گنجینه
244 subscribers
47 photos
2 videos
4 files
521 links
برگزیده‌ای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
Download Telegram
Forwarded from گنجینه
میرزا یوسف مستوفی الممالک
میرزا یوسف مستوفی ، مستوفی الممالک دربار ناصرالدین شاه ، از رجال بسیار معروف و شناختنی دوره ی قاجار است .
اعتمادالسلطنه در کتاب "صدرالتواریخ" در معرفی او می‌نویسد:
(میرزا یوسف صدراعظم آشتیانی، قدرش بالاتر از آن است که در نجابت او سخنی به میان آید. چندان اصالت و بزرگی و فخامت داشت که هیچکس از تمکین و اطاعت و فروتنی او ننگ نداشت. در عصر خود جمیع اعیان دوره ی خود را به خُردی دیده بود و دیگران او را به بزرگی دیده بودند. هر وقت که برای او تنزیل پیدا می‌شد، اظهار عجز و جزعی نمی کرد و به دربخانه ی این و آن ملتجی نمی‌شد... وقتی که او را از استیفای ممالک و وزارت داخله معزول کردند به حالت او هیچ تفاوتی نکرد و به همان دستور سابق شهامت و بزرگی داشت. عزلت و رفعت در نظرش یکسان بود. وقتی که او را به آشتیان توقف دادند، در نهایت احترام و احتشام با همان عمله و خدام و وسعت دستگاه زندگانی می‌کرد. زمانی که او را از خدمت دولت معاف می‌داشتند، مردم همانطور اظهار بندگی و کوچکی نزد او می‌کردند. شاهزادگان بزرگ در عزل و نصب او در نهایت توقیر با او سلوک می‌کردند، هرکدام خود را به منزله ی فرزند او می‌دانستند، به هیچ وجه از فروتنی به او ننگ و عاری نداشتند... هیچ یک از صدور به این درجه نبود که در حین عزل چنین احترامات داشته باشد.)
احترام میرزایوسف در نزد ناصرالدین شاه به حدی بود که در تمام مکاتبات او را فقط جناب آقا خطاب می کرد و این باعث شده بود که سایر درباریان نیز او را جناب آقا خطاب کنند.
در باب عادات و شیوه ی زندگانی مستوفی الممالک در بعضی کتب دیگر نکات بسیار خواندنی نقل شده است .
لازم به ذکر است که یوسف آباد و بهجت آباد و ونک در تهران از یادگارهای میرزایوسف هستند.
عادات عجیب میرزایوسف باعث شده بود شایعاتی در مورد او بر سر زبان ها باشد.
از عادات او یکی ارادت ورزی به دراویش بود. خصوصا به سه تن از ایشان به نام‌های سید هندی و سید درچه‌ای (سید درجه) و به ویژه درویشی به نام بابا و گویا تلاش داشت به راهنمایی ایشان به اکسیر اعظم دست یابد . ارادت میرزایوسف به "بابا" به حدی بود که بعد از مرگ او در ونک برایش مقبره ای درست کرد. اعتمادالسلطنه در این باب در کتاب صدرالتواریخ حکایت بسیار جالبی آورده است :
... به زیارت حضرت عبدالعظیم علیه التکریم کمتر می‌رفت، ولی هر جمعه به ونک رفته به ارادت مقبره‌ی بابا را که خود بانی بود زیارت می‌کرد. مدتی قبل از آن که به صدارت منصوب شود عریضه به خاکپای مبارک نوشته و از ناصرالدین شاه اجازه‌ی عزیمت به ونک خواسته بود. اعلیحضرت که از ذوق و ظرافت طبع بی‌بهره نبود و از طرفی از درویش بازی‌های میرزایوسف هم دل پری داشت، در حاشیه ی نامه‌ی او نوشته بود: "مَن زارَ بابا بِوَنَک کَمَن زارَ عثمانَ بِدَرَک"
(هر که در ونک بابا را زیارت کند مانند آن است که در درک عثمان را زیارت کرده است )...!!
#تاریخ
Forwarded from گنجینه
فرصتم کی شد که گیرم دامن وصلی به کف؟
از گریبان دست اگر برداشتم بر سر زدم
لاادری
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
مبتذل‌ترین نوع غرور، غرورِ ملّی‌ است، زیرا کسی که به ملّیت خود افتخار می‌کند در خود کیفیتِ با ارزشی برای افتخار ندارد، وگرنه به چیزی متوسل نمی‌شد که با هزاران هزار نفر در آن مشترک است. برعکس، کسی که امتیازات فردیِ مهمی در شخصیتِ خود داشته باشد، کمبود‌ها و خطاهای ملّت خود را واضح‌تر از دیگران می‌بیند، زیرا مدام با این‌ها برخورد می‌کند. اما هر نادان فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابهٔ آخرین دستاویز به ملّتی متوسل می‌شود که خود جزئی از آن است.

آرتور شوپنهاور
در باب حکمت زندگی
#کتاب
Forwarded from گنجینه
برگی از کتاب پدران و پسران
آركادي : مگر براي تو تفاوتي دارد كه مردم چگونه درباره ات فكر مي كنند ؟
بازاروف : نمي دانم چه به تو بگويم . انسان واقعي بايد به اين چيزها چندان پايبند نباشد و به نحوه ي فكر مردم درباره ي خودش اهميت ندهد . انسان حقيقي كسي است كه آدم يا بايد از او اطاعت كند و يا از او نفرت داشته باشد .
آركادي اندكي فكر كرد و گفت : خيلي عجيب است ! من از هيچ كسي نفرت ندارم .
-: ولي من از خيلي ها نفرت دارم . تو آدم نازك دل و سست عنصري هستي ، تو را چه به نفرت داشتن ! . . . تو مي ترسي ، به خودت اتكاء نداري . . . . .
-: تو به خودت اتكاء داري ؟ به خودت خيلي عقيده مندي ؟
بازاروف مكثي كرد ، سپس در حالي كه روي هر كلمه تكيه مي كرد گفت :
ـ من وقتي با آدمي مواجه مي شوم كه در مقابل من مرعوب نمي شود ، من عقيده ام را نسبت به خودم عوض مي كنم . نفرت ! بله ، مثلا امروز موقعي كه از نزديك خانه ي كدخدا فيليپ مي گذشتيم تو گفتي روسيه وقتي به درجه ي كمال مي رسد كه پست ترين دهاتي هم چنين خانه اي داشته باشد ، گفتي كه هر كدام از ما بايد براي پيشرفت اين كار كمك كند . . . من نسبت به فلان يا بهمان دهاتي پستي كه به خاطرش مي بايد پوست بيندازم و حتي تشكر هم از من نكند ، نفرت دارم . . . . تازه به فرض هم كه تشكر كرد ، تشكرش به چه درد من مي خورد ؟ فرض كنيم او در منزل سفيد و تميزي زندگي كند ولي من در زير خروارها خاك بپوسم و از گور من گياه باباآدم برويد ـ بفرماييد ببينم براي من چه فايده اي دارد ؟
-: بس است ديگر يوگني . . . . صحبت هاي امروز تو بي اختيار آدم را با مخالفينمان ، با آنهايي كه ما را به علت پايبند نبودن به اصولي نكوهش مي كنند ، هم عقيده مي سازد .
-: تو مثل عمويت داري حرف مي زني . به طور كلي اصلي وجود ندارد ، متعجبم كه چه طور تو تا كنون آن را حدس نزده اي ! جز احساسات هيچ چيز نيست . در عالم همه چيز تابع احساسات است .
-: چطور ؟
-: خيلي ساده . مثلا من . من اگر اين روش « انكاري » خودم را حفظ مي كنم صرفا از روي احساسات است . همه ي اينها يكي است ، بشر هرگز عميق تر از اين فكر نخواهد كرد ، ديگر اين حرف ها را هم از كس ديگري نخواهي شنيد ، حتي از دهان خود من .
-: چه مي گويي ؟ شرافت هم احساسات است ؟
-: پس چه ؟!
آركادي پكر شد : يوگني ! . . . . .
( پدران و پسران ـ ايوان تورگنيف ـ ترجمه : م . هـ . شفيعيها ـ انتشارات نيل ـ 1334 )
#کتاب
Forwarded from گنجینه
مامون به احمد ابن ابی خالد (که جانشین حسن بن سهل شد) گفت : درنظر دارم که تو را به وزارت بردارم . گفت : اگر امیرالمومنین صلاح بداند مرا معاف دارد و بین من و این آخرین منزلت ، فاصله ای بگذارد تا دوستان در من امید بندند و دشمنان، بدان خایف باشند ، که بعد از رسیدن به غایات، چیزی جز آفات نیست .
(دررالحکم ، عبدالملک ثعالبی)
#حکمت
Forwarded from گنجینه
آخرین پست استالینگراد(۲)

از مردی به رفیق اندرزگویش...
گفتن چقدر آسان است :«سلاح هایتان را به زمین بگذارید...» فکر می کنی اگر ما این کار را هم بکنیم ، روسها ما را آسوده خواهند گذاشت؟ شما که مردی فهمیده هستید، چرا این نصیحت را به رفقای نزدیکتان نمی کنید و چرا به آنها نمی گویید که از ساختن مهمات و سلاح امتناع ورزند؟
هیچ چیز آسان تر از اندرز گفتن نیست، اما جانم، حقیقت آنطوری که شما فکر می کنید نیست. آزادی ملت ها؟!! چه مزخرفاتی!! ملت ها همیشه همچنانکه بودند باقی می مانند، تنها سران ایشان اند که نوبت عوض می کنند. اما در هر دوره، تماشاچیانی که دور از معرکه ایستاده اند، درباره ی آزاد ساختن ملل و غیره، سخنان نغز و پند و اندرز مفت نثار همه می کنند. به عقیده ی من، تنها شاید در سال ۱۹۳۲ که هنوز کار از کار نگذشته بود امکان داشت که اقدامی بشود. ده سال پیش که هنوز فرصت داشتیم، ورقه ی رای میتوانست کاری انجام دهد. ولی امروز این حرفها تنها به قیمت جان آدم تمام می شود...
☆☆☆☆☆

بازی و حقیقت...
...فایده ی «مرگ قهرمانانه» چیست؟ بارها خود من در صحنه ی نبرد، با رفتن به دهان مرگ های قهرمانانه، رل قهرمانان را ایفا کرده ام. شما که جلو روی من نشسته بودید و تماشاچی آن بازی ها بودید خیال می کردید آثاری از حقیقت در آن بازی ها هست. و آن مرگ ها با مرگ حقیقی ربطی می توانند داشته باشند.
فرض این بود که می بایست قهرمانانه، به طرزی الهام بخش و تاثربرانگیز، در راه هدفی عالی و مقدس جان سپرد. آن ها همه بازی بود. باید دید که در حقیقت مرگ چگونه چیزی است. در اینجا هرروز صدها نفر از بی غذایی مثل سگ می خشکند. مثل مگس می افتند و نفله می شوند. نه کسی اعتنایی می کند و نه کسی به فکر کفن و دفن و سایر تشریفات می افتد.
گاهی دست ندارند، گاهی پا، گاهی چشمانشان دریده و گاهی شکمشان سفره شده است....دلم می خواهد کسی فیلمی از این مناظر تهیه کند تا شما بتوانید «زیباترین مرگ های قهرمانانه» را بالمعاینه ببینید. مرگی که ما با آن روبرو هستیم حتی درخور حیوانات هم نیست... اما من به خوبی می دانم بعدها درباره ی آن نیز شاهنامه ها خواهند نوشت و در هنگام ساخت مجسمه ی «سرباز گمنام» که بنای یادبود دلاوران میهن را خواهد آراست، زخم بندی های «قهرمانان» را هم از یاد نخواهند برد و آن را هم به طور هیجان آوری مجسم خواهند کرد!...
#کتاب
Forwarded from گنجینه
میرزا یوسف مستوفی الممالک(۲)
"مهدی بامداد" در جلد چهارم از کتاب "شرح حال رجال ایران" در باب "میرزا یوسف مستوفی الممالک" می نویسد :
[مستوفی الممالک مرد عجیب و غریبی بوده و عادات مخصوص به خود داشته و حکایت ها از او نقل می کنند و از آن جمله می گویند : مستوفی الممالک قبل از میرزامحمدخان سپهسالار اعظم تقریبا شخص اول مملکت بود و غلیان او جلوتر به مجلس می آمد . بعد از اینکه میرزا محمدخان سپهسالار در سال ۱۲۸۱ صدر اعظم شد، روزی اتفاق افتاد که هر دو در یک مجلس بودند. همین که پیشخدمت غلیان جناب آقا را که بعد از غلیان صدراعظم وارد مجلس کرده بود جلوش برد، به عنوان و به بهانه ی این که این تفنن را ترک کرده است غلیان را رد کرد و تا زنده بود(در مدت ۲۳ سال) جز در اندرون خود در جای دیگر کسی ندید که او غلیان بکشد تا خلاف عمل آن حتی برای یک دفعه هم از او مشاهده نشود...]

"اعتمادالسلطنه" در کتاب "صدرالتواریخ" درباب دوران صدارت مستوفی الممالک نوشته است : (غیر از مواجب و مرسوم و استصوابی ، در سال دوازده هزارتومان فقط به جهت صرف ناهار مجلس دربار از دولت به صدراعظم داده می شد که به مصرف این کار برساند . وی دیناری از این تنخواه را حیف و میل نمی کرد و نقدا آن را به گماشته ی خود مختارخان می داد که در کارخانه ی او طبخ می کردند و از آنجا ناهار به دربار اعظم می بردند که در آنجا صرف شود ...)
"مهدی بامداد" بعد از قدری توضیحات درباب صدارت مستوفی الممالک ، به نقل از یادداشت های اعتمادالسلطنه چنین می نویسد :
[....خلاصه مقرر شد که وزرا در اطاق شمس العماره جلوس کنند و زیاده از هشت نفر نباشند ...و سایر وزرای کاردار و وزرای شوری حق حضور در این مجلس مخصوص را نداشته باشند . صدراعظم(مستوفی الممالک) قبول نکرد که در شمس العماره حاضر شود . مجدالملک از طرف شاه مامور شد که برود به صدراعظم ابلاغ کند وزرا ناهار را در منزل بخورند و شش به غروب مانده هفته ای سه روز در عمارت شمس العماره حاضر شوند و احدی را جز اشخاص معینه راه ندهند . مجدالملک برای این که وزرایی که حاضر بودند خفیف نشوند، فرمایش شاه را به طور نجوی به صدراعظم گفت. صدراعظم بلند جواب داد که : اولا من ناهارخور نیستم، اما شکوه رونق دربخانه ی شما به این دو مجموعه ناهاری است که من از خانه می آورم، چشم بعد از این می گویم ناهار نیاورند. ثانیا آمدن من به شمس العماره چون پیرمرد علیلی هستم مزاحم مقتضی نیست که از منزل خودم به شمس العماره بیایم . ثالثا فراش خلوت دم در گذاشتن و سایر وزرا را راه ندادن اسباب یاس جمعی می شود که غالبا خودشان و پدرهاشان به دولت خدمت کرده اند ...از این گذشته من پیرمرد خرفتی هستم و عقلم به هیچ چیز نمی رسد مرا از حضور مجلس شوری معاف فرمایید .
حکیم الممالک که آنجا حاضر بود برخاسته جلو می آید به صدراعظم(مستوفی الممالک) عرض می کند : فرمایش شاه را اطاعت کنید بهتر است تا این جواب را بدهید . صدراعظم جواب می دهد : فرزند ! من پدر تو را وقتی به سن حالیه ی تو بودم ، بی ریش(یعنی رقاص) دیدم . بر تو نیست که به من نصیحت کنی . مجلس به این ختم شد و شاه از این فقره خیلی متالم شد ...]
شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، جلد ۴
#تاریخ
Forwarded from گنجینه
یکی از اعیان متکبر و پرمدعای انگلیس می خواست جورج برنارد شاو را به عصرانه مهمان کند، یادداشتی به او نوشت که :«من فردا از ساعت چهار تا شش بعد از ظهر خانه هستم»؛ برنارد شاو در پاسخ نوشت : من هم !!
#طنز
Forwarded from گنجینه
یکی می خواست مرکوب دیگری را عاریت بگیرد ، یادداشتی نوشت و فرستاد که :«خیال سواری دارم»؛ طرف در جواب نوشت :«فی امان الله»!!
(نکته چینی ها از ادب عربی، مرتضی ذکاوتی قراگوزلو)
#طنز
Forwarded from گنجینه
آخرین پست استالینگراد(۳)
از سربازی به پدر روحانی اش
.... در این شهر، طرح مسئله ی وجود خداوند، نفی او خواهد بود! پدرجان! من باید این نکته را بنویسم و از این جهت هم دوچندان متأسفم ؛ زیرا تو مرا در حالی که از محبت مادر محروم بودم بزرگ کردی. و نیز پیوسته نام خداوند را در گوشم خواندی و دیدگانم را متوجه آثار عظمت وی ساختی. از ذکر این کلمات تأسف دیگری هم دارم و آن این است که این سخنان آخرین سخنان من خواهد بود .
پدرجان! تو کشیش و روحانی هستی. تو به من یاد داده ای که در آخرین لحظه و یا در آخرین سخنان خود، باید تنها حقیقت را و یا آنچه را در نظر ما حقیقت می نماید به زبان آوریم. من به طلب خدا برخاستم، او را در در هر سوراخ انفجار خمپاره، در هر خانه ی ویران شده، در هر گوشه، در کنار جنازه ی هر سرباز، در آسمان و حتی در این چاله که جان پناه من است، جستم... گرچه از اعماق دلم او را ندا دردادم و به کمک خواستم، اما چه باید کرد که او را نیافتم : خانه ها ویران بود ، مردان، چه ترسو و چه بی باک، همه چون خود من سرگردان بودند.
در سراسر زمین، گرسنگی بود و آدمکشی بود . در آسمان نیز از آتش و گلوله هرچه بخواهی بود اما خدا نبود .... پس اگر خدایی هست، پدرجان ! آنجا پیش شماست، در دعاهای توست، در سرودهای توست، در وعظ های توست، در صدای ناقوس ها و عطر بخوردان های آنجاست، نه در استالینگراد....
#کتاب
Forwarded from گنجینه
نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟
بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟
به من که سوختم از داغ مهربانی خویش
فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد؟
سرای خانه بدوشی حصار عافیت است
صبا به طایر بی آشیان چه خواهد کرد؟
ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را؟
شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد؟
مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر
غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد؟
به باغ خلد نیاسود جان علوی ما
به حیرتم که در این خاکدان چه خواهد کرد؟
صفای باده ی روشن ز جوش سینه اوست
تو چاره ساز خودی ، آسمان چه خواهد کرد؟
به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق
«رهی» ! ملامت اهل جهان چه خواهد کرد؟
#غزل
Forwarded from گنجینه
گویا تو برون می روی از سینه وگرنه
جان دادن کس این همه دشوار نباشد
نظیری نیشابوری
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
نِیَم به هجر تو تنها ، دو همنشین دارم
دل شكسته یكی ، جان بی قرار یکی
حزین لاهیجی
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب!
که آبشارم و افتادنم تماشایی ست
فاضل نظری
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
دلا رهی چو بیابان عشق در پیش است
بگو به آبله‌ی پا که آب بردارد
ملانویدی شیرازی
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
خمیرمایه‌ی دکان شیشه گرسنگ است
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد
(صائب)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده‌ام
آه ازین یوسف‌ که من در پیرهن ‌گم‌کرده‌ام
وحدت از یاد دویی اندوه‌ کثرت می‌کند
در وطن ز اندیشهٔ غربت وطن گم کرده‌ام
چون نم اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک
خویش را در نقش پای خویشتن‌ گم‌ کرده‌ام
از زبان دیگران درد دلم باید شنید
کز ضعیفها چو نی راه سخن‌ گم‌ کرده‌ام
موج دریا در کنارم از تک و پویم مپرس
آنچه من گم کرده‌ام نایافتن گم کرده‌ام
گر عدم حایل نباشد زندگی موهوم نیست
عالمی را در خیال آن دهن گم کرده‌ام
تا کجا یارب نوی دوزد گریبان مرا
چون گل اینجا یک جهان دلق کهن گم کرده‌ام
عمرها شد همچو نال خامه میپیچم به خوابش
پیکر چون رشته‌ای در پیرهن گم کرده‌ام
شوخی پرواز من رنگ بهار نازکیست
چون پر طاووس خود را در چمن‌ گم‌ کرده‌ام
چون نفس از مدعای جست و جو آگه نی‌ام
اینقدر دانم‌ که چیزی هست و من‌ گم‌ کرده‌ام‌
هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست
صد نگه چون شمع در هر انجمن‌ گم‌ کرده‌ام
(بیدل)
#غزل
Forwarded from گنجینه
مردی که از رژه رفتن در داخل یک قطار انسان، به فرمان کذائی دسته‌ی موزیک لذت ببرد،آدم خیلی حقیری ست مغز بزرگ انسانی را اشتباها به او داده‌اند. برای او ستون فقرات و مغز تیره بس بود که فرامین را به اعضایش منتقل کند.
(انیشتین)
#گزین_گویه
Forwarded from گنجینه
روشندلان به خرمن خود برق گشته اند
فرصت به شوخ چشمی اختر نداده اند
(صائب)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
جوهرنمای جوهرذاتی خویش باش
خاکش به سر، که زنده به نام پدربود
(صائب تبریزی)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
هیچ کس مخالف آزادی نیست، نهایت امر مخالف آزادی دیگران است.
(کارل مارکس)
#گزین_گویه