گنجینه
244 subscribers
47 photos
2 videos
4 files
523 links
برگزیده‌ای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
Download Telegram
Forwarded from گنجینه
کار بر اهل سخن، دهر بسی تنگ گرفت    
قفس طوطی خوش لهجه ز آهن باشد
( کلیم کاشانی)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
هنوز لب به دعا ناگشوده، کز هر سو
رسید مژده که درهای آسمان بستند
(غلام تبریزی)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
همت مردانه می خواهد گذشتن از جهان
یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
(صائب تبریزی)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
زماني كه بني ثقيف بعد از وفات پيامبر خواستند مرتد شوند از عثمان بن ابي‌العاصي مشورت خواستند و رأي او در ميان ايشان مطاع و مقبول بود. بديشان گفت: بپرهيزيد از آن كه در عرب آخرين قومي باشيد كه ايمان آورد و اولين قومي كه مرتد شد. پس خداوند ايشان را به رأي او منتفع ساخت.
عقدالفريدج ۱ ص ۵۸
#حکمت
Forwarded from گنجینه
ديوجانوس از فردي اسرافكار ديناري خواست. مرد مسرف به او گفت: اي ديوجانوس تو از من يك دينار ميخواهي و حال آن كه همين الآن از ديگري هم چيزي گرفته‌اي.
گفت: آنكه درهمي به من داد هرگاه از او بخواهم به من مي دهد و اما تو ... من شك دارم كه فردا تو را در حالي ببينم كه براي بار دوم بخشش كني، چون تو مبذري و او مدبر!!
قصص العرب ج ۴ ص ۴۵۷
#حکمت
Forwarded from گنجینه
حجاج به قصد شكار از شهر خارج شد و اعرابيي را ديد كه شترش را مي‌چراند.
به او گفت: اميرتان حجاج را چگونه مي‌بيني؟
گفت: خدايش بكشد! مردي خودرأي و ظالم!
گفت: پس چرا شكايت او را به اميرالمؤمنين عبدالملك نمي‌بريد؟
گفت: اميرالمؤمنين از او خودرأي‌تر و ظالم تر است.
در همين سخن بودند كه خيل اطرافيان حجاج دررسيدند، پس حجاج اشاره اي كرد و اعرابي را گرفتند و با خود حركت دادند.
اعرابي پرسيد: اين كيست؟
گفتند: حجاج !
اعرابي شتر خود را راند تا به نزديك حجاج رسيد و او را صدا كرد و گفت: اي حجاج!
گفت: چه ميخواهي اي اعرابي؟
گفت: دوست مي‌دارم سِرّي كه ميان من و توست پوشيده بماند!
پس حجاج خنديد و دستور داد تا او را رها كردند ...
عقدالفريد
#نوادر
#طنز
Forwarded from گنجینه
چون خبر وفات حسن بن علي به معاويه رسيد، ابن عباس بر معاويه داخل شد، پس معاويه او را گفت: يا ابوالعباس! خداوند تو را برمصيبت حسن بن علي اجر دهاد ــ و هيچ حزن و اندوهي از خود ظاهر نكرد ــ ابن عباس گفت: إنالله و إنا إليه راجعون و گريه بر او غلبه كرد. پس گريه را رد كرد و گفت: به‌خدا سوگند پيكر او گور تو را پر نمي‌كند و مرگ او اجل تو را به تأخير نمي‌اندازد و ما قبل از او به مصيبتي بزرگتر هم گرفتار شديم اما خداوند كارما را تباه نساخت.
معاويه پرسيد: سن اوچقدر بود؟
گفت: ولادتش مشهورتر از آن است كه سن او را بجويي. گفت: گمان مي‌كنم صغيراني ازاو بجا مانده‌اند.
گفت: هريك ازما صغير بود و كبير شد و اگر خداوند آنچه را در نزدش بود براي او برگزيد و او را به جوار رحمت خود برد، اباعبدالله را باقي گذاشت و چون او كسي نيكوترين خلف صالح است.
البيان و التبيين
#نوادر
Forwarded from گنجینه
به آه داشتم امّیدها، ندانستم
که این فلک زده هم رنگ آسمان دارد
(لاادری)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگ
از چهار سو گرفته مرا روزگار تنگ
(بیدل نیشابوری)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
گردون نخواست بنگرد آسوده سر مرا
زین رو کشاند رخت بسوی سفر مرا
سوی دیار و شهر فراموشی‌ام فکند
دست پلید گیتی بیدادگر مرا
سیمرغ روزگار به مکر و غدر نهاد
از پشت کوه قاف بسی دورتر مرا
گویی که خار بودم و خس یا چو پر کاه
کز آن سرم پراند بسوی دگر مرا
می‌کاودم غریبی و می‌کاهدم ز جان
غم می‌تراشد از سرشب تا سحر مرا
در کشوری که من نشناسم زبانشان
در کشوری که کس نشناسد هنر مرا
نه جای ماندن است و نه یارای رفتنم
گویی که بسته بال و شکسته‌ست پر مرا
این باغ‌های پرگل و این سبزه‌های پاک
بیگانه می‌رسند همه در نظر مرا
آواره از دیارم و این خوبتر که نیست
جز غم در این دیار کسی همسفر مرا
اینجا صدا بگوش خدا هم نمی‌رسد
کو پاسخی ز حاصل کار بشر مرا
گم شد مرا شمارش ایام روز و شب
حیرت فزود گردش شمس و قمر مرا
نوروز ما بموسم پاییز شد قرین
بنگر کجا کشانده قضا و قدر مرا
هر روز پیش تر رود ایام و بیش تر
قدرت ز پا بگیرد و نور از بصر مرا
زی شصت سال پست و بلندای زندگی
هرگز نبوده محنت از این بیشتر مرا
غربت ز یک طرف کهولت وحرمان زیک طرف
آن یک شراره می‌زند این یک شرر مرا
یادش بخیر باد جوانی که حسرتش
یک لحظه هم نمی‌رود از دل بدر مرا
آنروز ذوق و شوق بُد و شورو عشق بود
امروز اثر نمانده از آن شور و شر مرا
آنروز یار و دوست مرا بی‌شماره بود
اینک کسی نیاورد اندر شُمر مرا
آنروز اگر زمانه ز دستم مَفر نداشت
امروز از این پلید نباشد مَفر مرا
شیری که داده بود مرا این عجوزه دهر
آوردش از دماغ دوباره، بدر مرا
هر قطره‌اش ز روزنه‌ی دیدگان چکید
شهدی چشانده بود جوانی اگر مرا
چندی اگر کنار کمان ابروان گذشت
امروز نیست غیر کمانی کمر مرا
زان طبع شوخ و شاد نشانی نمانده است
زان خنده‌ها نمانده به لب‌ها اثر مرا
تلخی گرفته طبع من این شعر نغز نیست
با خاطر حزین نسزد شعر تر مرا
در (سیدنی) چو ناصرخسرو شدم که گفت
« آزرده ساخت کژدم غربت جگر مرا»
خاکش به جان ببوسم و بر دیدگان کشم
افتد اگر دوباره به تهران گذر مرا
جان مرا به نامه‌ات ای دوست شاد کن
ترسم خدا نکرده نبینی دگر مرا 
حسین مصطفوی (آذر)
تولد: ۱۳۰۱ همدان درگذشت ۱۳۷۰
#قصیده
Forwarded from گنجینه
خواستم خشت ز خُم گیرم و بوسم لب جام
چــرخ دوری زد و خشــت لــب ایوانــم کــرد
(لاادری)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
پاکان، ستم ز جــور فلک بیشتر کشند
گندم چو گشت پاک، خورد زخم آسیا
(صائب)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
جواني در نزد شعبي صحبت مي‌كرد. چيزي گفت و شعبي گفت: ما چنين روايتي نشنيده‌ايم.
گفت: آيا تو تمام علم را خوانده‌اي؟
گفت: نه.
گفت: نصف آن را؟
گفت: نه.
گفت: پس اين را در آن نيمه كه نخوانده‌اي بگذار!! شعبي خاموش شد.
قصص العرب، ج۴ ،ص ۳۷۳
#نوادر
Forwarded from گنجینه
انوشيروان در راهي بر پيرمردي گذشت كه نهال گردو مي‌كاشت. كنار او ايستاد و گفت: اي پيرمرد! آيا اميد مي‌داري كه از اين درخت كه اكنون مي‌كاري و آبياري و تيمار آن را برخود تكليف مي‌داري، بر بخوري؟
گفت: نه اي پادشاه، وليكن دنيا آباد به دست ما رسيد و من نيز دوست مي‌دارم آن را آباد واگذارم و ترك كنم.
پادشاه از حسن كلام او تعجب كرد و گفت: زه ! و او را چهارهزار درهم فرمود.
پس پير گفت: اي پادشاه! اين درخت چقدر زود بار داد!
خسرو گفت: زه! و او را چهارهزار درهم ديگر فرمود.
گفت: اي پادشاه! هر درختي در سال يك بار ثمر مي‌دهد و اين درخت دو بار ثمر داد!
خسرو فرمود: زه! و او را چهارهزار درهم ديگر عطاكرد و اطرافيان پير را ساكت كردند و خسرو بازگشت.
(البصائر و الذخائر ، ابوحيان توحيدي ، ج ٩ ، ص ١٥٩ ، حكايت ٥٢٥)
#نوادر
#حکمت
Forwarded from گنجینه
با آنکه هست خلوت وصلِ تو بی رقیب
شــرم تو با هــزار نگهبــان بــرابــر است
(طوفی تبریزی)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
گفتی: «برو که پیر شوی»، ای پدر بیا
نفــرین که در لباس دعا کرده‌ای، ببین
(لاادری)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
اعرابيي هشام بن عبدالملك را مدح كرد. هشام او را گفت: اي فلان! مردمان را در حضورشان مدح كردن شايسته نيست و از آن نهي كرده‌اند.
اعرابي گفت: اي هشام! به خدا سوگند من تو را مدح نكردم، بلكه نعمتهايي را كه خداوند بر تو روا داشته به يادت آوردم تا تو نيز شكر آن ها را تازه گرداني!!
قصص الأعراب ج ۴ ص ۴۱۳
#حکمت
#نوادر
Forwarded from گنجینه
اعرابيي را به نزد مأمون آوردند كه حد بر او واجب شده بود. مأمون امركرد كه او را بزنند. اعرابي گفت: يا أميرالمؤمنين! با اين زدن مرا خواهي كشت! عفوم كن.
مأمون گفت: به خدا سوگند دروغ مي‌گويي و حق و عدالت است كه تو را مي‌كشد.
اعرابي گفت: بر من رحم كن كه رحم بالاتر از عدل است.
گفت: من از كسي كه حد را بر تو واجب كرده رحيم‌تر نيستم!!
قصص الأعراب ج ۴ ص ۴۱۶
#نوادر
#حکمت
Forwarded from گنجینه
ظالم به مرگ هم نکشد دست از ستم
آخــر پــر عقــاب پــر تیــر مــی‌شــود
(صائب)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
صــد وعــده‌ی امیــد به دل داده ام دروغ
چون من مباد هیچ کسی شرمسار خویش
(صائب)
#تک_بیت
Forwarded from گنجینه
بعد از آن كه عمر عتبة بن ابي سفيان را بر طائف و صدقات آن امير ساخت و او را عزل كرد، در راهي به او برخورد و با او سي‌هزار درهم وجه نقد ديد.
از او پرسيد: اين مال از كجا به تو رسيده است؟
گفت: به خدا سوگند اين نه از مال تو و نه از مال مسلمين است، بلكه اين پولي است كه برداشته ام تا بدان ملكي بخرم.
عمر گفت: "در نزد عامل مان مالي يافته ايم و براي آن راهي نيست مگر به بيت المال" و آن را از او گرفت.
زماني كه عثمان به خلافت رسيد، به عتبه گفت: تو در اين خزانه مالي داري و من وجهي براي مصادره‌ي آن به دست عمر نمي‌شناسم.
گفت: به خدا سوگند بدان سخت محتاجيم ولكن رأي آن را كه قبل از تو بود نشكن تا آن که بعد از تو می آید رأي تو را نشكند.
عقدالفريد، ج ۱ ، ص ۴۷
#حکمت