شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟


#قیصر_امین‌پور

🍀 @JavaanKavir
۸ آبان سالمرگ نویسنده، مدرس دانشگاه و شاعر معاصر ایرانی "قیصر امین‌پور"

روحش شاد🥀
به انزوا که رسیدم بیادم افتادید؟
خیالتان همه راحت نرفته از یادید!

نمرده بودم و روح از تنم فراری بود
به لطف فاتحه هایی که میفرستادید!

دو دست باز نشان رهایی است اما
نه در جهان مترسک شما که استادید

چه حیف کهنه عروس ملوس این دنیا
چنان گرفته به بازی که تازه دامادید

مدد دهید دلم تنگتان شود تا مرگ
اگر بنام رفاقت به فکر امدادید

تبر نکشت مرا نارفاقتی پوساند
تبر که بود؟ اگر شاخه اش نمیدادید

شهیدبرق طلا شد برادرم، بدبخت!
خبر نداشت شما دزدهای بغدادید

نوشته ام همه جا وصف بی وفایان را
چقدر خوب شما از قلم نیفتادید...

#مجتبی_سپید
@javaankavir
"پینوکیو"

منم پینوکیوی عشق تو در ساده انگاری
تو هم در سرزمینِ عاشقان روباهِ مکاری

رفیقم بودی امّا نارفیقی کرده ای صد بار
بلاهایی که آوردی سرم را یاد می آری؟!

تمامِ هستی ام آن سکّه های عشقِ پاکم بود
که از چنگم درآوردی تو روزی با دغلکاری

به من گفتی زمینی هست در قلبت که جادویی ست
درختِ سکّه می روید اگر یک سکه بگذاری

گرفتی سکه هایم را و من با چشم خود دیدم
که با دست خودت در خاک سِحرآمیز می کاری

من آن شب رفتم از پیشت ولی فردا که برگشتم
ندیدم از تو و از سکّه و از عشق آثاری

نشستم سالها پای زمینِ بایِرَت اما
نروییده در این بیغوله حتی بوته ی خاری

ولی با اینهمه بی طاقتِ برگشتنت هستم
به دنبال تو می گردم چه در خواب و چه بیداری

تمام سکه ها مال خودت، اما بیا برگرد
بمان پیشم، فریبم دِه، بگو که دوستم داری..

#شروین_سلیمانی
@javaankavir
سلام 🍁

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت_۱۷

خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🍀 @JavaanKavir
داستان کوتاه

💎زیبایی به چه قیمتی
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :
اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:
یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت:
نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

@javaankavir
گیرم که خواندم شعرهایم راشنیدند
گیرم که بامضمون به مقصودم رسیدند

بی ریشه هابا ریش ها اعجازکردند
دیدم بدون پنبه حتی سربریدند

قانون جنگل راشدیدا نقض کردند
زاغان رقیبان پرستوی سپیدند

آنان که میگویندسگهای حسینند
سرخوشتر ازمیمون دربار یزیدند

یک بیت از پروردگارخودندارند
صدها غزل دروصف شیطان آفریدند

حتی عزیزابن علی را خوار کردند
درروزمیلادش برایش روضه چیدند

نون وقلم تفسیرش اینجا فرق دارد
اینها قلم دادندجایش نان خریدند

دکان زدندو با کلک های قدیمی
دنبال جذب مشتریهای جدیدند

لطفا کسی نام کتابم را نپرسد
اشعارمن ازچاپ اول نا امیدند


#مجتبی_سپید
@javaankavir

مانده در یادم عبوری پر تنش!
کوچه و عطر حضوری پر تنش!
رفته از یادت ولی می گردمت
بین شعرم با مروری پر تنش!
___

آمدی و عطر سیب آورده ای
بوی بارانی نجیب آورده ای

مثل ماهی و برای آسمان
لحظه های دلفریب آورده ای...

#محمد_میرزازاده
@javaankavir
کوتاه قدّ و سبزه و مويش مجعّد است
انگار از جنوب به اين شهر آمده است

خود را بغل گرفته و خوابيده روي سنگ
مثل درخت‌های خيابان مجرّد است

"آقا! بلند شو! كمرت يخ نمي زند؟
سرماي سنگفرش براي بدن بد است

مهمان‌سرا، هتل، نه! اقلّاً برو حرم
اين‌جا به هر دري بزني باز مشهد است"

 "گفتم مگر امام رضا دكتري كند
از بندر آمدم پسرم پاي مرقد است

يك سال پيش زائر مشهد شدم، نشد
امسال هم دخيل ِ اميدي مجدّد است

از كودكي فلج شده با چرخ مي رود
امسال رفته مدرسه، اسمش محمد است

نقّاشي‌اش كشيده دو تا كفش، شكل ابر
ابري كه گرم بارش بارانِ ممتد است

 نقاشی اش کشیده خودش را کبوتری
آن هم کبوتری که نگاهش به گنبد است

امشب دلم حرم زده شد، حرمتش شكست
ديدم براي عرض ارادت مردّد است،

بيرون زدم به سمتِ خيابان براي خواب
شايد همين نصيب من از لطف ايزد است"

فردا کسی که با پسرش راه می رود
كوتاه قدّ و سبزه و مويش مجعّد است...

🍀 @JavaanKavir
#عباس_سودایی
#شهادت_امام_رضا
شعر خودم را گریه می کردم که ناگاه
او آمد و وزن و ردیفم را به هم زد
چیزی نمی فهمیدم از حس درونش
تا اینکه حرف عاشقی را با دلم زد

روزی که آمد ظاهرش مثل غزل بود
شعری نگفته لابلای دفترش بود
بی تو نفس حتی برای من اضافی است
این واژه‌ها در جمله های آخرش بود

وقتی کنار زوزه های باد و سرما
آغوش گرمش را به دستانم نشان داد
بین دو راهی مانده بودم که نگاهش
مانند طوفان شاخه هایم را تکان داد

کم کم که خامش می شدم با بیقراری
گویا برای اتفاق آماده بودم
دور از نصیحت یا تلنگرهای ذهنم
من در مسیر عاشقی افتاده بودم

تسخیر رودی می شدم که با عبورش
دار و ندارم را فقط از ریشه می کند
بیهوده شیرین می شدم وقتی که فرهاد
کوه غرورم را بدون تیشه می کند

من بی خبر از پرسه هایش می شدم تا
روزی که دست شهوتش بر گردنم بود
باور نمی کردم که در پشت نقابش
در فکر خلوت کردن خود با تنم بود

بعد از هوس بازی میان هجمه هایش
بر من مرتب اتهام ناروا زد
پیغمبر پابند بر احکام دیروز
کافر شد و بر باور ما پشت پا زد

مثل حیاط خلوتی بودم برایش
که ابتدا تا انتهایم را قدم زد
غیر از جنون و خستگی و حسرت و درد
گوشه نشینی را برای من رقم زد

وقتی جدا از سرنوشت تلخ و شومم
بد نامی ام ورد زبان دیگران است
باید بنوشم غلظت این شوکران را
شاید همین راه نجات شاعران است...

#محمد_میرزازاده

@javaankavir
سلام 🍁

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت_۱۷

خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🍀 @JavaanKavir
داستان کوتاه

منشی گفت کارت‌خوان نداریم . ۶٠ تومن از عابر بانک بگیرین بیاین ، فاصله عابربانک هم زیاد بود ، گفتم چرا ندارین ؟ گفت خودت از دکتر بپرس . گفتم واسه مالیاتشه‌ دیگه دکتر مگه بورد تخصصش رو از فرانسه نگرفته ؟ اونجا یادش ندادن واسه دوزار مالیات مریضاشو آواره نکنه ؟ این مالیات مگه چند درصد از درآمد ایشونه ؟

فضا متشنج شد ، دکتر اومد بیرون‌ منشی جریان رو آروم بهش گفت ، دکتر گفت من شمارو ویزیت نمی‌کنم ، لطفا از مطب برین بیرون . تا این آقا نره بیرون مریض داخل نفرست خانم منشی ...

۵ دقیقه گذشت چندتا از مریضا اومدن و گفتن بخدا حالمون بده بیا برو بیرون بزار ما هم به زندگیمون برسیم ، حس بازنده‌هارو داشتم به خودم گفتم داری واسه کی دست و پا میزنی ؟؟ اینا که حتی یکیشونم از تو حمایت نکرد ؟؟

اومدم بیرون ...
با خودم گفتم:
واسه کی دست و پا میزنی ؟؟

@javaankavir
اگر مرا نشناختی
گناه تو نیست،
زمستان سختی‌ست
برف سنگین...

«عبدالرضا قنبری»// معلم و نویسنده‌ی در بند

🍀 @javaankavir
◼️◼️◼️استاد عزیز جناب شروین سلیمانی‌‌

از شنیدن خبر درگذشت پدر بزرگوارتان متأثر و غمگین شدیم. ضمن تسلیت و ابراز همدردی با شما و خانواده گرامیتان، برای ایشان طلب مغفرت و برای بازماندگان آرزوی صبر و سلامتی داریم.

◼️انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل◼️

⚫️⚫️⚫️ @javaankavir
وقتی میان سفره بابا نان ندارد
یعنی که زخم کهنه اش درمان ندارد

گاهی خجالت می کشد از مشق سارا
از بس نوشته این ندارد آن ندارد

تا این مترسک ها شریکان کلاغند
آبادی این مزرعه امکان ندارد

تا جای چوپان هست نی روی لب گرگ
هرگز مصیبت های ما پایان ندارد

فهمیده مرد قصه ی ما بعد عمری
مثل بیابان سهمی از باران ندارد

یوسف بیا بگذر تو از خیر عزیزی
دیگر زلیخا هم به تو ایمان ندارد..

#محمد_میرزازاده

@javaankavir
مثل دیوانه زل زدم به خودم
گریه هایم شبیه لبخند است
چقدَر شب رسیده تا مغزم
چقدَر روزهای ما گند است !
من که مفتم ! اگرچه ارزانتر !!
راستی قیمت شما چند است ؟!



از تو در حال منفجر شدنم
در سرم بمب ساعتی دارم
شب که خوابم نمی برد تا صبح
صبح، سردرد لعنتی دارم
همه از پشت خنجرم زده اند
دوستانی خجالتی دارم !!
 

قصّه ی عشق من به آدم ها
قصّه ی موریانه و چوب است
زندگی می کنم به خاطر مرگ
دست هایم به هیچ ، مصلوب است !
قهوه و اشک ... قهوه و سیگار ...
راستی حال مادرت خوب است ؟!

 
اوّل قصّه ات یکی بودم
بعد ، آنکه نبود خواهم شد
گریه کردی و گریه خواهم کرد
دیر بودی و زود خواهم شد
مثل سیگار اوّلت هستم
تا ته ِ قصّه دود خواهم شد
 

مادرم روبروی تلویزیون
پدرم شاهنامه می خواند
چه کسی گریه می کند تا صبح ؟!
چه کسی در اتاق می ماند ؟!
هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد !
هیچ کس واقعا ً نمی داند !!

 
دیدن ِ فیلم روی تخت کسی
خواب بر روی صندلی و کتاب
انتظار ِ مجوّز ِ یک شعر
دادن ِ گوسفند با قصّاب !!
- «آخر داستان چه خواهد شد ؟!»
خفه شو عشق من ! بگیر و بخواب !!
 

مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده
ردّ پای به جا گذاشته ات
کرم افتاده است و خشک شده
مغز من با درخت کاشته ات !
از سرم دست برنمی دارند
خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات

 
سهم من چیست غیر گریه و شعر
بین «یک روز خوب» و «بالأخره» !
تا خود ِ صبح ، خواب و بیداری
زل زدن توی چشم یک حشره
مشت هایم به بالش ِ بی پر !
گریه زیر پتوی یک نفره
 

با خودت حرف می زنی گاهی
مثل دیوانه ها بلند ، بلند ...
چونکه تنهاتر از خودت هستی
همه از چشم هات می ترسند
پس به کابوسشان ادامه نده
پس به این بغض ها بگیر و بخند
 

ساده بودیم و سخت بر ما رفت
خوب بودیم و زندگی بد شد
آنکه باید به دادمان برسد
آمد و از کنارمان ... رد شد!
هیچ کس واقعا ً نمی داند
آخر داستان چه خواهد شد!

 
صبح تا عصر کار و کار و کار
لذت درد در فراموشی
به کسی که نبوده زنگ زدن
گریه ات با صدای خاموشی
غصّه ی آخرین خداحافظ
حسرت ِ اوّلین هماغوشی
 

از هرآنچه که هست بیزاری
از هرآنچه که نیست دلگیری
از زبان و زمان گریخته ای
مثل دیوانه های زنجیری
همه ی دلخوشیت یک چیز است : 
اینکه پایان قصّه می میری ...

#سید_مهدی_موسوی

🍀 @javaankavir
سلام 🍁

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت_۱۷

خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🍀 @JavaanKavir
شیر بودیم و خواب مان کردند
شمع بودیم و آب مان کردند

پل شدیم و به سوی مقصد شان
رد شدند و خراب مان کردند

تا سکوتی همیشگی باشیم
مثل تصویر ، قاب مان کردند

هر زمان حق خویش را خواندیم
دشمن حق خطاب مان کردند

و برای رضای حضرت حق
حد زدند و عذاب مان کردند

از عدالت هر آنچه پرسیدیم
آیه آیه مجاب مان کردند

تا از آزادی بشر گفتیم
دشمنِ انقلاب مان کردند

ما که شیرانِ رفته در خوابیم
پس چرا خر حساب مان کردند

#حمید_اسماعیلی

🍀 @javaankavir
ادبیات برای آنانی که به آنچه دارند، خرسندند، برای آنانی که از زندگی - بدان گونه که هست - راضی‌اند، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات، خوراک جان‌های ناخرسند و عاصی است. زبان رسای ناسازگاران و پنا‌هگاه کسانی است که به آنچه دارند، خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان و ناکامل نباشد. ادبیات، تنها به‌ گونۀ گذرا، این ناخشنودی‌ها را تسکین می‌دهد، اما در لحظه‌های جادویی و در همین لحظات گذرای تعلق حیات، توهم ادبی ما را از جا می‌کند و به‌ جایی فراتر از تاریخ می‌برد و ما بدل به‌ شهروندان سرزمین بی‌زمان می‌شویم ـ نامیرا می‌شویم...

✏️ماریو بارگاس یوسا
📚چرا ادبیات؟
📒ترجمه: عبدالله کوثری
🍀 @JavaanKavir
زبان پارسی در امپراطوری عثمانی ؛
سلطان سلیمان قانونی و زبان پارسی

سلطان سلیمان اول - که به مدت نیم قرن با شکوه و ابهت سلطنت کرد - بزرگترین پادشاه عثمانی بود که ترکها او را " سلیمان قانونی " و اروپائی ها او را " سلیمان محتشم = با شکوه " میگفتند. او در دوره طولانی مدت پادشاهی خود مناطق زیادی را در آسیا ، اروپا و آفریقا به قلمرو عثمانی افزود و از جمله سه بار پیاپی به ایران لشکرکشی کرد. با این همه از دوستداران شعر و ادب پارسی بود و از تشویق شاعران و نویسندگان دریغ نمیورزید. قصاید فراوانی در مدح او و شاهنامه های متعددی در شرح حوادث و جنگهای او سروده شده و کتابهای بسیاری به تشویق او و به نام او تالیف شده است. به گفته محمد امین ریاحی " زبان پارسی در دوره سلیمان قانونی همچون آخرین شعله چراغی بود که در حال خاموش شدن باشد." سلیمان خود به فارسی شعر میگفت و محبی تخلص میکرد. علاوه بر دیوان ترکی ، یک دیوان فارسی در حدود ۷۰۰ بیت از او در دسترس است. نمونه هایی از غزل های سلطان سلیمان قانونی:
دیده از آتش دل غرقه خراب است مرا
کار این چشمه ز سرچشمه خراب است مرا

چشم بر هم زنم و روی تو بینم به خیال
در شب هجر مگر دیده به خواب است مرا

علاوه بر این ، بایزید ، پسر سلطان سلیمان قانونی نیز شاعری پارسی گوی بود و شاهی تخلص میکرد. او در اواخر سلطنت سلیمان قانونی به دربار شاه طهماسب پناهنده شد. دولت صفوی بنا به یکسری دلایل از جمله جلوگیری از بروز جنگ و وفادار ماندن به پیمان آماسیه ، بایزید را بازداشت و زندانی کرد تا تحویل دولت عثمانی کند. بایزید به هنگام اسارتش در ایران شعری را سرود که جلب توجه میکند( که جزء غزل های سوزناک اوست):

اگر تیغ جهانداری میسر میشود ما را
به تیغ قهرمانی برگشایم روی دنیا را

سر شاه طهماسب را از تن به ضرب تیغ بردارم
به زیر حکم خویش آرم سمرگند و بخارا را

در هر صورت در دهه های نخستین تشکیل دولت صفوی ، بسیاری از هنر دوستان و شاعران پارسی گوی - که اکثرا سنی مذهب بودند - به علت سختگیری های دولت صفوی ناگزیر به دیار روم(عثمانی ) پناهنده شدند که بسیاری از آنها نیز در امپراطوری عثمانی بعدها جزء پایه های مهم دولت عثمانی گشتند. در دوره سلطنت سلیمان قانونی ، بسیاری از شاعران پارسی گوی ایرانی به سبب آنکه سنی مذهب بودند از ترس حکومت مرکزی - دولت صفویه - ترک دیار کرده و به دربار عثمانی پناهنده شدند. نه تنها در کوتاه مدت از بزرگان علم و ادب دربار سلیمان قانونی شدند بلکه حتی صاحب مقام های سیاسی مهمی نیز گشتند: محمد رضا پاشای تبریزی ، میرزا مخدوم شریفی شیرازی(در دوره سلطان مراد سوم ) ، واقف خلخالی ، محیی الدین محمد عبدی تبریزی ، مصلح الدین لاری و...البته از مهمترین پارسی گویان ایرانی تبار ساکن عثمانی دوره سلطنت سلیمان قانونی، کمال پاشازاده بود. اسناد تاریخی حاکی از آن است که از طرف پدری اصالتا ایرانی بوده است. او از دانشمندان دوره سلیمان قانونی بود و مقام شیخ الاسلام امپراطوری عثمانی را بر عهده داشت و البته نامه نگار سلیمان قانونی نیز بود. او اشعار فراوانی به پارسی ، ترکی و عربی دارد. از جمله تالیفات او به پارسی شامل موارد زیر است:
۱ - شرحی در باب یک بیت حافظ "پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت..."
۲ - نگارستان ، (که تقلیدی از گلستان سعدی بود )
۳ - رساله ای در وجود خدا ، رساله ای در منطق ، رساله ای در خوبی و زشتی ، دقایق الحقایق در لغات مترادف و مشابه فارسی و...از جمله تالیفات او به زبان فارسی است.

@javaankavir
نامه‌ای که معروف شد؛ نامه یک دانش آموز روستایی به روزنامه خراسان

❗️اگر برف ببارد، کارمان تمام است!

🗣 احمدی، دانش آموز ۱۷ ساله یکی از روستاهای شهرستان کلات خراسان رضوی در نامه‌ای به روزنامه خراسان نوشت:

🔹 سلام، من یک دانش آموز هستم که در یکی از روستاهای کلات تحصیل می کنم. چوب های قدیمی سقف منزل مسکونی مان شکسته است. دیشب که با مادرم حساب و کتاب می کردیم، هزینه عوض کردن چوب ها، پلاستیک، کارگر و استاد کار و میخ و سیمان و یک شعله برق یک میلیون و چهارصد هزار تومان شد.

🔹مادرم لبخندی زد و گفت :«پسرم اگر امسال زمستان ،سقف خانه یاری کند و پایین نیاید تابستان سال آینده ان شاءا... درستش می کنیم .» اما من می دانم که سقف خانه ما فرو خواهد ریخت و هر شب با این وحشت در حالی که به سقف چوبی خیره شده ام به خواب می روم.

🔹اگر برف ببارد کارمان تمام است.

🔹می دانم که تابستان آینده هم بهانه ای برای دلگرمی من است . دو سال است که صدای چکه های آب در لحظه درس خواندن ذهنم را به خود مشغول می کند . از گذاشتن بشقاب زیر چکه ها و تند تند پر شدنش خسته شده ایم . از کشیدن پلاستیک روی فرش کهنه مان خسته شده ایم .

🔹مادرم چند روز قبل به یکی ازاعضای شورای روستا این موضوع را گفته بود، اما در جواب مادرم گفته بودند بودجه ای برای این کار نداریم . این داستان مشترک من و تعداد زیادی از مردم این روستاست . کم کم فصل سرما نزدیک می شود و همکلاسی هایم که لباس گرم ندارند، مثل من هر روز در سرما می لرزند . در کلاس درس هر روز این سوال را در حالی که دست های مان از شدت سرما سیاه شده اند از خود می پرسیم :« زور سرما بیشتر است یا اصرار ما به درس خواندن ؟» هیچ کدام از ما نمی دانیم چند سال دیگر می توانیم دوام بیاوریم .

🔹این واقعیت روستای ماست .این جا رودخانه هست، هوای پاک هست ،بوی نان گرم تنوری و صدای زنگوله گوسفندانی که از چرا بر می گردند هم هست . اما طعم تلخ تنگدستی بر تمامی این دلخوشی ها می چربد . اگر چه می دانیم برف ، رحمت است ولی هرشب هراس از سرما و فرو ریختن سقف خانه هایمان ما را وادار می کند که برای نباریدن برف دعا کنیم . هر روز دعا می کنیم کاش یک نفر بیاید و ما را از این زمستان به سلامت بگذراند .من مطمئنم که اگر خیران گرامی مشکل ما را بدانند قطعا با ما همراه خواهند شد.

@javaankavir
شب بود و او در خلوت آیینه هایم
پیداتر از من در تماشای تنم بود
با این تصور عاشقش بودم همیشه
گرچه تصورهای غیر ممکنم بود

ابری شدم بر روی پلکم تا که نم نم
در کنج چشمم شرشرش را آفریدم
مثل خدا بودم برای خلقت عشق
تا اینکه نم نم نوبرش را آفریدم

در من یکی بیدار و من در خواب بودم
با این که چشمم در خیابان راه می رفت
می رفت
وحشت زده من می پریدم از دل خواب
از برکه های خالیم تا ماه می رفت

آن شب گذشت از نیمه های دیگر من
باید که راه گفتگویم باز می شد
باید برقصد واژه هایم روی دفتر
وقتی که چنگش با نتم همساز می شد

کم کم به جایی می رسیدم که نگاهش
در بیت های شعر من می شد نمایان
باید به اغوشش کشم این فتنه را تا
برچیند از تقویم من فصل زمستان

امشب برای اولین بار است با او
همخواب حسی می شوم زیر لحافم
تا لابلای هیچ آغوشش از این پس
 آسوده تر شعر خیالم را ببافم

هرگز نشد که بی خیالش باشم و او
از اضطرابم کم کند در ساعت صفر
شاید نفهمیده چه می خواهم که می گفت
شاعر چه دارد جز چرندیات در شعر

دل می کنم از عاشقی حالا که دانست
با من چه دارد می کند دنیای نامرد
وقتی مسیرم خورده از هر سو به دیوار
راهی ندارم در نهایت جز عقب گرد

من در میان هرزه گردی های ذهنم
پا می گذارم روی دین و اعتقادم
حالا فقط من مانده ام با خاطراتم
با این که شمع روشن اما رو به بادم.....

محمد میرزازاده
@javaankavir