گنجینه
هرچه قوس کمان سختتر بود، برد تیر آن بیشتر میشد و زه کردن و تیراندازی با آن دشوارتر میشد و زور بیشتری میخواست.
که اینت کمانی چو باید به راه
گذشتگان یکی از نشانههای پهلوانی و قدرت بدنی هر کس را سختی کمان او میدانستند. گاه کمان را چنان استوار و سخت میساختند که همهکس نمیتوانست آن را خم کند و زه را به گوشههای کمان درگیر کند. سعدی در باب هفتم گلستان، در وصف جوان زورآزمای خامی که از بلخ بامیان با او همسفر شده بود میگوید:
«جوانی... سلحشورِ بیشزور که به ده مردِ توانا کمانِ او زه کردندی و زورآورانِ رویِ زمین پشت او بر زمین نیاوردندی...»
فردوسی، ضمن شرح داستان سیاوش، ماجرایی را روایت میکند:
بعد از پناهنده شدن سیاوش به توران، روزی ضمن تفریح و شکار، افراسیاب که تعریف کمان سیاوش را شنیده، میل میکند که آن را ببیند. کمان را به برادر خود گرسیوز میدهد تا آن را زه کند. گرسیوز هرچه میکوشد، نمیتواند کمان را زه کند و آخر خود افراسیاب این کار را میکند. همین یکی از مایههای حسادت و کینهی گرسیوز به سیاوش میشود:
چنین گفت پس شاه توران سپاه
که گفتهست با من یکی نیکخواه
که او را ز گیتی کسی نیست جفت
به تیر و کمان چون گشاید دو سُفت [= کتف]
سیاوش چو گفتار مهتر شنید
ز قُربان (۱) کمان کیی برکشید
سپهبد کمان خواست تا بنگرد
یکی برگراید که فرمان برد
کمان را نگه کرد و خیره بماند
بسی آفرین کیانی بخواند
به گرسیوز تیغزن داد مه
که: «خانه بمال (۲) و در آور به زه.»
بکوشید تا بر زه آرد کمان
نیامد برو خیره، شد بدگمان
ازو شاه بستد به زانو نشست
بمالید خانه کمان را به دست
به زه کرد و خندان چنین گفت شاه
که اینت کمانی چو باید به راه
مرا نیز گاه جوانی کمان
چنین بود و اکنون دگر شد زمان
به توران و ایران کس این را به چنگ
نیارد گرفتن به هنگام جنگ
بر و یال و کتف سیاوش جزین
نخواهد کمان نیز بر دشت کین
«شاهنامه، داستان سیاوش»
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ــ قُربان: تسمهای است که برای حمایل کردن به ترکش میبستند و کمان را نیز با آن نگاه میداشتند. استاد معین این کلمه را ترکی دانسته است.
۲ ــ خانه، دو بازوی کمان را گویند. گویا قبل از زه کردن، کمان را خم و راست میکردند و به اصطلاح میمالیدند تا اتصالات آن نرم شود و حین زه کردن یا کشیدن نشکند.
https://t.me/jongeadab
گذشتگان یکی از نشانههای پهلوانی و قدرت بدنی هر کس را سختی کمان او میدانستند. گاه کمان را چنان استوار و سخت میساختند که همهکس نمیتوانست آن را خم کند و زه را به گوشههای کمان درگیر کند. سعدی در باب هفتم گلستان، در وصف جوان زورآزمای خامی که از بلخ بامیان با او همسفر شده بود میگوید:
«جوانی... سلحشورِ بیشزور که به ده مردِ توانا کمانِ او زه کردندی و زورآورانِ رویِ زمین پشت او بر زمین نیاوردندی...»
فردوسی، ضمن شرح داستان سیاوش، ماجرایی را روایت میکند:
بعد از پناهنده شدن سیاوش به توران، روزی ضمن تفریح و شکار، افراسیاب که تعریف کمان سیاوش را شنیده، میل میکند که آن را ببیند. کمان را به برادر خود گرسیوز میدهد تا آن را زه کند. گرسیوز هرچه میکوشد، نمیتواند کمان را زه کند و آخر خود افراسیاب این کار را میکند. همین یکی از مایههای حسادت و کینهی گرسیوز به سیاوش میشود:
چنین گفت پس شاه توران سپاه
که گفتهست با من یکی نیکخواه
که او را ز گیتی کسی نیست جفت
به تیر و کمان چون گشاید دو سُفت [= کتف]
سیاوش چو گفتار مهتر شنید
ز قُربان (۱) کمان کیی برکشید
سپهبد کمان خواست تا بنگرد
یکی برگراید که فرمان برد
کمان را نگه کرد و خیره بماند
بسی آفرین کیانی بخواند
به گرسیوز تیغزن داد مه
که: «خانه بمال (۲) و در آور به زه.»
بکوشید تا بر زه آرد کمان
نیامد برو خیره، شد بدگمان
ازو شاه بستد به زانو نشست
بمالید خانه کمان را به دست
به زه کرد و خندان چنین گفت شاه
که اینت کمانی چو باید به راه
مرا نیز گاه جوانی کمان
چنین بود و اکنون دگر شد زمان
به توران و ایران کس این را به چنگ
نیارد گرفتن به هنگام جنگ
بر و یال و کتف سیاوش جزین
نخواهد کمان نیز بر دشت کین
«شاهنامه، داستان سیاوش»
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ ــ قُربان: تسمهای است که برای حمایل کردن به ترکش میبستند و کمان را نیز با آن نگاه میداشتند. استاد معین این کلمه را ترکی دانسته است.
۲ ــ خانه، دو بازوی کمان را گویند. گویا قبل از زه کردن، کمان را خم و راست میکردند و به اصطلاح میمالیدند تا اتصالات آن نرم شود و حین زه کردن یا کشیدن نشکند.
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
❤3👍1
گنجینه
شیخالاسلام عبدالله انصاری قدسالله روحه با این خواجه تعصب کردی و بارها قصد او کرد و کتب او بسوخت.
استمرار فرهنگی چگونه دوام تواند یافت؟
بنده گاهی فکر میکنم واقعاً چه شانسی آوردیم که بسیاری از ذخائر فرهنگی ما مثل نقاشیها و کتابها و آثار دیگر، به صورتهای مختلف، طی قرنها به موزههای خارج انتقال یافت. اگر قرار باشد که هر بیست سی سالی یک بار وضع سیاسی طوری شود که کتابهای فرقهای را زیر نعش آویختهی صاحبان آنها بسوزانیم (= سلطان محمود در ری) یا این که جمعی از جایی بیایند و بریزند و قفسههای کتابخانهها را آخور اسبان کنند (= غزها) و یا... «کتب مُحَرَّمَة الانتفاع» را بشوییم (عبدالله بن طاهر و امیرمحمد مظفر و شاهشجاع...) و هر روز کتابی را از کتابخانهای بیرون بکشیم، استمرار فرهنگی چگونه دوام تواند یافت؟... بگذریم از اینکه به روایت معروف: «هر دولت و جمعیتی که کتاب را بسوزاند، به زودی صاحب کتاب را هم خواهدسوخت.»
نون جو و دوغ گو، باستانی پاریزی، پاورقی صفحه ۹۵
https://t.me/jongeadab
بنده گاهی فکر میکنم واقعاً چه شانسی آوردیم که بسیاری از ذخائر فرهنگی ما مثل نقاشیها و کتابها و آثار دیگر، به صورتهای مختلف، طی قرنها به موزههای خارج انتقال یافت. اگر قرار باشد که هر بیست سی سالی یک بار وضع سیاسی طوری شود که کتابهای فرقهای را زیر نعش آویختهی صاحبان آنها بسوزانیم (= سلطان محمود در ری) یا این که جمعی از جایی بیایند و بریزند و قفسههای کتابخانهها را آخور اسبان کنند (= غزها) و یا... «کتب مُحَرَّمَة الانتفاع» را بشوییم (عبدالله بن طاهر و امیرمحمد مظفر و شاهشجاع...) و هر روز کتابی را از کتابخانهای بیرون بکشیم، استمرار فرهنگی چگونه دوام تواند یافت؟... بگذریم از اینکه به روایت معروف: «هر دولت و جمعیتی که کتاب را بسوزاند، به زودی صاحب کتاب را هم خواهدسوخت.»
نون جو و دوغ گو، باستانی پاریزی، پاورقی صفحه ۹۵
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍5❤1
گنجینه
عصا از راستی هردمٖ به گوش پیر میگوید
دگر در خواب خواهی دید ایام جوانی را
(واعظ قزوینی)
دگر در خواب خواهی دید ایام جوانی را
(واعظ قزوینی)
نماید خاک را هر دم به انگشت عصا، پیری
که امروز است یا فردا که خواهد بود جا اینجا
«واعظ قزوینی»
https://t.me/jongeadab
که امروز است یا فردا که خواهد بود جا اینجا
«واعظ قزوینی»
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
❤4👍2
گنجینه
شاه لیره را به شکل هلال زد نصفش را گلوله برد، نصف افتاد زمین.
دو تیر روی آب و در هوا میاندازد و دو غاز میزند
چون سخن از سفر عتبات به میان آمد بد نیست داستان کوتاهی از آن یاد شود. آن زمان در صحاری بین کربلا و نجف دریاچهای بزرگتر از دریای قدیم قم وجود داشت که در آن کشتیهای بادی تفرجی و ماهیگیری کار میکرد. روزی که [ناصرالدین]شاه برای تفریح سوار کشتی شده بود، چند غاز روی آب میبیند و تفنگ دولول گلولهزنی را گرفته دو تیر روی آب و در هوا میاندازد و دو غاز میزند. این هنر مورد تحسین و تمجید سران عثمانی و پاشاهایی که حضور داشتند واقع میشود و هر يك برای تقدیم نازشست که در آن وقت تقریباً جزو رسوم بود بر یکدیگر سبقت میگیرند. قسمت اعظم نازشستها به مجدالدوله که خود درخور نازشست بوده مرحمت میشود. پس از چندسال عثمانیها دریاچهی مزبور را خشکانیده بجای آن زراعت کردند.
رجال عصر ناصری، دوستعلیخان معیرالممالک، نشر تاریخ ایران، چاپ اول، ۱۳۶۱، صفحه ۹۶
https://t.me/jongeadab
چون سخن از سفر عتبات به میان آمد بد نیست داستان کوتاهی از آن یاد شود. آن زمان در صحاری بین کربلا و نجف دریاچهای بزرگتر از دریای قدیم قم وجود داشت که در آن کشتیهای بادی تفرجی و ماهیگیری کار میکرد. روزی که [ناصرالدین]شاه برای تفریح سوار کشتی شده بود، چند غاز روی آب میبیند و تفنگ دولول گلولهزنی را گرفته دو تیر روی آب و در هوا میاندازد و دو غاز میزند. این هنر مورد تحسین و تمجید سران عثمانی و پاشاهایی که حضور داشتند واقع میشود و هر يك برای تقدیم نازشست که در آن وقت تقریباً جزو رسوم بود بر یکدیگر سبقت میگیرند. قسمت اعظم نازشستها به مجدالدوله که خود درخور نازشست بوده مرحمت میشود. پس از چندسال عثمانیها دریاچهی مزبور را خشکانیده بجای آن زراعت کردند.
رجال عصر ناصری، دوستعلیخان معیرالممالک، نشر تاریخ ایران، چاپ اول، ۱۳۶۱، صفحه ۹۶
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍3
چیزی گرانتر از آن خواهم خواست....
حاکم کابل، این مرد دانشمند [= ذوبان یا ذوبال کابلی] را به صورت یک هدیه... به خدمت مأمون در خراسان فرستاد. و عجیبتر آن که مأمون از او پرسید: «این شیخ چه هدیه آورده؟»
شیخ گفت: «فقط علم خود را.»
مأمون با این دانشمند مشورتها داشت و خصوصاً فضلبنسهل از او بهره میگرفت.
یک وقت «مأمون با فضلبنسهل تدبیر کرد که به حرب [علیبنعیسی] که را بفرستد؟ و ذوبان منجم عجمی گفته که: کسی را باید فرستاد که یکچشم باشد، و نام او چهار حرف بُوَد و بدینگونه طاهربنالحسین بود.... که به اشارت ذوبان منجم فرستاده شد.» (زینالأخبار، تصحیح عبدالحی حبیبی، ص ۷۱ و ۱۳۳)
این کار انجام شده و.... مأمون این پیروزی را نتیجهی دانش و بینش ذوبان دانست. صدهزار درم بدو بخشید، ولی ذوبان نپذیرفت و گفت: «پادشاها... من انعام تو را از جهت خشم رد نکردهام، و هم از روی قدرناشناسی نیست، بلکه چیزی گرانتر از آن خواهم خواست.»
حالا خواهید گفت: آنچه او میخواست چه بود؟ این، کتاب «جاویدان خرد» بوده که در عراق بود و ذوبان آن را صله میخواست. وقتی مأمون به بغداد آمد، از زیر خرابههای مدائن، کتاب را پیدا کرد و به ذوبان داد و همان است که بعدها ابنمسکویه از آن استفاده کرد.
نون جو و دوغ گو، باستانی پاریزی، صفحه ۱۶۰
https://t.me/jongeadab
حاکم کابل، این مرد دانشمند [= ذوبان یا ذوبال کابلی] را به صورت یک هدیه... به خدمت مأمون در خراسان فرستاد. و عجیبتر آن که مأمون از او پرسید: «این شیخ چه هدیه آورده؟»
شیخ گفت: «فقط علم خود را.»
مأمون با این دانشمند مشورتها داشت و خصوصاً فضلبنسهل از او بهره میگرفت.
یک وقت «مأمون با فضلبنسهل تدبیر کرد که به حرب [علیبنعیسی] که را بفرستد؟ و ذوبان منجم عجمی گفته که: کسی را باید فرستاد که یکچشم باشد، و نام او چهار حرف بُوَد و بدینگونه طاهربنالحسین بود.... که به اشارت ذوبان منجم فرستاده شد.» (زینالأخبار، تصحیح عبدالحی حبیبی، ص ۷۱ و ۱۳۳)
این کار انجام شده و.... مأمون این پیروزی را نتیجهی دانش و بینش ذوبان دانست. صدهزار درم بدو بخشید، ولی ذوبان نپذیرفت و گفت: «پادشاها... من انعام تو را از جهت خشم رد نکردهام، و هم از روی قدرناشناسی نیست، بلکه چیزی گرانتر از آن خواهم خواست.»
حالا خواهید گفت: آنچه او میخواست چه بود؟ این، کتاب «جاویدان خرد» بوده که در عراق بود و ذوبان آن را صله میخواست. وقتی مأمون به بغداد آمد، از زیر خرابههای مدائن، کتاب را پیدا کرد و به ذوبان داد و همان است که بعدها ابنمسکویه از آن استفاده کرد.
نون جو و دوغ گو، باستانی پاریزی، صفحه ۱۶۰
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍5❤2👏1
گنجینه
مأمون از او پرسید: «این شیخ چه هدیه آورده؟»
شیخ گفت: «فقط علم خود را.»
شیخ گفت: «فقط علم خود را.»
عمرو بن العاص گفت:
أُطلبوا العِلمَ، فَإن استَغنَیتُم کانَ جَمالاً وَ إِن إِفتَقَرتُم کانَ مالاً.
علم بجویید، اگر غنی گردید علم زینت شماست و اگر فقیر شوید، علم برای شما ثروت است.
مجمعالنوادر، صدرجهان فیضالله بنبانی، تصحیح سلمان ساکت و صفورا مولائی، انتشارات ادبیات، چاپ اول، ۱۴۰۴، صفحه ۲۰۶
https://t.me/jongeadab
أُطلبوا العِلمَ، فَإن استَغنَیتُم کانَ جَمالاً وَ إِن إِفتَقَرتُم کانَ مالاً.
علم بجویید، اگر غنی گردید علم زینت شماست و اگر فقیر شوید، علم برای شما ثروت است.
مجمعالنوادر، صدرجهان فیضالله بنبانی، تصحیح سلمان ساکت و صفورا مولائی، انتشارات ادبیات، چاپ اول، ۱۴۰۴، صفحه ۲۰۶
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍4❤1
گنجینه
طرفه این که در بیتی از قصیدهای، به صراحت هم به کرویت زمین اشاره میکند
گفتهاند که دریا نیز به تبع زمین مدور است و بر این سخن دلایل بسیار آوردهاند
دربارهی شکل دریاها نیز خلاف است. بیشتر فلاسفهی قدیم هند و حکمای یونان بجز کسانی که به خلاف ایشان پیرو گفتار متشرعان هستند، گفتهاند که دریا نیز به تبع زمین مدور است و بر این سخن دلایل بسیار آوردهاند، از جمله این که اگر به دریا پیش روی، زمین با کوهها به تدریج از دیدهات نهان میشود تا به تمام نهان شود و از قلهی کوههای بلند چیزی نبینی و اگر رو به ساحل داشته باشی کوهها به تدریج عیان میشود و چون نزدیک ساحل شوی درختان و زمین نیز نمودار شود.
کوه دنباوند که مابین ری و طبرستان است از صد فرسخی دیده میشود که ارتفاع بسیار دارد و در فضا بالا رفته است، از فراز کوه بخار بلند است و برف روی برف مینشیند و هرگز از برف خالی نیست و از زیر آن رودی برون میشود با آب فراوان که زرد گوگردی و طلایی رنگ است. از دامن کوه تا بالا سه روز و سه شب راه است و هر که بر آن بالا رود و به قله رسد، آنجا را هزار ذراع در هزار ذراع مسطح بیند.....
در آنجا نزدیک به سی سوراخ هست که بخار گوگردی از آنجا خارج میشود و از همین سوراخها همراه بخار گوگرد صدایی عظیم چون رعد سخت شنیده میشود، این صدای لهیب آتش است و کسانی که خود را به خطر اندازند و بالاتر روند، از دهانهی این سوراخها گوگرد زرد طلایی همراه بیارند که در کار صنعت و کیمیا و امور دیگر به کار رود.....
از این کوه تا دریای طبرستان بیست فرسخ راه است و کشتیها چون به دل دریا روند، کوه دنباوند از نظرشان نهان شود و هیچکس آن را نبیند و چون به حدود صد فرسخی رسند و به کوههای طبرستان نزدیک شوند، کمی از بالای این کوه را ببینند و هرچه به ساحل نزدیکتر شوند، قسمت بیشتری از کوه نمایان شود و این دلیل آن سخن است که گفتهاند آب دریا کروی است و شکل مدور دارد...
مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۲ ، جلد اول، ص ۸۸
https://t.me/jongeadab
دربارهی شکل دریاها نیز خلاف است. بیشتر فلاسفهی قدیم هند و حکمای یونان بجز کسانی که به خلاف ایشان پیرو گفتار متشرعان هستند، گفتهاند که دریا نیز به تبع زمین مدور است و بر این سخن دلایل بسیار آوردهاند، از جمله این که اگر به دریا پیش روی، زمین با کوهها به تدریج از دیدهات نهان میشود تا به تمام نهان شود و از قلهی کوههای بلند چیزی نبینی و اگر رو به ساحل داشته باشی کوهها به تدریج عیان میشود و چون نزدیک ساحل شوی درختان و زمین نیز نمودار شود.
کوه دنباوند که مابین ری و طبرستان است از صد فرسخی دیده میشود که ارتفاع بسیار دارد و در فضا بالا رفته است، از فراز کوه بخار بلند است و برف روی برف مینشیند و هرگز از برف خالی نیست و از زیر آن رودی برون میشود با آب فراوان که زرد گوگردی و طلایی رنگ است. از دامن کوه تا بالا سه روز و سه شب راه است و هر که بر آن بالا رود و به قله رسد، آنجا را هزار ذراع در هزار ذراع مسطح بیند.....
در آنجا نزدیک به سی سوراخ هست که بخار گوگردی از آنجا خارج میشود و از همین سوراخها همراه بخار گوگرد صدایی عظیم چون رعد سخت شنیده میشود، این صدای لهیب آتش است و کسانی که خود را به خطر اندازند و بالاتر روند، از دهانهی این سوراخها گوگرد زرد طلایی همراه بیارند که در کار صنعت و کیمیا و امور دیگر به کار رود.....
از این کوه تا دریای طبرستان بیست فرسخ راه است و کشتیها چون به دل دریا روند، کوه دنباوند از نظرشان نهان شود و هیچکس آن را نبیند و چون به حدود صد فرسخی رسند و به کوههای طبرستان نزدیک شوند، کمی از بالای این کوه را ببینند و هرچه به ساحل نزدیکتر شوند، قسمت بیشتری از کوه نمایان شود و این دلیل آن سخن است که گفتهاند آب دریا کروی است و شکل مدور دارد...
مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۲ ، جلد اول، ص ۸۸
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍4❤1
گنجینه
مجدالدوله [پسردایی و داماد ناصرالدینشاه] بسیار ورزیده و بیباک بود. در کوهستانهای سخت آنجایی که اسب میراند، کمتر کسی میتوانست پیاده برود
مجدالدوله داوطلب میشود که این کار را بکند و شاه امر میکند که اسب و تفنگ به او بدهند
در نمایشگاه بین المللی آن سال [۱۳۰۷ قمری، همزمان با آخرین سفر ناصرالدینشاه به فرنگ]... مردی از اهل آمریکا بنام «بوفالو» که اسبهای وحشی را با کمند به آسانی میگرفته و رام میکرده و در سواری و تیراندازی و کاردبازی سرآمد دوران خود بود، تفنگ ۱۶ تیر گلوله را سواره به شانه کشیده گرد فضای گرد سیرک میتاخت. سواری دیگر در جلوی او تاخته گلولههای بلوری محتوی آب را پیاپی به هوا میانداخت و «بوفالو» گلولهها را پس هم میزد و آب محتوی آنها به اطراف پاشیده میشد. ناصرالدینشاه به این نمایش میرود و «بوفالو» را مورد تقدیر قرار میدهد. مجدالدوله داوطلب میشود که این کار را بکند و شاه امر میکند که اسب و تفنگ به او بدهند و فىالمجلس آزمایشی به عمل آید. مجدالدوله برابر هزاران تماشاچی سوار بر اسب شده در فضای سيرك شروع به تاخت و تیراندازی میکند و از شانزده تیر تنها یکی را به هدف نمیزند. «بوفالو» جسارت و استعداد او را ستوده دستش را دوستانه میفشارد.
رجال عصر ناصری، دوستعلیخان معیرالممالک، نشر تاریخ ایران، چاپ اول، ۱۳۶۱، صفحه ۹۷
https://t.me/jongeadab
در نمایشگاه بین المللی آن سال [۱۳۰۷ قمری، همزمان با آخرین سفر ناصرالدینشاه به فرنگ]... مردی از اهل آمریکا بنام «بوفالو» که اسبهای وحشی را با کمند به آسانی میگرفته و رام میکرده و در سواری و تیراندازی و کاردبازی سرآمد دوران خود بود، تفنگ ۱۶ تیر گلوله را سواره به شانه کشیده گرد فضای گرد سیرک میتاخت. سواری دیگر در جلوی او تاخته گلولههای بلوری محتوی آب را پیاپی به هوا میانداخت و «بوفالو» گلولهها را پس هم میزد و آب محتوی آنها به اطراف پاشیده میشد. ناصرالدینشاه به این نمایش میرود و «بوفالو» را مورد تقدیر قرار میدهد. مجدالدوله داوطلب میشود که این کار را بکند و شاه امر میکند که اسب و تفنگ به او بدهند و فىالمجلس آزمایشی به عمل آید. مجدالدوله برابر هزاران تماشاچی سوار بر اسب شده در فضای سيرك شروع به تاخت و تیراندازی میکند و از شانزده تیر تنها یکی را به هدف نمیزند. «بوفالو» جسارت و استعداد او را ستوده دستش را دوستانه میفشارد.
رجال عصر ناصری، دوستعلیخان معیرالممالک، نشر تاریخ ایران، چاپ اول، ۱۳۶۱، صفحه ۹۷
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍6❤2
گنجینه
تحمل نیکبختی بیش از تحمل نگونبختی نشانهی فضلیت است.
«فرانسوا لاروشفوکو»
«فرانسوا لاروشفوکو»
عمرو بن العاص گفت:
إِستَوحِش مِنَ الکَریمِ الجائِعِ وَ اللَّئیمِ الشَّبعانِ، فَإِنَّ الکَریمَ یَصولُ إِذا جاعَ، و الَّلئیمُ یَصولُ إِذا شَبعَ
از شخص بزرگوار چون گرسنه باشد بترس و از فرومایه بدانگاه که سیر باشد، که کریم چون گرسنه گردد حمله آورد و فرومایه چون سیر باشد.
مجمعالنوادر، صدرجهان فیضالله بنبانی، تصحیح سلمان ساکت و صفورا مولائی، انتشارات ادبیات، چاپ اول، ۱۴۰۴، صفحه ۲۰۷
https://t.me/jongeadab
إِستَوحِش مِنَ الکَریمِ الجائِعِ وَ اللَّئیمِ الشَّبعانِ، فَإِنَّ الکَریمَ یَصولُ إِذا جاعَ، و الَّلئیمُ یَصولُ إِذا شَبعَ
از شخص بزرگوار چون گرسنه باشد بترس و از فرومایه بدانگاه که سیر باشد، که کریم چون گرسنه گردد حمله آورد و فرومایه چون سیر باشد.
مجمعالنوادر، صدرجهان فیضالله بنبانی، تصحیح سلمان ساکت و صفورا مولائی، انتشارات ادبیات، چاپ اول، ۱۴۰۴، صفحه ۲۰۷
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍5❤1😁1
گنجینه
«اگر دانستمی که خلق از وی خشنودند، به جنازهی او هرگز حاضر نشدمی. زیرا که تا مرد منافق نباشد، خلق از او خشنود نگردند»
موسیبنعمران جیرفتی، بزرگ بوده به جیرفت.... ابوعبدالله خفیف را با شیخ موسیبنعمران نقاری افتاد. به وی نامه یا پیغام فرستاد که: «من در شیراز هزار مرید دارم که اگر از هر یکی هزار دینار خواهم شب را، ضمان نخواهند.» موسیبنعمران جواب بازداد که: «من در جیرفت هزار دشمن دارم که هرگاه بر من دست یابند، مرا تا شب درنگ ندهند و زنده نگذارند، صوفی تو باشی یا من؟»
نون جو و دوغ گو، باستانی پاریزی، صفحه ۱۶۸ به نقل از نفحات الأنس، صفحه ۲۶۴
https://t.me/jongeadab
نون جو و دوغ گو، باستانی پاریزی، صفحه ۱۶۸ به نقل از نفحات الأنس، صفحه ۲۶۴
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍5❤1
خر مرضشناس است
دهاتیهای کرمان بیمار را سوار خر نمیکنند و بدیمن میدانند و گویند: «خر مرضشناس است» و ممکن است بیمار بمیرد، پس بیمار را بر گاو مینشانند و جابجا میکنند. یک وقت مریضی را از ده به کرمان آورده بودند پیش میرزاعلیرضا حکیم. گاو در کنار بازار رم کرده بیمار را به زمین زده و دست او را هم شکسته بود. میرزاعلیرضا ایراد میگرفت به اطرافیان بیمار که: «چرا او را بر خر ننشاندید و نیاوردید؟»
گفته بودند: «آقا، مرضشناس است، ترسیدیم.»
گفته بود: «عجب! اگر خر مرضشناس است، دیگر چرا او را پیش من آوردهاید؟»
نون جو و دوغ گو، باستانی پاریزی، پاورقی صفحه ۲۰۴
https://t.me/jongeadab
دهاتیهای کرمان بیمار را سوار خر نمیکنند و بدیمن میدانند و گویند: «خر مرضشناس است» و ممکن است بیمار بمیرد، پس بیمار را بر گاو مینشانند و جابجا میکنند. یک وقت مریضی را از ده به کرمان آورده بودند پیش میرزاعلیرضا حکیم. گاو در کنار بازار رم کرده بیمار را به زمین زده و دست او را هم شکسته بود. میرزاعلیرضا ایراد میگرفت به اطرافیان بیمار که: «چرا او را بر خر ننشاندید و نیاوردید؟»
گفته بودند: «آقا، مرضشناس است، ترسیدیم.»
گفته بود: «عجب! اگر خر مرضشناس است، دیگر چرا او را پیش من آوردهاید؟»
نون جو و دوغ گو، باستانی پاریزی، پاورقی صفحه ۲۰۴
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
😁6❤1👍1
گنجینه
کسان که تلخی زهر طلب نمیدانند
ترش شوند و بتابند رو ز اهل سؤال
ترش شوند و بتابند رو ز اهل سؤال
یکی از فضلا گفته است:
مَن إِحتاجَ إِلَیکَ ثَقُلَ عَلَیکَ.
آن که به تو محتاج باشد، بر تو گران آید.
مجمعالنوادر، صدرجهان فیضالله بنبانی، تصحیح سلمان ساکت و صفورا مولائی، انتشارات ادبیات، چاپ اول، ۱۴۰۴، صفحه ۲۱۳
https://t.me/jongeadab
مَن إِحتاجَ إِلَیکَ ثَقُلَ عَلَیکَ.
آن که به تو محتاج باشد، بر تو گران آید.
مجمعالنوادر، صدرجهان فیضالله بنبانی، تصحیح سلمان ساکت و صفورا مولائی، انتشارات ادبیات، چاپ اول، ۱۴۰۴، صفحه ۲۱۳
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍4❤2
خداوند سایهی مبارك قبلهی عالم را از سر خانهزاد خدمتگزار کوتاه نفرماید
راجع به بعضی بیانات و رفتار [میرزانصرالله خان]مشیرالدوله مردم چیزها میگویند که اغلب اغراقآمیز است و بنده را یقین حاصل است که مردی بسیار زيرك و زودانتقال بود و صلاح خود را در آن میدانسته که مردم خلاف آن را تصور کنند. یکی دو مورد را که خود شاهد بودهام برای نمونه مینگارم...
مظفرالدینشاه از جواهر زمرد را بسیار دوست میداشت و پیوسته از جعبهی مخروطیشکل انگشتریهای ناصرالدین شاه كه نزديك به يكهزار حلقه به طور دایره بر جدار مخمل آن نصب بود، انگشتریهای زمرد را انتخاب و در انگشت میکرد. چون میخواست وضو بسازد، عادةً انگشتری خود را بیرون میآورد و به نزدیکترین کسی که در حضور بود میداد و پس از پایان وضو باز میگرفت. روزی هنگام وضو ساختن، مشیرالدوله در کنارش ایستاده بود. شاه انگشتری زمرد درشت و عالی را که در دست داشت از انگشت به در آورده به مشیر الدوله داد. او هم بلادرنگ تعظیم عظیمی به عمل آورد و انگشتری را بوسیده در انگشت کرد و گفت: «خداوند سایهی مبارك قبلهی عالم را از سر خانهزاد خدمتگزار کوتاه نفرماید.» شاه حیران ماند که در این موقع به صدراعظم چه بگوید و پس از آنکه با بلاتکلیفی نگاه سریعی به حضار افکند به وضو پرداخت. کس نمیداند آن روز پس از ادای فریضه با خدای خود چه گفت.
رجال عصر ناصری، دوستعلیخان معیرالممالک، نشر تاریخ ایران، چاپ اول، ۱۳۶۱، صفحه ۱۰۳
https://t.me/jongeadab
راجع به بعضی بیانات و رفتار [میرزانصرالله خان]مشیرالدوله مردم چیزها میگویند که اغلب اغراقآمیز است و بنده را یقین حاصل است که مردی بسیار زيرك و زودانتقال بود و صلاح خود را در آن میدانسته که مردم خلاف آن را تصور کنند. یکی دو مورد را که خود شاهد بودهام برای نمونه مینگارم...
مظفرالدینشاه از جواهر زمرد را بسیار دوست میداشت و پیوسته از جعبهی مخروطیشکل انگشتریهای ناصرالدین شاه كه نزديك به يكهزار حلقه به طور دایره بر جدار مخمل آن نصب بود، انگشتریهای زمرد را انتخاب و در انگشت میکرد. چون میخواست وضو بسازد، عادةً انگشتری خود را بیرون میآورد و به نزدیکترین کسی که در حضور بود میداد و پس از پایان وضو باز میگرفت. روزی هنگام وضو ساختن، مشیرالدوله در کنارش ایستاده بود. شاه انگشتری زمرد درشت و عالی را که در دست داشت از انگشت به در آورده به مشیر الدوله داد. او هم بلادرنگ تعظیم عظیمی به عمل آورد و انگشتری را بوسیده در انگشت کرد و گفت: «خداوند سایهی مبارك قبلهی عالم را از سر خانهزاد خدمتگزار کوتاه نفرماید.» شاه حیران ماند که در این موقع به صدراعظم چه بگوید و پس از آنکه با بلاتکلیفی نگاه سریعی به حضار افکند به وضو پرداخت. کس نمیداند آن روز پس از ادای فریضه با خدای خود چه گفت.
رجال عصر ناصری، دوستعلیخان معیرالممالک، نشر تاریخ ایران، چاپ اول، ۱۳۶۱، صفحه ۱۰۳
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍3❤1
ذکر بعضی از قواعد و رسوم و افعال پسندیدهی چنگیزخان
و از جمله عادت پسندیدهی چنگیز خان یکی آن بود كه در احكامی كه به یاغی مینوشت و او را به اطاعت و انقیاد خود میخواند، مطلقا او را به بسیاری استعداد نمیترسانید، بلكه به همینقدر اكتفا میكرد كه «اگر ایل و منقاد شوید به جان امان یابید، و اگر خلاف این باشد ما چه دانیم، خدای قدیم داند.»...
و از عادات نیك چنگیزخان و فرزندان او آن بود كه در زیادتی تعریف و القاب خود نمیكوشیدند، بلكه منشیان را از نوشتن تعریف خود بسیار منع میفرمودند، چنانچه در تواریخ معتبره مسطور است كه چون چنگیزخان فتح ولایت ماوراءالنهر كرد یکی از منشیان خوارزمشاه به اردوی او درآمده حال خود را به عرض چنگیزخان رسانید. خان فرمود كه «ما را كسی باید كه به ایلی [= مطیع] و یاغی چیزی مینوشته باشد.» بنابراین، آن منشی را به یک امیری از امرای خود سپرد.
و چون جبهنویان بعد از تسخیر اكثر ولایت خوارزمشاه معروض داشت كه «از حدود جیحون تا اران و آذربایجان فتح كرده، به خاطر چنین میرسد كه اگر حكم فرمایند عنان عزیمت به صوب شام منعطف دارم، اما به واسطهی بدرالدین لؤلؤ، والی موصل، در رفتن به آن ولایت متوقفم؛ چه، او لشكری بسیار دارد و راهها صعب و دشوار.» چون چنگیزخان بر حقیقت حال اطلاع یافت، منشی مذكور را طلب داشت و فرمود كه «به بدرالدین لؤلؤ نامه بنویس، به این عبارت كه خدای بزرگ ملك روی زمین را به من ارزانی داشت. اگر بدر الدین ایلی [= مطیع] شود، سر و مال و زن و فرزندان او بماند، و اگر تمرد و عصیان نماید آن را خدای بزرگ جاوید داند. اگر بدرالدين ایل شود و لشكر ما را راه دهد او را نیكو بود و اگر خلاف آن كند چون لشكرهای بزرگ آنجا رسد خدای قدیم داند كه اندك ملك و مال موصل به كجا رود.»
اتفاقا منشی به عادتی كه منشی احكام ایران و توران دارند، آن مضمون را به عبارات خوب و الفاظ مرغوب و لایق پادشاهان نوشته به موقف عرض رسانید. دانشمند حاجب آن نامه را به مغولی ترجمه كرد و بر چنگیزخان خواند. پادشاه جهانگیر نامه را برخلاف طبع خود یافت. روی به منشی كرده از روی عتاب او را مخاطب گردانید و فرمود: «ای مرد! آنچه من گفتم در اینجا نیست.»
آن احمق بختبرگشته جواب داد كه «نامه را بدین اسلوب باید نوشت.» خان به غایت خشمناك شده فرمود كه: «دل تو با یاغی است. چیزی نوشتهای كه چون یاغی برخواند بهجدتر شود.» بعد از آن فرمود كه آن منشی احمق را به یاسا رسانیدند.
تاریخ الفی، ملااحمد تتوی و آصفخان قزوینی، تصحیح غلامرضا طباطبائی مجد، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول، ۱۳۸۲، جلد ۶، صفحه ۳۷۴۳
https://t.me/jongeadab
و از جمله عادت پسندیدهی چنگیز خان یکی آن بود كه در احكامی كه به یاغی مینوشت و او را به اطاعت و انقیاد خود میخواند، مطلقا او را به بسیاری استعداد نمیترسانید، بلكه به همینقدر اكتفا میكرد كه «اگر ایل و منقاد شوید به جان امان یابید، و اگر خلاف این باشد ما چه دانیم، خدای قدیم داند.»...
و از عادات نیك چنگیزخان و فرزندان او آن بود كه در زیادتی تعریف و القاب خود نمیكوشیدند، بلكه منشیان را از نوشتن تعریف خود بسیار منع میفرمودند، چنانچه در تواریخ معتبره مسطور است كه چون چنگیزخان فتح ولایت ماوراءالنهر كرد یکی از منشیان خوارزمشاه به اردوی او درآمده حال خود را به عرض چنگیزخان رسانید. خان فرمود كه «ما را كسی باید كه به ایلی [= مطیع] و یاغی چیزی مینوشته باشد.» بنابراین، آن منشی را به یک امیری از امرای خود سپرد.
و چون جبهنویان بعد از تسخیر اكثر ولایت خوارزمشاه معروض داشت كه «از حدود جیحون تا اران و آذربایجان فتح كرده، به خاطر چنین میرسد كه اگر حكم فرمایند عنان عزیمت به صوب شام منعطف دارم، اما به واسطهی بدرالدین لؤلؤ، والی موصل، در رفتن به آن ولایت متوقفم؛ چه، او لشكری بسیار دارد و راهها صعب و دشوار.» چون چنگیزخان بر حقیقت حال اطلاع یافت، منشی مذكور را طلب داشت و فرمود كه «به بدرالدین لؤلؤ نامه بنویس، به این عبارت كه خدای بزرگ ملك روی زمین را به من ارزانی داشت. اگر بدر الدین ایلی [= مطیع] شود، سر و مال و زن و فرزندان او بماند، و اگر تمرد و عصیان نماید آن را خدای بزرگ جاوید داند. اگر بدرالدين ایل شود و لشكر ما را راه دهد او را نیكو بود و اگر خلاف آن كند چون لشكرهای بزرگ آنجا رسد خدای قدیم داند كه اندك ملك و مال موصل به كجا رود.»
اتفاقا منشی به عادتی كه منشی احكام ایران و توران دارند، آن مضمون را به عبارات خوب و الفاظ مرغوب و لایق پادشاهان نوشته به موقف عرض رسانید. دانشمند حاجب آن نامه را به مغولی ترجمه كرد و بر چنگیزخان خواند. پادشاه جهانگیر نامه را برخلاف طبع خود یافت. روی به منشی كرده از روی عتاب او را مخاطب گردانید و فرمود: «ای مرد! آنچه من گفتم در اینجا نیست.»
آن احمق بختبرگشته جواب داد كه «نامه را بدین اسلوب باید نوشت.» خان به غایت خشمناك شده فرمود كه: «دل تو با یاغی است. چیزی نوشتهای كه چون یاغی برخواند بهجدتر شود.» بعد از آن فرمود كه آن منشی احمق را به یاسا رسانیدند.
تاریخ الفی، ملااحمد تتوی و آصفخان قزوینی، تصحیح غلامرضا طباطبائی مجد، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول، ۱۳۸۲، جلد ۶، صفحه ۳۷۴۳
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
❤1
در روزگاری که مصر تحت قیادت عثمانی بود، روزی خلیفهی عثمانی از اسلامبول به مصر رفته بود و به
جامع ازهر رفت تا درس استادان را ببیند. یکی از استادان به رماتیسم و درد پای شدید دچار بود و در هنگام تدریس نیز پای خود را دراز میکرد. وقتی خلیفه ناگهانی به مدرس وارد شد، استاد نتوانست خود را جمع و جور کند و همچنان به درس ادامه داد. هر چند که این وضع برای
خلیفه در حکم بیاعتنائی به شمار رفت و اندک تند رد شد، اما فردا برای رعایت حال استاد بیمار مبلغی بیش از حد عادی که برای سایرین تحفه فرستاده بود، برای آن استاد نیز فرستاد. اما استاد مذکور که متوجه تندی عبور دیروز خلیفه شده بود، پول را نپذیرفت و پیغام داد: «کسی که پای خود را نمیتواند برای کسی جمع کند، دست خود را هم پیش آنکس در از نخواهد کرد!»
نون جو و دوغ گو، باستانی پاریزی، صفحه ۱۷۸
https://t.me/jongeadab
جامع ازهر رفت تا درس استادان را ببیند. یکی از استادان به رماتیسم و درد پای شدید دچار بود و در هنگام تدریس نیز پای خود را دراز میکرد. وقتی خلیفه ناگهانی به مدرس وارد شد، استاد نتوانست خود را جمع و جور کند و همچنان به درس ادامه داد. هر چند که این وضع برای
خلیفه در حکم بیاعتنائی به شمار رفت و اندک تند رد شد، اما فردا برای رعایت حال استاد بیمار مبلغی بیش از حد عادی که برای سایرین تحفه فرستاده بود، برای آن استاد نیز فرستاد. اما استاد مذکور که متوجه تندی عبور دیروز خلیفه شده بود، پول را نپذیرفت و پیغام داد: «کسی که پای خود را نمیتواند برای کسی جمع کند، دست خود را هم پیش آنکس در از نخواهد کرد!»
نون جو و دوغ گو، باستانی پاریزی، صفحه ۱۷۸
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍2
غم مرگ والم زیست، بر او عرضه کنند
وقت زادن سبب گریهی اطفال این است
(صبحی همدانی)
وقت زادن سبب گریهی اطفال این است
(صبحی همدانی)
وقتی به دنیا میآییم گریه میکنیمhttps://t.me/jongeadab
و هر آنچه در ادامه میآید تأییدی است بر این که گریهی ما بیهوده نبوده است...
«فرانسواز ساگان»
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
❤2
گنجینه
شنبه ۲۵ محرم ۱۲۹۹ از اتفاقات امروز این که: شاه حکم دادند چای بیاورند. من دم در بودم. قهوهچیباشی را از اطاق دیگر صدا کردم که چای بریزد. بنا به رسم معمول، هر که قهوهچیباشی را صدا میکند که چای بدهد، باید چای را به دست او بدهد که به شاه بدهد. علیالرسم من…
پدر من فراش کسی نبود!
شاهاسمعیل دوم وقتی میخواست بعد از مرگ شاهطهماسب به تخت سلطنت جلوس کند... جناب مجتهدالزمانی شیخ عبدالعالی را با اکابر افاضل طلبیده بر زبان آورد که: «این سلطنت حقیقتاً تعلق به حضرت امام صاحبالزمان (ع) میدارد، و شما یعنی مجتهد نایب مناب آن حضرت و از جانب او مأذونید به رواج احکام اسلام و شریعت. قالیچهی مرا شما بیندازید و مرا شما برین مسند بنشانید...»
حضرت شیخ در زیر لب فرمودند که: «پدر من فراش کسی نبود!» و این سخن را پادشاه شنید و هیچ نگفت... و به رأی خود بر مسند پادشاهی متمکن گردید... از آن پس، پادشاه جهانپناه پرتو التفات بر احوال این طبقهی کریمه نینداخت...
نون جو و دوغ گو، باستانی پاریزی، صفحه ۱۸۰ به نقل از: نقاوةالآثار، تصحیح احسان اشراقی، صفحه ۴۱
https://t.me/jongeadab
شاهاسمعیل دوم وقتی میخواست بعد از مرگ شاهطهماسب به تخت سلطنت جلوس کند... جناب مجتهدالزمانی شیخ عبدالعالی را با اکابر افاضل طلبیده بر زبان آورد که: «این سلطنت حقیقتاً تعلق به حضرت امام صاحبالزمان (ع) میدارد، و شما یعنی مجتهد نایب مناب آن حضرت و از جانب او مأذونید به رواج احکام اسلام و شریعت. قالیچهی مرا شما بیندازید و مرا شما برین مسند بنشانید...»
حضرت شیخ در زیر لب فرمودند که: «پدر من فراش کسی نبود!» و این سخن را پادشاه شنید و هیچ نگفت... و به رأی خود بر مسند پادشاهی متمکن گردید... از آن پس، پادشاه جهانپناه پرتو التفات بر احوال این طبقهی کریمه نینداخت...
نون جو و دوغ گو، باستانی پاریزی، صفحه ۱۸۰ به نقل از: نقاوةالآثار، تصحیح احسان اشراقی، صفحه ۴۱
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
❤2
گنجینه
مجدالدوله داوطلب میشود که این کار را بکند و شاه امر میکند که اسب و تفنگ به او بدهند در نمایشگاه بین المللی آن سال [۱۳۰۷ قمری، همزمان با آخرین سفر ناصرالدینشاه به فرنگ]... مردی از اهل آمریکا بنام «بوفالو» که اسبهای وحشی را با کمند به آسانی میگرفته و رام…
روزی که [ناصرالدین]شاه به طبقهی سوم برج ایفل رفته بود، یکی از همراهان به عرض میرساند که یک نفر ورزشکار به منتها نقطهی سر برج رفته و دست را به بیرقی که در سر آن نصب است رسانیده. مجدالدوله میگوید کار بسیار آسانی است و قبل از آنکه شاه بتواند چیزی بگوید، کفشها و سرداری را کنده شروع به صعود میکند و از میلهی فلزی پرچم نیز بالا میرود و به اصطلاح امروزه رکورد آن ورزشکار را میشکند.
رجال عصر ناصری، دوستعلیخان معیرالممالک، نشر تاریخ ایران، چاپ اول، ۱۳۶۱، صفحه ۹۷
https://t.me/jongeadab
رجال عصر ناصری، دوستعلیخان معیرالممالک، نشر تاریخ ایران، چاپ اول، ۱۳۶۱، صفحه ۹۷
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
❤2
گنجینه
امیدوار نباشم چرا به نومیدی سبوی آبله پر از سراب میگردد (صائب) پیش از این نیز از صائب و کلیم ابیاتی در ستایش «قطع طمع» و «بریدن امید» در این صفحه درج شد، اما هنر این بزرگان در آن است که یک اندیشه را با مضمونپردازیهای گونهگون خاطرنشان ذهن خوانندگان میسازند،…
رجاپیشه ناچار ذلت کشد
هر آنکس که زد سایبان رضا
عجب گر ز خورشید منت کشد
بیاسای اگر بهرهمندی ز عقل
که دانا نه بیهوده زحمت کشد
کسی یافت عزت که بگسست امید
رجاپیشه ناچار ذلت کشد
(شرفالدین علی یزدی)
https://t.me/jongeadab
هر آنکس که زد سایبان رضا
عجب گر ز خورشید منت کشد
بیاسای اگر بهرهمندی ز عقل
که دانا نه بیهوده زحمت کشد
کسی یافت عزت که بگسست امید
رجاپیشه ناچار ذلت کشد
(شرفالدین علی یزدی)
https://t.me/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
❤2