جف فاستر
20 subscribers
1 photo
19 links
این کانال جدیدترین صحبت های جف فاستر درباره تحولات و درک های اخیرش را منتشر میکند
Download Telegram
پنج بینش شفابخش

• «تاریکیِ» درون تو دشمن تو نیست. آن بخش‌های گمشده و تنهای وجودت است که پیوند خوردن، تنفس، و نورن را فرا میخوانند.

• گاهی استراحت التیام می‌بخشد. گاهی عمل کردن التیام می‌بخشد. حتی اگر ذهنت پر از ترس و شرم باشد، یک گام بردار. و هر زمان بدنت از تو استراحت خواست، به آن گوش بده.

• امنیت واقعی در پنهان شدن پیدا نمی‌شود. امنیت در ارتباط یافت می‌شود؛ حتی زمانی که ارتباط در ابتدا ناآشنا یا اندکی ناامن به نظر می‌رسد.

• آزادی یعنی توانایی ماندن در کنار ناراحتی و دشواری، حتی وقتی تک تک قسمت های وجودت می‌خواهند فرار کنند.

• التیام از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که به سوی جایی که بیش از همه از آن می‌ترسی روی می‌آوری... و آرام زمزمه می‌کنی: «بله».

جف فاستر

@jeffffoster
لطفاً این را درک کنید: سیستم عصبی شما نیاز به «تعمیر شدن» ندارد. آنچه بیش از هر چیزی نیاز دارد، احساس امنیت است.
وقتی کسی برای از بین بردن درد یا تردیدهای شما هجوم میاورد ، حتی با عشق، بدن شما ممکن است این پیام را دریافت کند: «من یک اشکالی دارم»
در نتیجه شما منقبض می‌شوید. جمع می‌شوید. احساس کوچکی، شکستگی، ناتوانی و دیده‌ نشدن می‌کنید.
وقتی تلاش می‌کنیم کسی را «درست» کنیم، ممکن است ناخواسته شرم و ناامیدی او را عمیق‌تر کنیم.
در عوض، حضور عمیق خود را به دوستی که در بحران است ارائه دهید: شنیدن شما، ثبات شما، قلب باز شما.
این اغلب همان چیزی است که شفا می‌دهد و ما را به خودمان باز می‌گرداند. نه راه‌حل‌های سریع. نه قضاوت‌ها. نه پاسخ‌ها. بلکه نوعی حضور که از درد روی برنمی‌گرداند.
می‌ماند و جهان را تغییر می‌دهد.

جف فاستر

@jeffffoster
دوستان، من پشت پرده را دیدم.
حدود ۱۵ سال را در پشت صحنه، در کنار معلمان معنوی و گوروها گذراندم؛ برخی بسیار مشهور بودند، برخی دیگر دنبال‌کنندگان بسیار زیادی داشتند. با آن‌ها غذا خوردم، با آن‌ها سفر کردم، در خانه‌هایشان نشستم، مدت‌ها بعد از اینکه مخاطبان رفته بودند و تشویق‌ها خاموش شده بود. آن‌ها را زمانی دیدم که دیگر نیازی نداشتند «در نقش خود باشند».
نام‌هایی هستند که آن‌ها را ذکر نخواهم کرد و جزئیاتی هست که به احترام حداقل انسانیت، آن‌ها را بیان نمی‌کنم. اما این را خواهم گفت
تک‌تکِ آن‌ها مرا ناامید کردند.
تک‌تکِ آن‌ها.
و این را اکنون با عشق و با آرامشی عمیق می‌گویم.
اجازه بدهید توضیح بدهم.
من دیدم که آن‌ها تحریک می‌شدند و حالت تدافعی می‌گرفتند. شنیدم که درباره شرکت‌کنندگان و برگزارکنندگان شکایت می‌کردند. خشم، غضب، و در برخی مواقع سواستفاده کردن را در آن‌ها دیدم،
به کارمندان و پارتنر ها خطاب می‌شد، بحث‌های پیش‌پاافتاده درباره پول و جایگاه، حسادت، دروغ‌گویی، روابط خارج از ازدواج، و تروماهای حل‌نشده. فشارِ تلاش برای حفظ یک تصویر را دیدم؛ اینکه مجبور بودند در هر اتاقی که وارد می‌شوند «بیدار شده» به نظر برسند.
خستگی و رنجشی را دیدم که در زیرِ سطح در حال جوشیدن بود.
با همسران، فرزندان و والدینشان صحبت کردم؛ کسانی که شکاف میان تصویر عمومی و واقعیت خصوصی را تأیید می‌کردند. با انسان‌های ناقص پشت این نقاب‌ها آشنا شدم.
و سپس دیدم که چگونه روی یک صحنه قدم می‌گذاشتند و به زیبایی درباره‌ی شفقت و عشق بی‌قیدوشرط و یگانگی و آگاهی و فراتر رفتن از تحریک شدن و «پایان همه رنج‌ها» و چیزهایی از این دست سخن می‌گفتند.
بسیاری از آن‌ها را دیدم که زندگی‌شان را روی صحنه به‌گونه‌ای نادرست جلوه می دادند. حتی درباره‌ی چیزهایی دروغ می‌گفتند که من چند لحظه پیش با چشم‌های خودم شاهدشان بودم.
در ابتدا دردناک بود. من به روی آن‌ها حکمت و خرد را فرافکنی کرده بودم. می‌خواستم آن‌ها به گونه ای یکپارچه‌تر باشند، فراتر از آشفتگی انسانی‌ای که بقیه‌ی ما در آن زندگی می‌کنیم. این تجربه شبیه سرخوردگی بود، حتی شبیه به خیانت.
اما ان سرخوردگی به‌تدریج به نوعی اسودگی تبدیل شد، وقتی که همه انها از آن جایگاه‌های بلندی که من برایشان ساخته بودم پایین افتادند. خدا را شکر.
معلمان معنوی نیز انسان هستند، همان‌طور که همه ما هستیم. ناقص، واکنشی، حساس، گاهی بخشنده، گاهی کوچک‌دل. گاهی در آرامش، گاهی خشمگین، برانگیخته، و ناامید. گاهی مهربان، و گاهی نه.
دیدن این واقعیت به من اجازه داد که خودم هم دست از تلاش برای رسیدن به یک تصویر ایده‌آل بردارم. دیگر نیازی نداشتم برای اینکه «معنوی» به نظر برسم، نقص‌ها یا تردیدهایم را پنهان کنم. می‌توانستم صادق‌تر باشم.
یکپارچه تر، واقعی‌تر.
با گذر زمان متوجه شدم که آن معلمانی که انسانیت خود را انکار می‌کردند، پنهان می‌کردند و سرکوب می‌ کردند، اغلب بیشترین آسیب را وارد می‌کردند. چیزی که از آگاهی جدا می‌شود ناپدید نمی‌ شود. به زیر زمین می‌رود و راه‌های دیگری برای ابراز خود پیدا می‌کند؛ گاهی به شکلی مخرب، در اشتیاقش برای دیده شدن و دوست داشته شدن.
تعداد بسیار کمی از معلمان معنوی که واقعاً می‌توانستم به آن‌ها اعتماد کنم، کسانی بودند که بدون نمایش و درام می‌توانستند اعتراف کنند: «تحریک می‌شوم.» «حسادت را تجربه می‌کنم.» «به کمک نیاز دارم.» «گاهی به شک می‌افتم و حتی آموزه‌های خودم را فراموش می‌کنم.» در آن‌ها نوعی فروتنی وجود داشت.
آنها می‌توانستند آسیب‌پذیری‌های خود را بپذیرند و از آنِ خود بدانند. نه هیچ جایگاه والایی، فقط یک انسان با یک سیستم عصبی حساس، یک تاریخچه زندگی، و یک قلب گشوده.
هدیه واقعیِ سرخوردگی این بود: دیگر به دنبال معلمان کامل نرفتم و دیگر تلاش نکردم خودم نیز کامل باشم. این تجربه مرا مهربان‌تر کرد، بازتر کرد، و بخشنده‌تر کرد.
و آگاه‌تر شدم از اینکه چقدر آسان یک تصویر را می‌پرستیم و انسانِ ناقصِ پشت آن را نادیده می‌گیریم. ما این کار را با یکدیگر انجام می‌دهیم، و این در هیچ سطحی مهربانانه نیست.
من عمیقاً از تجربه‌ام از دیدن پشت پرده سپاسگزارم. فکر می‌کنم این تجربه به من در روندِ التیام کمک کرد.
و اگر هر بخش از این موضوع شما را مضطرب، ناامید یا ناراحت می‌کند، شاید ارزش داشته باشد از خود بپرسید کدام تصویر در حال ترک برداشتن است، و اینکه آیا این ترک برداشتن در واقع می‌تواند گشایشی به سوی چیزی انسانی‌تر و بسیار صادقانه‌تر باشد.
آنچه من در پشت پرده یافتم، روشن‌ضمیری نبود، بلکه انسانیت بیشتر بود.

جف فاستر

@jeffffoster
👏1
تله نادوگانگی

نادوگانگی به تو می‌آموزد که «خودِ مجزا» واقعاً وجود ندارد.
در آغاز، این شناخت می‌تواند تکان‌دهنده و شگفت‌انگیز باشد. احساس می‌کنی با عمیق‌ترین حقیقتی که وجود دارد مواجه شده‌ای.
وقتی این حقیقتِ نادوگانه به شکلی چنین روشن، زیبا و شاعرانه بیان می‌شود، ممکن است به نظر برسد که دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده است.
دیگر کاری برای انجام دادن وجود ندارد و دیگر جایی برای جست‌وجو کردن نیست. تو واقعیتِ نهایی را یافته‌ای.
هیچ انجام دهنده فردی‌ای وجود ندارد. هیچ‌کس اینجا نیست. فقط هشیاری است که از خودش آگاه است.
این می‌تواند بسیار اعتیادآور شود.
اما اگر نادوگانگی را به‌اشتباه درک کنی، می‌تواند زندگی‌ات را ویران کند.
«نبودِ خود(من)» می‌تواند به این معنا تعبیر شود که هیچ نیازی وجود ندارد، هیچ اشتیاقی وجود ندارد و هیچ مسئولیت پذیری‌ای هم وجود ندارد. هیچ‌کس نیست که لازم باشد حضور پیدا کند، تعهد بدهد، آسیب‌پذیر باشد، مسئولیت بپذیرد یا کار دشوارِ شفای زخم‌هایش را انجام دهد.
در این صورت، نادوگانگی می‌تواند به دستورالعملی بی‌نقص برای اجتناب تبدیل شود؛ راهی برای دور زدن انسانیتِ خود، در حالی که وانمود می‌کنیم از آن فراتر رفته‌ایم.
امروزه می‌دانیم که تروما در بدن زندگی می‌کند، در لایه‌هایی عمیق‌تر از سطح هشیاری. تو نمی‌توانی صرفاً با «شاهد بودن» از زخم‌هایی رها شوی که پیش از آنکه زبان(کلمات) داشته باشی شکل گرفته‌اند.
هیچ ساتسانگی نمی‌تواند به آن دست یابد. هیچ شناختی از «بودنِ ناب» نمی‌تواند آن را لمس کند.
زخم همان‌جا باقی می‌ماند؛ درمان‌نشده و چرکین، در حالی که ما از «هشیاری» سخن می‌گوییم.
و سپس رسوایی‌ها از راه می‌رسند؛ یک معلم پس از معلمی دیگر. رابطهٔ جنسی با شاگردان، خیانت به همسران، سوءاستفاده، بازی‌های قدرت و پنهان‌کاری.
این همان چیزی است که رخ می‌دهد وقتی «شفافیتِ» نادوگانه از واقعیتِ آشفته، پیچیده و گاه ناخوشایندِ انسان بودن جدا می‌شود؛ زمانی که همه‌چیز به هشیاری تقلیل می‌یابد و انسانِ ناکامل عملاً نادیده گرفته می‌شود.
هیچ خودی وجود ندارد.
هیچ مسئولیت‌پذیری‌ای وجود ندارد.
هیچ‌کس نیست که اهمیت بدهد چه کسی آسیب می‌بیند.
دستگاه عصبی در «ساتسانگ» شفا پیدا نمی‌کند. دستگاه عصبی در رابطه، در ارتباط با دیگران، شفا می‌یابد. در تعهد. در آسیب‌پذیری عمیق. در حاضر شدن برای عزیزانت، زمانی که هر بخش از وجودت می‌خواهد فرار کند. در گفتن حقیقت.
وقتی نادوگانگی به یک موضع ثابت، یک پاسخ نهایی، یا مجموعه‌ای از ایده‌ها برای چنگ زدن تبدیل می‌شود، دیگر زنده نیست. به یک عقده تعصبی تبدیل می‌شود؛ راهی برای اجتناب از زندگی. راهی برای کنار گذاشتن مسئولیت، در حالی که ادعا می‌شود از آن فراتر رفته‌ایم. راهی برای رد کردن انسان بودن، در حالی که به زبانی پاک و مطلق سخن گفته می‌شود.
از این‌ که از چارچوب نادوگانگی فاصله گرفته‌ام، بسیار احساس آسودگی میکنم. با حفظِ دریافت‌ها و بینش‌ها، اما کنار گذاشتن فضای فرقه‌گونه، آزادی، شادی و سرزندگی‌ای را یافتم که از همان ابتدا غایب بود.

جف فاستر

@jeffffoster
حتی یک روز بد هم دریچه‌ای به سوی فیض است.
امروز لازم نیست آرام یا مثبت باشی.
لازم نیست «از همه چیز فراتر بروی».
لازم نیست روزت را در سعادت یا تعالی سپری کنی.
وقتی افکاری می‌آیند مثل: «من شکست خورده‌ام. تنبلم. دارم زندگی‌ام را هدر می‌دهم.»
آن‌ها را پس نزن. به سمتشان برگرد. به آن‌ها لبخند بزن.
بگو: «سلام ذهن. ممنون بابت پیشنهادها.»
به خودت اجازه بده غمگین باشی، خسته باشی، بی‌ارتباط باشی، ناامید باشی. تو انسان هستی. این حق توست. لازم نیست کامل یا روشن‌ضمیر باشی. هیچ شرمی در گشودن خود به تمام طیف تجربه‌ ات وجود ندارد.
در عوض، مراقبه‌ی واقعی را کشف کن:
آگاهی را وارد درد کن. بگذار عشق درون ترک‌ها جریان پیدا کند. شک و اضطراب را با شفقت آغشته کن. نه اصلاح کن و نه تحلیل. فقط حضوری لطیف.
با خودت همان‌طور حرف بزن که یک دوست بسیار عزیزت با تو حرف می‌زند:
«امروز احساس فشار و آشفتگی می‌کنی. اشکالی ندارد. تو هنوز دوست‌داشتنی هستی. من هنوز اینجا هستم. تو هنوز زیبا هستی. تو هنوز کامل هستی.»
این است معنای واقعی معنویت.
نه شناور بودن بالای دردت، بلکه نشستن در کنار آن، همراه آن بودن، در آغوش گرفتنش، و نفس کشیدن در آن، و گشوده بودن به آن.
طوفان اشتباه نیست. فقط آب‌وهواست، و می‌گذرد. همیشه گذشته است. همیشه خواهد گذشت.
آسمان نیازی ندارد با طوفان بجنگد.
آسمان باش. فضای گشوده برای همه چیز باش. و کشف کن:
حتی یک روز بد هم دریچه‌ای به سوی فیض است.

جف فاستر

@jeffffoster
من سال‌ها تلاش کردم آن فرد آرام، خردمند و روشن‌ضمیر باشم؛ کسی که از همه چیز فراتر رفته است.
از بیرون، شبیه آرامش و سکون به نظر می‌رسید.
اما در واقع، این تلاش من برای دست‌نخورده ماندن بود؛ برای دست‌نیافتنی بودن. برای برتر بودن.
این ایگوی من بود که در گوشم زمزمه می‌کرد: «ببین چقدر معنوی هستی.»
ایگوی معنوی یکی از محبوب‌ترین پناهگاه‌های ایگو است.
این ترس از زندگی بود. ترس از صمیمیت. که در قالب «آرامش» پنهان شده بود.
بعد زندگی مرا شکست و گشود. خشم. اندوه. اشتیاق. نیاز عمیق انسانی.
همه چیزهایی که تلاش می‌کردم از آن‌ها فراتر بروم، سرانجام از من عبور کردند. همه چیز می‌توانست احساس شود؛ به‌طور کامل.
خدا را شکر.
من تمام علاقه‌ام را به «آدم آرام بودن»، «آدم صلح‌جو بودن»، «آدم معنوی بودن» از دست دادم. (همه این‌ها فقط داستان‌هایی هستند که یک احمق تعریف می‌کند، و هیچ معنایی ندارند.)
لعنت به روشن‌ضمیر بودن. ترجیح می‌دهم واقعی باشم.

جف فاستر

@jeffffoster
دروغِ معمولی بودن

به ما آموخته می‌شود که از سرزندگی خود، از عمیق‌ترین احساساتمان روی برگردانیم.
ما به آن می‌گوییم «بلوغ». حتی ممکن است آن را «روشن‌ضمیری معنوی» بنامیم. اما هیچ‌کدام از این‌ها نیست.
وقتی با دختر سه‌ساله‌ام وقت می‌گذرانم، برایم کاملاً روشن است
که هیچ فاصله‌ی واقعی میان احساسش و بیانش وجود ندارد؛ هیچ دوگانگی‌ای میان آنچه در درونش در جریان است و آنچه در بیرون اجازه‌ی ظهور می‌یابد، وجود ندارد.
شادی به‌طور خودجوش در بدنش موج می‌زند، اندوه به‌راحتی از او عبور می‌کند، خشم مانند موج بالا می‌آید و فرو می‌نشیند، و هیچ چیزی در حال کنترل، ویرایش یا کنار گذاشته شدن نیست.
هنوز آن صدای درونی وجود ندارد که بگوید: «باید همه این چیز ها را با هم نگه دارم»، و نه این حس که بعضی احساسات «قابل‌قبول» هستند و برخی دیگر نیستند.
این همان بهشت است. واقعاً همین‌طور است.
و ما از آن به درون نوعی سرزمینِ مسطحِ سرکوب عاطفی سقوط می‌کنیم که آن را «نرمال بودن» می‌نامیم.
به ما یاد داده می‌شود چه چیزی پذیرفتنی است و چه چیزی نه.
یک فوران بزرگ از اشک با جمله‌ی «بی‌خیال، حالت خوبه، گریه نکن» مواجه می‌شود.
خشم ما اصلاح یا کم‌اهمیت شمرده می‌شود، هیجانمان فروکش داده می‌شود، و خواسته‌هایمان نادیده گرفته می‌شوند یا مورد شرم‌ قرار میگیرند یا بیش از حد مورد توجه و ارضا قرار می‌گیرند.
والدین ما آنچه را که خودشان نتوانسته‌اند احساس کنند یا در خود یکپارچه کنند، به ما منتقل می‌کنند.
سیستم عصبی ما شروع می‌کند به ثبت یک حقیقت مهم: احساس کردن و بیان کردن، کاملاً امن نیست.
پس ما خود را با «نرمال بودن» تطبیق می‌دهیم، نه با از دست دادن احساساتمان، بلکه با یاد گرفتنِ
مهار کردنشان، در درون نگه‌داشتنشان، و تبدیل کردنشان به چیزی قابل‌مدیریت‌تر، خوشایندتر و «امن‌تر» برای اطرافیانمان.
ما به نام عشق، خودمان را رها می‌کنیم.
سیستم آموزشی رایج نیز اغلب این الگو را عمیق‌تر می‌کند؛ از ما می‌خواهد بی‌حرکت بنشینیم، ساکت باشیم، درست رفتار کنیم ، با جمع سازگار شویم و بیان عاطفی ما نیز بیشتر به آنچه از نظر اجتماعی قابل‌قبول است محدود می‌شود.
فرهنگ ما نیز به شیوه‌ی خودش با ما برخورد می‌کند. اینجا در بریتانیا، خویشتن‌داری ارزشمند است، آداب‌ و نزاکت اهمیت دارد، «خوب بودن»، الم شنگه به پا نکردن ،رعایت ادب و اغلب این‌ها به‌عنوان نشانه‌ی قدرت و خوبی چارچوب‌بندی می‌شوند.
پس ما راه‌هایی برای ماندن در محدوده‌ای توسعه می‌دهیم که برای عمل کردن به اندازه‌ی کافی امن به نظر برسد. با گذشت زمان، این الگوها خودکار می‌شوند، دیگر یک یک انتخاب آگاهانه نیست، بلکه صرفاً شیوه‌ای است که با آن زندگی می‌کنیم.
ما فکر می‌کنیم «نرمال» هستیم، اما در واقع از کودکِ درونِ خود که سرشار از شور و شوق، شادی و احساسات عمیق است روی برگردانده‌ایم تا دیگران را راضی کنیم و در امنیت بمانیم.
این سقوط ما از فضیلت است. حتی می‌تواند به نوعی سقوط به جهنم تبدیل شود.
بسیاری از ما زندگی می‌کنیم و می‌میریم بدون آنکه هرگز به‌طور کامل آنچه را که برای احساس کردن و بیان کردن به این جهان آمده‌ایم، احساس و بیان کنیم.
این چرخه را بشکن!
شاید فقط برای امروز، اجازه بده چیزی که مدت‌ها آن را در خود نگه داشته‌ای، احساس شود.
شاید کمی صادقانه‌تر حرف بزنی، یا اجازه بدهی اشک‌ها بدون توقف جاری شوند، یا به خودت اجازه بدهی کمی کمتر کنترل‌شده باشی، کمی کمتر محتاط، و کمی بیشتر رام نشده.
نه برای اثبات چیزی. نه برای اینکه حق با تو باشد.
فقط برای آنکه، حتی برای یک لحظه، به آنچه در درونت ارزشمند، واقعی و زنده است احترام بگذاری.

جف فاستر

@jeffffoster
چطور می‌توانیم به زندگی عادی و راحت خود ادامه بدهیم، در حالی که می‌دانیم هر روز، برای افراد بسیار زیادی در سراسر جهان، رنج و درد وحشتناکی در جریان است؟ آیا اصلاً می‌توانیم روزی با این رنج کنار بیاییم؟

این سواله عالی و محشریست.
من خودم هم سال‌ها با آن دست‌وپنجه نرم کرده‌ام.
فکر نمی‌کنم بتوان با بی‌رحمی و خشونت «کنار آمد» یا با آن به صلح رسید؛ نه امروز، و شاید حتی هیچ‌وقت.
و اصلاً چرا باید با آن کنار بیایی؟
ببین، من نمی‌توانم به تو بگویم چگونه سوگواری کنی یا چگونه مبارزه کنی. نمی‌توانم به تو بگویم چه کاری باید انجام دهی. اما می‌توانم این را پیشنهاد کنم:
اجازه بده رنجِ بی‌گناهان و ستمدیدگان تو را عمیقاً تحت تأثیر قرار دهد. بگذار قلبت را بشکند. بگذار درد را احساس کنی؛ عمیق و تمام‌عیار. همین درد، خود نشانه‌ای است که قلبت هنوز زنده است و کار می‌کند.
تو کرخت و بی‌حس نشده‌ای. سرد، منزوی یا بی‌تفاوت نیستی. و انسانیتت را نادیده نگرفته یا از آن عبور نکرده‌ای.
تو درد می‌کشی، چون خواهران و برادرانت نیز در درد و رنج‌اند. تو به همان رودخانه‌ی مشترکِ انسانیت تعلق داری.
اما در عین حال، اگر بتوانی، باید حد و مرزی برای درد کشیدنت قائل شوی. به یاد داشته باش که این وحشت را تو به وجود نیاورده‌ای. اگر بخواهی تمام بار آن را بر دوش بکشی، خودت نیز زیر سنگینی‌اش خرد خواهی شد؛ زیر وزن رنجِ تمام جهان از پا درخواهی آمد.
تو فقط می‌توانی آن بخشی از این بار را حمل کنی که واقعاً سهم توست.

پس تا آنجا که در توانت هست، خودت انتخاب کن که چگونه و چه زمانی با این رنج‌ها و رویدادها درگیر شوی؛ چه زمانی بخوانی، چه زمانی تماشا کنی، چه زمانی درباره اتفاقات جهان صحبت کنی و چه زمانی فقط گوش بدهی. این انتخاب را آگاهانه و با قصد و توجه انجام بده.
اندوه و خشم باید با حضورِ آگاهانه در آغوش گرفته شوند، نه اینکه بدون هیچ حد و مرزی، تمام روز بی‌وقفه در دستگاه عصبی‌ات سرازیر شوند. این شفقت نیست؛ بلکه سریع‌ترین مسیر به سوی فرسودگی روانی و احساس درماندگی است.
پس ابتدا نفسی عمیق بکش. بعد، دوباره تعادل و تکیه‌گاه درونی‌ات را پیدا کن.
هر روز به مسئولیت واقعیِ خودت بازمی‌گردی. به اینکه چگونه حرف می‌زنی. چگونه با آدم‌های اطرافت رفتار می‌کنی. چگونه فرزندت، شریک زندگی‌ات و همسایه‌ات را دوست می‌داری. به اینکه چگونه از انتقال ناآگاهی به نسل بعد خودداری می‌کنی. چگونه نمی‌گذاری بی‌حسی، نفرت یا خشونت در خانواده‌ات، جامعه‌ات، محل کارت، شهر یا محیط زندگی‌ات گسترش پیدا کند.
تو کار درونیِ خودت را انجام می‌دهی. با صداقت به خشونت و تعصباتی که در وجود خودت هست نگاه می‌کنی. به زخم‌های دوران کودکی‌ات رسیدگی می‌کنی. پیش از آنکه به خرده‌چوبی در چشم همسایه‌ات اشاره کنی، به تیرِ چوبی که در چشم خودت است نگاه می‌کنی.
شفای تروماها و زخم‌های خودت، حواس‌پرتی از نجات جهان نیست. من واقعاً باور دارم که این بخشی از مسیری است که جهان از طریق آن نجات پیدا می‌کند.
و بله، قطعاً هنوز هم می‌توانی اعتراض کنی. اما نه از جایگاه خشم و عصبانیت دائمی. نه با افزودن لایه‌های بیشتری از نفرت بر روی نفرت.
تو در جایی که امکانِ عمل وجود دارد، اقدام می‌کنی. حضور پیدا می‌کنی. سخن می‌گویی. رأی می‌دهی. سخاوتمندانه می‌بخشی. و رضایت و همراهی خودت را از چیزهایی که نمی‌پذیری دریغ می‌کنی.
و اجازه نمی‌دهی اعتراض، تو را بی‌رحم کند! اگر اعتراض تو باعث شود توانایی‌ات برای عشق ورزیدن را از دست بدهی، آسیب از پیش گسترش یافته است.
و تو همچنین استراحت می‌کنی. هر زمان که بتوانی، استراحت می‌کنی. استراحت یک تجمل نیست؛ سوخت و نیروی ادامه دادن است. استراحت سرچشمه‌ی همه‌چیز است.
و به خودت اجازه می‌دهی که شادی را تجربه کنی؛ بدون عذرخواهی و بدون احساس گناه! شادی خیانت به آرمان و هدف نیست. شادی همان چیزی است که مانع می‌شود خشونت، روح و جان تو را نیز از تو بگیرد.
تو نور خودت را می‌تابانی، حتی وقتی همه‌چیز به‌طرز غیرقابل‌تحملی تاریک به نظر می‌رسد.
و به یاد داشته باش، هیچ راهِ کاملاً پاک، بی‌نقص یا آسانی برای زندگی کردن با تمام این رنج‌ها وجود ندارد. هر کسی که بگوید چنین راهی وجود دارد، یا دارد سطحی و ساده‌انگارانه حرف می‌زند، یا می‌خواهد آرامشی ارزان و بی‌ارزش به تو بفروشد. عمیقاً تحت‌تأثیر جهان قرار گرفتن، چیزی نیست که بتوان به‌سادگی حل‌وفصلش کرد. پایان‌بندیِ راحت و آرامش‌بخشی ارائه نمی‌دهد.
شاید هرگز نتوانی با تمام رنج‌های موجود در جهان به صلح و آرامش برسی؛ اما شاید بتوانی با همین واقعیت که چنین چیزی وجود دارد، به صلح برسی.
در نهایت، می‌گویم که واقعاً شجاعت بزرگی می‌خواهد که انتخاب کنی همچنان آگاه بمانی، لطیف و حساس بمانی، قلبت را باز نگه داری و کنجکاو باقی بمانی؛ در جهانی که مدام از تو می‌خواهد خاموش شوی و خودت را ببندی.

جف فاستر
@jeffffoster
بیدار شدن از «بیداری معنوی»

این یک داستان واقعی است.

روزی در یک کنفرانس، دیدم که یک معلم معنوی در حال صحبت با زنی داغدار بود که پسر جوان و عزیزش به‌تازگی از دنیا رفته بود.
دنیای او به‌تازگی فرو ریخته بود. واقعیتی قدیمی در زندگی‌اش در هم شکسته بود. او گفت: «قلبم شکسته و زخمی است.»
او به آن زن گفت: «شکستگی قلب تو، فعالیتِ خودِ مجزا (ایگو) است و بنابراین توهمی است که ریشه در جهل دارد. وقتی این خودِ مجزا حل شود، دیگر رنجی وجود نخواهد داشت. در آگاهی، مرگی وجود ندارد. آگاهی پسری ندارد.»
او به آن زن گفت که نیاز دارد «بیدار شود». نیاز دارد خودش را به‌عنوان «آگاهی خالص» بشناسد. آن زن وانمود می‌کرد که قربانی است. او نمی‌دانست واقعاً چه کسی است.
و در آن لحظه، من بیماری‌ عمیق و سنگ دلی‌ای را دیدم که در قلب بخش بزرگی از معنویت معاصر ما ریشه دارد.
بی‌اعتبار کردن و شرمنده کردن بخاطر تروما، وعده‌های دروغین، بازی‌های قدرت، و بیش از همه، سرکوبِ زنانگی الهی.
اینکه غم، خشم، ترس و شادیِ خودمان را یک «اشتباه» بدانیم؛ یا آن‌ها را نوعی «نشانه» تلقی کنیم که ما به اندازه کافی بیدار نشده‌ایم، به اندازه کافی معنوی نیستیم، یا در انسانیتِ تجسم‌یافته‌ی خود به اندازه کافی «الهی» نیستیم.
بیمارگونه جلوه دادنِ سرشتِ وحشی و طبیعیِ ما. شرمسار کردنِ شکنندگی و حساسیت ما.
دوستان، اگر این همان «بیداری معنوی» است، من واقعاً هیچ علاقه‌ای به آن ندارم.
بیایید در برابر انسانیتِ شکننده و آسیب‌پذیر خود سر فرود آوریم؛ نه اینکه از آن فرار کنیم.
بیایید قلب‌های ارزشمند و شکسته‌ی خود را مقدس بدانیم؛ نه اینکه آن‌ها را بیمارگونه و مشکل‌دار تلقی کنیم.
بیایید عمیق‌ترین تجربه‌های انسانی خود را با با همدلی و درک درآمیزیم. آن را همان‌گونه که هست ببینیم؛ به‌عنوان معجزه‌ای که هست.
آگاهی‌ای گرم، کنجکاو و سرشار از توجه را به اعماق زخم‌هایمان بفرستیم.
نه برای ترمیم کردن، نه برای اصلاح کردن؛ بلکه برای احساس کردن. نه برای «بیدار شدن»، بلکه برای نفوذ کردن و اجازه دادن به عشق تا در ما نفوذ کند.
بیداری قلب. به یاد آوردنِ جادویی که زمانی، در کودکیِ بسیار کم‌سن‌وسالمان، آن را می‌شناختیم.
بیایید احساسات دردناک خود را در آغوش بگیریم.
آن‌ها را نشانه‌ای از «شکست معنوی» خود نبینیم؛
یا نشانه‌ای از ناتوانی‌مان در تجلی بخشیدن به خواسته‌هایمان،
یا ناآگاهی‌مان،
یا کمبود قدرت و توانمندی‌مان.
بیایید از مفهوم قدیمیِ «بیداری» بیدار شویم. خودِ این واژه را دوباره سرشار از معنا و شگفتی کنیم؛ آن را با شفقت آغشته سازیم.
به قداستِ انسانیتِ خود بازگردیم. اجازه دهیم امر الهی از میان قلب‌های آشفته و انسانیِ ما بدرخشد.
قلب‌هایمان را متبرک کنیم. آن‌ها را سرشار کنیم. اجازه دهیم درد بکشند و دگرگون شوند.
در آتشِ زندگی، یکدیگر را ملاقات کنیم. به جای اینکه تلاش کنیم یکدیگر را اصلاح کنیم، با حضور و آگاهی کنار هم باشیم.
بگوییم:
«بله، قلب من هم شکسته و زخمی است؛ و تو خواهر منی!

جف فاستر

@jeffffoster
❤2
همه‌ی ما واقعاً نیاز داریم که در مقطعی از زندگی‌مان درمانده، فرسوده و افسرده شویم.

البته بعضی‌ها همان‌جا گیر می‌کنند. بعضی دیگر از میان آن عبور می‌کنند و وارد زندگی تازه‌ای می‌شوند. اینکه دقیقاً چه چیزی به آدم‌ها کمک می‌کند از این مرحله عبور کنند و به شکوه و سرزندگیِ وحشیانه و اصیلِ خود برسند، تا حدی یک راز است.

اما «خودِ کاذب» واقعاً باید «بسوزد و تمام شود».

چون واقعی نیست.

می‌بینی، این بی‌اصالتیِ ماست که باید بمیرد:

«نه» گفتن وقتی منظورمان «بله» است، و «بله» گفتن وقتی منظورمان «نه» است،

خشم‌مان را فروخوردن تا مؤدب به نظر برسیم.

ناامیدی‌مان را سرکوب کردن تا «سرحال» به نظر برسیم.

سرکوب کردنِ میل جنسی‌مان، اشتیاق‌های واقعی‌مان و خواسته‌های اصیل‌مان.

تظاهر به دانستن وقتی نمی‌دانیم؛ یا تظاهر به ندانستن وقتی در واقع می‌دانیم.

سرکوب کردنِ خرد، شهود و دانشی که از درون وجودمان می‌جوشد.

تظاهر به معنوی بودن، خوب بودن، مهربان بودن، بردبار بودن و قوی بودن، در حالی که در زیر این ظاهر، ترس و بیزاری در حال جوشیدن است.

تلاش برای اینکه کسانی را که دوستشان داریم ناامید نکنیم.

همه‌ی این‌ها باید «بمیرند»...

تا ما بتوانیم زندگی کنیم.

سرزندگی و وحشی‌بودنِ اصیلِ ما نجاتمان خواهد داد!

خشم ما، وحشت ما و ناامیدیِ انفجاریِ ما می‌توانند ما را کامل کنند، اگر فقط بتوانیم این انرژی‌های بدفهمیده‌شده را در خود هضم کنیم.

هرچه بیشتر چنین خلاقیت بی‌نهایتی را سرکوب کنیم، بیشتر فرسوده می‌شویم و بیشتر میل پیدا می‌کنیم که از هم فروبپاشیم.

خطر اینجاست که تصور می‌کنیم چون چنین احساسات «منفی‌ای» داریم، حتماً مشکلی در ما وجود دارد.

این انرژی‌ها را نوعی شکست یا ضعف می‌بینیم و حتی بیشتر از شرم خودمان شرمنده می‌شویم؛ افسردگی‌مان را بیشتر «فرو» می‌بریم و از این پیام‌های بی‌نهایت هوشمندانه روی برمی‌گردانیم؛ پیام‌هایی که در واقع فراخوان‌هایی برای آغاز یک زندگی تازه‌اند.

بله، ما در معصومیت و ناآگاهی خود، دقیقاً همان چیزی را پس می‌زنیم که در تلاش است نجاتمان دهد!

احساساتمان را با دارو بی‌حس می‌کنیم و سعی می‌کنیم خودمان را حتی بیشتر بی‌حس کنیم.

سعی می‌کنیم «به راه خود ادامه دهیم».

سعی می‌کنیم «آرام باشیم».

یا در احساساتمان غرق می‌شویم و به آن‌ها دامن می‌زنیم و در نهایت هویتی تازه از «قربانی بودن» برای خود می‌سازیم.

اما راهی میانه وجود دارد، دوستان.

گشودن خود به روی حقیقت زندگی‌مان ترسناک است...

اما ضروری است.

گاهی لازم است ابتدا «از پا بیفتیم»؛ به زانو درآییم؛ به اعماق ناامیدی و درماندگی سقوط کنیم؛ به دنیای زیرینِ وجود خود سفر کنیم و حقیقت هولناکِ «من» را بر زبان بیاوریم.

باید حقیقت خام و بی‌پیرایه‌ی خود را بیان کنیم و خطر بیگانه‌شدن با همه‌ی آدم‌های اطرافمان را بپذیریم.

باید آماده باشیم که با عمیق‌ترین تنهاییِ خود روبه‌رو شویم.

باید خطرِ شادی را بپذیریم.

به ندای قلبمان پاسخ دهیم.

قدم‌های کوچک برداریم به سوی چیزهایی که آن‌قدر می‌ترساننمان که از شدت ترس، تمام وجودمان به لرزه می‌افتد.

باید به خودمان اجازه دهیم از هم فروبپاشیم و حتی از نظر روانی «بمیریم»...

برای آن کسی که فکر می‌کردیم هستیم،

برای دروغ‌های هولناک،

برای خودِ بی‌اصالت،

برای شیوه‌ی قدیمیِ زندگی.

جف فاستر

@jeffffoster
اشکالی ندارد که بترسی!

و وقتی با وجود ترس ادامه می‌دهی؛ با وجود صداهای «هشداردهنده» در ذهنت، با وجود احساسات ناخوشایند در بدنت، کم‌کم مغزت را دوباره سیم‌کشی می‌کنی؛ تا کمتر از ترس بترسد ، کمتر از زندگی اجتناب کند، کمتر موفقیت را قضاوت کند و کمتر با کوچک ماندن احساس راحتی کند.

وقتی با وجود ترس ادامه می‌دهی، در واقع کمتر می‌ترسی؛

و این پارادوکس بزرگِ شفایافتن است:

بی‌باکانه بترس.

جف فاستر

@jeffffoster
❤1
سال‌ها، در کنفرانس‌ها و خلوت‌های معنوی روی صحنه می‌رفتم و درباره حضور، هشیاری و لذت‌های بیداری معنوی سخن می‌گفتم. به‌عنوان یک «معلم نادوگانگی» در سراسر جهان سفر می‌کردم؛ همان کسی که زبان الهام‌بخشی داشت، همان کسی که «پاسخ‌ها را می‌دانست». (خب، دست‌کم از نگاه بعضی‌ها!)

اما بعد، زندگی مرا در هم شکست.

در شفقت عجیب و بی‌رحمانه‌اش، مرا به زانو درآورد.

بیمار شدم. بیمارتر از هر زمانی که در زندگی‌ام بودم. بیمارتر از چیزی که فکر می‌کردم اصلاً ممکن باشد.

بیماری لایم مرا درهم کوبید. بیش از آنچه بتوانم تصور کنم، فروتنم کرد.

لحظاتی بود که باور داشتم دیگر هرگز راه نخواهم رفت؛ چه رسد به اینکه دوباره تدریس کنم.

روزبه‌روز، تنها تمرکزم زنده ماندن بود. یا بهبود یافتن. اینکه فقط یک قدم دیگر بردارم و پایم را جلوی پای دیگر بگذارم. می‌دانم بسیاری از شما می‌توانید این را درک کنید.

خوشبختانه، سرانجام تشخیص درست و درمان مناسب را پیدا کردم. تا ابد از تمام فرشتگانی که در کنارم آمدند و کمکم کردند زنده بمانم و بهبود پیدا کنم، سپاسگزارم.

و بعد، اتفاق دیگری افتاد.

عاشق شدم؛ کاملاً و عمیقاً عاشق شدم.

ازدواج کردم. به همسری فداکار تبدیل شدم و بعد، پدر شدم.

زندگی خانوادگی به اولویت مطلق زندگی‌ام تبدیل شد.

حضور داشتن و ایستادن در کنار همسر و دخترم. ظرف شستن هم، البته. پرداخت قبض‌ها. عوض کردن پوشک‌ها. شب‌های بی‌خوابی. اشک و خنده. اینکه هر روز یاد بگیرم چگونه پدر و همسر بهتری باشم.

بارها و بارها، شگفت‌زده و فروتن، به چالش کشیده‌شده و از نو زاده شدم.

مسئولیت معمولی و بی‌امان زندگی.

عمیق‌ترین شادی زندگی‌ام روی صحنه نبود.

در یک پاراگراف زیبا و هنرمندانه درباره هشیاری نبود.

در یک پادکست یا خلوت معنوی نبود.

در تأیید دیگران نبود.

در یک دستاورد درخشان معنوی نبود.

حتی در خودِ «تعالی» و «فراتر رفتن» هم نبود.

اینجا بود.

دقیقاً همین‌جا.

در آشپزخانه.

در میان این شلوغی و به‌هم‌ریختگی.

در تعهد خشن و نیرومندِ زندگی خانوادگی.

«معلم معنوی» درون من مُرد.

خدا را شکر.

و چیزی که به‌جای او متولد شده، بسیار ریشه‌دارتر و بسیار انسانی‌تر است.

آنچه در گذشته آموزش می‌دادم دروغ نبود.

فقط ناقص بود؛ چون هنوز در آتش زندگی به‌طور کامل آزموده نشده بود.

هر چیزی که آن زمان درباره‌اش حرف می‌زدم و می‌نوشتم، عمیقاً صادقانه بود.

آن‌ها بهترین حقیقتی بودند که در آن زمان می‌توانستم بیان کنم.

اکنون عمیقاً در معنویتی ریشه دارم که از بدن فرار نمی‌کند.

معنویتی که خشم، سوگ، سردرگمی و تردید را انکار نمی‌کند.

وانمود نمی‌کند که فراتر از نیاز است؛ فراتر از عشق، فراتر از دلبستگی، فراتر از انسان بودن و فراتر از مسئولیت.

من بالای زندگی نمی‌ایستم.

من درون زندگی‌ام.

کاملاً در آن.

دیگر برایم مهم نیست که معنوی یا خاص باشم.

دیگر نمی‌خواهم آن آدمِ خردمند باشم.

ترجیح می‌دهم یک میلیون بار بیشتر، شوهری باشم که حضور دارد و پای کار می‌ایستد.

پدری باشم که از دخترش محافظت می‌کند و از او حمایت می‌کند.

مردی باشم که وقتی شرایط ناراحت‌کننده و دشوار می‌شود، همچنان حاضر می‌ماند.

زندگی معمولی حواس‌پرتی و انحرافی از بیداری نیست.

زندگی معمولی همان کوره‌ای است که بیداری را در آن شکل می‌دهد.

میوه و ثمره‌ی آن است.

آغاز و پایان آن است.

بله، برای رسیدن به اینجا از جهنم عبور کردم.

آخرین تکه‌های شخصیت معنوی‌ام را از دست دادم.

قطعیت را از دست دادم.

تصویری را که از خودم ساخته بودم از دست دادم.

تمام علاقه‌ام به «حق بودن» را از دست دادم.

یا تحسین شدن.

یا اینکه اصلاً «معلم» باشم.

تمام آن هویت فرو ریخت و کنار رفت.

آنچه باقی مانده، ساده‌تر، عجیب‌تر، نیرومندتر و شادمانه‌تر از هر چیزی است که تاکنون شناخته‌ام.

در برابر این زندگی معمولی سر فرود می‌آورم.

در برابر گل‌ولای شگفت‌انگیز و متعالی آن سر فرود می‌آورم.

در برابر قداست و بی‌پرواییِ تمام این زندگی.

در برابر لطافت وحشی، خنده‌دار و بی‌پروا و شگفت‌انگیزِ کاملاً انسان بودن.

هر روز مقدس، در برابر عشقی که مرا درهم شکست و دوباره از نو ساخت، سر فرود می‌آورم.

اکنون، سرانجام، می‌توانم واقعاً «تعلیم بدهم».

دقیقاً به این دلیل که دیگر نیازی به آن ندارم.

جف فاستر

@jeffffoster
👍1
به حرفم گوش کن. شاید همین حرف بتواند زندگی ات را نجات دهد.

نوعی معنویت وجود دارد که انگار «دست‌نخوردنی» است؛ همیشه آرام، همیشه خردمند، همیشه بی‌احساس.
هرگز عصبانی نمی‌شود.
هرگز غمگین نمی‌شود.
هرگز رنج نمی‌کشد.

مثل سفالی بی‌نقص؛ صاف، متقارن و دست‌نخورده از آشوب. از بیرون زیباست، اما وقتی در دست می‌گیری، بی‌جان است. نه ترک و شکافی دارد، نه اثر انگشتی، نه خونی.

فقط سکوتی سرکوبگر که خودش را به جای آرامش جا زده است.

و زیرِ آن، ترسی هولناک پنهان است:

ترس از به‌هم‌ریختگی.
ترس از سوگ.
ترس از کاملاً انسان بودن.
ترس از صمیمیت.

می‌دانم. من هم زمانی آنجا پناه گرفته بودم.

فکر می‌کردم آرامش یعنی بالاتر رفتن از دل‌شکستگی، میل و اشتیاق، و تروما.
در «آگاهی ناب» پناه گرفته بودم... مثل یک زامبی.

اما زندگی اجازه نداد فرار کنم.

سوگ به هر حال از راه رسید.
شرم.
خشم.
تردید.

نه برای اینکه مرا مجازات کند، بلکه برای اینکه سرانجام آزادم کند.

آرامش واقعی از فرار کردن از انسان بودنم نیامد.
فقط زمانی از راه رسید که رو به سوی انسان بودنم کردم؛
وقتی به خودم اجازه دادم از درون شکافته شوم.

وقتی تسلیم شدم و خدا را در میان این ویرانی پیدا کردم.

دیگر به دنبال معنویتی صیقل‌خورده نیستم.
نه آن نوع معنویتی که تروما را دور می‌زند.
نه آن نوعی که بی‌حسی عاطفی را با خردمندی اشتباه می‌گیرد.

من لرزش را می‌خواهم.
بدن را می‌خواهم، دستگاه عصبی را می‌خواهم، حس‌مندی و حقیقت خامِ هر لحظه‌ی مقدس را می‌خواهم.

در نهایت، زندگی هر جزم و باوری را در هم می‌شکند؛ حتی آن جزم و باوری را که «آگاهی ناب» نامیده می‌شود.

آنچه باقی می‌ماند، همین آشفتگی مقدس است.

سوگ.
اشتیاق.
خشم.
ارتباط.

زیباییِ محض و بی‌پایانِ چیزی که هنوز حل‌نشده باقی مانده است.

تو اینجا نیستی که کامل باشی.

لعنتی تو اینجایی که کاملاً واقعی باشی.

اینجایی که پاسخ‌ها را از دست بدهی و با تمام وجودت راهت را از میان این زندگی پیدا کنی.

اینجایی که با گریه کردن، راهت را به سوی معشوق پیدا کنی؛ با عشقی دیوانه‌وار و سرسپرده به زندگی.

حتی عمیق‌ترین زخم انسانی تو هم اشتباه نیست.

از آن عبور نکن و دورش نزن.

آن را با اکسیرِ توجهی گرم و سرشار از مهر و شفقت، و با نفس، غرق کن.

آن‌وقت، دیگر چیزی کمتر از یک درگاه برای بازگشت به خانه نخواهد بود.

جف فاستر

@jeffffoster
❤4
شاید انقلاب معنویِ بزرگ بعدی، روشن‌ضمیری نباشد؛
شاید پایانِ جست‌وجو برای روشن‌ضمیری باشد.


پایانِ مثبت‌اندیشی، به‌عنوان جایگزینی برای سوگواری و تجربه‌ی فقدان.

پایانِ استفاده از مراقبه برای فرار از خشم‌مان،
نادوگانگی برای فرار از زخم‌هایمان،
و تعالی برای فرار از عمیق‌ترین دردهایمان.

شاید آنچه واقعاً تشنه‌ی آن هستیم، رسیدن به سطحی بالاتر از آگاهی نباشد؛
بلکه اجازه‌ای بی‌قیدوشرط باشد برای اینکه با تمام شکوه، درد، شکستگی و عظمت، انسان باشیم.

اینکه ترس را تجربه کنیم، بدون اینکه آن را «شکست» بدانیم.

اینکه شک و تردید داشته باشیم، بدون اینکه فوراً بخواهیم درمانش کنیم.

اینکه خشم را احساس کنیم، بدون اینکه قضاوتش کنیم.

اینکه حالمان گرفته باشد، بدون اینکه اسمش را «ارتعاش پایین» بگذاریم.

و کشف کنیم که زندگی معمولی، با تمام آشفتگی‌ها، لطافت‌ها و پیچیدگی‌هایش،
هرگز مانعی بر سر راه بیداری نبوده است،
بلکه خوده راه بوده است.

جف فاستر

@jeffffoster
👏5
تو یک موجود زنده‌ای، نه یک دستگاه لعنتی!

تو ساخته نشده‌ای که تمام روز، هر روز، بدون توقف و با سرعتی کاملاً یکسان به کارت ادامه بدهی تا بالاخره از پا بیفتی.

این تصور که باید «همیشه کارامد باشی»، مدام از خستگی‌ات عبور کنی، خودت را مجبور کنی بیدار بمانی و فکر کنی استراحت‌کردن تنبلی است و باید هر روز حتماً چیزی برای نشان‌دادن داشته باشی، یک دروغ است.

این طرز فکر، میراثی از انقلاب صنعتی است؛ زمانی که ما در مجموع افسانه‌ی «روز کاری ۹ تا ۵» را پذیرفتیم و همراه با آن، تمام قوانین خشک و انعطاف‌ناپذیری را که تعیین می‌کنند یک بزرگسال «باید» چه زمانی بیدار شود، بخوابد، غذا بخورد، استراحت کند، معاشرت کند و غیره.

بس کن

یاد بگیر واقعاً به آنچه بدنت از تو می‌خواهد گوش بدهی.

همین حالا

شجاعت شنیدن صدای بدنت را داشته باش.

همین حالا

وقتی انرژی‌ات ته می‌کشد، وقتی از حد توانت فراتر رفته‌ای، وقتی همه‌چیز برایت طاقت‌فرسا شده، هیچ‌چیز خراب نشده است.

تو فقط خسته‌ای

لازم نیست برای استراحت‌کردن چیزی را به خودت ثابت کنی یا استراحتت را به دست بیاوری.

لازم نیست مدام در تلاش باشی که حال‌وهوایت را تغییر بدهی و احساساتت را درست کنی.

و قطعاً لازم نیست خستگی‌ات را برای هیچ‌کس توجیه کنی.

به چیزی که بدنت به تو می‌گوید گوش بده. به سیستم عصبی‌ات احترام بگذار. این قوانین احمقانه‌ی لعنتی را بشکن.

گوشی‌ات را خاموش کن. چراغ را خاموش کن. چشم‌هایت را ببند.

اگر نیاز داری بخوابی، بخواب؛ حتی اگر فقط برای سه دقیقه باشد.

تو یک موجود زنده‌ای، نه یک دستگاه لعنتی.

جف فاستر

@jeffffoster
❤3
ممکن است علائمت پیش از آنکه بهتر شوند، بدتر شوند.
ممکن است شدت انرژی‌ها پیش از فروکش کردن، بیشتر شود.


به خردِ پیش‌بینی‌ناپذیرِ فرایند التیام اعتماد کن!

آنچه اکنون به شکل آشفتگی و ازهم‌پاشیدگی به نظر می‌رسد، شاید در واقع ازادسازی ضروری و بازسازمان‌دهیِ هوشمندانه‌ی سیستمی باشد که در وضعیت انسداد قرار گرفته است.

گاهی قلب‌هایمان باید کاملاً باز شوند تا بتوانیم زندگیِ بیشتری و عشق قدرتمندتری را در آغوش بگیریم.

بدان که آنچه در حقیقت هستی، نه می‌تواند شکسته شود، حتی به‌دست شدیدترین انرژی‌ها، و نه چیزی است که نیاز به ترمیم داشته باشد.

و زندگی هرگز اشتباه نمی‌کند، حتی وقتی به نظر می‌رسد که خودِ زندگی یک اشتباه است.

عشق تنها چیزی است که اهمیت دارد.

باران می‌بارد، ستارگان در سکوت، جایی در پهنه‌ی بی‌کران فضا، منفجر می‌شوند و اینجا، روی این سیاره‌ی کوچک به نام زمین، گاهی با هم ملاقات می‌کنیم و یکدیگر را در آغوش می‌گیریم.

جف فاستر

@jeffffoster
❤5
جف فاستر pinned «ابتدای کانال»
با دیگران همدلی کنید؛ البته که باید زخم‌هایشان را ببینید و تروماهایشان را درک کنید.
اما اجازه ندهید همدلی، قدرت تشخیص و قضاوت درست را از شما بگیرد. همدلی به معنای نادیده گرفتن مسئولیت‌پذیری نیست.
می‌توانید به کسی اهمیت بدهید و در عین حال، او را مسئول رفتارهایش بدانید.
در واقع، شاید این یکی از عاشقانه‌ترین کارهایی باشد که می‌توانید انجام دهید: دوستش داشته باشید و در عین حال، از او بخواهید با خودش روبه‌رو شود.
جف فاستر

@jeffffoster
🔥3🕊1
بعضی چیزها در زندگی واقعاً درد دارند.
صرفا اینگونه اند
.

لازم نیست با معنوی جلوه‌دادن آن‌ها، دردشان را انکار کنیم.

لازم نیست اندوهمان را «توهم»، خشممان را «فقدان آگاهی» یا ترسمان را «ناتوانی در اعتماد به زندگی» بنامیم.

لازم نیست وانمود کنیم که همه‌چیز «دلیلی دارد»، هر دل‌شکستگی «درسی از سوی کائنات» است یا هر فقدانی «در نهان، هدیه‌ای ارزشمند».

گاهی زندگی واقعاً... ویرانگر است.

آدم‌هایی که دوستشان داریم، تر‌کمان می‌کنند؛ رؤیاهایمان می‌میرند؛ بدن‌هایمان درد می‌کشند و کسانی که برایمان عزیزند، رنج‌های هولناکی را تجربه می‌کنند.

گاهی هیچ پاسخی نداریم؛ اصلاً هیچ پاسخی.

و این به آن معنا نیست که هنوز به روشن‌ضمیری نرسیده‌ایم یا به‌اندازهٔ کافی تسلیم زندگی نشده‌ایم.

این فقط یعنی... انسانیم.

و وقتی انسانیم و درد می‌کشیم، نیازی نداریم کسی به ما بگوید که خودمان رنجمـان را آفریده‌ایم، همه‌چیز بخشی از یک نقشهٔ الهی است یا فقط باید «رها کنیم».

گاهی معنوی‌ترین کاری که می‌توانیم انجام دهیم، این است که دست از تلاش برای معنوی‌بودن برداریم.

و بپذیریم که نمی‌فهمیم.

بپذیریم که آرزو می‌کنیم کاش اوضاع طور دیگری بود.

و بپذیریم که فعلاً فقط لازم است مسیر خودمان را طی کنیم و اجازه داشته باشیم دقیقاً همان چیزی را احساس کنیم که واقعاً احساس می‌کنیم.

جف فاستر

@jeffffoster
❤4🕊1