش فرستادم و نوشتم اين براي قابله است و عادت بر اين جاري است كه دوستان در اينگونه موارد براي دوستان خود و كساني كه دوست ميدارند هديهاي بفرستند. او آن را بر گرداند و اين نامه را براي من نوشت؛ آنرا بخوان. من نامه را خواندم و ديدم ضمن پوزشخواهي از رد كردن آن نوشته است: "ما خانداني هستيم كه قابله بيگانه نداريم پير زنان ما عهده دار اين كارند و از آن طبقه نيستند كه براي اين كار خود از ما مزد بگيرند و پاداش هم نمي پذيرند." وزير گفت: اينچنين است كه ديدي. اما سيد مرتضي، ما تصميم گرفتيم براي حفر و لايروبي نهر عيسي بر املاكي كه در ناحيهی بادوريا قرار دارد مالياتي ببنديم. به يكي از املاك سيد مرتضي در ناحيه داهريه بيست درهم تعلق گرفته و ارزش آن ملك هم بيش از يك دينار نيست . چند روز پيش اين نامه را در اين مورد نوشته است؛ بخوان. من آن نامه را خواندم. بيش از صد سطر بود و متضمن خضوع و خشوع و خوشآمد گويي و استدعا و خواهش براي اينكه ماليات چند درهم از املاك او برداشته شود و شرح آن نامه سخن را به درازا ميكشاند.
فخر الملك به من گفت: حال كداميك را شايسته تر و سزاوارتر براي تعظيم و تكريم ميبيني ، اين عالم فقيه متكلم يگانه روزگار را كه چنين نفسي دارد، يا آن يكي را كه مشهور نيست مگر به شاعري و نفس او چنان نفسي است؟ گفتم: خداوند سرور ما را موفق بداراد و همواره موفق است. به خدا سوگند سرور ما كار را چنان كه بايد و در محل خود انجام داده است . برخاستم و رفتم.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغهی ابن ابیالحدید، ترجمه و تحشیه: محمود مهدوی دامغانی، نشر نی، ۱۳۶۷ ، جلد اول، بخش دوم از مقدمهی ابن ابیالحدید(گفتاری دربارهی نسب سید رضی)
#نوادر
#تاریخ
Forwarded from گنجینه
أُزري بِنَفسِهِ مَن استعشر الطَمَع، و رَضِي بِالذُّلِّ مَن كَشَفَ عن ضُرِّه و هانَت عَلَيهِ نَفسُهُ مَن أمر عليها لسانه.
هر كس طمع را شعار خود سازد، خود را كوچك ساخته است و آن كس كه درماندگي خويش را آشكار سازد، به زبوني راضي شده است و آن كس كه زبان خود را بر خود فرمانروا ساخت، ارزش خود را كاسته است. (حکمت شمارهی ۲ از شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید)
در شرح اين سخن احاديثي آمده است كه براي نمونه به ترجمه برخي از آنها قناعت ميشود. در حديث مرفوع آمده است كه 《سنگ صاف لغزندهاي كه گام دانشمندان هم بر آن پايدار نيست آز است.》، و گفته شده است: بيشترين كشته شدن خردها زير سايه هاي طمع است . از پيامبر صلي الله عليه و آله درباره توانگري پرسيدند ، فرمود: نااميدي از آنچه در دست مردم است ، و هر يك از شما آهنگ طمع دنيا مي دارد ، آهسته حركت كند.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۲۸
#حکمت
هر كس طمع را شعار خود سازد، خود را كوچك ساخته است و آن كس كه درماندگي خويش را آشكار سازد، به زبوني راضي شده است و آن كس كه زبان خود را بر خود فرمانروا ساخت، ارزش خود را كاسته است. (حکمت شمارهی ۲ از شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید)
در شرح اين سخن احاديثي آمده است كه براي نمونه به ترجمه برخي از آنها قناعت ميشود. در حديث مرفوع آمده است كه 《سنگ صاف لغزندهاي كه گام دانشمندان هم بر آن پايدار نيست آز است.》، و گفته شده است: بيشترين كشته شدن خردها زير سايه هاي طمع است . از پيامبر صلي الله عليه و آله درباره توانگري پرسيدند ، فرمود: نااميدي از آنچه در دست مردم است ، و هر يك از شما آهنگ طمع دنيا مي دارد ، آهسته حركت كند.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۲۸
#حکمت
Forwarded from گنجینه
پول شادی خیالی انسان است. چنان که هرکس قادر نیست در واقعیت از آن لذت برد، تمام روح خود را تسلیمش میسازد.
(شوپنهاور)
#حکمت
#گزین_گویه
(شوپنهاور)
#حکمت
#گزین_گویه
Forwarded from گنجینه
آدمی نباید نظر هیچ کس را رد کند، بلکه باید بداند که اگر بخواهد همه ی مهملاتی را که دیگران به آن معتقدند، از ذهنشان بیرون کند عمر نوح نیز کافی نخواهد بود.
(شوپنهاور)
#گزین_گویه
#حکمت
(شوپنهاور)
#گزین_گویه
#حکمت
Forwarded from گنجینه
اذا اقبلت الدنيا علي قوم اعارتهم محاسن غيرهم ، و اذا ادبرت عنهم سلبتهم محاسن انفسهم (حکمت شماره ۹ از شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید)
چون دنيا به گروهي روي آورد كارهاي پسنديده و نيكوييهاي ديگران را هم به آنان عاريه ميدهد ، و چون از ايشان روي برگرداند، نيكوييهاي خودشان را هم از ايشان ميربايد.
ابن ابيالحديد ضمن شرح اين سخن چنين آورده است:
به روزگاري كه رشيد نسبت به جعفر بن يحيي برمكي خوش نظر بود، سوگند به خدا ميخورد كه جعفر از قس بن ساعده سخنورتر و از عامر بن طفيل دليرتر و از عبدالحميد بن يحيي خوش قلم تر و از عمر بن خطاب سياستمدارتر و از مصعب بن زبير زيباتر است ـــ و حال آنكه جعفر به هيچ روي زيبا نبود و صورتي به راستي كشيده و بدتركيب داشت ـــ . رشيد همچنان ميگفت: جعفر براي او خيرخواهتر از حجاج براي عبدالملك است و از عبدالله بن جعفر بخشندهتر و از يوسف عليه السلام پاكدامنتر است.
چون نظرش دربارهی جعفر دگرگون شد، صفات پسنديدهی واقعي او را هم که هيچكس در آن شك نداشت نظير زيركي و بخشندگي منكر شد، و حال آنكه پيش از آن هيچ كس را ياراي آن نبود كه سخن جعفر را رد كند و خلاف انديشهی او چيزي بگويد. گفته ميشود: نخستين موردي كه موجب دگرگوني نظير رشيد به جعفر شد، اين بود كه جعفر به فضل بن ربيع چيزي گفت و فضل آن را پاسخ داد و رد كرد و پيش از آن هرگز در حضور جعفر دهان نمي گشود و چيزي نميگفت. سليمانبنابيجعفر اين كار را بر فضل خرده گرفت.
رشيد از خرده گرفتن سليمان خشمگين شد و گفت: تو را چه كار به دخالت ميان برادرم و دوستم؟ و با اين كار رضايت خود را از اعتراض فضل اظهار داشت.
سپس جعفر سخني به فضل گفت. فضل گفت: اي اميرالمؤمنين گواه باش.
جعفر گفت: اي نادان خدا دهانت را بشكند اگر اميرالمؤ منين گواه باشد، چه كسي بايد حاكم باشد و حكم كند. رشيد خنديد و به فضل گفت: با جعفر ستيز مكن كه نميتواني با او درافتي.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۳
#حکمت
#تاریخ
چون دنيا به گروهي روي آورد كارهاي پسنديده و نيكوييهاي ديگران را هم به آنان عاريه ميدهد ، و چون از ايشان روي برگرداند، نيكوييهاي خودشان را هم از ايشان ميربايد.
ابن ابيالحديد ضمن شرح اين سخن چنين آورده است:
به روزگاري كه رشيد نسبت به جعفر بن يحيي برمكي خوش نظر بود، سوگند به خدا ميخورد كه جعفر از قس بن ساعده سخنورتر و از عامر بن طفيل دليرتر و از عبدالحميد بن يحيي خوش قلم تر و از عمر بن خطاب سياستمدارتر و از مصعب بن زبير زيباتر است ـــ و حال آنكه جعفر به هيچ روي زيبا نبود و صورتي به راستي كشيده و بدتركيب داشت ـــ . رشيد همچنان ميگفت: جعفر براي او خيرخواهتر از حجاج براي عبدالملك است و از عبدالله بن جعفر بخشندهتر و از يوسف عليه السلام پاكدامنتر است.
چون نظرش دربارهی جعفر دگرگون شد، صفات پسنديدهی واقعي او را هم که هيچكس در آن شك نداشت نظير زيركي و بخشندگي منكر شد، و حال آنكه پيش از آن هيچ كس را ياراي آن نبود كه سخن جعفر را رد كند و خلاف انديشهی او چيزي بگويد. گفته ميشود: نخستين موردي كه موجب دگرگوني نظير رشيد به جعفر شد، اين بود كه جعفر به فضل بن ربيع چيزي گفت و فضل آن را پاسخ داد و رد كرد و پيش از آن هرگز در حضور جعفر دهان نمي گشود و چيزي نميگفت. سليمانبنابيجعفر اين كار را بر فضل خرده گرفت.
رشيد از خرده گرفتن سليمان خشمگين شد و گفت: تو را چه كار به دخالت ميان برادرم و دوستم؟ و با اين كار رضايت خود را از اعتراض فضل اظهار داشت.
سپس جعفر سخني به فضل گفت. فضل گفت: اي اميرالمؤمنين گواه باش.
جعفر گفت: اي نادان خدا دهانت را بشكند اگر اميرالمؤ منين گواه باشد، چه كسي بايد حاكم باشد و حكم كند. رشيد خنديد و به فضل گفت: با جعفر ستيز مكن كه نميتواني با او درافتي.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۳
#حکمت
#تاریخ
Forwarded from گنجینه
عبدالملك مروان، اديبي فاضل بود و جز با اديبان همنشيني نميكرد. هيثم بن عدي، از مسعر بن كدام، از سعيد بن خالد جدلي نقل ميكند كه ميگفته است: عبدالملك پس از كشته شدن مصعب به كوفه آمد و مردم را به حضور فرا خواند و مقرري آنان را مقرر ميداشت. ما هم به حضورش رفتيم، پرسيد: از كدام قبيلهايد؟
گفتيم: از جديله.
گفت: يعني جديله عدوان؟
گفتيم: آري.
اين ابيات را خواند:
چه كسي از سوي قبيلهی عدوان كه سخت دلير و همچون مار زمين اند، پوزشخواه من است، همان گروهي كه بر يكديگر ستم روا داشتند و رعايت حال يكديگر را نكردند...
آنگاه به مردي از ما كه تنومند و زيبارو بود و او را بر خود مقدم داشته بوديم، رو كرد و گفت: اين شعر را كه خواندم كدام يك از شما سروده است؟
گفت: نميدانم.
من گفتم: ميدانم، اين شعر را ذوالاصبع سروده است.
عبدالملك مرا رها كرد و دوباره روي به همان مرد كرد و پرسيد: مي داني نام ذوالاصبع چه بوده است؟
گفت: نمیدانم.
من گفتم: مي دانم ، نام او حرثان بوده است.
عبدالملک همچنان مرا رها کرد و از همان مرد پرسید: چرا معروف به ذوالاصبع شده است؟
گفت: نمیدانم.
من گفتم: میدانم، انگشت او را مار گزيد و از آن سبب به ذوالاصبع معروف شد. عبدالملك همچنان مرا رها كرد و از او پرسيد: ذوالاصبع از كدام خاندان شما بوده است؟
گفت: نميدانم.
گفتم: ميدانم، از خاندان بنيتاج است كه شاعر دربارهی ايشان چنين سروده است: بني تاج را فراياد مياور و چشم از پي كسي كه نابود است، مدار.
عبدالملك به آن مرد تنومند روي كرد و پرسيد: مقرري تو چند است؟
گفت: هفتصد درهم.
روی به من کرد و پرسید: مقرری تو چند است؟
گفتم : چهارصد درهم .
عبدالملك گفت : اي اباالزعيزعة (دبير و گنجور او بوده است) سيصد درهم از مقرري اين مرد تنومند بكاه و بر مقرري اين مرد بيفزاي. سخت شاد شدم كه مقرري من هفتصد درهم شد و مقرري او به چهارصد درهم كاسته شد.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۱
#نوادر
#تاریخ
گفتيم: از جديله.
گفت: يعني جديله عدوان؟
گفتيم: آري.
اين ابيات را خواند:
چه كسي از سوي قبيلهی عدوان كه سخت دلير و همچون مار زمين اند، پوزشخواه من است، همان گروهي كه بر يكديگر ستم روا داشتند و رعايت حال يكديگر را نكردند...
آنگاه به مردي از ما كه تنومند و زيبارو بود و او را بر خود مقدم داشته بوديم، رو كرد و گفت: اين شعر را كه خواندم كدام يك از شما سروده است؟
گفت: نميدانم.
من گفتم: ميدانم، اين شعر را ذوالاصبع سروده است.
عبدالملك مرا رها كرد و دوباره روي به همان مرد كرد و پرسيد: مي داني نام ذوالاصبع چه بوده است؟
گفت: نمیدانم.
من گفتم: مي دانم ، نام او حرثان بوده است.
عبدالملک همچنان مرا رها کرد و از همان مرد پرسید: چرا معروف به ذوالاصبع شده است؟
گفت: نمیدانم.
من گفتم: میدانم، انگشت او را مار گزيد و از آن سبب به ذوالاصبع معروف شد. عبدالملك همچنان مرا رها كرد و از او پرسيد: ذوالاصبع از كدام خاندان شما بوده است؟
گفت: نميدانم.
گفتم: ميدانم، از خاندان بنيتاج است كه شاعر دربارهی ايشان چنين سروده است: بني تاج را فراياد مياور و چشم از پي كسي كه نابود است، مدار.
عبدالملك به آن مرد تنومند روي كرد و پرسيد: مقرري تو چند است؟
گفت: هفتصد درهم.
روی به من کرد و پرسید: مقرری تو چند است؟
گفتم : چهارصد درهم .
عبدالملك گفت : اي اباالزعيزعة (دبير و گنجور او بوده است) سيصد درهم از مقرري اين مرد تنومند بكاه و بر مقرري اين مرد بيفزاي. سخت شاد شدم كه مقرري من هفتصد درهم شد و مقرري او به چهارصد درهم كاسته شد.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۱
#نوادر
#تاریخ
Forwarded from گنجینه
با رشته هاي سفيدي كه برشقيقه هاي مضطربمان تار مي تند
تمامي اين شكنجه ي تاريك را رنگ مي زنيم
چه دير گذشت
مثل خوابي كه ازپلكهاي يك صبح پاييزمي پرد
مثل برفي كه در يك روز بلند قطبي زير سايه ي آفتاب آب مي شود
چه دير گذشت !
چه قدر دير !
كابوس از كجا شروع شد ؟
هنوز در خيال ساق هايي هستم
كه از ميان ساق هاي چكمه پوش اتاق تمشيت گذشت
و هارموني عجيب رژه ي چندش آور روسپي ها را آشفت
هنوز در خيال آن ساق ها هستم
كابوس از كجا شروع شد ؟
تمام طول روز
به اين فكر مي كردم
تمام طول روز
با رشته هاي سفيدي كه برگيجگاهم رنگ مي دواند
به اين فكر مي كردم
تمام طول روز
با هم مرور مي كرديم
تمامي هذيان يك شب صرعي را
مثل نگاه كردن به يك فيلم عميق و مبهم سوررئال كه يك كارگردان كودن ساخته باشدش
كابوس از كجا شروع شد ؟
كجاي اين شكنجه از هوش مي رويم ؟
هنوز به اين فكر مي كنم
هنوز با شقيقه هاي مضطربم به اين فكر مي كنم
چه دير گذشت !
چه قدر دير !
(ع.ک.ق)
بهار 86
#شعر_نو
تمامي اين شكنجه ي تاريك را رنگ مي زنيم
چه دير گذشت
مثل خوابي كه ازپلكهاي يك صبح پاييزمي پرد
مثل برفي كه در يك روز بلند قطبي زير سايه ي آفتاب آب مي شود
چه دير گذشت !
چه قدر دير !
كابوس از كجا شروع شد ؟
هنوز در خيال ساق هايي هستم
كه از ميان ساق هاي چكمه پوش اتاق تمشيت گذشت
و هارموني عجيب رژه ي چندش آور روسپي ها را آشفت
هنوز در خيال آن ساق ها هستم
كابوس از كجا شروع شد ؟
تمام طول روز
به اين فكر مي كردم
تمام طول روز
با رشته هاي سفيدي كه برگيجگاهم رنگ مي دواند
به اين فكر مي كردم
تمام طول روز
با هم مرور مي كرديم
تمامي هذيان يك شب صرعي را
مثل نگاه كردن به يك فيلم عميق و مبهم سوررئال كه يك كارگردان كودن ساخته باشدش
كابوس از كجا شروع شد ؟
كجاي اين شكنجه از هوش مي رويم ؟
هنوز به اين فكر مي كنم
هنوز با شقيقه هاي مضطربم به اين فكر مي كنم
چه دير گذشت !
چه قدر دير !
(ع.ک.ق)
بهار 86
#شعر_نو