شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
Mardi Ke Lab Nadasht 1-(IRMP3.IR)
Ahmad Shamlou
" مردی که لب نداشت "

نوشته ی #احمد_شاملو

در دو قسمت. قسمت اول

🌱 @javaankavir
Mardi Ke Lab Nadasht 2-(IRMP3.IR)
Ahmad Shamlou
" مردی که لب نداشت "

نوشته ی #احمد_شاملو

در دو قسمت. قسمت دوم

🌱 @javaankavir
🍀اطلاعیه🍀

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت #18/30

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
#گزارش
۲۱تیر۹۸

سپاس از حضور همه ی دوستان 😊🍃

(جلسات انجمن هر جمعه؛ ساعت ۱۸:۳۰ در دفتر انجمن، واقع در خیابان شهدا، انتهای کوچه معراج سوم برگزار می شود.)

🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل🌹
@JavaanKavir
بخوان !

شعری بخوان نه از شبِ هجران وُ انتظار
شعری نه از بلندیِ یلدایِ زلفِ یار

ما را به ناز وُ عشوه‌یِ یارِ تو کار نیست
سرکن سرودِ کهنه‌ی «نان» را حماسه‌وار

چون شعله باش در دل شب، هم عنان باد
تا برکَنی نقاب ز رخسارِ شامِ تار

سوزان متاب بر سر این خاکِ خشکسال
چون ابر سر برآور وُ بر خاکِ ما ببار

آئینه‌ها ز سنگِ حوادث شکسته‌اند
بیدار باش ، نشکنی از سنگِ روزگار

بسته‌ست راهِ گردشِ اندیشه ، بند بند
شعری بخوان که بگذرد از سیمِ خار دار

#احمد_حیدربیگی ۱۳۶۰

🌱 @javaankavir
سوال: برای آتیه‌ی این هنر (موسیقی) چه تحلیلی دارید ؟

پاسخ: آنهایی که جهان را همین‌گونه که هست ، میخواهند ، در واقع نابودی آن را می‌خواهند! هنر هر روز بیشتر از روز قبل به سمت کالایی شدن می‌رود. کالایی شدن، یعنی قابل خرید و فروش بودن! هر چیز که برای خرید و فروش باشد برای عده‌ای که توان خرید آن را دارند قابل دستیابی و برای الباقی ممنوع است. حال نگاهی بیندازیم به قیمت کنسرت‌ها و حداقل‌های تعیین شده‌ی دستمزد برای کارگران! ناچاریم به این سوال پاسخ دهیم که آیا در جامعه افراد خاصی مستحق دیدن موسیقی از نزدیک هستند؟ آیا افراد خاصی مستحق فراگیری هنر هستند؟ و بسیاری مسائل دیگر که همگی ریشه در نابرابری های اجتماعی دارد. در شرایطی که هر روز شکاف طبقاتی در جهان بیشتر می‌شود و انسان‌های بیشتری از دستیابی به امکانات عمومی بی‌بهره می‌شوند ، هنر هم به عنوان بازتاب دهنده‌ی واقعیت‌های جامعه نمی‌تواند برای خودش راه مستقلی برگزیند. جهان میرا زاینده‌ی هنر میرا است. جهان فست‌فودی، هنر فست‌فودی می‌آفریند!

بخشی از مصاحبه‌ی «مسعود حسینی» با روزنا‌مه‌ی «همدلی» در مهرماه ۹۵

🌱 @javaankavir
آدم عادی یا عامی نه فایده ای در شعر
می بیند ، و نه شانی‌ برای آن می شناسد.
برای او چه فرق می کند که امروز به شیوه ی رودکی شعر سروده شود یا به گونه ی نیمایی ؟ یا شعر از هویت نیمایی و شاملویی نیز فراتر رود ؟
اصلا برای او چه فرق می کند‌ که شعر و شاعری هم وجود داشته باشد ، یا وجود نداشته باشد ؟
البته برای آدم عادی و یا عامی ، بودن و نبودن خیلی چیزها فرق نمی کند .
مثلا برای او چه فرق می کند که زمین در حرکت باشد یا خورشید ؟ حال آنکه اگر حرکت زمین کشف نمی شد ، او نیز همچون امروز، نمی زیست .زمانی که انسان نمی دانست زمین حرکت می کند ، البته باز هم زمین حرکت می کرد . تا هنگامی هم که آدم های عادی و عامی ، به شان و حضور و کارایی شعر پی نبرده باشند ، باز شعر خواهد بود . کیفیت و ارزش و نوع و شیوه اش را هم با گرایش و گردش جان های شاعر و مشتاق شعر، هماهنگ و تنظیم می کند . هر گونه تحولش‌ را هم به محک همین‌ جان ها
می سنجد، و در گرو حیثیت و هویت آنها می یابد ، که خود بر آمد چیست و هویت فرهنگی جامعه است .

آدم عادی ارزش هاراکشف یاتعیین
نمی کند . اما از کشف و استقرار ارزش ها بهره می برد. فایده ی درک حرکت زمین در تبعات و آثار وصف ناپذیر فیزیک به او می رسد ؛ یا از هزاران ابزار آسایش بخش و آسان کننده و گسترش دهنده و پاس دارنده ی حیات نصیبش
می شود . تبعات و آثار حضور و ارزش و تحول شعر نیز در فرهنگ معاصر ، و در فاصله گیری دم افزون آدمی از آوای وحش تجلی یافته است و می یابد .


شعر به اعتباری زبان پالودگی جان آدمی در کشاکش‌ تاریخ فرهنگی اوست . به همین سبب نیز غنای فرهنگ یک ملت را نمی توان جدا از ذهنیت غنایی شاعران آن ملت تعیین کرد . شعر به شان‌ و حیثیت آدم های عادی نیز واقف است . زندگی و هویت آنان را نیز به حال خود وا نمی گذارد ، و بر آن تاثیر می نهد . بی آنکه خود آنها بر این تاثیر واقف باشند ، یا به چنین حیثیت و هویتی‌ بیندیشند .
اگر شعر نبود همین آدم‌ عادی نیز به کیفیت فرهنگی و حیثیت انسانی امروزش نمی بود . اگر شاعران جهان
نمی بودند ، معلوم نبود معرفت بشری بر‌ چه پایه و مایه ای استوار بود . اما هر چه بود ، به یقین به کیفیت و حیثیت امروز نبود ..


#محمد_مختاری

🌱 @javaankavir
🍀اطلاعیه🍀

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت #18/30

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم،
نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر،
ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند ...
از ابوالمشاغل
#نادر_ابراهیمی

🌱 @javaankavir
تلنگر می زند ذهن مرا دائم
صدای خسته ای بین هیاهوها
که لبریز از نجابت بود و افتاده
میان لشکری از قوم زالوها

صدا نه، موجی از بغض و سکوتی که
میان شعله ی دلواپسی می سوخت
همیشه مصلحت با لهجه ی شیرین
دهان بسته ی اندیشه را می دوخت

نمی دانم چرا با این همه فریاد
دوباره در سرم گم می کنم راهم
مرا می خوانَدم روح صدا با اشک
که بر گردم به خود از نا خود آگاهم

زمین می لرزد از ننگی که می بیند
تبر دوشی خودش بت شد برای ما
زمان جان می کَند از این حماقت ها
از آن جایی که شیطان شد خدای ما!

سپردم بره هایم را به چوپانی
که نم نم هستی ام را با خودش می برد
چه فرقی می کند وقتی حقوقم را
که گرگی در کمین یا پاسبان می خورد

صف فقر و فساد و تن فروشی ها
به ویرانی کشانده نام انسان را
نشد خورشید مردادی نمایان تا
بَرد از یادمان سوز زمستان را

میان این همه اشباح سرگردان
دلم پیوسته در حال تماشا بود
لجن‌زارِ شکَم با کدخدای ده
برای لقمه ای نان در مدارا بود

وجود این همه آشفتگی در من
نشان از بی هویت بودنم دارد
پر از تردیدم و از آسمانِ جهل
برایم سوره های تازه می بارد

مسیرم پر شد از تکرار و بیزار از
تماشای شلوغی های بی معنا
رسیدن شد توهم در قدم هایی
که مانده در تب شب های بی فردا

ورق خورده دوباره شومی فصلم
از آن جایی که دائم غرق تکرارم
زمان دارد قضاوت می کند بی شک
که من ننگین تر از تاریخ قاجارم


جدا از اتفاقاتی که می افتد
جنون سر می رود از کاسه صبرم
نمی خواهم نفس اما به حکم شرع
برای زندگی مجبور این جَبرَم....

#محمد_میرزازاده

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹

@javaankavir
👍1
واضح است که سعادت ما چقدر به آنچه هستیم، یعنی به فردیّت‌مان وابسته است، حال آنکه غالباً فقط سرنوشت را، یعنی آنچه را که داریم یا می‌نماییم به حساب می‌آوریم. ممکن است سرنوشت ما بهتر شود، اما کسی که غنای درونی دارد، از سرنوشت انتظار چندانی ندارد. برعکس، ابله، ابله می‌ماند، کور ذهن تا آخر عمر کور ذهن می‌ماند، حتی اگر در بهشت و در میان حوریان باشد.

انسان پر مایه در تنهایی محض با افکار و تخیلات خود به بهترین نحو سرگرم می‌شود، حال آن‌که تنوع مداوم در معاشرت، نمایش‌ها، گردش‌ و تفریح، ممکن نیست کسالت شکنجه آور فرد بی‌مایه را برطرف کند.

آنچه آدمی در خود دارد، برای خرسندیش در زندگی، اساسی‌ترین امر است. غالب کسانی که مبارزه برای رفع نیازهایشان را پشت سر گذارده‌اند، فقط به این علت که مایه‌ای اندک دارند، در واقع به اندازه کسانی ناراضی‌اند که هنوز به منظور رفع نیازهای خود با مشکلات دست و پنجه نرم می‌کنند. خلأ درونی، کسالت‌باری تخیل و فقر ذهنی، آنان را به سوی جمع می‌راند، جمعی که خود از این‌گونه افراد تشکیل شده‌است: زیرا هرکسی از همسان خویش لذت می‌برد. آن‌گاه باهم به جستجوی تفریح و سرگرمی می‌روند و آن را نخست در لذات حسی، خوش‌گذرانی‌های گوناگون و سرانجام در عیاشی افسار گسیخته می‌یابند.


#ارتور_شوپنهاور
از کتاب #در_باب_حکمت_زندگی

🌱 @javaankavir
شبیه بولدوزرم! چون که زندگی خشن است
تمام دنیا از مرگ باغ مطمئن است!

چه کوچک است و غم انگیز آرزوهاتان!
بهشت گاو پر از کاه و یونجه و پهن است

شبیه بولدوزرم حمله ور به هر چیزی
به شور و حال بهار و به باد پاییزی...
.
.
.

#سید_مهدی_موسوی

🌱 @javaankavir
زاده شدن
بر نیزه ی تاریک
همچون میلاد گشاده ی زخمی،
سفر یگانه ی فرصت را
سراسر
در سلسه پیمودن.
بر شعله ی خویش
سوختن
تا جرقه ی واپسین،
بر شعله خرمنی
که در خاک راهش
یافته اند
بردگان
این چنین.
این چنین سرخ و لوند
برخار بوته ی خون
شکفتن
وینچنین گردن فراز
بر تازیانه زار تحقیر
گذشتن
و راه را تا غایت نفرت
بریدن.
آه، از که سخن می گویم؟
ما بی چرا زندگانیم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند.

#احمد_شاملو

🌱 @javaankavir
🍀اطلاعیه🍀

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت #18/30

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
مرا مفهوم شعری کن که عمری نقطه چین باشم
و یا محکوم دردی کن که زخمی آتشین باشم

رهایم کن که بعد از این خیالاتی کنم خود را
مرا بگذار تا دلخوش به حسی این چنین باشم

جنونی سوخته در شعرهای تازه ام جاریست
ندارم هیچ شوقی تا همیشه واپسین باشم

من آن ققنوس در بادم که آتش می کشم بر دوش
به خاک انداختم خود را که سهمی از زمین باشم

زمستان در تمام برگ هایم ریشه رویانده
بهارم گرچه باید فصل های آخرین باشم....

#محمد_میرزازاده_آرانی

@javaankavir
تَق!! تَق!!
"سکوووت! حکم شما مرگ ست
کااافیست... اعتراض نباید کرد!!"
وقتی که دست‌های تو کوتاه است
این قصّه را دراز نباید کرد

وقتی پرندگانِ در این اطراف
تنها گلوله‌های سمج هستند
هرگز دهان پنجره را شوخی
یک سانت باز، باز نباید کرد

این زندگی ادامه ی مردن‌هاست
هربار با تنفّسِ مصنوعیت
وقتی که اشک داخل چشمت نیست
هی گریه با پیاز نباید کرد

هر روز برف داخل موهایت
با اشتیاق سورتمه می‌راند
سرتا به پات زخم... ولی هرگز
خوف از غمِ کزاز نباید کرد

زیر پتو خزر شده چشمانت
چیزی نمانده از تو و می‌فهمی
مثل پلنگ های پتویی جز↓
احساس انقراض نباید کرد

وقتی که از چهار طرف دنیات
در یک قفس محاصره خواهد شد
بر آشیان فاخته‌گان هرگز
پرواز را لحاظ نباید کرد

صادق نبود هرچه که صادق بود
در را ببند... پنجره‌ها را هم
راحت بخواب... کل اتاقت را
کی گفته است گاز نباید کرد؟
نه!! قصه را دراز نباید کرد... .
.
#امین_شیخی

@javaankavir
‍ #‍زمستان

همیشه بُهت زده به من می‌گفتند: «چطور تا الان نشدی؟! امکان نداره یه خانم بیست و هفت ساله تا حالا نشده باشه. »
سپس با لبخندی از بُهت زدگی ادامه می‌دادند: «خیالت راحت، میشی و...»
من در حالي‌كه می‌خندیدم و کیف می‌کردم، می‌گفتم:« عمرا بشم. »
همیشه با خانواده‌ام، بیرون می‌رفتم، خرید می‌کردیم، سینما می‌رفتیم، شهربازی، کوه، پارک، این طرف، آن طرف و خنده و خنده. به خاطر برف نیمه سنگین ديشب، تمام شهر سفیدپوش شده بود. هنگام غروب بود و احساس غریبی می‌کردم. خودم هم نمی‌دانستم چرا، اما هرچه بود، این‌بار دوست داشتم تنهایی بیرون بروم. لباس‌های گرم پوشیدم؛ کمی قهوه در فنجانی در بسته به همراه چند شکلات در کیفم گذاشتم و به کنار رود شهرمان رفتم. رود از میان دو کوه سفیدپوش شده می‌گذشت و به جز وسطش که آب جریان داشت، بقیه‌ی آن یخ زده بود و ساحلش هم پوشیده از برف بود. رد سرخِ غروب آفتاب در پل بلند پایین رود سایه انداخته بود. وقتی به آن‌جا رسیدم، احساس آرامش می‌کردم. فنجان قهوه را از کیفم درآوردم، شکلات را در دهانم گذاشتم و مثل بقيه كساني که اطرافم بودند از زیبایی رود لذت می‌بردم. بعضي‌ها گلوله‌ی برفی درست می‌کردند و با آن به دنبال هم می‌افتادند. بعضي‌ها هم آدم برفی درست می‌کردند و... .
چند ثانیه‌ای گذشت. نگاهی به سمت راستم انداختم؛ مردی پشت آدم برفی می‌درخشید که کلاهی شبیه کلاه دریانوردان اسپانیایی روی سر آدم برفی‌اش گذاشته بود. توجهم را جلب کرد، آرام جلو رفتم و با دقت به آدم برفی خیره شدم. برایم خیلی خاص بود؛ چشم‌هایی از جنس پوست پرتقال و به شکل قلب، لب‌هایش از جنس سرخاب، دو شاخه گل به جای دست‌هایش، چند تار مو به جای ابروهایش و .... با دیدنش احساس آرامش بیشتری می‌کردم و در عین حال دلم کمی شور می‌زد. در همین حس و حال بودم كه ناگهان مردی که پشت آدم برفی بود، در همان حالت از جایش بلند شد، بدون اینکه از جایش تکان بخورد، سرش را کمی به سمتم چرخاند و به من نگاه کرد. موهای مشکی اش در هوا می‌رقصیدند و چند دانه برف روی ابروهای پهن و بلندش می‌درخشید. چشم هایش به رنگ قهوه بود. صورت سبزه‌اش، زیبایی سبزه‌های نوروز و بینی‌اش عقابی تیز بال را در ذهنم مجسم می‌کرد. لب‌های کلفت و مردانه‌اش را ورچید، به چشم‌هایم خیره شد و من هم چشم هایم را به چشم‌هایش دوختم. بدجور به دلم می‌نشست، انگار تا کنون چنین مردی را ندیده بودم. هر لحظه بیشتر مجذوبش می‌شدم. دوست داشتم به سمتش بروم، اما انگار چیزی جلویم را می‌گرفت. در همین حس و حال بودم که با صدای بَمش گفت: «بیا عشقم! منتظرم!». این حرف بدجور به دلم نشست؛ انگار منتظر شنیدنش بودم. دوست داشتم هرچه دارم فدایش کنم. سریع شاخه گلی را که در کیفم بود برداشتم و یک قدم جلوتر رفتم. مرد گوشی‌اش را در جیب کتش گذاشت و ناگهان زنی چشم‌هایش را از پشت بست که حلقه ازدواجش در دستش می‌درخشید، مرد با لبخندی گفت: «بوی تنت، لطافت دستات و ... بدجور دلمو می‌بره عشقم، منتظرت بودم!»
زن خندید و دست‌هایش را از روی چشم‌های او برداشت. سریع رو به رویش ایستاد و چند ثانیه‌ای لب‌های هم را بوسیدند و من هم در همان جا ماتم برده بود. آن زن از دیدن آدم برفی به وجد آمده بود و شادی در چهره‌اش موج می‌زد. در حالي‌كه داشتند عکس می‌گرفتند، چشمم به حلقه ازدواج مرد که در دست چپش بود، افتاد. حلقه‌اش که می‌درخشید، بیشتر دلم می‌شکست؛ انگار تمام خوشی‌های دنیا یک‌باره برایم غم و اندوه شدند. شاخه‌ی گل از دستم افتاد، اشک از چشم‌هایم جاری شد و آن مرد دست در دست همسرش، بدون اینکه نگاهم کند از آن‌جا رفتند. یاد حرف‌های اطرافیانم افتادم که با لبخندی از بُهت زدگی می‌گفتند: «خیالت راحت، میشی! شاید با یه لبخند، یه نگاه، با دیدن یه عابر، سال‌ها آشنایی، همسایه و... ولي بالاخره میشی».
و من هم می‌خندیدم و مي گفتم: « عمرا بشم».
بعد از آن روز، هر روز همان موقع به لب رود می‌رفتم اما دیگر هرگز او را ندیدم و در حالي‌كه همه می‌خندیدند، قهوه‌ام را تلخ می‌نوشیدم.
[من محو نگاه‌های تو خالی در زمستانی که در زمستان ماند.]

#داستان: #زمستان
#برگرفته_از_کتاب: #لطفا...
#نشر: #ایجاز
#نویسنده: #مصطفی_باقرزاده

@javaankavir
🍀اطلاعیه🍀

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت #18/30

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
نم نم به خانه می رسد مانند سابق
با خستگی و چهره ای زرد و تکیده
سر بُرده سمت آسمان محض تشکر
با اینکه او از زندگی خیری ندیده!!

با سگ دوی هایی که کرده آخر شب
حتی نشد نان و پیاز او فراهم
باید پدر باشی که راحت تر بفهمی
یعنی که چه اندوه و ماتم ضرب در هم!!

بابا ندارم را بفهماند چگونه!!؟
بر دختری که آرزویش رفته بر باد
بی شانه بود و شانه از دستش گریزان
از بس که بر موی پریشان وعده می داد

بعد از سکوتِ خالی از رنگِ رضایت
کم کم فضای خانه پْر از همهمه شد
باران گرفت و گچ بری های ترک دار
 هم گریه با شام غریبان همه شد


از نیمِ شب پاسی گذشته گفتگوها
دارد به دعوا می کشد بحثِ نداری
تکرار این درماندگی می شد دلیلی
تا مَردِ  افسرده شود از خود فراری

همسایه وضع بهتری هرگز ندارد
از سرنوشت شوم و از بازی تقدیر
باید به خود آییم و در فکر تحول
وقتی سرایت کرده این درد فراگیر

دارد به غارت می رود در باور من
آرامشی که حاصل عمری تلاش است
از هر چه که جا مانده از اّجدادِ نیکم
سهم همه تنها فقط افسوس و کاش است

از روزها بیزارم و  در خود کلافه
وقتی که دیوی می شود حاکم به هستی
خورشید ما باید بمیرد با طلوعش
با این همه طغیان و درد شب پرستی

تف بر وجودی که فریبم داده عمری
با پینه ی پیشانی و ریش و عبایش
بی شک که آه آتشین سینه ی ما
روزی به آتش می کشد شال و قبایش

آرام باش ای مرد در ساحل نشسته
وقتی که می خواند تو را امواج دریا
روزی به زیرش می کشد سیلاب اشکت
دیوار کج را که رسیده تا ثریا .....

#محمد_ میرزازاده

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید 🌷🌷🌷

@javaankavir
#گزارش
۱۱ مرداد ۹۸
🌹ششصد و نود و دومین نشست انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل🌹

سپاس از حضور تمامی دوستان💫
جای بقیه ی عزیزان خالی...

🌹 انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹
🌱 @JavaanKavir
تو هم خوش می‌نشستی پای منبر فارغ و آزاد
اگر گوشِ ظریفِ واعظان را کر نمی‌کردی

در آن بیغوله خون بالا نمی‌آوردی آن شب‌ها
اگر مانند ما می‌دیدی و لب تر نمی‌کردی

تو را چون ناخدایان جز در اقیانوس، مسکن نیست
که بر خاکِ خدایان لحظه‌ای لنگر نمی‌کردی...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری

🌱 @javaankavir