Forwarded from le vent nous portera
زندهام، زندهام، زندهام. احساس میکنم که زندهام.
شب زندهست. الان زندهست.
شب زندهست. الان زندهست.
Forwarded from le vent nous portera
ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون باد.
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد.
کوچ تا چند؟! مگر میشود از خویش گریخت؟
بال تنها غم غربت، به پرستوها داد.
اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست؛
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد.
عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد.
چشم بیهوده به آیینه شدن دوختهای.
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد.
فاضل نظری
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد.
کوچ تا چند؟! مگر میشود از خویش گریخت؟
بال تنها غم غربت، به پرستوها داد.
اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست؛
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد.
عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد.
چشم بیهوده به آیینه شدن دوختهای.
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد.
فاضل نظری
Forwarded from Egan’s journey
رها من هنوز نتونستم فراموشت کنم
تو و خیلی های دیگه.
تو و خیلی های دیگه.
Forwarded from در راه.
با انگشتهام ماه هارو میشمرم: دی، بهمن، اسفند، فروردین، اردیبهشت، خرداد....عزیز سبزم باورت میشه؟ تقریبا شش ماه از عدم حضور سبزت میگذره، در فکر که فرو میرم با خودم میگم یعنی الان واقعا نیستی؟ یعنی واقعا واقعا واقعا نیستی؟ نمیدونم. همهچیز خیلی عجیبه عزیزم، همهچیز خیلی بیرحمانه واقعیه. کاش که همهی اینها یکخیال باشه، کاشکی این یک شبیهسازی از دنیایی باشه که گلهای ما اینطور درش پژمرده نیستن. نمیدونم عزیزم، خیلی بهت فکر میکنم و بیشترین حس ناباوریه، زمان همهچیز رو حل میکنه، من به زمان باور دارم عزیزم، ولی دلم خیلی میگیره، دلم خیلی خیلی سخت میگیره برای عدم و بهخصوص عدم تو، از دوستان نزدیکت کم و بیش خبر دارم، همه در سوگ و ناباوری این غم ، همه در تجربهی این اندوه زیسته شده شریکیم، پیامهای کانالت رو چند وقت یهبار میخونم. یادم نمیاد که قبلا که نفس میکشیدی هم اینقدر با هرکدوم گریه میکردم یا سایهی مرگه که اینطور هر حرف و لغت رو مثل سیخ داغ فرو میکنه در چشمم. نمیدونم عزیزم، تو بهتر میدونی، تو میدونستی باید چطور زندگی کرد، دونستن تو بود که این حقیقت رو هربار اسفناکتر از قبل میکوبه روی سرم. ولی اگر که زنده بودن یعنی اینکه آدمها هرروز و هربار بهت فکر کنن، تو زندهای عزیزم، تو هنوز زندهای.
Forwarded from 🍂آنهلیزای منتشر ⋆˚꩜。
رها جونم، زندگی یکم خشنتر از اونی بود که در برابر عشق تو سر خم کنه. همزمان زیبا و زشته که هر اتفاقی هم بیافته دوباره صبحْ شب میشه و شب، صبح. من فکر میکردم با افتادن درخت بلندی مثل تو همهچیز میافته و با برخاستنت هم همهچیز برمیخیزه اما زندگی مثل سیلی سرخی پابرجا موند روی صورت کسی که هرگز نمیمیره و خاطرات ما مردنیها رو توی دلش حمل میکنه. چقدر آرزو میکردم که یک سال، یک ماه، یک هفته از عمرم رو بهت میدادم تا فقط از اون پایانِ بیرحمانه جون سالم به در ببری اما افسوس که نمیشه و افسوس که حتی نمیتونم تصور کنم چه بلایی سرت اوردند… درخت بلند قشنگم! نمیخوام تصور کنم به تن ظریف تو شلیک کردند. نمیخوام و هرگز نمیتونم و تصویر پیرهنت که رد گلولهها روش مونده بود هرگز از سرم بیرون نمیره. هر روز، هر روزی که بیدار بشم، هر روزی که روی این زمین نفس بکشم تصویر اون پیرهن از سرم بیرون نمیره رها. بیدار میشم و بهت فکر میکنم و این فکر رو توی دلم نگه میدارم و همهچیز رو از خودم سوال میکنم.
“I’d drive to the end of the universe to bring you back.”
“I’d drive to the end of the universe to bring you back.”
Forwarded from le vent nous portera
که قول دادهای و دادهام به ماهیها،
بهار را از خاطر نمیبرم هرگز
بهار را از خاطر نمیبرم هرگز
Forwarded from une âme perdue
le vent nous portera
حالا که هنوز زندهام و دارم یکِ تیر رو میبینم. پس تکدرخت، به یاد تکدرخت محبوبم در زادروزش.🌳
نمیدونستم یك سال بعد قراره من هنوز زنده باشم و یكِ تیر بدون تو از راه برسه. امسال تكدرخت من نیست که زادروز تكدرخت محبوبش رو تبریک بگه؛ برای همین من به یاد اون، با عکس تكدرخت، زادروز کیارستمی رو تبریك میگم. 🌳
Forwarded from Cranberries
الهی بمیرم که هیچوقت دیگه به اون نوشته برنمیگردی. که پر از زندگی بودی و هستم و به نوشتههام برمیگردم. که از خواب بیدار میشم و تا دو ساعت بعد نمیتونم بگم کی هستم. نمیتونم دست تکون بدم و بگم «سلام.» من اینجام. هنوز همین خیابون رو راه میرم و هنوز بعد از صحبت طولانی پشیمونی احساس میکنم. احساس میکنم سرسام سرتاسر سرم رو میگیره و حالا من کجام؟ هنوز هم اینجا؟ دستمو حرکت میدم تا ابراز کنم که ناراحتم برای ناراحتیت؟ که من قدم برمیدارم و آهنگ پیدا میکنم و ادامه میدم. که دلم تنگ شده در این تنهایی. که میترسم.
کاش بودی که حداقل یک بار باهات از ترانهسراها حرف بزنم. چه طور میشه یکی درک کنه این که ترانه از ایرج جنتی عطایی باشه و آهنگش از واروژان؛ چه موضوع مهمیه؟ قلب تو قلب پرنده؛ پوستت اما پوست شیر. عزیز من.
نمیدونم. عذاب وجدان میگیرم. این شکلی مرور کردنت وقتی که حتی ذرهای بهت نزدیک نبودم باعث میشه فکر کنم آدم خوبی نیستم. که دارم این درد رو به خودم تحمیل میکنم. ولی چطور نزدیک نیستم؟ چطور ممکنه روزها همون سرویس رو سوار شده باشم و در همون مکان سیگار کشیده باشم و از زندگی گفته باشم و به تو نزدیک نبوده باشم؟ همینه که من رو میترسونه. گفتی بعضی روزها فقط به یک انسان نیاز داری. یک انسان که دیگه نیست. یک انسان که مرده. یک انسانِ مرده. چه قدر بار کلمهش زیاده. چه قدر بزرگ و زننده. من هم نیاز دارم. من هم میفهمم. تمام جاهایی رو نگاه میکنم که نیستی. کلمات رشتهمون رو به انگلیسی در ذهنم ترجمه میکنم و متوجهام که چی نوشتی: همیشه سبز.
همینی. من هنوز هم همون درخت رو بغل میکنم. من هنوز هم نمیتونم دهن باز کنم تا به آدمها بگم نبودت برای من مثل چیه. نمیدونم چطور این عادت خوندن از نویسندههایی که دیگه نیستن انقدر زود به تو میرسه. نمیفهمم چرا نوبت توئه. که نباشی. که نباشی تا تصمیم بگیری با حقوق این ماهت چه کتابی بخری. که دیگه با یک کیف بزرگ همراهت دنبال یک تکه کاغذ که درش یادداشتهات رو نوشتی نگردی. که دیگه هیچوقت آشفته نشی برای این که پیداش نمیکنی. که دیگه هیچوقت مینا پست نکنی. و من نتونم هرگز ancora رو به جز حسی که در قلبم ازت دارم، در وصف بودنت و عشقورزیدنت به کار ببرم.
باور نمیکند دل من مرگ خویش را. مدام و مدام «باور» از سیاوش کسرایی رو در ذهنم زمزمه میکنم. چطور میشه چنین چیزی رو باور کرد؟
«باور کنم که دل
روزی نمیتپد؟
نفرین بر این دروغ، دروغ هراسناک.»
کاش بودی که حداقل یک بار باهات از ترانهسراها حرف بزنم. چه طور میشه یکی درک کنه این که ترانه از ایرج جنتی عطایی باشه و آهنگش از واروژان؛ چه موضوع مهمیه؟ قلب تو قلب پرنده؛ پوستت اما پوست شیر. عزیز من.
نمیدونم. عذاب وجدان میگیرم. این شکلی مرور کردنت وقتی که حتی ذرهای بهت نزدیک نبودم باعث میشه فکر کنم آدم خوبی نیستم. که دارم این درد رو به خودم تحمیل میکنم. ولی چطور نزدیک نیستم؟ چطور ممکنه روزها همون سرویس رو سوار شده باشم و در همون مکان سیگار کشیده باشم و از زندگی گفته باشم و به تو نزدیک نبوده باشم؟ همینه که من رو میترسونه. گفتی بعضی روزها فقط به یک انسان نیاز داری. یک انسان که دیگه نیست. یک انسان که مرده. یک انسانِ مرده. چه قدر بار کلمهش زیاده. چه قدر بزرگ و زننده. من هم نیاز دارم. من هم میفهمم. تمام جاهایی رو نگاه میکنم که نیستی. کلمات رشتهمون رو به انگلیسی در ذهنم ترجمه میکنم و متوجهام که چی نوشتی: همیشه سبز.
همینی. من هنوز هم همون درخت رو بغل میکنم. من هنوز هم نمیتونم دهن باز کنم تا به آدمها بگم نبودت برای من مثل چیه. نمیدونم چطور این عادت خوندن از نویسندههایی که دیگه نیستن انقدر زود به تو میرسه. نمیفهمم چرا نوبت توئه. که نباشی. که نباشی تا تصمیم بگیری با حقوق این ماهت چه کتابی بخری. که دیگه با یک کیف بزرگ همراهت دنبال یک تکه کاغذ که درش یادداشتهات رو نوشتی نگردی. که دیگه هیچوقت آشفته نشی برای این که پیداش نمیکنی. که دیگه هیچوقت مینا پست نکنی. و من نتونم هرگز ancora رو به جز حسی که در قلبم ازت دارم، در وصف بودنت و عشقورزیدنت به کار ببرم.
باور نمیکند دل من مرگ خویش را. مدام و مدام «باور» از سیاوش کسرایی رو در ذهنم زمزمه میکنم. چطور میشه چنین چیزی رو باور کرد؟
«باور کنم که دل
روزی نمیتپد؟
نفرین بر این دروغ، دروغ هراسناک.»
Forwarded from le vent nous portera
فکر کنم هیچروزی شبیه به امروز، این همه کار رو در حال راهرفتن و در مسیربودن انجام ندادهام: آبرسان و ضدآفتاب و رژ لب زدم، عکس گرفتم، کتاب خوندم، لقمهی نون و پنیر و گردو خوردم، صرف فعل حفظ کردم، ویدیوی یوتیوب دیدم، قصه نوشتم، ساندویچ خوردم، شکلات خوردم، با آینه صورتم رو چک کردم، عینکمو تمیز کردم، آب و قرص خوردم، توی گوشی یادداشت کردم و داستان نوشتم، توی دفترم لیست نوشتم، قطرهی چشم ریختم، موهامو هزار بار باز کردم و بستم، به زخم دستم پماد زدم، روی دستم نقاشی کشیدم، شکلات خوردم، کمی سریال دیدم، با گوشی صحبت کردم، جواب پیویهامو دادم.
هر روز صبح زندگی رو در یک کوله جمع میکنم و از خوابگاه میزنم بیرون و شب برمیگردم. و احساس میکنم چقدر «رهام»، جدا و کندهشده، جاری و در راه. بندنشده. عاشق درختهام، اما هرگز مایل نیستم درخت باشم، درختبودن مرگ منه. همیشه در یکجا ساکن بودن و حرکتنکردن و ریشهکردن در یکجا برای سبز شدن، اما من به این شکل سبز نمیشم. من به این شکل میمیرم و مرداب میشم.
هر روز صبح زندگی رو در یک کوله جمع میکنم و از خوابگاه میزنم بیرون و شب برمیگردم. و احساس میکنم چقدر «رهام»، جدا و کندهشده، جاری و در راه. بندنشده. عاشق درختهام، اما هرگز مایل نیستم درخت باشم، درختبودن مرگ منه. همیشه در یکجا ساکن بودن و حرکتنکردن و ریشهکردن در یکجا برای سبز شدن، اما من به این شکل سبز نمیشم. من به این شکل میمیرم و مرداب میشم.
Forwarded from Cranberries
ازت حرفی نمیزنه اما سر همین کلاس هم هستی، اسم کتابی که باید بخونیم رو سرچ میکنم که پیدیافش رو پیدا کنم، میبینم پارسال همین موقعها زمانبندی خوندنش رو در کانالت گذاشتی. هشت تا هشت و چهل و پنج، ده تا یازده و نیم.
شعر روی تخته رو دوباره نگاه میکنم:
میبینم
میبینم آن شکفتن شادی را
پرواز بلند آدمیزادی را
آن جشن بزرگ روز آزادی را.
ادامهش رو در کانال خودت پیدا میکنم:
کیوان خندان به سایه میگوید
دیدی؟ به تو میگفتم.
آری تو همیشه راست میگفتی
میبینم، میبینم.
میبینم.🤍
شعر روی تخته رو دوباره نگاه میکنم:
میبینم
میبینم آن شکفتن شادی را
پرواز بلند آدمیزادی را
آن جشن بزرگ روز آزادی را.
ادامهش رو در کانال خودت پیدا میکنم:
کیوان خندان به سایه میگوید
دیدی؟ به تو میگفتم.
آری تو همیشه راست میگفتی
میبینم، میبینم.
میبینم.🤍