Forwarded from گنجینه
شاید سیاهترین وجه این جهان این باشد که هیچ چیز بر قرار خود نمیماند. آدمها... شهرها... روستاها... در و دیوار... همه در حال زوالی دائمیاند.... انسان تا وقتی جوانتر است، از این تغییر چیزی نمیفهمد. به مرور که قوای حیاتی او رو به نقصان گذاشت، همه چیز را همزمان با خود در حال زوال و کاستی یافتن میبیند. هر پدیدهای، برای او نشانهای است از تغییر و زوال و تباهی دائمی حیات... پیرزنی که هر روز آرام از کنار کوچه میگذشت تا شیر و تخممرغ بخرد، کمکم به اندازهای فرتوت میشود که نای بیرون آمدن از خانه نخواهد داشت. پیرزنِ غریبهای که در این رفت و آمد هر روزه، بیسر و صدا و آرام آرام به جزئی از هستی و داشتههای شما تبدیل شده بود، با فرسودهتر شدن خود، به شما هم مژدهی تباهی و زوال میدهد... فرصت حیات که تنها یکبار به هرکس عطا میشود، اندکاندک رو به خاموشی گذاشته است... همین نزدیک شدن به پرتگاه نیستی است که انسان را به سرودن (حیدربابا) و (مرا بسود و فروریخت هرچه دندان بود) وامیدارد...
مرثیهای ماندگار برای عمری که برای یک بار به هرکس عطا شده و اندکاندک واستانده میشود....
#یادداشت_ها
مرثیهای ماندگار برای عمری که برای یک بار به هرکس عطا شده و اندکاندک واستانده میشود....
#یادداشت_ها
Forwarded from گنجینه
زیاد با ابیالاسود گفت: اگر نه پیر شده بودی مشاورت با تو میکردم. گفت: اگر مرا برای کشتیگیری میخواهی نشایم و اگر برای رأی خواهی نزد من وافر باشد.
نوادر، (ترجمهی کتاب المحاضرات راغب اصفهانی)، ترجمه و تالیف: محمدصالح قزوینی، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات سروش، ۱۳۷۱، ص ۹
#نوادر
نوادر، (ترجمهی کتاب المحاضرات راغب اصفهانی)، ترجمه و تالیف: محمدصالح قزوینی، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات سروش، ۱۳۷۱، ص ۹
#نوادر
Forwarded from گنجینه
حکیمی در خانهی جاهلی درآمد. خانه مزین و نیکو بود. آبدهن خواست اندازد، هر طرف نظر کرد زینت و جمال دید. بر روی جاهل انداخت.
جاهل گفت: چرا چنین کردی؟
گفت: موضعی خسیستر از روی تو اینجا نیافتم.
نوادر، (ترجمهی کتاب المحاضرات راغب اصفهانی)، ترجمه و تالیف: محمدصالح قزوینی، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات سروش، ۱۳۷۱، ص ۱۱
#حکمت
جاهل گفت: چرا چنین کردی؟
گفت: موضعی خسیستر از روی تو اینجا نیافتم.
نوادر، (ترجمهی کتاب المحاضرات راغب اصفهانی)، ترجمه و تالیف: محمدصالح قزوینی، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات سروش، ۱۳۷۱، ص ۱۱
#حکمت
Forwarded from گنجینه
هارونالرشید مالکبن انس را طلب نمود تا با او صحبت دارد. مالک گفت: هرکه علم جوید به در علم آید. رشید بیامد و با او همراه نشست و بر دیوار تکیه زد. گفت: یا امیرالمومنین! بزرگ داشتن علم بزرگ داشتن خدای عَزَّ و علا است. رشید از جای برجست و پیش دو دست او به ادب بنشست. و سفیان را بطلبید، او بیامد و پیش دو دست رشید بنشست و با او سخن کرد. چون برفت، رشید گفت: ما تواضع کردیم علم مالک را و نفع یافتیم، و علم سفیان ما را تواضع کرد و نفع نیافتیم.
نوادر، (ترجمهی کتاب المحاضرات راغب اصفهانی)، ترجمه و تالیف: محمدصالح قزوینی، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات سروش، ۱۳۷۱، ص ۱۱
#حکمت
#نوادر
نوادر، (ترجمهی کتاب المحاضرات راغب اصفهانی)، ترجمه و تالیف: محمدصالح قزوینی، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات سروش، ۱۳۷۱، ص ۱۱
#حکمت
#نوادر
Forwarded from گنجینه
منصور خطبه اي ايراد ميكرد، خدا را حمد و ثنا كرد و سپس گفت: اي مردم!از خدا بترسيد ...
در همين هنگام مردي از عامه ي حاضرين برخاست و گفت: تو را به همان خدايي كه به ياد ما آوردي بيم مي دهم . پس منصور بدون فكر و درنگ پاسخ داد :
ميشنويم و مي پذيريم از آن كس كه خدا را به ياد ما آورد و پناه مي برم به خدا از آن كه خدا را به يادم آورند و من فراموش كنم و جبروت خداوندي مرا بدين گناه بگيرد كه ( در اين صورت گمراه شده ام و از هدايت يافتگان نخواهم بود)
و اما تو ... به خدا سوگند بدين تذكر خدا را در نظر نداشتي بلكه قصدت آن بود كه بگويند : گفت و عقوبت ديد و صبر كرد . پس من بعد اگر چنين چيزي در دل داشتي آن را ناديده انگار و شما را نيز اي مردم از نظائر آن بيم مي دهم كه همانا موعظه برما نازل شده و از ما اخذ و اقتباس مي شود."
سپس به همان موضع از خطبه ي خود برگشت و ادامه داد.
عقدالفريد ج ۱
#نوادر
در همين هنگام مردي از عامه ي حاضرين برخاست و گفت: تو را به همان خدايي كه به ياد ما آوردي بيم مي دهم . پس منصور بدون فكر و درنگ پاسخ داد :
ميشنويم و مي پذيريم از آن كس كه خدا را به ياد ما آورد و پناه مي برم به خدا از آن كه خدا را به يادم آورند و من فراموش كنم و جبروت خداوندي مرا بدين گناه بگيرد كه ( در اين صورت گمراه شده ام و از هدايت يافتگان نخواهم بود)
و اما تو ... به خدا سوگند بدين تذكر خدا را در نظر نداشتي بلكه قصدت آن بود كه بگويند : گفت و عقوبت ديد و صبر كرد . پس من بعد اگر چنين چيزي در دل داشتي آن را ناديده انگار و شما را نيز اي مردم از نظائر آن بيم مي دهم كه همانا موعظه برما نازل شده و از ما اخذ و اقتباس مي شود."
سپس به همان موضع از خطبه ي خود برگشت و ادامه داد.
عقدالفريد ج ۱
#نوادر
Forwarded from گنجینه
گفتهاند هر چيزي چون كمياب شود، گران و ارزشمند ميشود ولي عقل هر چه افزون گردد گرانتر و ارزشمندتر ميگردد.
عبدالملك ميگفته است: من به عاقلي كه به من پشت كرده باشد اميدوارتر از احمقي هستم كه به من روي آورده باشد.
به يكي از دانشمندان گفته شد، عقل كامل چيست؟
گفت: آن را در كسي به صورت اجتماع و كمال نديده ام كه آن وصف كنم و هر چه در كمال يافت نشود آن را حد و مرزي نيست. گفته شده است احمق از هر چيز خود را حفظ مي كند جز از خويشتن .
دو مرد، دختر ديماووس حكيم را خواستگاري كردند؛ يكي از آن دو توانگر و ديگر فقيري بود، او دخترش را به آن مرد فقير داد. اسكندر از او سبب اين كار را پرسيد، گفت : آن توانگر احمق بود و بيم آن داشتم كه فقير شود و آن فقير عاقل بود ، اميدوار شدم كه توانگر گردد.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۶۰
#حکمت
عبدالملك ميگفته است: من به عاقلي كه به من پشت كرده باشد اميدوارتر از احمقي هستم كه به من روي آورده باشد.
به يكي از دانشمندان گفته شد، عقل كامل چيست؟
گفت: آن را در كسي به صورت اجتماع و كمال نديده ام كه آن وصف كنم و هر چه در كمال يافت نشود آن را حد و مرزي نيست. گفته شده است احمق از هر چيز خود را حفظ مي كند جز از خويشتن .
دو مرد، دختر ديماووس حكيم را خواستگاري كردند؛ يكي از آن دو توانگر و ديگر فقيري بود، او دخترش را به آن مرد فقير داد. اسكندر از او سبب اين كار را پرسيد، گفت : آن توانگر احمق بود و بيم آن داشتم كه فقير شود و آن فقير عاقل بود ، اميدوار شدم كه توانگر گردد.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۶۰
#حکمت
Forwarded from گنجینه
احذروا صولة الكريم اذا جاع ، و اللئيم اذا شبع
حذر كنيد از حملهی شخص بزرگوار هنگامي كه گرسنه شود و از فرومايه و زبون چون سير شود.
منظور از گرسنگي و سيري آنچه ميان مردم معمول است، نيست، بلكه منظور اين است كه از حملهی شخص گرامي هنگامي كه ستم بر او شود و خوار گردد، پرهيز كنيد و از حملهی فرومايه به هنگامي كه توانگر گردد. نظير و مناسب با معني اول اين سخن شاعر است كه مي گويد :
«آزاده زير ستم و زبوني شكيبايي نميورزد و همانا خر شكيبايي ميكند.»
و نظير و مناسب معني دوم ، اين شعر ابوالطيب متنبي است كه مي گويد :
«هرگاه بزرگوار را گرامي داري ، او را مالك شده اي و اگر فرومايه را گرامي داري سركشي ميكند.»
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۶۷
#حکمت
حذر كنيد از حملهی شخص بزرگوار هنگامي كه گرسنه شود و از فرومايه و زبون چون سير شود.
منظور از گرسنگي و سيري آنچه ميان مردم معمول است، نيست، بلكه منظور اين است كه از حملهی شخص گرامي هنگامي كه ستم بر او شود و خوار گردد، پرهيز كنيد و از حملهی فرومايه به هنگامي كه توانگر گردد. نظير و مناسب با معني اول اين سخن شاعر است كه مي گويد :
«آزاده زير ستم و زبوني شكيبايي نميورزد و همانا خر شكيبايي ميكند.»
و نظير و مناسب معني دوم ، اين شعر ابوالطيب متنبي است كه مي گويد :
«هرگاه بزرگوار را گرامي داري ، او را مالك شده اي و اگر فرومايه را گرامي داري سركشي ميكند.»
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۶۷
#حکمت
Forwarded from گنجینه
مردي ادعاي شاعري ميكرد، قوم او شاعري او را منكر شدند و گفتند: تو به دروغ مدعي شعري و آنچه ميگويي جز سخناني خنك و بيمزه چيزي نيست.
مرد متشاعر گفت: انكار شما بر شعر من از حسادت و سياه دلي شماست ولي اگر ميخواهيد، داوري ميان ما حكم كند. قوم او گفتند: عقيلي شاعري معروف و نيكوسخن است، بين ما و تو به حق حكم ميكند. پس از او داوري خواستند، عقيلي به شاعر گفت: پاره اي از شعرت را بخوان. مرد خواند و چون از خواندن فارغ شد پرسيد: حَكَم شاعري مرا چگونه ميبيند؟
عقيلي گفت: من گمان ميبرم كه تو از خاندان نبوتي.
مرد گفت: يعني چه؟
گفت: خدايتعالي در كتابش فرموده است:
(وَ مَا عَلَّمناه الشِّعرَ و مَا يَنبَغي له)
قصص العرب ج ۴ ص ۴۳۶
#نوادر
#طنز
مرد متشاعر گفت: انكار شما بر شعر من از حسادت و سياه دلي شماست ولي اگر ميخواهيد، داوري ميان ما حكم كند. قوم او گفتند: عقيلي شاعري معروف و نيكوسخن است، بين ما و تو به حق حكم ميكند. پس از او داوري خواستند، عقيلي به شاعر گفت: پاره اي از شعرت را بخوان. مرد خواند و چون از خواندن فارغ شد پرسيد: حَكَم شاعري مرا چگونه ميبيند؟
عقيلي گفت: من گمان ميبرم كه تو از خاندان نبوتي.
مرد گفت: يعني چه؟
گفت: خدايتعالي در كتابش فرموده است:
(وَ مَا عَلَّمناه الشِّعرَ و مَا يَنبَغي له)
قصص العرب ج ۴ ص ۴۳۶
#نوادر
#طنز
Forwarded from گنجینه
متوكل به كنيز يكي از شاعران متمايل شده بود و خواست تا كنيز را به ده هزار درهم از او بخرد و او نپذيرفت.
پس از مدتي شاعر مرد و متوكل آن كنيز را از بين ميراث او به پنج هزار دينار خريد و به آن كنيز گفت: ما در حيات آقايت تو را به ده هزار دينار خواستيم و او نپذيرفت و اكنون تو را به پنج هزار دينار خريديم و بهاي تو پنج هزار دينار ارزان تر شد.
كنيز او را گفت: يا اميرالمؤمنين، جايي كه خلفا براي لذاتشان منتظر ميراث بمانند، ما بعد از اين به بهايي ارزان تر از اين كه تو اكنون خريده اي، نيز فروخته خواهيم شد.
قصص العرب ج ۴ ص ۴۰۴
#نوادر
پس از مدتي شاعر مرد و متوكل آن كنيز را از بين ميراث او به پنج هزار دينار خريد و به آن كنيز گفت: ما در حيات آقايت تو را به ده هزار دينار خواستيم و او نپذيرفت و اكنون تو را به پنج هزار دينار خريديم و بهاي تو پنج هزار دينار ارزان تر شد.
كنيز او را گفت: يا اميرالمؤمنين، جايي كه خلفا براي لذاتشان منتظر ميراث بمانند، ما بعد از اين به بهايي ارزان تر از اين كه تو اكنون خريده اي، نيز فروخته خواهيم شد.
قصص العرب ج ۴ ص ۴۰۴
#نوادر
Forwarded from گنجینه
گويند حارث بن مسكين بر مأمون وارد شد و مأمون از او مسأله اي پرسيد.
حارث گفت: "در باب اين مسأله همان پاسخ را ميگويم كه مالك بن أنس به پدرت هارون گفت" و قول مالك را نقل كرد.
هارون را پسند نيفتاد و گفت: تو و مالك در اين باب سفاهت كرده ايد.
حارث گفت: يا أميرالمؤمنين! همانا شنونده سفيهتر از گوينده است.
پس رنگ مامون بگشت و حارث برخاست و خارج شد اما از آنچه گفته بود پشيمان بود. هنوز در خانهي خود ننشسته بود كه فرستادهي مأمون آمد، حارث يقين كرد كه شري بدو خواهد رسيد، پس كفنهاي خود را پوشيد و به نزد مأمون رفت، مأمون او را به نزديك خود نشاند و روي به او كرد و گفت: اي فلان! خداوند به كسي كه از تو نيكوتر بود امر كرد تا به كسي كه از من بدتر بود به لينت ومدارا سخن گويد؛ آنجا كه او را به سوي فرعون فرستاد و فرمود: "با او به نرمي و مدارا سخن بگوييد شايد پند بپذيرد يا بترسد"
گفت: يا اميرالمؤمنين! به گناه خود معترفم و از خدا استغفار ميكنم.
گفت: خداوند تو را بيامرزد، هرگاه كه خواستي برخيز و برو.
عقدالفريد /ج ۱ /ص ۵۵
#نوادر
حارث گفت: "در باب اين مسأله همان پاسخ را ميگويم كه مالك بن أنس به پدرت هارون گفت" و قول مالك را نقل كرد.
هارون را پسند نيفتاد و گفت: تو و مالك در اين باب سفاهت كرده ايد.
حارث گفت: يا أميرالمؤمنين! همانا شنونده سفيهتر از گوينده است.
پس رنگ مامون بگشت و حارث برخاست و خارج شد اما از آنچه گفته بود پشيمان بود. هنوز در خانهي خود ننشسته بود كه فرستادهي مأمون آمد، حارث يقين كرد كه شري بدو خواهد رسيد، پس كفنهاي خود را پوشيد و به نزد مأمون رفت، مأمون او را به نزديك خود نشاند و روي به او كرد و گفت: اي فلان! خداوند به كسي كه از تو نيكوتر بود امر كرد تا به كسي كه از من بدتر بود به لينت ومدارا سخن گويد؛ آنجا كه او را به سوي فرعون فرستاد و فرمود: "با او به نرمي و مدارا سخن بگوييد شايد پند بپذيرد يا بترسد"
گفت: يا اميرالمؤمنين! به گناه خود معترفم و از خدا استغفار ميكنم.
گفت: خداوند تو را بيامرزد، هرگاه كه خواستي برخيز و برو.
عقدالفريد /ج ۱ /ص ۵۵
#نوادر