Forwarded from گنجینه
ما پیوسته درجستجوی عشق هستیم زیرا هرگز یادنگرفته ایم که خود را دوست بداریم.
رهایی از وابستگی روانی، لوری وایز، مترجم: پروین عظیمی، نشر دنیای نو، چاپ دوم، ۱۳۹۲ ، صفحهی ۱۳
#گزین_گویه
رهایی از وابستگی روانی، لوری وایز، مترجم: پروین عظیمی، نشر دنیای نو، چاپ دوم، ۱۳۹۲ ، صفحهی ۱۳
#گزین_گویه
Forwarded from گنجینه
منکری به طریق انکار، عالمی را گفت: راست است که هیچ خشک و تری نیست، مگر آن که ذکر آن در قرآن آمده است؟
گفت: چنین است.
پرسید: نام من نیز در قرآن هست؟
گفت: نامت چیست؟
گفت: امرالله
گفت: سهل است که شغل تو را نیز در قرآن نوشتهاند.
گفت: کجا؟
گفت: آنجا که فرماید" وّ کّانّ امرُالله مفعولاً"
#لطایف
گفت: چنین است.
پرسید: نام من نیز در قرآن هست؟
گفت: نامت چیست؟
گفت: امرالله
گفت: سهل است که شغل تو را نیز در قرآن نوشتهاند.
گفت: کجا؟
گفت: آنجا که فرماید" وّ کّانّ امرُالله مفعولاً"
#لطایف
Forwarded from گنجینه
معاويه به خالد بن معمر سدوسي گفت: به چه سبب علي را اين همه دوست مي داشتي؟ گفت: براي سه چيز، بردباريش چون خشم ميگرفت و راستي او هرگاه كه سخن ميگفت و وفاي او به هر وعدهاي كه ميداد.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۶
#حکمت
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۶
#حکمت
Forwarded from گنجینه
اعشي در راه خود گم شد و چون صبح فرا رسيد كنار خيمه هاي علقمة بن علاثه بود كه دشمن سرسخت او بود. عصاكش اعشي گفت: اي ابوبصير، واي از اين بامداد نافرخنده و به خدا سوگند كه اين چادرهاي چرمي خانههاي علقمه است. در اين هنگام جوانان قبيله بيرون آمدند و اعشي را گرفتند و او را پيش علقمه بردند. همين كه اعشي مقابل او قرار گرفت، علقمه گفت: خداي را سپاس كه مرا بدون هيچ عهد و پيماني بر تو پيروزي داد.
اعشي گفت: فدايت گردم، ميداني اين كار به چه منظور صورت گرفته است؟
گفت: آري براي اينكه در قبال سخنان ياوهاي كه در حق من گفتهاي آن هم با نيكيهاي من نسبت به تو، اينك از تو انتقام بگيرم.
اعشي گفت: نه به خدا سوگند اين چنين نيست، بلكه خداوند تو را بر من پيروزی داد تا اندازه بردباري تو را در مورد من بيازمايد.
علقمه خاموش شد و اعشي اين ابيات را خواند:
اي علقمه ! كارها مرا به سوي تو آورد و بدگمان نبوده و نيستم، علاثه جامه هاي شرف خود را بر شما پوشانده و بردباري پوشيده خود را ميراث شما قرار داد، اينك جانها فداي تو باد، جان مرا به من ببخش كه همواره فزوني يابي و كاستي پيدا نكني.
علقمه گفت: چنين كردم و حال آنكه به خدا سوگند اگر اندكي از آنچه در ستايش عامر بن عمر سرودهاي درباره من ميسرودي تو را براي تمام مدت زندگاني بي نياز ميكردم و اگر اندكي از نكوهشهايي كه مرا سرودهاي براي عامر گفته بودي، تو را زنده نميگذاشت.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۵
#حکمت
#نوادر
اعشي گفت: فدايت گردم، ميداني اين كار به چه منظور صورت گرفته است؟
گفت: آري براي اينكه در قبال سخنان ياوهاي كه در حق من گفتهاي آن هم با نيكيهاي من نسبت به تو، اينك از تو انتقام بگيرم.
اعشي گفت: نه به خدا سوگند اين چنين نيست، بلكه خداوند تو را بر من پيروزی داد تا اندازه بردباري تو را در مورد من بيازمايد.
علقمه خاموش شد و اعشي اين ابيات را خواند:
اي علقمه ! كارها مرا به سوي تو آورد و بدگمان نبوده و نيستم، علاثه جامه هاي شرف خود را بر شما پوشانده و بردباري پوشيده خود را ميراث شما قرار داد، اينك جانها فداي تو باد، جان مرا به من ببخش كه همواره فزوني يابي و كاستي پيدا نكني.
علقمه گفت: چنين كردم و حال آنكه به خدا سوگند اگر اندكي از آنچه در ستايش عامر بن عمر سرودهاي درباره من ميسرودي تو را براي تمام مدت زندگاني بي نياز ميكردم و اگر اندكي از نكوهشهايي كه مرا سرودهاي براي عامر گفته بودي، تو را زنده نميگذاشت.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۵
#حکمت
#نوادر
Forwarded from گنجینه
مأَمون چون بر ابراهيم بن مهدي پيروز شد به او گفت : در كار تو رايزني كردم و به من به كشتن تو اشاره شد ولي من منزلت تو را فراتر از گناه تو ديدم و به سبب لزوم حرمت تو، كشتنت را خوش نميدارم. ابراهيم گفت: اي اميرالمؤ منين آن كس كه با او مشورت كردهاي به مقتضاي سياست و عادت نظر داده است، ولي تو ميخواهي پيروزي را در پناه عفوي كه به آن عادت كردهاي، به دست آوري، اگر بكشي تو را نظير بسيار است و اگر عفو كني نظيري نخواهي داشت. گفت: تو را بخشيدم، در كمال امان برو و به حال خود باش.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۵
#حکمت
#نوادر
#تاریخ
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۵
#حکمت
#نوادر
#تاریخ
Forwarded from گنجینه
وَ مِنَ البَلیَّةِ عَذلُ مَن لایَرعوی
عَن جَهلِه، و خِطابُ من لایَفهَمُ
دو چیز از بلاهای آدمیان است: ملامت کسی را که از جهل بازنایستد، و خطاب با کسی که سخن فهم نکند.
نوادر، (ترجمهی کتاب المحاضرات راغب اصفهانی)، ترجمه و تالیف: محمدصالح قزوینی، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات سروش، ۱۳۷۱، ص ۳
#حکمت
عَن جَهلِه، و خِطابُ من لایَفهَمُ
دو چیز از بلاهای آدمیان است: ملامت کسی را که از جهل بازنایستد، و خطاب با کسی که سخن فهم نکند.
نوادر، (ترجمهی کتاب المحاضرات راغب اصفهانی)، ترجمه و تالیف: محمدصالح قزوینی، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات سروش، ۱۳۷۱، ص ۳
#حکمت
Forwarded from گنجینه
هزار شب به دعا رفت و آفتاب نشد
هزار بال شکست و قفس خراب نشد
چه استغاثه که دردست شاخهها خشکید
چه التماس که درکام برگ آب نشد
نشستگان همه خفتند وخفتگان مردند
چه لایلای گرانی که خرج خواب نشد
چه خیشها که شکست و چه بذرها خشکید
به شوره، سبز، درختی به جز سراب نشد
کتابهای دعا شرمشان ز خویش آمد
ز بس دعا که هدر رفت و مستجاب نشد
زدست شعر چه بس گریه در گلو کردیم
چه خون دل- به دل شیشه- از شراب نشد
سیاوش مطهری
#غزل
هزار بال شکست و قفس خراب نشد
چه استغاثه که دردست شاخهها خشکید
چه التماس که درکام برگ آب نشد
نشستگان همه خفتند وخفتگان مردند
چه لایلای گرانی که خرج خواب نشد
چه خیشها که شکست و چه بذرها خشکید
به شوره، سبز، درختی به جز سراب نشد
کتابهای دعا شرمشان ز خویش آمد
ز بس دعا که هدر رفت و مستجاب نشد
زدست شعر چه بس گریه در گلو کردیم
چه خون دل- به دل شیشه- از شراب نشد
سیاوش مطهری
#غزل
Forwarded from گنجینه
يكي از دبيران مأَمون گناهي كرد و پيش او رفت تا حجتي براي گناه خويش آورد. مأَمون گفت: اي فلان برجاي باش كه يا ميخواهي پوزشي آوري يا سوگندي خوري كه من هر دو را به خودت بخشيدم. و اين كار از سوي تو مكرر شده است كه همواره بدي ميكني و ما خوبي ميكنيم و گناه ميكني و ما ميبخشيم، شايد عفو چيزي باشد كه تو را اصلاح كند.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۵
#نوادر
#حکمت
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۵
#نوادر
#حکمت
Forwarded from گنجینه
ميان ابومسلم خراساني و سالار مرو بگو و مگويي شد و سالار مرو در سخن تندي كرد. ابومسلم او را تحمل كرد، سالار مرو پشيمان شد و براي پوزش خواهي در برابر ابومسلم ايستاد. او ضمن سخنان خود به ابومسلم گفته بود: اي بچه سرراهي. ابومسلم به او گفت: آرام باش، سخني گفته شد و گماني به خطا رفت و خشم خود ديو است و من از قديم با تحمل تو، تو را نسبت به خود گستاخ كرده ام. اينك اگر از گناه پوزش خواهي، من هم با تو در آن شريكام و اگر مغلوب هستي عفو من تو را فرا ميگيرد. سالار مرو گفت: اي امير، بزرگي گناه من آرامش را از من بازگرفته است. ابومسلم گفت: شگفتا! در حالي كه بدي كردي با نيكي مقابله كردم و پس از آن در حالي كه نيكوكار بودي با بدي مقابله كنم؟ سالار مرو گفت: اينك به عفو تو اعتماد كردم.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۴
#نوادر
#حکمت
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۴
#نوادر
#حکمت
Forwarded from گنجینه
ابن مقفع و خلیل با هم نشستند و صحبت علم میداشتند. چون جدا شدند، از خلیل خبر ابنمقفع پرسیدند. گفت: او را مردی دیدم که عقلش بر علمش زاید بود. و از ابنمقفع خبر خلیل پرسیدند. گفت: او را مردی دیدم که علمش بر عقل راجح بود. و هردو صواب گفتند، چرا که زهد خلیل در آن پایه بود که در بصره در خانهای از نی زندگانی بهسر برد و در آن خانه بمرد، و شاگردان او به علم او مالها اندوختند و در فراخی و خوشی زندگانی مینمودند. و ابن مقفع در امر دنیا و طلب مراتب و مقاصد آن ارتکاب اموری کرد که به کشتن رفت.
نوادر، (ترجمهی کتاب المحاضرات راغب اصفهانی)، ترجمه و تالیف: محمدصالح قزوینی، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات سروش، ۱۳۷۱، ص ۴
#حکمت
نوادر، (ترجمهی کتاب المحاضرات راغب اصفهانی)، ترجمه و تالیف: محمدصالح قزوینی، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات سروش، ۱۳۷۱، ص ۴
#حکمت
Forwarded from گنجینه
گفتهاند: غالب احمقان مرزوق باشند.
و گفتهاند: هرکه را در عقل او افزودند از نصیب رزق او کم کردند. و هیچکس را حق عَزَّوجَلَّ عقل وافر کرامت ننمود مگر از رزق او حساب نمود.
نوادر، (ترجمهی کتاب المحاضرات راغب اصفهانی)، ترجمه و تالیف: محمدصالح قزوینی، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات سروش، ۱۳۷۱، ص ۴
#حکمت
و گفتهاند: هرکه را در عقل او افزودند از نصیب رزق او کم کردند. و هیچکس را حق عَزَّوجَلَّ عقل وافر کرامت ننمود مگر از رزق او حساب نمود.
نوادر، (ترجمهی کتاب المحاضرات راغب اصفهانی)، ترجمه و تالیف: محمدصالح قزوینی، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات سروش، ۱۳۷۱، ص ۴
#حکمت
Forwarded from گنجینه
بچهی دبیرستانی که بودم، یک دوچرخهی چینی داشتم با مارک (فونیکس). با چندتایی از دوستان که دوچرخه داشتند، برای تعمیرات و تامین خدمات!! طرف حسابی داشتیم به اسم (سلطان). افغانی یغور و درشت استخوانی بود با موهای بور و سبیل سیخسیخ دراز و لهجهی درست و حسابی افغانی. بعدها که با تعجب به بور بودنش فکر میکردم، خودم را قانع کردم که احتمالا از نسل یونانیهایی است که قلمهشان را اسکندر در خاک افغانستان نشانده است....
حدود سال ۸۶ سلطان را بعد از پانزده سال جلو آموزش و پرورش دیدم. سلام و علیک و احوالپرسی...
آمده بود برای پیگیری مشکلات اداری تحصیل بچهش.
از من پرسید: چهکاره شدی؟
گفتم: معلم....
گفت: بیاه.... اونقدر بهت گفتم درسِتَه خوانده کو... موهندیس باش... گوش نَکَدی... حالا باید با ای بچهها....
****
قسم میخورم که بین ما و سلطان کلمهای در باب درس و تحصیل و مدرسه رد و بدل نشده بود.... ما برای سلطان فقط به اندازهی تیوب و کرمک و لاستیک و ساچمه و لقمهترمزهایی که میخریدیم اهمیت داشتیم.... حتی اگر دستش میرسید از بعضی گوشبریهای معصومانه هم ابایی نداشت...
اما امروز سلطان هم خودش را در تربیت ما دخیل میدانست و ما مقصر بودیم که به توصیههای دلسوزانهاش گوش نکرده بودیم...
****
امروز که توصیههای مختلف و متفاوت و متنوع و متضاد را خطاب به اصغر فرهادی میبینم، (بلانسبت جناب فرهادی) یاد خودم و سلطان میافتم....
اگر راست باشد که سرمایهگذار فیلم قطری بوده، احتمالا حق ما برای خطمشی دادن در باب سخنرانی اسکار و واکنشهای سیاسی و اجتماعی فرهادی کمرنگ خواهد شد....
فرهادی موقع ساختن فیلم و دوندگیها تنها بود، احتمالا بهتر است موقع موضعگیری هم تنها تصمیمگیری کند...قطعا موضعگیری فرهادی هم با کمک همان درک و شعوری صورت خواهدگرفت که فیلم فروشنده را تا پای اسکار رسانده است...
#یادداشت
حدود سال ۸۶ سلطان را بعد از پانزده سال جلو آموزش و پرورش دیدم. سلام و علیک و احوالپرسی...
آمده بود برای پیگیری مشکلات اداری تحصیل بچهش.
از من پرسید: چهکاره شدی؟
گفتم: معلم....
گفت: بیاه.... اونقدر بهت گفتم درسِتَه خوانده کو... موهندیس باش... گوش نَکَدی... حالا باید با ای بچهها....
****
قسم میخورم که بین ما و سلطان کلمهای در باب درس و تحصیل و مدرسه رد و بدل نشده بود.... ما برای سلطان فقط به اندازهی تیوب و کرمک و لاستیک و ساچمه و لقمهترمزهایی که میخریدیم اهمیت داشتیم.... حتی اگر دستش میرسید از بعضی گوشبریهای معصومانه هم ابایی نداشت...
اما امروز سلطان هم خودش را در تربیت ما دخیل میدانست و ما مقصر بودیم که به توصیههای دلسوزانهاش گوش نکرده بودیم...
****
امروز که توصیههای مختلف و متفاوت و متنوع و متضاد را خطاب به اصغر فرهادی میبینم، (بلانسبت جناب فرهادی) یاد خودم و سلطان میافتم....
اگر راست باشد که سرمایهگذار فیلم قطری بوده، احتمالا حق ما برای خطمشی دادن در باب سخنرانی اسکار و واکنشهای سیاسی و اجتماعی فرهادی کمرنگ خواهد شد....
فرهادی موقع ساختن فیلم و دوندگیها تنها بود، احتمالا بهتر است موقع موضعگیری هم تنها تصمیمگیری کند...قطعا موضعگیری فرهادی هم با کمک همان درک و شعوری صورت خواهدگرفت که فیلم فروشنده را تا پای اسکار رسانده است...
#یادداشت