Forwarded from گنجینه
شخصي از ديوجانوس پرسيد: چه حكمتي است كه مردم به نابينايان و افليجها نيكي ميكنند و صدقه ميدهند و به شما جماعت فيلسوفان احسان و نيكي روا نميدارند؟
گفت: حكمت در اين است كه تمام مردم مستعد كور شدن و فلج شدن هستند ولي هر كسي مستعد فيلسوف شدن نيست!!قصص العرب ج ۴ ص ۴۵۵
#حکمت
گفت: حكمت در اين است كه تمام مردم مستعد كور شدن و فلج شدن هستند ولي هر كسي مستعد فيلسوف شدن نيست!!قصص العرب ج ۴ ص ۴۵۵
#حکمت
Forwarded from گنجینه
زياد نامهاي به حكم بن عمرو غفاري نوشت ــ و او در يكي از غزوات تابستاني بود ــ كه: اميرالمؤمنين معاويه به من نامهاي نوشته و به من امر كرده است كه از غنايم پولهاي زرد و سفيد را براي او برگزينم؛ و آنچه به جز آن است بين جهادگران تقسيم كنم.
پس حكم براي او نوشت: نوشته ي خداوند قبل از نوشته ي اميرالمؤمنين به من رسيده است كه : «اگر آسمان ها و زمين براي بنده اي بسته شده باشد و او تقواي خداوند پيشه كند، خداوند براي او راه گشايشي خواهد نهاد.» پس مردم را ندا داد و آنچه از فيء در نزد او جمع شده بود ميان ايشان تقسيم كرد.
عقدالفريد
#نوادر
پس حكم براي او نوشت: نوشته ي خداوند قبل از نوشته ي اميرالمؤمنين به من رسيده است كه : «اگر آسمان ها و زمين براي بنده اي بسته شده باشد و او تقواي خداوند پيشه كند، خداوند براي او راه گشايشي خواهد نهاد.» پس مردم را ندا داد و آنچه از فيء در نزد او جمع شده بود ميان ايشان تقسيم كرد.
عقدالفريد
#نوادر
Forwarded from گنجینه
زياد مردي را طلب كرد تا به محاكمه كشد و او گريخت و به معاويه پناه برد و معاويه او را پناه داد. پس زياد براي معاويه نوشت: اين كه من كسي را بجويم و او به تو پناه آورد، اسباب تباهي در كار من است. معاويه او را پاسخ داد: اي زياد! شايسته نيست كه من و تو هر دو به يك شيوه مردمان را راه بريم كه در آن صورت شأن و جايگاه ما نيز يكي خواهد بود. و لكن شأن و جايگاه تو شدت و خشونت و شأن و جايگاه من رأفت و رحمت است كه در اين صورت مردم به وجود ما راحت و آسايش خواهند يافت. زياد خاموش شد و گفت: معاويه هيچگاه بر من غالب نشد مگر در اين نوبت.
قصص العرب ج ۴ ص ۴۰۵
#نوادر
قصص العرب ج ۴ ص ۴۰۵
#نوادر
Forwarded from گنجینه
زماني كه بني ثقيف بعد از وفات پيامبر خواستند مرتد شوند از عثمان بن ابيالعاصي مشورت خواستند و رأي او در ميان ايشان مطاع و مقبول بود. بديشان گفت: بپرهيزيد از آن كه در عرب آخرين قومي باشيد كه ايمان آورد و اولين قومي كه مرتد شد. پس خداوند ايشان را به رأي او منتفع ساخت.
عقدالفريدج ۱ ص ۵۸
#حکمت
عقدالفريدج ۱ ص ۵۸
#حکمت
Forwarded from گنجینه
ديوجانوس از فردي اسرافكار ديناري خواست. مرد مسرف به او گفت: اي ديوجانوس تو از من يك دينار ميخواهي و حال آن كه همين الآن از ديگري هم چيزي گرفتهاي.
گفت: آنكه درهمي به من داد هرگاه از او بخواهم به من مي دهد و اما تو ... من شك دارم كه فردا تو را در حالي ببينم كه براي بار دوم بخشش كني، چون تو مبذري و او مدبر!!
قصص العرب ج ۴ ص ۴۵۷
#حکمت
گفت: آنكه درهمي به من داد هرگاه از او بخواهم به من مي دهد و اما تو ... من شك دارم كه فردا تو را در حالي ببينم كه براي بار دوم بخشش كني، چون تو مبذري و او مدبر!!
قصص العرب ج ۴ ص ۴۵۷
#حکمت
Forwarded from گنجینه
حجاج به قصد شكار از شهر خارج شد و اعرابيي را ديد كه شترش را ميچراند.
به او گفت: اميرتان حجاج را چگونه ميبيني؟
گفت: خدايش بكشد! مردي خودرأي و ظالم!
گفت: پس چرا شكايت او را به اميرالمؤمنين عبدالملك نميبريد؟
گفت: اميرالمؤمنين از او خودرأيتر و ظالم تر است.
در همين سخن بودند كه خيل اطرافيان حجاج دررسيدند، پس حجاج اشاره اي كرد و اعرابي را گرفتند و با خود حركت دادند.
اعرابي پرسيد: اين كيست؟
گفتند: حجاج !
اعرابي شتر خود را راند تا به نزديك حجاج رسيد و او را صدا كرد و گفت: اي حجاج!
گفت: چه ميخواهي اي اعرابي؟
گفت: دوست ميدارم سِرّي كه ميان من و توست پوشيده بماند!
پس حجاج خنديد و دستور داد تا او را رها كردند ...
عقدالفريد
#نوادر
#طنز
به او گفت: اميرتان حجاج را چگونه ميبيني؟
گفت: خدايش بكشد! مردي خودرأي و ظالم!
گفت: پس چرا شكايت او را به اميرالمؤمنين عبدالملك نميبريد؟
گفت: اميرالمؤمنين از او خودرأيتر و ظالم تر است.
در همين سخن بودند كه خيل اطرافيان حجاج دررسيدند، پس حجاج اشاره اي كرد و اعرابي را گرفتند و با خود حركت دادند.
اعرابي پرسيد: اين كيست؟
گفتند: حجاج !
اعرابي شتر خود را راند تا به نزديك حجاج رسيد و او را صدا كرد و گفت: اي حجاج!
گفت: چه ميخواهي اي اعرابي؟
گفت: دوست ميدارم سِرّي كه ميان من و توست پوشيده بماند!
پس حجاج خنديد و دستور داد تا او را رها كردند ...
عقدالفريد
#نوادر
#طنز
Forwarded from گنجینه
چون خبر وفات حسن بن علي به معاويه رسيد، ابن عباس بر معاويه داخل شد، پس معاويه او را گفت: يا ابوالعباس! خداوند تو را برمصيبت حسن بن علي اجر دهاد ــ و هيچ حزن و اندوهي از خود ظاهر نكرد ــ ابن عباس گفت: إنالله و إنا إليه راجعون و گريه بر او غلبه كرد. پس گريه را رد كرد و گفت: بهخدا سوگند پيكر او گور تو را پر نميكند و مرگ او اجل تو را به تأخير نمياندازد و ما قبل از او به مصيبتي بزرگتر هم گرفتار شديم اما خداوند كارما را تباه نساخت.
معاويه پرسيد: سن اوچقدر بود؟
گفت: ولادتش مشهورتر از آن است كه سن او را بجويي. گفت: گمان ميكنم صغيراني ازاو بجا ماندهاند.
گفت: هريك ازما صغير بود و كبير شد و اگر خداوند آنچه را در نزدش بود براي او برگزيد و او را به جوار رحمت خود برد، اباعبدالله را باقي گذاشت و چون او كسي نيكوترين خلف صالح است.
البيان و التبيين
#نوادر
معاويه پرسيد: سن اوچقدر بود؟
گفت: ولادتش مشهورتر از آن است كه سن او را بجويي. گفت: گمان ميكنم صغيراني ازاو بجا ماندهاند.
گفت: هريك ازما صغير بود و كبير شد و اگر خداوند آنچه را در نزدش بود براي او برگزيد و او را به جوار رحمت خود برد، اباعبدالله را باقي گذاشت و چون او كسي نيكوترين خلف صالح است.
البيان و التبيين
#نوادر
Forwarded from گنجینه
گردون نخواست بنگرد آسوده سر مرا
زین رو کشاند رخت بسوی سفر مرا
سوی دیار و شهر فراموشیام فکند
دست پلید گیتی بیدادگر مرا
سیمرغ روزگار به مکر و غدر نهاد
از پشت کوه قاف بسی دورتر مرا
گویی که خار بودم و خس یا چو پر کاه
کز آن سرم پراند بسوی دگر مرا
میکاودم غریبی و میکاهدم ز جان
غم میتراشد از سرشب تا سحر مرا
در کشوری که من نشناسم زبانشان
در کشوری که کس نشناسد هنر مرا
نه جای ماندن است و نه یارای رفتنم
گویی که بسته بال و شکستهست پر مرا
این باغهای پرگل و این سبزههای پاک
بیگانه میرسند همه در نظر مرا
آواره از دیارم و این خوبتر که نیست
جز غم در این دیار کسی همسفر مرا
اینجا صدا بگوش خدا هم نمیرسد
کو پاسخی ز حاصل کار بشر مرا
گم شد مرا شمارش ایام روز و شب
حیرت فزود گردش شمس و قمر مرا
نوروز ما بموسم پاییز شد قرین
بنگر کجا کشانده قضا و قدر مرا
هر روز پیش تر رود ایام و بیش تر
قدرت ز پا بگیرد و نور از بصر مرا
زی شصت سال پست و بلندای زندگی
هرگز نبوده محنت از این بیشتر مرا
غربت ز یک طرف کهولت وحرمان زیک طرف
آن یک شراره میزند این یک شرر مرا
یادش بخیر باد جوانی که حسرتش
یک لحظه هم نمیرود از دل بدر مرا
آنروز ذوق و شوق بُد و شورو عشق بود
امروز اثر نمانده از آن شور و شر مرا
آنروز یار و دوست مرا بیشماره بود
اینک کسی نیاورد اندر شُمر مرا
آنروز اگر زمانه ز دستم مَفر نداشت
امروز از این پلید نباشد مَفر مرا
شیری که داده بود مرا این عجوزه دهر
آوردش از دماغ دوباره، بدر مرا
هر قطرهاش ز روزنهی دیدگان چکید
شهدی چشانده بود جوانی اگر مرا
چندی اگر کنار کمان ابروان گذشت
امروز نیست غیر کمانی کمر مرا
زان طبع شوخ و شاد نشانی نمانده است
زان خندهها نمانده به لبها اثر مرا
تلخی گرفته طبع من این شعر نغز نیست
با خاطر حزین نسزد شعر تر مرا
در (سیدنی) چو ناصرخسرو شدم که گفت
« آزرده ساخت کژدم غربت جگر مرا»
خاکش به جان ببوسم و بر دیدگان کشم
افتد اگر دوباره به تهران گذر مرا
جان مرا به نامهات ای دوست شاد کن
ترسم خدا نکرده نبینی دگر مرا
حسین مصطفوی (آذر)
تولد: ۱۳۰۱ همدان درگذشت ۱۳۷۰
#قصیده
زین رو کشاند رخت بسوی سفر مرا
سوی دیار و شهر فراموشیام فکند
دست پلید گیتی بیدادگر مرا
سیمرغ روزگار به مکر و غدر نهاد
از پشت کوه قاف بسی دورتر مرا
گویی که خار بودم و خس یا چو پر کاه
کز آن سرم پراند بسوی دگر مرا
میکاودم غریبی و میکاهدم ز جان
غم میتراشد از سرشب تا سحر مرا
در کشوری که من نشناسم زبانشان
در کشوری که کس نشناسد هنر مرا
نه جای ماندن است و نه یارای رفتنم
گویی که بسته بال و شکستهست پر مرا
این باغهای پرگل و این سبزههای پاک
بیگانه میرسند همه در نظر مرا
آواره از دیارم و این خوبتر که نیست
جز غم در این دیار کسی همسفر مرا
اینجا صدا بگوش خدا هم نمیرسد
کو پاسخی ز حاصل کار بشر مرا
گم شد مرا شمارش ایام روز و شب
حیرت فزود گردش شمس و قمر مرا
نوروز ما بموسم پاییز شد قرین
بنگر کجا کشانده قضا و قدر مرا
هر روز پیش تر رود ایام و بیش تر
قدرت ز پا بگیرد و نور از بصر مرا
زی شصت سال پست و بلندای زندگی
هرگز نبوده محنت از این بیشتر مرا
غربت ز یک طرف کهولت وحرمان زیک طرف
آن یک شراره میزند این یک شرر مرا
یادش بخیر باد جوانی که حسرتش
یک لحظه هم نمیرود از دل بدر مرا
آنروز ذوق و شوق بُد و شورو عشق بود
امروز اثر نمانده از آن شور و شر مرا
آنروز یار و دوست مرا بیشماره بود
اینک کسی نیاورد اندر شُمر مرا
آنروز اگر زمانه ز دستم مَفر نداشت
امروز از این پلید نباشد مَفر مرا
شیری که داده بود مرا این عجوزه دهر
آوردش از دماغ دوباره، بدر مرا
هر قطرهاش ز روزنهی دیدگان چکید
شهدی چشانده بود جوانی اگر مرا
چندی اگر کنار کمان ابروان گذشت
امروز نیست غیر کمانی کمر مرا
زان طبع شوخ و شاد نشانی نمانده است
زان خندهها نمانده به لبها اثر مرا
تلخی گرفته طبع من این شعر نغز نیست
با خاطر حزین نسزد شعر تر مرا
در (سیدنی) چو ناصرخسرو شدم که گفت
« آزرده ساخت کژدم غربت جگر مرا»
خاکش به جان ببوسم و بر دیدگان کشم
افتد اگر دوباره به تهران گذر مرا
جان مرا به نامهات ای دوست شاد کن
ترسم خدا نکرده نبینی دگر مرا
حسین مصطفوی (آذر)
تولد: ۱۳۰۱ همدان درگذشت ۱۳۷۰
#قصیده
Forwarded from گنجینه
انوشيروان در راهي بر پيرمردي گذشت كه نهال گردو ميكاشت. كنار او ايستاد و گفت: اي پيرمرد! آيا اميد ميداري كه از اين درخت كه اكنون ميكاري و آبياري و تيمار آن را برخود تكليف ميداري، بر بخوري؟
گفت: نه اي پادشاه، وليكن دنيا آباد به دست ما رسيد و من نيز دوست ميدارم آن را آباد واگذارم و ترك كنم.
پادشاه از حسن كلام او تعجب كرد و گفت: زه ! و او را چهارهزار درهم فرمود.
پس پير گفت: اي پادشاه! اين درخت چقدر زود بار داد!
خسرو گفت: زه! و او را چهارهزار درهم ديگر فرمود.
گفت: اي پادشاه! هر درختي در سال يك بار ثمر ميدهد و اين درخت دو بار ثمر داد!
خسرو فرمود: زه! و او را چهارهزار درهم ديگر عطاكرد و اطرافيان پير را ساكت كردند و خسرو بازگشت.
(البصائر و الذخائر ، ابوحيان توحيدي ، ج ٩ ، ص ١٥٩ ، حكايت ٥٢٥)
#نوادر
#حکمت
گفت: نه اي پادشاه، وليكن دنيا آباد به دست ما رسيد و من نيز دوست ميدارم آن را آباد واگذارم و ترك كنم.
پادشاه از حسن كلام او تعجب كرد و گفت: زه ! و او را چهارهزار درهم فرمود.
پس پير گفت: اي پادشاه! اين درخت چقدر زود بار داد!
خسرو گفت: زه! و او را چهارهزار درهم ديگر فرمود.
گفت: اي پادشاه! هر درختي در سال يك بار ثمر ميدهد و اين درخت دو بار ثمر داد!
خسرو فرمود: زه! و او را چهارهزار درهم ديگر عطاكرد و اطرافيان پير را ساكت كردند و خسرو بازگشت.
(البصائر و الذخائر ، ابوحيان توحيدي ، ج ٩ ، ص ١٥٩ ، حكايت ٥٢٥)
#نوادر
#حکمت
Forwarded from گنجینه
اعرابيي هشام بن عبدالملك را مدح كرد. هشام او را گفت: اي فلان! مردمان را در حضورشان مدح كردن شايسته نيست و از آن نهي كردهاند.
اعرابي گفت: اي هشام! به خدا سوگند من تو را مدح نكردم، بلكه نعمتهايي را كه خداوند بر تو روا داشته به يادت آوردم تا تو نيز شكر آن ها را تازه گرداني!!
قصص الأعراب ج ۴ ص ۴۱۳
#حکمت
#نوادر
اعرابي گفت: اي هشام! به خدا سوگند من تو را مدح نكردم، بلكه نعمتهايي را كه خداوند بر تو روا داشته به يادت آوردم تا تو نيز شكر آن ها را تازه گرداني!!
قصص الأعراب ج ۴ ص ۴۱۳
#حکمت
#نوادر
Forwarded from گنجینه
اعرابيي را به نزد مأمون آوردند كه حد بر او واجب شده بود. مأمون امركرد كه او را بزنند. اعرابي گفت: يا أميرالمؤمنين! با اين زدن مرا خواهي كشت! عفوم كن.
مأمون گفت: به خدا سوگند دروغ ميگويي و حق و عدالت است كه تو را ميكشد.
اعرابي گفت: بر من رحم كن كه رحم بالاتر از عدل است.
گفت: من از كسي كه حد را بر تو واجب كرده رحيمتر نيستم!!
قصص الأعراب ج ۴ ص ۴۱۶
#نوادر
#حکمت
مأمون گفت: به خدا سوگند دروغ ميگويي و حق و عدالت است كه تو را ميكشد.
اعرابي گفت: بر من رحم كن كه رحم بالاتر از عدل است.
گفت: من از كسي كه حد را بر تو واجب كرده رحيمتر نيستم!!
قصص الأعراب ج ۴ ص ۴۱۶
#نوادر
#حکمت