گنجینه
244 subscribers
47 photos
2 videos
4 files
521 links
برگزیده‌ای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
Download Telegram
Forwarded from گنجینه
روشندلان به خرمن خود برق گشته اند
فرصت به شوخ چشمی اختر نداده اند
(صائب)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
جوهرنمای جوهرذاتی خویش باش
خاکش به سر، که زنده به نام پدربود
(صائب تبریزی)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
هیچ کس مخالف آزادی نیست، نهایت امر مخالف آزادی دیگران است.
(کارل مارکس)
#گزین_گویه
Forwarded from گنجینه
به نظر می رسد که در بین تمام مردم فقط عقل است که عادلانه تقسیم شده، زیرا همه فکر می کنند که به اندازه ی کافی عاقلند.
(دکارت)
#گزین_گویه
Forwarded from گنجینه
عیب پاکان زود بر مردم هویدا می‌شود
در میان شیر خالص موی رسوا می‌شود
(صائب)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
بی‌مگس هرگز نماند عنکبوت
رزق را روزی رسان پر می‌دهد
صائب
#تک-بیت
Forwarded from گنجینه
لقمه افتد ز دهن چون نبود روزی کس
روزی اره نگر کز بن دندان ریزد
صائب
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
در عالم فانی که بقا پا به رکاب است
گر زندگی خضر بود نقش برآب است
صائب
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
خضر با عمر ابد پوشیده جولان می‌کند
ما به این ده‌روزه عمر اظهار هستی می‌کنیم
صائب
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
هارون به جماعتي از اهل علم دستور داده بود كه در اول شب به سخن گفتن و مصاحبت با مأمون بنشينند تا ادب و علم در نهاد او جايگير شود. يك شب حسن بن زياد در نزد مأمون بود و با او سخن مي‌گفت. مأمون را چرت گرفت و حسن او را گفت: "اي امير خوابيدي؟"
مأمون بيدار شد و گفت:" به خدا تو بازاري هستي! اي غلام! دست او را بگير و بيرونش كن و اجازه نده تا ديگر به نزد ما آيد."
پس چون اين خبر به هارون رسيد رأي مأمون را بپسنديد. و از ادب همنشيني با شاهان و امرا آن است كه چون شاه يا رئيس خوابيد، همنشينانش بدون حركت و سرو صدا از نزد او خارج شوند ...
المختار من نوادرالأخبار/ص۲۲
#نوادر
Forwarded from گنجینه
يزيدبن ابي مسلم صاحب شرطه ي حجاج بعد از مرگ حجاج بر سليمان بن عبدالملك وارد شد. سليمان به او گفت: خداوند زشت بدارد مردي را كه رشته‌ي كار خود را به تو سپرد و تو را براي امانت خويش اولي دانست.
گفت: يا اميرالمؤمنين! مرا درحالي مي بيني كه حكومت به دست توست و او از من دور شده است و اگر مرا آنگاه مي ديدي كه او با من بود، آنچه را در من كوچك مي شماري در نظرت بزرگ مي آمد و هرآنچه را در من هست عظيم و باهيبت مي‌يافتي. گفت: حجاج را خواهي ديد كه در جهنم مستقر شده است. گفت: يا أميرالمؤمنين چنين نگو كه حجاج منابر را براي شما آماده ساخت و گردنكشان را در پاي شما خوار گردانيد و روز قيامت در سمت راست پدرت و سمت چپ برادرت ظاهر خواهد شد و هرگونه كه آن دو باشند او نیز خواهد بود!!
#نوادر
Forwarded from گنجینه
میرزاآقاخان نوری و ادعای شوراندن سپاهیان هند علیه انگلیس
یکی از خودپسندی‌ها و خودنمایی‌های میرزاآقاخان این بوده که می‌خواسته است شورش سپاهیان هند را به ریش بگیرد.
مولف ناسخ‌التواریخ می‌نویسد:" لارد کولی ایلچی کبیر دولت انگلیس با فرخ‌خان امین‌الملک به زبان گله آغاز شکایت کرد و مذکور داشت که از صدراعظم ایران، نگارشی چند به هندوستان رفته و سبب شورش هند گشته؛ امین‌الملک بی‌آنکه صدر و ذیل این امر را غور کند، جواب گفت که: هرگز این حادثه حدیث نگشته و صدراعظم ایران به اهالی هندوستان خطی ننوشته. و چون مجلس به پای رفت، صورت حال را نگار کرده به دست مسرعی سبک‌سیر انفاد دارالخلافه داشت. چون صدراعظم این خبر بدانست انکار فرخ‌خان را عظیم ناخوش داشت و بی‌توانی بدو خطی نگاشت که: چرا در هر قدمی لغزشی کنی و در هر سخنی اغلوطه افکنی که پس از آن به زحمت تمام جراحات آن را التیام باید داد. آخر تو به سفارت سفر کردی، سخن تو را در پیش دولتین وقعی باید و صدق تو را در مملکتین حجتی واجب باشد. چرا سخن را به کذب کنی که هفته‌ا‌ی دیگر از پرده بیرون افتد و حال آن‌که هنگام تحریر این رساله و تهییج این مفاسد تو را آگهی دادم هیچ نگویی که عنقریب مکاتیب مرا به دست کرده در برابر چشم تو خواهند گذاشت؛ آن‌وقت چه خواهی گفت و از برای سفارت چه مکانت خواهی داشت؟"
و حال آن‌که به موجب رمزهایی که میرزاتقی‌خان امیرکبیر با راجه‌های هند داشته و اکنون در کتابخانه‌ی سلطنتی موجود است، خود او برای تهیه‌ی شورش هندوستان کاغذپرانی می‌کرده است و میرزاآقاخان چون به همه‌چیز میرزاتقی‌خان دست تطاول دراز کرده، می‌خواسته است این کار امیرکبیر را هم به خود نسبت بدهد.
**
سیاستگران دوره‌ی قاجار، خان ملک ساسانی، انتشارات بابک، بی‌تا، صص ۲۲ و ۲۳
#تاریخ
Forwarded from گنجینه
نیست جز داغ عزیزان حاصل پایندگی
خضر حیرانم چه لذت می برد از زندگی
صائب
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
مردي با ديگري شرط بست كه زماني كه معاويه در سجده است، دست بر كفل او بگذارد و بگويد: سبحان الله يا أميرالمؤمنين! باسن تو چقدر به باسن مادرت هند شبيه است!
اين كار را كرد و معاويه چون از نماز بپرداخت به او گفت: اي برادرزاده! ابوسفيان بيشتر از تو بدان مايل بود، پس آنچه را با تو شرط كرده اند بگير. مرد مال را گرفت. سپس شرط بست كه زماني كه زياد خطبه مي‌خواند برخيزد و بدو بگويد: اي امير پدر تو كيست؟ پس چنين كرد و زياد بدو گفت: اين به تو خواهد گفت و به رئيس شرطه اشاره كرد. پس او را برد و گردنش را زد. زماني كه خبر به معاويه رسيد گفت: كسي جز من او را نكشت، اگر بار اول او را ادب كرده بودم ديگر چنين نمي‌كرد.
عقدالفريد ج ۱/ ص ۵۲
#نوادر
Forwarded from گنجینه
مأمون عتابي را گفت: از من چيزي بخواه.
گفت: "يا أميرالمؤمنين! دست تو بر بخشش گشاده تر است تا زبان من بر خواهش."
مأمون را خوش آمد و امر كرد تا چهل هزار درهم به او دادند.
المختار من نوادرالأخبار/ص ۳۳
#نوادر
Forwarded from گنجینه
برف
هرگز كسي نداد بدين سان نشان برف
گويي كه لقمه‌اي است زمين در دهان برف
مانند پنبه‌دانه كه در پنبه تعبيه است
اجرام كوه‌هاست نهان در ميان برف
ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار
از چه؟ ز بیم تاختن ناگهان برف
گشتند ناامید همه جانور ز جان
با جان کوهسار چو پیوست جان برف
چاه مقنع است همه چاه خانه ها
انباشته به گوهر سيماب سان برف
آتش به دست و پای فرو مرد و برحق است
مرغ شرر چگونه پرد زآشیان برف؟
از روی خاک، سر به میان سما کشید
آن خنگ بادپای گسسته عنان برف
از تیغ مهر و ناوک انجم خلاص یافت
این ابلق زمانه ز برگستوان برف
دربند کرد روی زمین را چو زال زر
بهمن به دست لشگر گیتی ستان برف
بي نيزه هاي آتش و بي تيغ آفتاب
نتوان به تيرماه كشيدن كمان برف
سیلاب ظلم او در و دیوار می‌کَنَد
خود رسم عدل نیست مگر در جهان برف
در خانه ها ز بس که فرود آمده ست برف
نآمد به حلق خانه فرو هیچ نان برف
از نان و جامه خلق غنی گشتی ار بُدی
از آرد یا ز پنبه تن ناتوان برف
از بس كه سر به خانه‌ي هركس فرو كند
سرد و گران و بي مزه شد ميهمان برف
گرچه سپيد كرد همه خان و مان ما
يا رب سياه باد همه خان و مان برف
وقتي چنين، نشاط كسي را مسلم است
كه اسباب عيش دارد اندر زمان برف
هم نان و گوشت دارد هم هيمه هم شراب
هم مطربي كه برزندش داستان برف
معشوقه‌اي مركب از اضداد مختلف
باطن به سان آتش و ظاهر به سان برف
گلگونه‌اي بود به سپيد آب بر زده
هر جرعه اي كه ريزد در جرعه دان برف
تا رنگ روي خويش نمايد بر اين قياس
بعضي از آن باده و بعضي از آن برف
آن را که پوشش و می و خرگاه و آتش است
وقت صبوح مژده دهد بر نشان برف
نه همچو من كه هر نفسش باد زمهرير
پيغام هاي سرد دهد از زبان برف
دست تهی به زیر زنخدان کند ستون
واندر هوا همی شمرد پود و تان برف
خانه تهی ز چیز و ملا از خورندگان
آبی به ریق می خورد از ناودان برف
دلتنگ و بی نوا چو بطان بر کنار آب
خلقی نشسته ایم کران تا کران برف
گر قُوَّتم بدي ز پي قرص آفتاب
بر بام چرخ رفتمي از نردبان برف....
كمال الدين اسماعيل(فوت ۶۳۵) مشهور به خلاق المعاني از قصيده پردازان معروف قرن هفتم
#قصیده
Forwarded from گنجینه
وه چه شود اگر شبی بر لب من نهی لبی!
تا به لب تو بسپرم، جانِ به لب رسیده را
(شاپورتهرانی)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
چراغ روشن عمرش اسیر باد مباد
هر آنکسی که منور کند چراغ کسی
(حامد تبریزی)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
خدایا تلخکامیهای دنیا، بس، دل ما را
پس ازمردن به چشم یار، شیرین کن گِل ما را
( نجیب کاشانی)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
سید رضی و عزت نفس او
ابو حامد احمد بن محمد اسفرايني ، فقيه شافعي، مي‌گفته است: روزي پيش فخر الملك ابوغالب محمد بن‌خلف وزير بهاءالدوله و پسرش سلطان‌الدولة بودم. سيد رضي پيش او آمد. فخر الملك او را سخت گرامي داشت و تعظيم كرد؛ از جاي خود برخاست و نامه‌ها و رقعه‌ها كه در دست داشت كنار نهاد و روي به سيد رضي آورد و گوش به سخنان او مي‌داد و با او سخن مي‌گفت تا برخاست و رفت. پس از او سيد مرتضي، كه خدايش رحمت كناد، پيش او آمد. فخر الملك او را آنچنان تعظيم و اكرام نكرد و خود را سرگرم به خواندن رقعه‌ها كرد و به امضا كردن بعضي از نامه‌ها پرداخت. سيد مرتضي اندكي نشست و انجام كاري را از وزير خواست كه انجام داد و رفت.
احمد بن محمد اسفرايني مي‌گويد: من روي به وزير كردم و گفتم: خداوند كارهاي وزير را قرين صلاح بداراد. اين مرتضي فقيه و متكلم و صاحب فنون مختلف و از برادرش شايسته تر و افضل است و حال آنكه ابوالحسن رضي شاعر است. گفت: چون مردم بروند و مجلس خلوت شود پاسخ ترا در اين باره خواهم داد. با آنكه من تصميم داشتم بروم، ولي چون اين موضوع پيش آمد لازم شد همچنان بمانم. چون مردم يكي يكي رفتند و كسي جز بردگان ويژه و پرده داران باقي نماند، وزير دستور آوردن غذا داد. چون غذا خورديم و او پس از غذا دستهايش را شست و بيشتر غلامانش رفتند و كسي جز من پيش او نماند، خادمی را پیش خواند و او را گفت: آن دو نامه را که به تو دادم و گفتم در فلان صندوقچه بگذار بياور. خادم آن دو نامه را آورد. وزير به من گفت: اين نامه‌ی سيد رضي است. به من خبر رسيده بود كه براي او پسري متولد شده است. هزار دينار برايش فرستادم و نوشتم اين براي قابله است و عادت بر اين جاري است كه دوستان در اينگونه موارد براي دوستان خود و كساني كه دوست مي‌دارند هديه‌اي بفرستند. او آن را بر گرداند و اين نامه را براي من نوشت؛ آنرا بخوان. من نامه را خواندم و ديدم ضمن پوزش‌خواهي از رد كردن آن نوشته است: "ما خانداني هستيم كه قابله بيگانه نداريم پير زنان ما عهده دار اين كارند و از آن طبقه نيستند كه براي اين كار خود از ما مزد بگيرند و پاداش هم نمي پذيرند." وزير گفت: اينچنين است كه ديدي. اما سيد مرتضي، ما تصميم گرفتيم براي حفر و لايروبي نهر عيسي بر املاكي كه در ناحيه‌ی بادوريا قرار دارد مالياتي ببنديم. به يكي از املاك سيد مرتضي در ناحيه داهريه بيست درهم تعلق گرفته و ارزش آن ملك هم بيش از يك دينار نيست . چند روز پيش اين نامه را در اين مورد نوشته است؛ بخوان. من آن نامه را خواندم. بيش از صد سطر بود و متضمن خضوع و خشوع و خوش‌آمد گويي و استدعا و خواهش براي اينكه ماليات چند درهم از املاك او برداشته شود و شرح آن نامه سخن را به درازا مي‌كشاند.
فخر الملك به من گفت: حال كداميك را شايسته تر و سزاوارتر براي تعظيم و تكريم مي‌بيني ، اين عالم فقيه متكلم يگانه روزگار را كه چنين نفسي دارد، يا آن يكي را كه مشهور نيست مگر به شاعري و نفس او چنان نفسي است؟ گفتم: خداوند سرور ما را موفق بداراد و همواره موفق است. به خدا سوگند سرور ما كار را چنان كه بايد و در محل خود انجام داده است . برخاستم و رفتم.

جلوه‌ی تاریخ در شرح نهج‌البلاغه‌ی ابن ‌ابی‌الحدید، ترجمه و تحشیه: محمود مهدوی دامغانی، نشر نی، ۱۳۶۷ ، جلد اول، بخش دوم از مقدمه‌ی ابن ابی‌الحدید(گفتاری درباره‌ی نسب سید رضی)
#نوادر
#تاریخ
Forwarded from گنجینه
أُزري بِنَفسِهِ مَن استعشر الطَمَع، و رَضِي بِالذُّلِّ مَن كَشَفَ عن ضُرِّه و هانَت عَلَيهِ نَفسُهُ مَن أمر عليها لسانه.
هر كس طمع را شعار خود سازد، خود را كوچك ساخته است و آن كس كه درماندگي خويش را آشكار سازد، به زبوني راضي شده است و آن كس كه زبان خود را بر خود فرمانروا ساخت، ارزش خود را كاسته است. (حکمت شماره‌ی ۲ از شرح نهج‌البلاغه‌ ابن ابی‌الحدید)
در شرح اين سخن احاديثي آمده است كه براي نمونه به ترجمه برخي از آنها قناعت مي‌شود. در حديث مرفوع آمده است كه 《سنگ صاف لغزنده‌اي كه گام دانشمندان هم بر آن پايدار نيست آز است.》، و گفته شده است: بيشترين كشته شدن خردها زير سايه هاي طمع است . از پيامبر صلي الله عليه و آله درباره توانگري پرسيدند ، فرمود: نااميدي از آنچه در دست مردم است ، و هر يك از شما آهنگ طمع دنيا مي دارد ، آهسته حركت كند.
جلوه‌ی تاریخ در شرح نهج‌البلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۲۸
#حکمت