چه زود
لحنت عوض شد
بی آنکه شب ها
ستاره ای شمرده باشیم
بی آنکه قرارهای عاشقانه
را بیاد آوری!
و من کلافه تر از قبل
بی تو عمری
مسیر تنهایی ام را گریستم
بودنم را کافر
و پشت هزار نابلد
گم شدم
امیدوارانه
هر صبح برایت
آفتاب را پشت پنجره گذاشتم
با هرزگی های خواستنم
کنار آمدم
همه چیز در تصرف بوی تو بود
بیش از همیشه
خسته ام
تو که نیستی!
نمیایی!
باور کن
دیگر حوصله ی آمدنت را ندارم..
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
لحنت عوض شد
بی آنکه شب ها
ستاره ای شمرده باشیم
بی آنکه قرارهای عاشقانه
را بیاد آوری!
و من کلافه تر از قبل
بی تو عمری
مسیر تنهایی ام را گریستم
بودنم را کافر
و پشت هزار نابلد
گم شدم
امیدوارانه
هر صبح برایت
آفتاب را پشت پنجره گذاشتم
با هرزگی های خواستنم
کنار آمدم
همه چیز در تصرف بوی تو بود
بیش از همیشه
خسته ام
تو که نیستی!
نمیایی!
باور کن
دیگر حوصله ی آمدنت را ندارم..
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
👍1
همه چیز از خط های نانوشته شروع شد،
از کوچه هایی که همخواب زنی یائسه شد،
از دیوار ترک خورده ای که زوزه های باد را
نفس می کشید،
از چشم هایی که هزار اندوه را آبستن است،
از گذرگاهی که اشک عینک در آن دیده می شود،
از خلوت آشفته ی شبانه اش
که تو را در خود قدم میزند،
از بغض های سانسور شده ای که زیر آوارها جا مانده،
از ردیف سپیدارهایی که طعم تبر را چشیده اند،
از لب های بریده ای که هنوز اعتراض را مزمزه می کنند،
از حرف های مچاله ی دو نفره
روی صندلی های خالی.،
ازوسعت آینه های شکسته
که انعکاس را گم کرده اند،
از تعفن کوچه هایی که پنجره هایش فریاد آزادی را بلعیده اند.
از عبرت هایی که بودن را به شیارهای مرگ می سپارد،
و تو هنوز ساعتت را روی صفر عاشقی کوک می کنی،
یکی باید باشد،
یکی باید ببارد،
یکی باید تصمیم بگیرد،
اما من جای همه ی اتفاقاتی که قرار نیست بیافتد
از چشم هایم انتقام می گیرم.
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
از کوچه هایی که همخواب زنی یائسه شد،
از دیوار ترک خورده ای که زوزه های باد را
نفس می کشید،
از چشم هایی که هزار اندوه را آبستن است،
از گذرگاهی که اشک عینک در آن دیده می شود،
از خلوت آشفته ی شبانه اش
که تو را در خود قدم میزند،
از بغض های سانسور شده ای که زیر آوارها جا مانده،
از ردیف سپیدارهایی که طعم تبر را چشیده اند،
از لب های بریده ای که هنوز اعتراض را مزمزه می کنند،
از حرف های مچاله ی دو نفره
روی صندلی های خالی.،
ازوسعت آینه های شکسته
که انعکاس را گم کرده اند،
از تعفن کوچه هایی که پنجره هایش فریاد آزادی را بلعیده اند.
از عبرت هایی که بودن را به شیارهای مرگ می سپارد،
و تو هنوز ساعتت را روی صفر عاشقی کوک می کنی،
یکی باید باشد،
یکی باید ببارد،
یکی باید تصمیم بگیرد،
اما من جای همه ی اتفاقاتی که قرار نیست بیافتد
از چشم هایم انتقام می گیرم.
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
📜جلسه امروز نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر کویر،
🗓 امروز جمعه 20 مهرماه
🕔 ساعت #ساعت_17
🔷در باغ آقای میرزازاده واقع در مزرعه علیجانزاده به آدرس
جاده جدید آرانوبیدگل به کاشان، میدان ارغوان، سمت چپ، مزرعه علیجانزاده
برگزار میشود
🍀 @javaankavir
🗓 امروز جمعه 20 مهرماه
🕔 ساعت #ساعت_17
🔷در باغ آقای میرزازاده واقع در مزرعه علیجانزاده به آدرس
جاده جدید آرانوبیدگل به کاشان، میدان ارغوان، سمت چپ، مزرعه علیجانزاده
برگزار میشود
🍀 @javaankavir
برای لقمه ای نان گاه مجبورند بعضی ها
اگر چه خوب میفهمند معذورند بعضی ها
بنی آدم نمی سازند با همدیگر ای سعدی
که گاهی وصله ی بد رنگ و ناجورند بعضی ها
پرند از کهنه بافی های صدها سال پیش از ما
خطوط ناموازی رفته ی دورند بعضی ها
ردیف زخم مردم را خطای دید میدانند
سلیمانند و زیر پایشان مورند بعضی ها
میان زندگی تا زنده بودن فرق یک عمر است
اگر چه مردمان زنده در گورند بعضی ها
جهان هر روز دارد اتفاق تازه ای در خود
چراغت را ببر ای شیخ چون کورند بعضی ها...
#حسین_جعفرزاده
@javaankavir
اگر چه خوب میفهمند معذورند بعضی ها
بنی آدم نمی سازند با همدیگر ای سعدی
که گاهی وصله ی بد رنگ و ناجورند بعضی ها
پرند از کهنه بافی های صدها سال پیش از ما
خطوط ناموازی رفته ی دورند بعضی ها
ردیف زخم مردم را خطای دید میدانند
سلیمانند و زیر پایشان مورند بعضی ها
میان زندگی تا زنده بودن فرق یک عمر است
اگر چه مردمان زنده در گورند بعضی ها
جهان هر روز دارد اتفاق تازه ای در خود
چراغت را ببر ای شیخ چون کورند بعضی ها...
#حسین_جعفرزاده
@javaankavir
داستانک
💎 عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر...
امتحاناتی که هر هفته میگرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را تصحیح میکرد...
آن هم نه در کلاس،در خانه...
دور از چشم همه
اولین باری که برگهی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم...
نمیدانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...
فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچهها برگههایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شدهاند به جز من...
به جز من که از خودم غلط گرفته بودم...
من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم...
بعد از هر امتحان آنقدر تمرین میکردم تا در امتحان بعدی نمرهی بهتری بگیرم...
مدتها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید،امتحان که تمام شد ، معلم برگهها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت...
چهرهی هم کلاسیهایم دیدنی بود...
آن ها فکر میکردند این امتحان را هم مثل همهی امتحانات دیگر خودشان تصحیح میکنند...
اما این بار فرق داشت...
این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...
فردای آن روز وقتی معلم نمرهها را خواند فقط من بیست شدم...
چون بر خلاف دیگران از خودم غلط میگرفتم ؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمیکردم و خودم را فریب نمیدادم...
زندگی پر از امتحان است...
خیلی از ما انسانها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده میگیریم تا خودمان را فریب بدهیم ...
تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم...
اما یک روز برگهی امتحانمان دست معلم میافتد...
آن روز چهرهمان دیدنی ست...
آن روز حقیقت مشخص میشود و نمره واقعی را می گیریم...
تا میتونی غلطهای خودت را بگیر قبل از این که غلطت را بگیرند.
@javaankavir
💎 عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر...
امتحاناتی که هر هفته میگرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را تصحیح میکرد...
آن هم نه در کلاس،در خانه...
دور از چشم همه
اولین باری که برگهی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم...
نمیدانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...
فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچهها برگههایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شدهاند به جز من...
به جز من که از خودم غلط گرفته بودم...
من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم...
بعد از هر امتحان آنقدر تمرین میکردم تا در امتحان بعدی نمرهی بهتری بگیرم...
مدتها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید،امتحان که تمام شد ، معلم برگهها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت...
چهرهی هم کلاسیهایم دیدنی بود...
آن ها فکر میکردند این امتحان را هم مثل همهی امتحانات دیگر خودشان تصحیح میکنند...
اما این بار فرق داشت...
این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...
فردای آن روز وقتی معلم نمرهها را خواند فقط من بیست شدم...
چون بر خلاف دیگران از خودم غلط میگرفتم ؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمیکردم و خودم را فریب نمیدادم...
زندگی پر از امتحان است...
خیلی از ما انسانها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده میگیریم تا خودمان را فریب بدهیم ...
تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم...
اما یک روز برگهی امتحانمان دست معلم میافتد...
آن روز چهرهمان دیدنی ست...
آن روز حقیقت مشخص میشود و نمره واقعی را می گیریم...
تا میتونی غلطهای خودت را بگیر قبل از این که غلطت را بگیرند.
@javaankavir
بازگویم اين سخن را گرچه گفتم بارها
می نهند این خائنین بر دوش ملّت، بارها
پردههای تار و رنگارنگی آید در نظر
لیک مخفی در پس آن پرده ها، اسرارها
مارهای مجلسی دارای زهری مهلکند
الحذر! باری از آن مجلس که دارد مارها
دفع این کفتارها ، گفتار نتواند نمود
از ره کردار باید دفع این کفتارها
کشور ما پاک کِی گردد ز لوث خائنین
تا نریزد خون ناپاک از در و دیوارها؟!
مزد کار کارگر را دولت ما میکند
صرف جیب هرزه ها، ولگردها، بیکارها
از برای این همه خائن بُود یک دار، کم
پُر کنید،این پهن میدان را ز چوب دارها
دارها چون شد به پا با دست کین بالا کشید
بر سر آن دارها، سالار ها، سردار ها
فرخی، این خیل خواب آلوده، مست غفلتند
این سخن ها را بباید گفت با بیدارها
#فرخی_یزدی
🍀 @javaankavir
می نهند این خائنین بر دوش ملّت، بارها
پردههای تار و رنگارنگی آید در نظر
لیک مخفی در پس آن پرده ها، اسرارها
مارهای مجلسی دارای زهری مهلکند
الحذر! باری از آن مجلس که دارد مارها
دفع این کفتارها ، گفتار نتواند نمود
از ره کردار باید دفع این کفتارها
کشور ما پاک کِی گردد ز لوث خائنین
تا نریزد خون ناپاک از در و دیوارها؟!
مزد کار کارگر را دولت ما میکند
صرف جیب هرزه ها، ولگردها، بیکارها
از برای این همه خائن بُود یک دار، کم
پُر کنید،این پهن میدان را ز چوب دارها
دارها چون شد به پا با دست کین بالا کشید
بر سر آن دارها، سالار ها، سردار ها
فرخی، این خیل خواب آلوده، مست غفلتند
این سخن ها را بباید گفت با بیدارها
#فرخی_یزدی
🍀 @javaankavir
خبر آورده باد از گیسوانش
از آن اندام زیبا و جوانش
تو را اصلا خدا داده که عمری
شوی آرامش روح و روانش...
____
دو چشمان کریمت را بیاور
شبیه گل شمیمت را بیاور
برای رقص شعرم روی دفتر
بهار من نسیمت را بیاور...
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
از آن اندام زیبا و جوانش
تو را اصلا خدا داده که عمری
شوی آرامش روح و روانش...
____
دو چشمان کریمت را بیاور
شبیه گل شمیمت را بیاور
برای رقص شعرم روی دفتر
بهار من نسیمت را بیاور...
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
🌺بگُذارید کمی شعر تلاوت بکنم
به خدای غزلم عرضِ ارادت بکنم
سرِسجّاده ی دفتر بِنِشینم تا صبح
آنقَدَر شعر بگویم که قیامت بکنم
نه یهودی،نه مسیحی، نه مسلمانم من
بگُذارید خیالِ همه راحت بکنم
«بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم»
چه لزومی است که احساسِ خجالت بکنم؟!
بگُذارید شبان باشم و موسی نشوید
که خدا را به فلان شکل عبادت بکنم
به کسی ربط ندارد که به جایِ اَشهَد
غزلم را سرِ سجاده قرائت بکنم!
به خدا میرسم از گوشه ی میخانه اگر
بُتِ خود را بگُذارید زیارت بکنم
.#محمد_رضا_نظری
@javaankavir
به خدای غزلم عرضِ ارادت بکنم
سرِسجّاده ی دفتر بِنِشینم تا صبح
آنقَدَر شعر بگویم که قیامت بکنم
نه یهودی،نه مسیحی، نه مسلمانم من
بگُذارید خیالِ همه راحت بکنم
«بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم»
چه لزومی است که احساسِ خجالت بکنم؟!
بگُذارید شبان باشم و موسی نشوید
که خدا را به فلان شکل عبادت بکنم
به کسی ربط ندارد که به جایِ اَشهَد
غزلم را سرِ سجاده قرائت بکنم!
به خدا میرسم از گوشه ی میخانه اگر
بُتِ خود را بگُذارید زیارت بکنم
.#محمد_رضا_نظری
@javaankavir
سلام 🍀
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷ ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
🍀 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷ ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
🍀 @JavaanKavir
شاخهای بیطاقتم در ازدحام لانهها
کوچهای غمگین که عمری خفته بین خانهها
عنکبوتی پیر روی استخوان سینهام
تار میبافد که شاید باز هم پروانهها...
نیمه شب دیوانهام میخواستی، یادت نبود
روزگارت بر حذر میدارد از دیوانهها
عاشقی در شهر ممکن نیست، باید کوچ کرد
عشق را باید برافرازیم بر ویرانهها
دوست دارم بعدِ مرگم باد تشییع ام کند
تا نباشم بیش از این باری به روی شانه ها!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
از کتاب #سرفه_های_گرامافون
🍀 @javaankavir
کوچهای غمگین که عمری خفته بین خانهها
عنکبوتی پیر روی استخوان سینهام
تار میبافد که شاید باز هم پروانهها...
نیمه شب دیوانهام میخواستی، یادت نبود
روزگارت بر حذر میدارد از دیوانهها
عاشقی در شهر ممکن نیست، باید کوچ کرد
عشق را باید برافرازیم بر ویرانهها
دوست دارم بعدِ مرگم باد تشییع ام کند
تا نباشم بیش از این باری به روی شانه ها!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
از کتاب #سرفه_های_گرامافون
🍀 @javaankavir
«چندین هزار امید بنیآدم»
دارد به باد می رود و با آن
تهماندههای زندگی من هم
دارد به باد میرود و با آن...
میدانم آفتاب نخواهم شد
سوسوی کوچکی بشوم کافی است
در دستهای کودک معصومی
گاهی عروسکی بشوم کافی است
پیوستهام به حافظهٔ تاریخ
در واپسین معاشقهٔ دوران
سرکردهٔ ملاحدهٔ دهرم
سرحلقهٔ زنادقهٔ دوران
سرحلقهٔ زنادقهٔ دوران
سرکردهٔ ملاحدهٔ دهرم
تقدیر من جهنمِ تاباد است
من قرنهاست با پدرم قهرم
میدانم آفتاب نخواهم شد
فانوس کوچکی بشوم کافی است
در جغدزار درهم یک کابوس
خواب چکاوکی بشوم کافی است
با بادهای دربهدر اسفند
راهی شدم به اول فروردین
تا سفرهٔ گرسنه ی دنیا را
مهمان کنم به ماحضر تدفین
با غنچههای آخر فروردین
راهی شدم که اول تابستان
چشم و چراغ رنج جهانی هم
جا خوش کند به سینهٔ قبرستان
میدانم آفتاب نخواهم شد
سوسوی کوچکی بشوم کافی است
یک اسکناس کهنهٔ تاخورده
در دست کودکی بشوم کافی است
شاعر به باد رفته و با شاعر
چشم و چراغ رنج جهانی هم
با او به باد رفته و بعد از او
چندین هزار امید بنیآدم...
#علی_اکبر_یاغی_تبار
🍀 @javaankavir
دارد به باد می رود و با آن
تهماندههای زندگی من هم
دارد به باد میرود و با آن...
میدانم آفتاب نخواهم شد
سوسوی کوچکی بشوم کافی است
در دستهای کودک معصومی
گاهی عروسکی بشوم کافی است
پیوستهام به حافظهٔ تاریخ
در واپسین معاشقهٔ دوران
سرکردهٔ ملاحدهٔ دهرم
سرحلقهٔ زنادقهٔ دوران
سرحلقهٔ زنادقهٔ دوران
سرکردهٔ ملاحدهٔ دهرم
تقدیر من جهنمِ تاباد است
من قرنهاست با پدرم قهرم
میدانم آفتاب نخواهم شد
فانوس کوچکی بشوم کافی است
در جغدزار درهم یک کابوس
خواب چکاوکی بشوم کافی است
با بادهای دربهدر اسفند
راهی شدم به اول فروردین
تا سفرهٔ گرسنه ی دنیا را
مهمان کنم به ماحضر تدفین
با غنچههای آخر فروردین
راهی شدم که اول تابستان
چشم و چراغ رنج جهانی هم
جا خوش کند به سینهٔ قبرستان
میدانم آفتاب نخواهم شد
سوسوی کوچکی بشوم کافی است
یک اسکناس کهنهٔ تاخورده
در دست کودکی بشوم کافی است
شاعر به باد رفته و با شاعر
چشم و چراغ رنج جهانی هم
با او به باد رفته و بعد از او
چندین هزار امید بنیآدم...
#علی_اکبر_یاغی_تبار
🍀 @javaankavir
سلام 🍁
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷ ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🍀 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷ ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🍀 @JavaanKavir
#گزارش
۴ آبان ۹۷
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹
سپاس از حضور سبز دوستان در عصر جمعه ی پاییزی😊🌱
🍂 @JavaanKavir
۴ آبان ۹۷
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹
سپاس از حضور سبز دوستان در عصر جمعه ی پاییزی😊🌱
🍂 @JavaanKavir
گاهی نه تمام می شوم
نه شروع،
نفس می کشم
مثل همیشه،
زندگی میکنم
مثل گذشته،
خوب می دانم
بدون فکر کردن
باید دوست داشت
اصلا متوقف شدن اندیشه
شرط عاشقی و زندگیست،
بارها
دنیا و عشق
به من تجاوز کردند
و من
همیشه در محاصره واژه ها
گفته ام
رفتن کار ترسوهاست
برای عاشق شدن باید آمد
اگرچه تو
سال ها دیر شده ای،
اما
روزگار آموزگار خوبی ست
تا تو را صدا می کنم
جای همه نبودن هایت
چشم هایم جواب میدهد..
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
نه شروع،
نفس می کشم
مثل همیشه،
زندگی میکنم
مثل گذشته،
خوب می دانم
بدون فکر کردن
باید دوست داشت
اصلا متوقف شدن اندیشه
شرط عاشقی و زندگیست،
بارها
دنیا و عشق
به من تجاوز کردند
و من
همیشه در محاصره واژه ها
گفته ام
رفتن کار ترسوهاست
برای عاشق شدن باید آمد
اگرچه تو
سال ها دیر شده ای،
اما
روزگار آموزگار خوبی ست
تا تو را صدا می کنم
جای همه نبودن هایت
چشم هایم جواب میدهد..
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
دوباره شهر پر از شور و شوق و شیدایی است
دوباره حال همه عاشقان تماشایی است
که فصل پر زدن از انزوای تنهایی است
سفر حکایت یک اتفاق رؤیایی است
ببند بار سفر را که یار نزدیک است
طلوع صبح شب انتظار نزدیک است
ببین که قفل قفس را شکسته، میآیند
کبوتران حرم دستهدسته میآیند
چو موج از همهسو دلشکسته میآیند
غریب، از نفس افتاده، خسته میآیند
که باز بعد چهل شب، کنار او باشند
شبیه حضرت زینب کنار او باشند
تمام پشت سر جابر ابن عبدلله
چه عاشقانه قدم میزنند در این راه
از اشتیاق حرم راه میشود کوتاه
هر آنکه خواهد از این جام عشق، بسم الله
هنوز خون تو در باور زمان جاری است
قسم به نور، که این ابتدای بیداری است
دوباره حال من و شعر میشود مبهم
دلی که دست خودم نیست میشود کمکم
در آرزوی حرم غرق در غم و ماتم
اگر اجازه دهد زائرش شوم، من هم-
«غروب در نفس تنگ جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت»
#محمد_غفاری
#اربعین
#الحسین_یجمعنا
🍀 @JavaanKavir
دوباره حال همه عاشقان تماشایی است
که فصل پر زدن از انزوای تنهایی است
سفر حکایت یک اتفاق رؤیایی است
ببند بار سفر را که یار نزدیک است
طلوع صبح شب انتظار نزدیک است
ببین که قفل قفس را شکسته، میآیند
کبوتران حرم دستهدسته میآیند
چو موج از همهسو دلشکسته میآیند
غریب، از نفس افتاده، خسته میآیند
که باز بعد چهل شب، کنار او باشند
شبیه حضرت زینب کنار او باشند
تمام پشت سر جابر ابن عبدلله
چه عاشقانه قدم میزنند در این راه
از اشتیاق حرم راه میشود کوتاه
هر آنکه خواهد از این جام عشق، بسم الله
هنوز خون تو در باور زمان جاری است
قسم به نور، که این ابتدای بیداری است
دوباره حال من و شعر میشود مبهم
دلی که دست خودم نیست میشود کمکم
در آرزوی حرم غرق در غم و ماتم
اگر اجازه دهد زائرش شوم، من هم-
«غروب در نفس تنگ جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت»
#محمد_غفاری
#اربعین
#الحسین_یجمعنا
🍀 @JavaanKavir