Forwarded from گنجینه
مردي ادعاي شاعري ميكرد، قوم او شاعري او را منكر شدند و گفتند: تو به دروغ مدعي شعري و آنچه ميگويي جز سخناني خنك و بيمزه چيزي نيست.
مرد متشاعر گفت: انكار شما بر شعر من از حسادت و سياه دلي شماست ولي اگر ميخواهيد، داوري ميان ما حكم كند. قوم او گفتند: عقيلي شاعري معروف و نيكوسخن است، بين ما و تو به حق حكم ميكند. پس از او داوري خواستند، عقيلي به شاعر گفت: پاره اي از شعرت را بخوان. مرد خواند و چون از خواندن فارغ شد پرسيد: حَكَم شاعري مرا چگونه ميبيند؟
عقيلي گفت: من گمان ميبرم كه تو از خاندان نبوتي.
مرد گفت: يعني چه؟
گفت: خدايتعالي در كتابش فرموده است:
(وَ مَا عَلَّمناه الشِّعرَ و مَا يَنبَغي له)
قصص العرب ج ۴ ص ۴۳۶
#نوادر
#طنز
مرد متشاعر گفت: انكار شما بر شعر من از حسادت و سياه دلي شماست ولي اگر ميخواهيد، داوري ميان ما حكم كند. قوم او گفتند: عقيلي شاعري معروف و نيكوسخن است، بين ما و تو به حق حكم ميكند. پس از او داوري خواستند، عقيلي به شاعر گفت: پاره اي از شعرت را بخوان. مرد خواند و چون از خواندن فارغ شد پرسيد: حَكَم شاعري مرا چگونه ميبيند؟
عقيلي گفت: من گمان ميبرم كه تو از خاندان نبوتي.
مرد گفت: يعني چه؟
گفت: خدايتعالي در كتابش فرموده است:
(وَ مَا عَلَّمناه الشِّعرَ و مَا يَنبَغي له)
قصص العرب ج ۴ ص ۴۳۶
#نوادر
#طنز
Forwarded from گنجینه
متوكل به كنيز يكي از شاعران متمايل شده بود و خواست تا كنيز را به ده هزار درهم از او بخرد و او نپذيرفت.
پس از مدتي شاعر مرد و متوكل آن كنيز را از بين ميراث او به پنج هزار دينار خريد و به آن كنيز گفت: ما در حيات آقايت تو را به ده هزار دينار خواستيم و او نپذيرفت و اكنون تو را به پنج هزار دينار خريديم و بهاي تو پنج هزار دينار ارزان تر شد.
كنيز او را گفت: يا اميرالمؤمنين، جايي كه خلفا براي لذاتشان منتظر ميراث بمانند، ما بعد از اين به بهايي ارزان تر از اين كه تو اكنون خريده اي، نيز فروخته خواهيم شد.
قصص العرب ج ۴ ص ۴۰۴
#نوادر
پس از مدتي شاعر مرد و متوكل آن كنيز را از بين ميراث او به پنج هزار دينار خريد و به آن كنيز گفت: ما در حيات آقايت تو را به ده هزار دينار خواستيم و او نپذيرفت و اكنون تو را به پنج هزار دينار خريديم و بهاي تو پنج هزار دينار ارزان تر شد.
كنيز او را گفت: يا اميرالمؤمنين، جايي كه خلفا براي لذاتشان منتظر ميراث بمانند، ما بعد از اين به بهايي ارزان تر از اين كه تو اكنون خريده اي، نيز فروخته خواهيم شد.
قصص العرب ج ۴ ص ۴۰۴
#نوادر
Forwarded from گنجینه
گويند حارث بن مسكين بر مأمون وارد شد و مأمون از او مسأله اي پرسيد.
حارث گفت: "در باب اين مسأله همان پاسخ را ميگويم كه مالك بن أنس به پدرت هارون گفت" و قول مالك را نقل كرد.
هارون را پسند نيفتاد و گفت: تو و مالك در اين باب سفاهت كرده ايد.
حارث گفت: يا أميرالمؤمنين! همانا شنونده سفيهتر از گوينده است.
پس رنگ مامون بگشت و حارث برخاست و خارج شد اما از آنچه گفته بود پشيمان بود. هنوز در خانهي خود ننشسته بود كه فرستادهي مأمون آمد، حارث يقين كرد كه شري بدو خواهد رسيد، پس كفنهاي خود را پوشيد و به نزد مأمون رفت، مأمون او را به نزديك خود نشاند و روي به او كرد و گفت: اي فلان! خداوند به كسي كه از تو نيكوتر بود امر كرد تا به كسي كه از من بدتر بود به لينت ومدارا سخن گويد؛ آنجا كه او را به سوي فرعون فرستاد و فرمود: "با او به نرمي و مدارا سخن بگوييد شايد پند بپذيرد يا بترسد"
گفت: يا اميرالمؤمنين! به گناه خود معترفم و از خدا استغفار ميكنم.
گفت: خداوند تو را بيامرزد، هرگاه كه خواستي برخيز و برو.
عقدالفريد /ج ۱ /ص ۵۵
#نوادر
حارث گفت: "در باب اين مسأله همان پاسخ را ميگويم كه مالك بن أنس به پدرت هارون گفت" و قول مالك را نقل كرد.
هارون را پسند نيفتاد و گفت: تو و مالك در اين باب سفاهت كرده ايد.
حارث گفت: يا أميرالمؤمنين! همانا شنونده سفيهتر از گوينده است.
پس رنگ مامون بگشت و حارث برخاست و خارج شد اما از آنچه گفته بود پشيمان بود. هنوز در خانهي خود ننشسته بود كه فرستادهي مأمون آمد، حارث يقين كرد كه شري بدو خواهد رسيد، پس كفنهاي خود را پوشيد و به نزد مأمون رفت، مأمون او را به نزديك خود نشاند و روي به او كرد و گفت: اي فلان! خداوند به كسي كه از تو نيكوتر بود امر كرد تا به كسي كه از من بدتر بود به لينت ومدارا سخن گويد؛ آنجا كه او را به سوي فرعون فرستاد و فرمود: "با او به نرمي و مدارا سخن بگوييد شايد پند بپذيرد يا بترسد"
گفت: يا اميرالمؤمنين! به گناه خود معترفم و از خدا استغفار ميكنم.
گفت: خداوند تو را بيامرزد، هرگاه كه خواستي برخيز و برو.
عقدالفريد /ج ۱ /ص ۵۵
#نوادر
Forwarded from گنجینه
ابوحیان توحیدی، نویسنده و اندیشمند مشهور جهان اسلام ــ که به سال ۴۱۴ هــ.ق وفات یافته ــ از نویسندگانی است که شخصیتش به تمام معنی در آثارش منعکس شده... او، در مدتی دراز از عمرش، ورّاق و رونویسکنندهی کتب بوده است. همین باعث شده که گنجینیهی ذهنش سرشار از کلمات برگزیده و داستانهای ظریف و اشعار لطیف باشد....
ابوحیان تمام ویژگیهای یک طنزنویس قدر اول را در خود جمع دارد. او منتقدی ژرفنگر و متفکری بدبین بوده و زندگی ناکامی داشتهاست. همینها کافی است که عنصر اندیشگی و احساسی طنز را داشته باشد. مضاف به اینکه مردی فاضل و کتابخوانده و دنیادیده بوده و از دیدهها و شنیدهها و خواندههایش ذهنی پربار داشته است. اگر این همه را با قدرت قلم بینظیر او و تواناییاش در تصویرگری و ایجاز بیان بیفزاییم، معلوم میشود که چگونه میتوان ابوحیان را در عِداد «جاحظ» و «ولتر» از جمله طنزنویسان بزرگ گذاشت. «ابوحیان» خود نوشته است: اشخاص غمگین بیشتر میخندند یا میخندانند. «برگسون» دربارهی خنده مقالهی پرمایهای دارد، از آن جمله میگوید: «از جمله انگیزههای خنده این میتواند باشد که شما حرکات یک نفر را بدون توجه به حرفهایش تماشا کنید».«ابوحیان» بی آنکه به این سخن تصریح کرده باشد، در تصویر هجوآمیزش از «صاحب بن عباد» وزیر نامدار آل بویه این روش را به کار گرفته است. روزی «ابوحیان» برای «صاحب بن عباد» چیزی رونویس میکرده که وزیر پیدا میشود، نویسنده برپا میخیزد، وزیر میگوید: «بنشین که وراقان کمتر از آنند که زیر پای ما برخیزند» ابوحیان گوید: «خواستم چیزی بگویم، زعفرانی شاعر گفت: خاموش که این مرد گول و نادان است».
ابوحیان گوید: «از سبکسری و بیعقلیاش خشمم به شگفتی بدل شد و مرا خنده گرفت. باید بودید و میدیدید که چگونه دهنش را کج میکرد و بینیاش میلرزید و گردنش را به یکسو گرفته خم و راست میشد. درست مانند دیوانهای از بند رسته و از تیمارستان بهدر جسته». ملاحظه میشود که با کلمات کاریکاتوری پدید آورده است. جای دیگر راجع به عکسالعمل «صاحب بن عباد» در برابر تملق مینویسد: «چم و خم و پیچ و تاب و خودداری و شیفتگی و ناز و عشوه.... از خود نشان میدهد».
نکتهچینیها از ادب عربی، علیرضا ذکاوتی قراگوزلو، انتشارات طرح نو، چاپ اول، ۱۳۸۲ ، ص ۸۹
#ابوحیان توحیدی
#صاحب بن عباد
ابوحیان تمام ویژگیهای یک طنزنویس قدر اول را در خود جمع دارد. او منتقدی ژرفنگر و متفکری بدبین بوده و زندگی ناکامی داشتهاست. همینها کافی است که عنصر اندیشگی و احساسی طنز را داشته باشد. مضاف به اینکه مردی فاضل و کتابخوانده و دنیادیده بوده و از دیدهها و شنیدهها و خواندههایش ذهنی پربار داشته است. اگر این همه را با قدرت قلم بینظیر او و تواناییاش در تصویرگری و ایجاز بیان بیفزاییم، معلوم میشود که چگونه میتوان ابوحیان را در عِداد «جاحظ» و «ولتر» از جمله طنزنویسان بزرگ گذاشت. «ابوحیان» خود نوشته است: اشخاص غمگین بیشتر میخندند یا میخندانند. «برگسون» دربارهی خنده مقالهی پرمایهای دارد، از آن جمله میگوید: «از جمله انگیزههای خنده این میتواند باشد که شما حرکات یک نفر را بدون توجه به حرفهایش تماشا کنید».«ابوحیان» بی آنکه به این سخن تصریح کرده باشد، در تصویر هجوآمیزش از «صاحب بن عباد» وزیر نامدار آل بویه این روش را به کار گرفته است. روزی «ابوحیان» برای «صاحب بن عباد» چیزی رونویس میکرده که وزیر پیدا میشود، نویسنده برپا میخیزد، وزیر میگوید: «بنشین که وراقان کمتر از آنند که زیر پای ما برخیزند» ابوحیان گوید: «خواستم چیزی بگویم، زعفرانی شاعر گفت: خاموش که این مرد گول و نادان است».
ابوحیان گوید: «از سبکسری و بیعقلیاش خشمم به شگفتی بدل شد و مرا خنده گرفت. باید بودید و میدیدید که چگونه دهنش را کج میکرد و بینیاش میلرزید و گردنش را به یکسو گرفته خم و راست میشد. درست مانند دیوانهای از بند رسته و از تیمارستان بهدر جسته». ملاحظه میشود که با کلمات کاریکاتوری پدید آورده است. جای دیگر راجع به عکسالعمل «صاحب بن عباد» در برابر تملق مینویسد: «چم و خم و پیچ و تاب و خودداری و شیفتگی و ناز و عشوه.... از خود نشان میدهد».
نکتهچینیها از ادب عربی، علیرضا ذکاوتی قراگوزلو، انتشارات طرح نو، چاپ اول، ۱۳۸۲ ، ص ۸۹
#ابوحیان توحیدی
#صاحب بن عباد
👍1
Forwarded from گنجینه
اشعر شعرای عرب
شخصی از جریر(از شعرای جاهلی عرب) پرسید:
«اشعر شعرای عرب کیست؟»
جریر دست او را گرفته گفت: «با من بیا تا به تو بنمایم.» و او را با خود برد به جایی ، دید پیرمردی بدترکیب ، بزی را دست و پا بسته از پستان او شیر می نوشد در حالتی که شیر از اطراف دهانش بر روی و ریش او جاری است . گفت :«این مرد را میشناسی ؟»
گفت :«نه»
جریر گفت : «دانستی از چه روی از پستان بز شیر میمکد؟»
گفت:«نه»
جریر گفت :«این پدر من است ، از غایت خست و لئامت ، اینگونه شیر می خورد مبادا که کسی آواز دوشیدن شیر بشنود و از او طلب کند .... شاعرترین شعرای عرب کسی است که با داشتن چنین پدر ، با هشتاد شاعر شریف و اصیلزاده مفاخرت کند و بر همه ی ایشان غالب آید!!!»
بزم ایران، سیدمحمدرضاطباطبایی یزدی، به کوشش سیدحبیبالله موسوی، نشر حبیب، چاپ اول، ۱۳۹۲ ، ص ۱۳۸
¤¤¤
از نصیحت نظامی به فرزند :
...گرچه سر سروریت بینم
وآیین سخنوریت بینم
در شعر مپیچ و در فن او
چون اکذب اوست احسن او !!!
زین فن مطلب بلند نامی
کان ختم شده ست بر نظامی ...
(لیلی و مجنون)
#نوادر
شخصی از جریر(از شعرای جاهلی عرب) پرسید:
«اشعر شعرای عرب کیست؟»
جریر دست او را گرفته گفت: «با من بیا تا به تو بنمایم.» و او را با خود برد به جایی ، دید پیرمردی بدترکیب ، بزی را دست و پا بسته از پستان او شیر می نوشد در حالتی که شیر از اطراف دهانش بر روی و ریش او جاری است . گفت :«این مرد را میشناسی ؟»
گفت :«نه»
جریر گفت : «دانستی از چه روی از پستان بز شیر میمکد؟»
گفت:«نه»
جریر گفت :«این پدر من است ، از غایت خست و لئامت ، اینگونه شیر می خورد مبادا که کسی آواز دوشیدن شیر بشنود و از او طلب کند .... شاعرترین شعرای عرب کسی است که با داشتن چنین پدر ، با هشتاد شاعر شریف و اصیلزاده مفاخرت کند و بر همه ی ایشان غالب آید!!!»
بزم ایران، سیدمحمدرضاطباطبایی یزدی، به کوشش سیدحبیبالله موسوی، نشر حبیب، چاپ اول، ۱۳۹۲ ، ص ۱۳۸
¤¤¤
از نصیحت نظامی به فرزند :
...گرچه سر سروریت بینم
وآیین سخنوریت بینم
در شعر مپیچ و در فن او
چون اکذب اوست احسن او !!!
زین فن مطلب بلند نامی
کان ختم شده ست بر نظامی ...
(لیلی و مجنون)
#نوادر
❤1
Forwarded from گنجینه
گروهی از بنی تمیم به نزد عبدالملک آمدند و عمرو بن عتبه در میان ایشان بود. پس گفت: یا امیرالمومنین! ما از گروهی هستیم که ایشان را می شناسی و حق ما انکارناشدنی است، از راه دور بر تو وارد شده ایم و قرابت نزدیک با تو داریم، آنچه از نیکی در حق ما روا داری، اهلیت آن را داریم و آنچه از نیکی و برازندگی در ما ببینی، اصل آن در توست.
عبدالملک خندید و گفت: ای مردم شام! اینان قوم و قبیلهء من اند و این سخن گفتن ایشان است.
دررالحکم ثعالبی ص ۳۴
#نوادر
عبدالملک خندید و گفت: ای مردم شام! اینان قوم و قبیلهء من اند و این سخن گفتن ایشان است.
دررالحکم ثعالبی ص ۳۴
#نوادر
Forwarded from گنجینه
منصور عباسي به امام جعفر صادق نوشت: چرا همانند ساير مردم به نزد ما نمي آيي؟
امام صادق نوشت: ما را از دنيا چيزي نيست كه بر آن از تو بيمناك باشيم و از آخرت در نزد تو چيزي نيست تا بدان اميد بنديم و نيز در آنگونه نعمتي نيستي كه تو را بدان تهنيت گوييم و آنچه را كه در دست توست نقمت و عذاب نميدانيم تا تو را بدان تعزيت بگوييم.
منصور پاسخ داد: اي عبدالله با ما همنشين باش تا ما را نصيحت كني.
امام صادق نوشت: آن كه طالب دنياست تو را نصيحت نميكند و آن كه طالب آخرت است با تو همنشين نميشود!!
قصص العرب ج ۴ ص ۳۹۵
#حکمت
#نوادر
امام صادق نوشت: ما را از دنيا چيزي نيست كه بر آن از تو بيمناك باشيم و از آخرت در نزد تو چيزي نيست تا بدان اميد بنديم و نيز در آنگونه نعمتي نيستي كه تو را بدان تهنيت گوييم و آنچه را كه در دست توست نقمت و عذاب نميدانيم تا تو را بدان تعزيت بگوييم.
منصور پاسخ داد: اي عبدالله با ما همنشين باش تا ما را نصيحت كني.
امام صادق نوشت: آن كه طالب دنياست تو را نصيحت نميكند و آن كه طالب آخرت است با تو همنشين نميشود!!
قصص العرب ج ۴ ص ۳۹۵
#حکمت
#نوادر
❤1
Forwarded from گنجینه
هارون به جماعتي از اهل علم دستور داده بود كه در اول شب به سخن گفتن و مصاحبت با مأمون بنشينند تا ادب و علم در نهاد او جايگير شود. يك شب حسن بن زياد در نزد مأمون بود و با او سخن ميگفت. مأمون را چرت گرفت و حسن او را گفت: "اي امير خوابيدي ؟"
مأمون بيدار شد و گفت : "به خدا تو بازاري هستي ! اي غلام ! دست او را بگير و بيرونش كن و اجازه نده تا ديگر به نزد ما آيد ."
چون اين خبر به هارون رسيد رأي مأمون را بپسنديد . و از ادب همنشيني با شاهان و امرا آن است كه چون شاه يا رئيس خوابيد ، همنشينانش بدون حركت و سرو صدا از نزد او خارج شوند ...
المختار من نوادرالأخبار/ص۲۲
#نوادر
مأمون بيدار شد و گفت : "به خدا تو بازاري هستي ! اي غلام ! دست او را بگير و بيرونش كن و اجازه نده تا ديگر به نزد ما آيد ."
چون اين خبر به هارون رسيد رأي مأمون را بپسنديد . و از ادب همنشيني با شاهان و امرا آن است كه چون شاه يا رئيس خوابيد ، همنشينانش بدون حركت و سرو صدا از نزد او خارج شوند ...
المختار من نوادرالأخبار/ص۲۲
#نوادر
👍1
Forwarded from گنجینه
يزيدبن ابيمسلم، صاحب شرطهي حجاج، بعد از مرگ حجاج بر سليمان بن عبدالملك وارد شد. سليمان به او گفت: خداوند زشت بدارد مردي را كه رشتهي كار خود را به تو سپرد و تو را براي امانت خويش اولي دانست.
گفت: يا اميرالمؤمنين! مرا درحالي ميبيني كه حكومت به دست توست و او از من دور شده است و اگر مرا آنگاه ميديدي كه او با من بود، آنچه را در من كوچك ميشماري در نظرت بزرگ ميآمد و هرآنچه را در من هست عظيم و باهيبت مييافتي.
گفت: حجاج را خواهي ديد كه در جهنم مستقر شده است.
گفت: يا أميرالمؤمنين چنين نگو كه حجاج منابر را براي شما آماده ساخت و گردنكشان را در پاي شما خوار گردانيد و روز قيامت در سمت راست پدرت و سمت چپ برادرت ظاهر خواهد شد و هرگونه كه آن دو باشند خواهد بود!!
#نوادر
گفت: يا اميرالمؤمنين! مرا درحالي ميبيني كه حكومت به دست توست و او از من دور شده است و اگر مرا آنگاه ميديدي كه او با من بود، آنچه را در من كوچك ميشماري در نظرت بزرگ ميآمد و هرآنچه را در من هست عظيم و باهيبت مييافتي.
گفت: حجاج را خواهي ديد كه در جهنم مستقر شده است.
گفت: يا أميرالمؤمنين چنين نگو كه حجاج منابر را براي شما آماده ساخت و گردنكشان را در پاي شما خوار گردانيد و روز قيامت در سمت راست پدرت و سمت چپ برادرت ظاهر خواهد شد و هرگونه كه آن دو باشند خواهد بود!!
#نوادر
Forwarded from گنجینه
مردي با ديگري شرط بست كه زماني كه معاويه در سجده است، دست بر كفل او بگذارد و بگويد: سبحان الله يا أميرالمؤمنين! باسن تو چقدر به باسن مادرت هند شبيه است!
اين كار را كرد و معاويه چون از نماز بپرداخت به او گفت: اي برادرزاده! ابوسفيان بيشتر از تو بدان مايل بود، آنچه را با تو شرط كردهاند بگير. مرد مال را گرفت. سپس شرط بست كه زماني كه زياد خطبه ميخواند برخيزد و بدو بگويد: اي امير پدر تو كيست؟(۱)
پس چنين كرد و زياد بدو گفت : اين به تو خواهد گفت و به رئيس شرطه اشاره كرد. رئیس شرطه او را برد و گردنش را زد. زماني كه خبر به معاويه رسيد گفت: كسي جز من او را نكشت، اگر بار اول او را ادب كرده بودم ديگر چنين نميكرد.
عقدالفريد ج ۱/ ص ۵۲
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱)زیادبن ابیه، از هوشمندان و فصحای عرب بوده است. در ابتدا از کارگزاران علی(ع) بود و سپس به معاویه پیوست. در زنازاده بودن او تردیدی نبود و چون پدرش شناخته نبود، به کنایه او را زیادبن ابیه(زیاد فرزند پدرش) میخواندند. ماجرای الحاق او به خاندان ابوسفیان،(توسط معاویه و به پاداش خدمات زیاد) از صحنههای فضاحت بار تاریخ است.
#نوادر
اين كار را كرد و معاويه چون از نماز بپرداخت به او گفت: اي برادرزاده! ابوسفيان بيشتر از تو بدان مايل بود، آنچه را با تو شرط كردهاند بگير. مرد مال را گرفت. سپس شرط بست كه زماني كه زياد خطبه ميخواند برخيزد و بدو بگويد: اي امير پدر تو كيست؟(۱)
پس چنين كرد و زياد بدو گفت : اين به تو خواهد گفت و به رئيس شرطه اشاره كرد. رئیس شرطه او را برد و گردنش را زد. زماني كه خبر به معاويه رسيد گفت: كسي جز من او را نكشت، اگر بار اول او را ادب كرده بودم ديگر چنين نميكرد.
عقدالفريد ج ۱/ ص ۵۲
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱)زیادبن ابیه، از هوشمندان و فصحای عرب بوده است. در ابتدا از کارگزاران علی(ع) بود و سپس به معاویه پیوست. در زنازاده بودن او تردیدی نبود و چون پدرش شناخته نبود، به کنایه او را زیادبن ابیه(زیاد فرزند پدرش) میخواندند. ماجرای الحاق او به خاندان ابوسفیان،(توسط معاویه و به پاداش خدمات زیاد) از صحنههای فضاحت بار تاریخ است.
#نوادر
👍1