Forwarded from گنجینه
أُزري بِنَفسِهِ مَن استعشر الطَمَع، و رَضِي بِالذُّلِّ مَن كَشَفَ عن ضُرِّه و هانَت عَلَيهِ نَفسُهُ مَن أمر عليها لسانه.
هر كس طمع را شعار خود سازد، خود را كوچك ساخته است و آن كس كه درماندگي خويش را آشكار سازد، به زبوني راضي شده است و آن كس كه زبان خود را بر خود فرمانروا ساخت، ارزش خود را كاسته است. (حکمت شمارهی ۲ از شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید)
در شرح اين سخن احاديثي آمده است كه براي نمونه به ترجمه برخي از آنها قناعت ميشود. در حديث مرفوع آمده است كه 《سنگ صاف لغزندهاي كه گام دانشمندان هم بر آن پايدار نيست آز است.》، و گفته شده است: بيشترين كشته شدن خردها زير سايه هاي طمع است . از پيامبر صلي الله عليه و آله درباره توانگري پرسيدند ، فرمود: نااميدي از آنچه در دست مردم است ، و هر يك از شما آهنگ طمع دنيا مي دارد ، آهسته حركت كند.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۲۸
#حکمت
هر كس طمع را شعار خود سازد، خود را كوچك ساخته است و آن كس كه درماندگي خويش را آشكار سازد، به زبوني راضي شده است و آن كس كه زبان خود را بر خود فرمانروا ساخت، ارزش خود را كاسته است. (حکمت شمارهی ۲ از شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید)
در شرح اين سخن احاديثي آمده است كه براي نمونه به ترجمه برخي از آنها قناعت ميشود. در حديث مرفوع آمده است كه 《سنگ صاف لغزندهاي كه گام دانشمندان هم بر آن پايدار نيست آز است.》، و گفته شده است: بيشترين كشته شدن خردها زير سايه هاي طمع است . از پيامبر صلي الله عليه و آله درباره توانگري پرسيدند ، فرمود: نااميدي از آنچه در دست مردم است ، و هر يك از شما آهنگ طمع دنيا مي دارد ، آهسته حركت كند.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۲۸
#حکمت
Forwarded from گنجینه
پول شادی خیالی انسان است. چنان که هرکس قادر نیست در واقعیت از آن لذت برد، تمام روح خود را تسلیمش میسازد.
(شوپنهاور)
#حکمت
#گزین_گویه
(شوپنهاور)
#حکمت
#گزین_گویه
Forwarded from گنجینه
آدمی نباید نظر هیچ کس را رد کند، بلکه باید بداند که اگر بخواهد همه ی مهملاتی را که دیگران به آن معتقدند، از ذهنشان بیرون کند عمر نوح نیز کافی نخواهد بود.
(شوپنهاور)
#گزین_گویه
#حکمت
(شوپنهاور)
#گزین_گویه
#حکمت
Forwarded from گنجینه
اذا اقبلت الدنيا علي قوم اعارتهم محاسن غيرهم ، و اذا ادبرت عنهم سلبتهم محاسن انفسهم (حکمت شماره ۹ از شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید)
چون دنيا به گروهي روي آورد كارهاي پسنديده و نيكوييهاي ديگران را هم به آنان عاريه ميدهد ، و چون از ايشان روي برگرداند، نيكوييهاي خودشان را هم از ايشان ميربايد.
ابن ابيالحديد ضمن شرح اين سخن چنين آورده است:
به روزگاري كه رشيد نسبت به جعفر بن يحيي برمكي خوش نظر بود، سوگند به خدا ميخورد كه جعفر از قس بن ساعده سخنورتر و از عامر بن طفيل دليرتر و از عبدالحميد بن يحيي خوش قلم تر و از عمر بن خطاب سياستمدارتر و از مصعب بن زبير زيباتر است ـــ و حال آنكه جعفر به هيچ روي زيبا نبود و صورتي به راستي كشيده و بدتركيب داشت ـــ . رشيد همچنان ميگفت: جعفر براي او خيرخواهتر از حجاج براي عبدالملك است و از عبدالله بن جعفر بخشندهتر و از يوسف عليه السلام پاكدامنتر است.
چون نظرش دربارهی جعفر دگرگون شد، صفات پسنديدهی واقعي او را هم که هيچكس در آن شك نداشت نظير زيركي و بخشندگي منكر شد، و حال آنكه پيش از آن هيچ كس را ياراي آن نبود كه سخن جعفر را رد كند و خلاف انديشهی او چيزي بگويد. گفته ميشود: نخستين موردي كه موجب دگرگوني نظير رشيد به جعفر شد، اين بود كه جعفر به فضل بن ربيع چيزي گفت و فضل آن را پاسخ داد و رد كرد و پيش از آن هرگز در حضور جعفر دهان نمي گشود و چيزي نميگفت. سليمانبنابيجعفر اين كار را بر فضل خرده گرفت.
رشيد از خرده گرفتن سليمان خشمگين شد و گفت: تو را چه كار به دخالت ميان برادرم و دوستم؟ و با اين كار رضايت خود را از اعتراض فضل اظهار داشت.
سپس جعفر سخني به فضل گفت. فضل گفت: اي اميرالمؤمنين گواه باش.
جعفر گفت: اي نادان خدا دهانت را بشكند اگر اميرالمؤ منين گواه باشد، چه كسي بايد حاكم باشد و حكم كند. رشيد خنديد و به فضل گفت: با جعفر ستيز مكن كه نميتواني با او درافتي.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۳
#حکمت
#تاریخ
چون دنيا به گروهي روي آورد كارهاي پسنديده و نيكوييهاي ديگران را هم به آنان عاريه ميدهد ، و چون از ايشان روي برگرداند، نيكوييهاي خودشان را هم از ايشان ميربايد.
ابن ابيالحديد ضمن شرح اين سخن چنين آورده است:
به روزگاري كه رشيد نسبت به جعفر بن يحيي برمكي خوش نظر بود، سوگند به خدا ميخورد كه جعفر از قس بن ساعده سخنورتر و از عامر بن طفيل دليرتر و از عبدالحميد بن يحيي خوش قلم تر و از عمر بن خطاب سياستمدارتر و از مصعب بن زبير زيباتر است ـــ و حال آنكه جعفر به هيچ روي زيبا نبود و صورتي به راستي كشيده و بدتركيب داشت ـــ . رشيد همچنان ميگفت: جعفر براي او خيرخواهتر از حجاج براي عبدالملك است و از عبدالله بن جعفر بخشندهتر و از يوسف عليه السلام پاكدامنتر است.
چون نظرش دربارهی جعفر دگرگون شد، صفات پسنديدهی واقعي او را هم که هيچكس در آن شك نداشت نظير زيركي و بخشندگي منكر شد، و حال آنكه پيش از آن هيچ كس را ياراي آن نبود كه سخن جعفر را رد كند و خلاف انديشهی او چيزي بگويد. گفته ميشود: نخستين موردي كه موجب دگرگوني نظير رشيد به جعفر شد، اين بود كه جعفر به فضل بن ربيع چيزي گفت و فضل آن را پاسخ داد و رد كرد و پيش از آن هرگز در حضور جعفر دهان نمي گشود و چيزي نميگفت. سليمانبنابيجعفر اين كار را بر فضل خرده گرفت.
رشيد از خرده گرفتن سليمان خشمگين شد و گفت: تو را چه كار به دخالت ميان برادرم و دوستم؟ و با اين كار رضايت خود را از اعتراض فضل اظهار داشت.
سپس جعفر سخني به فضل گفت. فضل گفت: اي اميرالمؤمنين گواه باش.
جعفر گفت: اي نادان خدا دهانت را بشكند اگر اميرالمؤ منين گواه باشد، چه كسي بايد حاكم باشد و حكم كند. رشيد خنديد و به فضل گفت: با جعفر ستيز مكن كه نميتواني با او درافتي.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۳
#حکمت
#تاریخ
Forwarded from گنجینه
عبدالملك مروان، اديبي فاضل بود و جز با اديبان همنشيني نميكرد. هيثم بن عدي، از مسعر بن كدام، از سعيد بن خالد جدلي نقل ميكند كه ميگفته است: عبدالملك پس از كشته شدن مصعب به كوفه آمد و مردم را به حضور فرا خواند و مقرري آنان را مقرر ميداشت. ما هم به حضورش رفتيم، پرسيد: از كدام قبيلهايد؟
گفتيم: از جديله.
گفت: يعني جديله عدوان؟
گفتيم: آري.
اين ابيات را خواند:
چه كسي از سوي قبيلهی عدوان كه سخت دلير و همچون مار زمين اند، پوزشخواه من است، همان گروهي كه بر يكديگر ستم روا داشتند و رعايت حال يكديگر را نكردند...
آنگاه به مردي از ما كه تنومند و زيبارو بود و او را بر خود مقدم داشته بوديم، رو كرد و گفت: اين شعر را كه خواندم كدام يك از شما سروده است؟
گفت: نميدانم.
من گفتم: ميدانم، اين شعر را ذوالاصبع سروده است.
عبدالملك مرا رها كرد و دوباره روي به همان مرد كرد و پرسيد: مي داني نام ذوالاصبع چه بوده است؟
گفت: نمیدانم.
من گفتم: مي دانم ، نام او حرثان بوده است.
عبدالملک همچنان مرا رها کرد و از همان مرد پرسید: چرا معروف به ذوالاصبع شده است؟
گفت: نمیدانم.
من گفتم: میدانم، انگشت او را مار گزيد و از آن سبب به ذوالاصبع معروف شد. عبدالملك همچنان مرا رها كرد و از او پرسيد: ذوالاصبع از كدام خاندان شما بوده است؟
گفت: نميدانم.
گفتم: ميدانم، از خاندان بنيتاج است كه شاعر دربارهی ايشان چنين سروده است: بني تاج را فراياد مياور و چشم از پي كسي كه نابود است، مدار.
عبدالملك به آن مرد تنومند روي كرد و پرسيد: مقرري تو چند است؟
گفت: هفتصد درهم.
روی به من کرد و پرسید: مقرری تو چند است؟
گفتم : چهارصد درهم .
عبدالملك گفت : اي اباالزعيزعة (دبير و گنجور او بوده است) سيصد درهم از مقرري اين مرد تنومند بكاه و بر مقرري اين مرد بيفزاي. سخت شاد شدم كه مقرري من هفتصد درهم شد و مقرري او به چهارصد درهم كاسته شد.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۱
#نوادر
#تاریخ
گفتيم: از جديله.
گفت: يعني جديله عدوان؟
گفتيم: آري.
اين ابيات را خواند:
چه كسي از سوي قبيلهی عدوان كه سخت دلير و همچون مار زمين اند، پوزشخواه من است، همان گروهي كه بر يكديگر ستم روا داشتند و رعايت حال يكديگر را نكردند...
آنگاه به مردي از ما كه تنومند و زيبارو بود و او را بر خود مقدم داشته بوديم، رو كرد و گفت: اين شعر را كه خواندم كدام يك از شما سروده است؟
گفت: نميدانم.
من گفتم: ميدانم، اين شعر را ذوالاصبع سروده است.
عبدالملك مرا رها كرد و دوباره روي به همان مرد كرد و پرسيد: مي داني نام ذوالاصبع چه بوده است؟
گفت: نمیدانم.
من گفتم: مي دانم ، نام او حرثان بوده است.
عبدالملک همچنان مرا رها کرد و از همان مرد پرسید: چرا معروف به ذوالاصبع شده است؟
گفت: نمیدانم.
من گفتم: میدانم، انگشت او را مار گزيد و از آن سبب به ذوالاصبع معروف شد. عبدالملك همچنان مرا رها كرد و از او پرسيد: ذوالاصبع از كدام خاندان شما بوده است؟
گفت: نميدانم.
گفتم: ميدانم، از خاندان بنيتاج است كه شاعر دربارهی ايشان چنين سروده است: بني تاج را فراياد مياور و چشم از پي كسي كه نابود است، مدار.
عبدالملك به آن مرد تنومند روي كرد و پرسيد: مقرري تو چند است؟
گفت: هفتصد درهم.
روی به من کرد و پرسید: مقرری تو چند است؟
گفتم : چهارصد درهم .
عبدالملك گفت : اي اباالزعيزعة (دبير و گنجور او بوده است) سيصد درهم از مقرري اين مرد تنومند بكاه و بر مقرري اين مرد بيفزاي. سخت شاد شدم كه مقرري من هفتصد درهم شد و مقرري او به چهارصد درهم كاسته شد.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۱
#نوادر
#تاریخ
Forwarded from گنجینه
با رشته هاي سفيدي كه برشقيقه هاي مضطربمان تار مي تند
تمامي اين شكنجه ي تاريك را رنگ مي زنيم
چه دير گذشت
مثل خوابي كه ازپلكهاي يك صبح پاييزمي پرد
مثل برفي كه در يك روز بلند قطبي زير سايه ي آفتاب آب مي شود
چه دير گذشت !
چه قدر دير !
كابوس از كجا شروع شد ؟
هنوز در خيال ساق هايي هستم
كه از ميان ساق هاي چكمه پوش اتاق تمشيت گذشت
و هارموني عجيب رژه ي چندش آور روسپي ها را آشفت
هنوز در خيال آن ساق ها هستم
كابوس از كجا شروع شد ؟
تمام طول روز
به اين فكر مي كردم
تمام طول روز
با رشته هاي سفيدي كه برگيجگاهم رنگ مي دواند
به اين فكر مي كردم
تمام طول روز
با هم مرور مي كرديم
تمامي هذيان يك شب صرعي را
مثل نگاه كردن به يك فيلم عميق و مبهم سوررئال كه يك كارگردان كودن ساخته باشدش
كابوس از كجا شروع شد ؟
كجاي اين شكنجه از هوش مي رويم ؟
هنوز به اين فكر مي كنم
هنوز با شقيقه هاي مضطربم به اين فكر مي كنم
چه دير گذشت !
چه قدر دير !
(ع.ک.ق)
بهار 86
#شعر_نو
تمامي اين شكنجه ي تاريك را رنگ مي زنيم
چه دير گذشت
مثل خوابي كه ازپلكهاي يك صبح پاييزمي پرد
مثل برفي كه در يك روز بلند قطبي زير سايه ي آفتاب آب مي شود
چه دير گذشت !
چه قدر دير !
كابوس از كجا شروع شد ؟
هنوز در خيال ساق هايي هستم
كه از ميان ساق هاي چكمه پوش اتاق تمشيت گذشت
و هارموني عجيب رژه ي چندش آور روسپي ها را آشفت
هنوز در خيال آن ساق ها هستم
كابوس از كجا شروع شد ؟
تمام طول روز
به اين فكر مي كردم
تمام طول روز
با رشته هاي سفيدي كه برگيجگاهم رنگ مي دواند
به اين فكر مي كردم
تمام طول روز
با هم مرور مي كرديم
تمامي هذيان يك شب صرعي را
مثل نگاه كردن به يك فيلم عميق و مبهم سوررئال كه يك كارگردان كودن ساخته باشدش
كابوس از كجا شروع شد ؟
كجاي اين شكنجه از هوش مي رويم ؟
هنوز به اين فكر مي كنم
هنوز با شقيقه هاي مضطربم به اين فكر مي كنم
چه دير گذشت !
چه قدر دير !
(ع.ک.ق)
بهار 86
#شعر_نو
Forwarded from گنجینه
" از گِل، کوزه ای می سازیم؛ اما این خالیِ درونِ کوزه است که آب را در خود جای می دهد.
از چوب، خانه ای بنا می کنیم؛ اما این فضایِ خالیِ درون خانه است که برای زندگی سودمند است.
مشغولِ هستی ایم؛ در حالی که این نیستی است که به کار می آید..."
(لائوتزه، کتاب دائو. د. چینگ)
#حکمت
از چوب، خانه ای بنا می کنیم؛ اما این فضایِ خالیِ درون خانه است که برای زندگی سودمند است.
مشغولِ هستی ایم؛ در حالی که این نیستی است که به کار می آید..."
(لائوتزه، کتاب دائو. د. چینگ)
#حکمت
👍1
Forwarded from گنجینه
Forwarded from گنجینه
«... اکنون مدتی گذشته بود و من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم و چیزهای پرافتخار افتخاری نداشتند و ایثارگران مانند گاو و گوسفند کشتارگاه شیکاگو بودند ــ گیرم با این لاشههای گوشت کاری نمیکردند جز این که دفنشان کنند ــ. کلمههای بسیاری بود که آدم دیگر طاقت شنیدنشان را نداشت و سرانجام فقط اسم جاها آبرویی داشتند... کلمات مجرد، مانند افتخار و شرف و شهامت یا مقدس در کنار نامهای دهکدهها و شمارهی جادهها و شمارهی فوجها و تاریخها پوچ و بیآبرو شده بودند.»
وداع با اسلحه، ارنست همینگوی، ترجمه: نجف دریابندری، انتشارات نیلوفر، ۱۳۷۶ ، فصل بیست و هفتم
#کتاب
وداع با اسلحه، ارنست همینگوی، ترجمه: نجف دریابندری، انتشارات نیلوفر، ۱۳۷۶ ، فصل بیست و هفتم
#کتاب
Forwarded from گنجینه
البُخلُ عار ، و الجُبنُ مَنقِصَه ، والفَقرُ يَخرسُ الفَطِنَ عَن حاجَتِهِ ، والمُقِلُّ غَريب في بلدته.
(حکمت سوم از شرح نهجالبلاغهی ابن ابیالحدید)
بخل ننگ است و ترس كاستي؛ بينوايي، زبان زيرك را كند مي كند كه خواسته خود را بگويد، و تنگدست در سرزمين و شهر خويش غريب و بيگانه است ...
ابن ابي الحديد سپس سخناني دربارهی اهميت مال براي حفظ آبرو نقل كرده است و ميگويد: گفته شده است مال تو پرتو و نور توست، اگر ميخواهي منكسف و تاريك شوي همهی آن را پراكنده و تباه ساز. به اسكندر گفته شد: به چه سبب فلاسفه با همه حكمت خود و شناختي كه از دنيا دارند مال خود را حفظ ميكنند؟ گفت: براي اينكه دنيا ايشان را نيازمند نكند كه كاري را كه سزاوار ايشان نيست، انجام دهند.
يكي از پارسايان گفته است: نخست دو گرده نان خود را فراهم ساز و سپس به عبادت پرداز.
امام حسن عليه السلام فرموده است: هر كس مدعي شود و گمان برد كه مال را دوست ندارد، در نظر من دروغگوست و اگر بدانم راست میگوید، در نظرم احمق است.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۲۹
#حکمت
(حکمت سوم از شرح نهجالبلاغهی ابن ابیالحدید)
بخل ننگ است و ترس كاستي؛ بينوايي، زبان زيرك را كند مي كند كه خواسته خود را بگويد، و تنگدست در سرزمين و شهر خويش غريب و بيگانه است ...
ابن ابي الحديد سپس سخناني دربارهی اهميت مال براي حفظ آبرو نقل كرده است و ميگويد: گفته شده است مال تو پرتو و نور توست، اگر ميخواهي منكسف و تاريك شوي همهی آن را پراكنده و تباه ساز. به اسكندر گفته شد: به چه سبب فلاسفه با همه حكمت خود و شناختي كه از دنيا دارند مال خود را حفظ ميكنند؟ گفت: براي اينكه دنيا ايشان را نيازمند نكند كه كاري را كه سزاوار ايشان نيست، انجام دهند.
يكي از پارسايان گفته است: نخست دو گرده نان خود را فراهم ساز و سپس به عبادت پرداز.
امام حسن عليه السلام فرموده است: هر كس مدعي شود و گمان برد كه مال را دوست ندارد، در نظر من دروغگوست و اگر بدانم راست میگوید، در نظرم احمق است.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۲۹
#حکمت
Forwarded from گنجینه
برتراند راسل بر این باور بود که «نسلی که تاب ملال را ندارد نسل مردان کوچک است». به نظر من، حق با اوست. و بدون توانایی تحمل میزان خاصی از ملال، زندگی ما زندگی شوربختانهای خواهد بود، چون زندگی به فرار مستمر از ملال تبدیل میشود. بنابراین همهی کودکان باید به گونهای پرورش یابند که تاب تحمل ملال را داشته باشند. فعّال نگهداشتن دائمی کودک به معنای نادیده گرفتن بخش مهمی از تربیت اوست.
لارس اسوندسن
فلسفهی ملال
ترجمه : افشین خاکباز
ناشر : نشر فرهنگ نو
#حکمت
لارس اسوندسن
فلسفهی ملال
ترجمه : افشین خاکباز
ناشر : نشر فرهنگ نو
#حکمت
Forwarded from گنجینه
مردي به احنف(۱) فراوان دشنام داد و احنف پاسخي نداد. آن مرد گفت: اي واي چيزي او را از پاسخ دادن به من باز نميدارد، جز آنكه در نظرش خوار هستم.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۵
ــــــــــــــــــــــــ
(۱) احنفبن قیس از معاصران امام علی(ع) که حلم و حکمت او در عرب ضربالمثل شده است.
#حکمت
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۵
ــــــــــــــــــــــــ
(۱) احنفبن قیس از معاصران امام علی(ع) که حلم و حکمت او در عرب ضربالمثل شده است.
#حکمت
Forwarded from گنجینه
از بهترين مواردي كه از جود عبدالله مأمون نقل شده اين است كه دبير او عمر بن مسعده به سال دويست و هفده درگذشت و ميراثي گران برجاي گذاشت. مأمون، برادر خود ابواسحاق معتصم و گروهی از دبیران را برای تقویم میراث او گسیل داشت. معتصم در حالي كه مأمون در مجلس خلافت نشسته بود ، همراه دبيران بازگشت. مأمون پرسيد چه ديديد؟ معتصم در حالي كه آنچه را ديده بود بزرگتر از واقع نشان ميداد، گفت: بسيار زرينه و چهارپا و زمين و ملك يافتيم كه ارزش آنها به هشت ميليون دينار ميرسد و در اين هنگام صداي خود را بلندتر كشيده كرد. مأمون انا لله و انا اليه راجعون بر زبان آورد و گفت: به خدا سوگند اين مقدار اندوخته و ميراث را براي يكي از پيروان پيروان او بسيار نميدانم. معتصم چندان شرمسار شد كه نشان شرمندگي او براي حاضران آشكار گرديد.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۲۹
#نوادر
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۲۹
#نوادر
Forwarded from گنجینه
چون مصعببن زبیر والي عراق شد، مردم را به حضور پذيرفت تا مقرري ايشان را پرداخت كند. منادي او ندا داد عمروبن جرموز قاتل زبير كجاست؟ به مصعب گفته شد: او گريخته و به جايگاه بسيار دوري رفته است. گفت: آن احمق پنداشته است كه من او را در قبال خون زبير خواهم كشت، به او بگوييد ظاهر شود و در كمال امان و سلامت مقرري خود را بگيرد.
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۵
#نوادر
#حکمت
جلوهی تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی ۱۳۸۵ ، جلد ۷ ، ص ۲۳۵
#نوادر
#حکمت
Forwarded from گنجینه
دیروز حاج علی فیروزی به رحمت خدا رفت . حدود ساعت دو و نیم بعد از ظهر رضا باخبرم کرد.
آخرین باری که به خانهاش رفته بودم پارسال زمستان بود. بعد از چند ماه مریضی سختی که داشت به عیادتش رفتم.
در بدترین وضعیت جسمی باز هم از چای نوشیدن و سیگار کشیدن و صحبت کردن لذت میبرد.
تا به امروز کمتر آدمی را یافته ام که به اندازهی او زندگی را پذیرفته باشد. دیروز هم که جسد بیجانش رادیدم، معلوم بود مرگ را هم به شیرینی زندگی قبول کرده. کسی که در بدترین شرایط، زندگی را به آسانی زیسته بود، کسی که در سختترین وضعیت جسمی، آدم شاد و مهربانی بود،
این بار به سادگی و رضایتِ تمام مرگ را پذیرفته بود.
هربار که به خانهاش میرفتم ماجرای ساختن خانهاش را برایم تعریف میکرد. تنها چیزی که در این دنیا به روی هم نهاده بود. نه تفاخری در لحن روایت داشت نه احساس حقارت از این دارایی ناچیز. فقط دستاویزی بود تا یادی کند از بنّای درگذشته ی ساختمان( که پدرم بود)
هیچگاه ندیدم از چیزی شکایت کند. حتی از درد و مریضی، اگر حالش را میپرسیدی تنها از روی صداقت پاسخ میگفت، بدون آنکه بخواهد ترحم کسی را برانگیزد.
هر مقولهای برای صحبت کردن برایش لذتبخش بود، مگر بدگویی که از این کار سخت ابا داشت.
هنوز کسی را ندیدهام به مانند او از آفتاب گرفتن لذت برده باشد.
سیگار کشیدن، چای نوشیدن، غذا خوردن، کشاورزی و گپ زدن... هرکدام از اینها که دست میداد لذت بزرگی برایش داشت.
نه از تنهایی هراسی داشت نه از شلوغی؛ نه گرسنگی بیتابش می کرد نه از غذای لذیذی که گیرش میآمد دوری میکرد.
اگر بودا با دوری جستن از مظاهر زندگی آن را نفی کرد، حاج علی با در آغوش کشیدنش آنرا انکار کرد. همانگونه که دیروز هم با پذیرش مرگ، آن را هم تهیدست روانه کرد.
برای زندگی جز دو تا اتاق کوچک خشتی باقی نگذارد.
مرگ هم از او جز جسمی پیر و فرسوده وبیمار چیزی به کام نکشید.
مرگ و زندگی هر دو از او تهیدست به جا ماندند.
دوم اسفندماه ۱۳۹۵
(ع.ک.ق)
#یادداشت
آخرین باری که به خانهاش رفته بودم پارسال زمستان بود. بعد از چند ماه مریضی سختی که داشت به عیادتش رفتم.
در بدترین وضعیت جسمی باز هم از چای نوشیدن و سیگار کشیدن و صحبت کردن لذت میبرد.
تا به امروز کمتر آدمی را یافته ام که به اندازهی او زندگی را پذیرفته باشد. دیروز هم که جسد بیجانش رادیدم، معلوم بود مرگ را هم به شیرینی زندگی قبول کرده. کسی که در بدترین شرایط، زندگی را به آسانی زیسته بود، کسی که در سختترین وضعیت جسمی، آدم شاد و مهربانی بود،
این بار به سادگی و رضایتِ تمام مرگ را پذیرفته بود.
هربار که به خانهاش میرفتم ماجرای ساختن خانهاش را برایم تعریف میکرد. تنها چیزی که در این دنیا به روی هم نهاده بود. نه تفاخری در لحن روایت داشت نه احساس حقارت از این دارایی ناچیز. فقط دستاویزی بود تا یادی کند از بنّای درگذشته ی ساختمان( که پدرم بود)
هیچگاه ندیدم از چیزی شکایت کند. حتی از درد و مریضی، اگر حالش را میپرسیدی تنها از روی صداقت پاسخ میگفت، بدون آنکه بخواهد ترحم کسی را برانگیزد.
هر مقولهای برای صحبت کردن برایش لذتبخش بود، مگر بدگویی که از این کار سخت ابا داشت.
هنوز کسی را ندیدهام به مانند او از آفتاب گرفتن لذت برده باشد.
سیگار کشیدن، چای نوشیدن، غذا خوردن، کشاورزی و گپ زدن... هرکدام از اینها که دست میداد لذت بزرگی برایش داشت.
نه از تنهایی هراسی داشت نه از شلوغی؛ نه گرسنگی بیتابش می کرد نه از غذای لذیذی که گیرش میآمد دوری میکرد.
اگر بودا با دوری جستن از مظاهر زندگی آن را نفی کرد، حاج علی با در آغوش کشیدنش آنرا انکار کرد. همانگونه که دیروز هم با پذیرش مرگ، آن را هم تهیدست روانه کرد.
برای زندگی جز دو تا اتاق کوچک خشتی باقی نگذارد.
مرگ هم از او جز جسمی پیر و فرسوده وبیمار چیزی به کام نکشید.
مرگ و زندگی هر دو از او تهیدست به جا ماندند.
دوم اسفندماه ۱۳۹۵
(ع.ک.ق)
#یادداشت
Forwarded from گنجینه
👆👆👆عجیب یاد پدربزرگم افتادم
درست مثل همین مردبود و اهل دود نبود...
"آرواددور قاپولوقدان بیر اووج یمیش ویر اوشاقلارا"
خاننا زن دوم پدر بزرگم از ولایت امامدرویشان بود، حتی مهربانتر از خاننا که سل امانش را برید.
"آرواد چولمگین سویون زیاد اله "
نه که غریب بود کمتر روزی بودخاننا سفرهی دونفره پهن کند. نان دهاتی بود ومختصر ترشی یا ماست و ...
سه دوست قدیمی عصا بهدست پشت سر هم در چقیر برف. زمین یخزده. کاش موبایل بود(همان بهتر که نبود)
لذتی میبرد روی ایوان که مینشست واز آن بالا بازی بچه ها را سیر میکرد.
عذرا زنداییام اغلب با خوشرویی با تندیهای جوانی دائیم کنار میآمد. از وقتی که در آن زمستان سخت آرام و بیصدا سرِزا رفت وحیاط مشترکشان بی آب وجارو ماند.
محبت مادرانه غلام بابا به اسماعیل حسادت کودکانهام رابرمیانگیخت.
نه وقتی خودش مرد نه وقتی که خاننا، آن قدر دلم نگرفت که تابوت پنجرهی چوبی خانه خشتی اش در دهان لودر هوا میرفت.
ع _ حامدیخواه
درست مثل همین مردبود و اهل دود نبود...
"آرواددور قاپولوقدان بیر اووج یمیش ویر اوشاقلارا"
خاننا زن دوم پدر بزرگم از ولایت امامدرویشان بود، حتی مهربانتر از خاننا که سل امانش را برید.
"آرواد چولمگین سویون زیاد اله "
نه که غریب بود کمتر روزی بودخاننا سفرهی دونفره پهن کند. نان دهاتی بود ومختصر ترشی یا ماست و ...
سه دوست قدیمی عصا بهدست پشت سر هم در چقیر برف. زمین یخزده. کاش موبایل بود(همان بهتر که نبود)
لذتی میبرد روی ایوان که مینشست واز آن بالا بازی بچه ها را سیر میکرد.
عذرا زنداییام اغلب با خوشرویی با تندیهای جوانی دائیم کنار میآمد. از وقتی که در آن زمستان سخت آرام و بیصدا سرِزا رفت وحیاط مشترکشان بی آب وجارو ماند.
محبت مادرانه غلام بابا به اسماعیل حسادت کودکانهام رابرمیانگیخت.
نه وقتی خودش مرد نه وقتی که خاننا، آن قدر دلم نگرفت که تابوت پنجرهی چوبی خانه خشتی اش در دهان لودر هوا میرفت.
ع _ حامدیخواه