🌱کوه جامیشان کلیائی🌱
1.83K subscribers
1.38K photos
3.91K videos
46 files
7.83K links
باسلام

کانال کوه جامیشان

با مدیریت حسین یاوری

ارتباط با مدیر:

@hossein75131537

تاریخ تاسیس:🍂 یکم خرداد ۹۹
Download Telegram
#سرگذشت_زهرا
#زندگی_زیباست
#پارت_سی_یک
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
من با غرور کنارش راه میرفتم ..!فروشنده استقبال کرد و یه مانتو لی برام آورد و یدونه خردلی ،چقدر بهم میومدن ...تو آینه خودمو نگاه میکردم!فروشنده گفت بیا بیرون شوهرت ببینه خردلی خیلی بیشتر بهت میاد،چه کلمه قشنگی شوهرت!واقعا دلم خواست شوهرم باشه ،لبخندی رو لبهام نشست و بیرون از اتاق پرو رفتم.محمد سرش تو گوشیش بود یه نگاهی انداخت و بی تفاوت گفت مبارک باشه بریم ؟‌!از اون رفتار سردش دلم میشکست اما اون که حتی دوست پسرم هم نبود، پـول مانتو هارو میخواستم حساب کنم که گفت آقاتون حساب کردن ..!محمد بالای پله ها ایستاده بود ،به سمتش رفتم و گفتم آقا محمد شما چرا حــساب کردین ؟! چه فرقی داره انگار برای خواهرم خـریدم!کپ کردم ولی خودمو از تک و تا ننداختم نه نمیشه باید پـولـشو بگیرین، واقعا شما انگار خواهرمی.به سمت ماشین رفت و سوار که شدم گفت مامانم از شما خوشش اومده بود میگفت دختر سر زنده ای هستین!سراغتون رو از عمه اتون میگرفت،ممنون لطف دارن ایشونم خیلی مهربون بودن یچیزی میشه بپرسم..سرشو به عقب چرخواند تا دنده عقب بگیره و همونطور که نگاهم میکرد بفرما ...موهاش یه تیکه اش روی ابروهای مشکیش افتاده بود، یکم با خجالت گفتم نمیخوام فضولی کنم شما با مادرت قهری ؟‌!ماشین رو نگه داشت و نگاهم کرد خودش چیزی بهت گفت ؟! نه حرفی نزده اونشب حس کردم باهم قهر هستین.. بعد مرگ برادرم مادرم حساس شده نسبت به همه چیز ،ما دوتا رو خیلی دوست داشت برادرم رو بیشتر ...اون بزرگتر بود یجوری همه دیوونه واردوستش داشتیم،با رفتنش خیلی از خوشی هامون رو برد خیلی از روزای قشنگمون تموم شدیه غمی تو چشم هاش نشست یه دردی که بیداد میکرد...
ادامه در پارت بعدی 👇
داستانهای_آموزنده
#سرگذشت_زهرا
#زندگی_زیباست
#پارت_سی_دو
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
غمی تو چشم هاش نشست یه دردی که بیداد میکرد!سرشو به جلو چرخوند لرزش رو تو دستهاش روی فرمون میدیدم،به سمت خونه مون حرکت کردهوا تاریک بود دیگه حرف نزد و سر کوچه که نگه داشت خودمو مرتب کردم و لب زدم خیلی به زحمت افتادین!زحمتی نبود، حوصله ام سر رفته بود ...میخواستم پیاده بشم که چیزی به درب ماشین خورد و نزدیک بود از ترس سکته کنم،با ترس نگاه کردم ...عباس آقا بود. عباس آقا با لگد به ماشین زد و گفت بی ناموس چطور میتونی ناموس یکی دیگه رو سـوار کنی، بیشرف!!محمد از شیشه پایین ماشین به جای لگدش نگاه کرد چته ؟‌عباس گردن کلفتی کنان گفت فکر کردی با ماشینت هر کی بخوای میتونی سوار کنی با اخم به من نگاه کرد!پیاده شو تا گردنتو نشکستم داشت آبرو ریزی میکرد ،محمد پیاده شد و گفت جنابعالی کی هستن مردی بیا گردن منو بشکن!تو یه چشم بهم زدن با هم درگیر شدن مردم جمع شدن صدای داد و بیداد عباس همه جارو برداشت!آقام و مامان رو بین جمعیت میدیدم همه وحشت کرده بودن و هنوزکسی دلیل اون دعوا رو نمیدونست!عباس با صورت کبود از بین دستهای محمد جدا شد،مردم میانجی گـری کردن عباس کنار دهنشو پاک کرد و گفت زنده ات نمیزارم!محمد از بین دست مردم جدا شد بیا اینجا وایستادم.ولی عباس احساس درد داشت و نتونست تکون بخوره ،آقام جلو اومد عباس اقا از شما بعیده.عباس با حرص به من نگاه میکرد ،با عجله به سمت خونه رفتم و پشت سرمم نگاه نکردم وارد خونه که شدم زهره دلنگرون گفت صدای دعوای کی بود ؟‌!جوابشو ندادم ،کنار زدمش و رفتم داخل مامان بدو بدو اومد داخل زهرا کجا رفتی ؟‌عباس داشت آبرومو میریخت داشت زندگیمو نابود میکرد.آقام و عباس وارد حیاط شدن ،عباس لب حوضمون نشست زهره دستپاچه جلو رفت خاک بر سـرم عباس اقا چی شد؟ نکنه شما بودی دعوا میکردی ؟!از پشت پنجره نگاهشون میکردم‌.!!
ادامه در پارت بعدی 👇
#سرگذشت_زهرا
#زندگی_زیباست
#پارت_سی_سه
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
از پشت پنجره نگاهشون میکردم..عباس مشتی اب به صورتش زد و گفت بی آبرویی دیدم،رفته بودم دفتر خونه حاج اقا برای کار ...کار خدا شد ماشینم روشن نشد!اومدم درستش کنم دیدم خانمی که قراره بشه زن من با یه مرتیکه سـوار ماشین شد.دنبالشون اومدم تا سر کوچه پیاده شد باهاش درگیر شدم!مامان صورتشو چنگی زد،خدا مرگم بده دختر ما رو میگی ؟عباس دستهاشو روی کمرش زد بله زهره خانم تحویل بگیر دیشب به من میگی خواهرت قبول کرده مادرت گفته اون ماله توعه امروز تو ماشین یه مرد میبینمش!آقام پاهاش سست شده بود نتونست سرپا بایسته و نشست لبه پله مامان رنگش پرید چادرشو روی صورتش کشید و گفت چه خاکی بریزیم روی سرمون ...!عباس آهی کشید چیکار میشه کرد اونم با اون خلافکاره میگن صدتا پرونده باز داره تو آگاهی!مامان گریه میکرد و اقام فقط سکوت کرده بود،عباس رو به زهره گفت دیگه کسی خواهرتونمیگیره آوازه اش امروز و فردا تو شهر میپیچه حیف از ابروی این همه ساله آقات، زهرا همشو به باد داد!اشکهام میریخت و نمیتونستم حتی از خودم دفاع کنم منو صدا کردن تو حیاط و ساکت فقط به اقام خیره بودم !!صداش میلرزید دیگه اجازه نداری از خونه بیرون بری حتی مدرسه دختر چیکار کردی آبرومو بردی...
ادامه در پارت بعدی 👇
داستانهای_آموزنده
#سرگذشت_زهرا
#زندگی_زیباست
#پارت_سی_چهار
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
دیگه اجازه نداری از خونه بیرون بری حتی مدرسه دختر چیکار کردی آبرومو بردی.با عباس آقا ازدواج میکنی و ازین خونه میری!مامان دلش خنک شده بود نمیزارم جایی بره قـلم پاهاشو میشکنم دیگه ناموس مردم امانت دست ماست!گفتم ولی آقا نفهمیدم چی شد اولین بار بود که آقام دست روم بلند کرد ، دست آقام که از رو دهنم برداشته شد آروم گفتم‌ اقا نکـنه منو داری زنده زنده چال میکنی ؟اقام با اندوهی گفت کاش امروز کور بودم کاش مرده بودم ولی اون واقعیت بود.آقام به عباس گفت آخر هفته بیان‌
میدونستم هیچوقت زیر حرفش نمیزنه.عباس بشکن زنان رفت و ماموندیم و یه کوله بار غم زهره از اب گل آلود ماهی میگرفت وای بازم خداروشکر به مردونگی عباس آقا ،باز خوبه نزد زیر همه چیز ...تو خجالت نمیکشی زهرا چطور تونستی با آبروی اقام بازی کنی برات کم گذاشته.حوصله اشو نداشتم ولی اون بود که ول کن من نبود!
_ زهرا خانم برو در حق من دعا کن دعا کن که عباس بازم خواستت!با صدای بلند روبروش ایستادم دهنتو ببند،تو چقدر ادم بدی هستی حیف اون بچه که تو شکم توعه، خدا جواب اون قلب سیاهتو بده!دستشو بالا برد تو صورتم بزنه که اقام گفت زهره دستت رو بنداز ..!زهره دستشو رو هوا مشت کرد،نفس عمیقی کشیدم درسته امروز تو بردی اما خدا جای حق نشسته به تمام اون نمازهایی که اقام خونده همون عبادت پاکش قسم میخورم همه اینا بخاطر بدبخت کردن منه!امروز چشم های آقام نمیبینه اما خدا که میبینه من دستمم به هیچ نامحرمی نخورده ،به سمت داخل دویدم ...تو اتاق درو بستم و نفسم بالا نمیومد!چه بلایی داشت سرم میومد خدایا من کاری نکرده بودم‌،
ادامه در پارت بعدی 👇
داستانهای_آموزنده
#سرگذشت_زهرا
#زندگی_زیباست
#پارت_سی_پنج
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
چه بلایی داشت سرم میومد خدایا من کاری نکرده بودم‌، حس حالت تهوع گرفته بودم ....مانتوهایی که خریده بودم رو روی زمین دیدم گوشیمو از تو کیف بیرون کشیدم حتی نمیدونستم چیکار باید انجام بدم ...فقط شماره خونه عمه رو گرفتم اکرم خودش جواب داد هق هق هام نمیزاشت حرف بزنم و لابه لای گریه هام گفتم اکرم ...
_ زری تویی!لب زدم اکرم به دادم برس ...
_ چی شده ؟ خوبی مامان بیا زری داره گریه میکنه!نتونستم جواب بدم نتونستم حرف بزنم ...گوشی رو قطع کردم ،روی زمین نشستن.خبر از بیرون نداشتم و نمیدونستم چی شده ،گاهی صدای مجید میومد و گاهی مامان ولی انگار هوشیار نبودم ..!سرمو به دیوار تکیه داده بودم‌،با تکون دستی به خودم اومدم اکرم بود ،با دیدنش انگار دنیا رو بهم داده بودن خودمو تو بغلش انداختم ..!اکرم سرمو نوازش کرد چی شده زری ؟‌نتونستم براش بگم و فقط محکم بغل گرفته بودمش ،اکرم یکم که آروم شدم گفت بیرون که غوغاست ،مجید و زهره داغ کردن چخبر شده ؟!نفس کشیدم و براش تعریف کردم ...لبشو گزید اینا چه ربطی داره بخوان شوهرت بدن به عباس ؟‌نبودی ببینی چخبر بود مردک میگفت کسی دیگه منو نمیگیره! به جهنم بترشی که بهتره،آقام حرفشو زد.. چیکار کنم!دستهاشو فشردم و با ناله گفتم اگه من مردم قول بده به محمدبگی دوستش داشتم، همیشه شنیده بودم عشق تو یه نگاه اما درک نمیکردم ..!اما اونروز وقتی دیدمش قلبم نزد، برای چند لحظه قلبم نزد اکرم من عاشقش شدم.اگه من خودمم کشتم بهش بگو بخاطر اون رفتیم پارک تا یوقت در موردم فکرای بدی نکنه!زبونتو گاز بگیر دختر مگه من مردم .. به جون تو قسم به جون محمد قسم آخر هفته قبل اینکه انگشتر اون مردک بیاد تو انگشتم مرگ موش میخورم!
ادامه در پارت بعدی 👇
داستانهای_آموزنده

ارسالی مجموعه داستانی

پروین از همدان

کانال کوه جامیشان کلیایی
👇👇👇👇👇👇👇

https://t.me/+TvulS_FWwm_4Ci7t
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
در گذشت هنرمند بزرگ کورد استاد یدالله محمدی را به جامعه هنری جهان تسلیت عرض می نماییم

روحش شاد و یادش گرامی

کانال کوه جامیشان کلیایی
👇👇👇👇👇👇👇

https://t.me/+TvulS_FWwm_4Ci7t
Ay Gharibem
Yadoullah Mohammadi
ئای غریبم
مرحوم یدالله محمدی

کانال کوه جامیشان کلیایی
👇👇👇👇👇👇👇

https://t.me/+TvulS_FWwm_4Ci7t
Bero Ay Bevafa
Yadoullah Mohammadi
بی رو بی وه فا
یدالله محمدی

کانال کوه جامیشان کلیایی
👇👇👇👇👇👇👇

https://t.me/+TvulS_FWwm_4Ci7t
Meryame Sablakhi
Yadolah Sablakhi
مریم سابلاغی
یدالله محمدی

کانال کوه جامیشان کلیایی
👇👇👇👇👇👇👇

https://t.me/+TvulS_FWwm_4Ci7t
#سرگذشت_زهرا
#زندگی_زیباست
#پارت_سی_شش
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
به اصرار من اکرم شب موندپیشم ،اونشب صبحشم قشنگ نبود از اتاق بیرون نمیرفتم میدونستم ظهر شده.صدای مادر عباس اومده بود چقدر لحن صداش بد بود انگار داشت با منت در موردم حرف میزد ‌‌‌‌، انگار داشتن لطف میکردن منو میگرفتن ،اکرم دستهامو میفشرد تا آروم بگیرم و مبادا سکته کنم ..!اکرم‌ آهی کشید و گفت زری من باید برم خونه مون فردا امتحان دارم!میدونم برو.. فردا شب بله برونته انگاری هر دو بغض کرده بودیم دستی به موهام کشید به بابام میگم بیاد با دایی حرف بزنه من تحمل ندارم اینطور ببینمت.مهم نیست اکرم!میترسم یوقت واقعا خودتو نکشی.. به خدا اینکارو میکنم.عصر بود که اکرم رفت و منم رفتم بیرون اتاق ،مامان داشت یه لباسی رو میشکافت و زهره هم یه کاسه زردآلو روبروش بود و میخوردمهدی با دیدنم صدای تلویزیون رو کم کرد و روی شکم خوابید نگاهم کرد زری راسته میگن میخوای زن اون شـکم گـنده بشی ؟‌زهره با اخم بهش گفت شکم گنده چیه دهنتو ببند اسمش عباس اقاست ..!به سمت توالت رفتم و گفتم مطمئن باش جنازمم دستش نمیرسه،یه لحظه مامان ترسید چون میدونست من تهدید نمیکنم و کله شقم ولی بازم زهره داشت تو گوشش پچ پج میکرد..!اکرم رفته بود و همه چیز بدتر شده بود.زهره عمدا بلند بلند میگفت عباس اقا گفت انگشتر خـریده چادر هم که مادرشوهرم از کربلا آورده بود، یه شال و کفشم رسم دارن ما باید بخریم ...
ادامه در پارت بعدی 👇
داستانهای_آموزنده
#سرگذشت_زهرا
#زندگی_زیباست
#پارت_سی_هفت
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
مجید به عنوان برادر بزرگتر باید بخره.دست و صورتمو شستم و بیرون رفتم مامان داشت در مورد پذیرایی میگفت و تعداد مهمونا.! آقات گفت مردا رو تو حیاط فرش بندازیم بشینن زنا هم داخل،مامان جون اون پیراهن بنفشه منو یکم گشاد کن فردا بپوشم..حوصله خیاطی ندارم زهره یچیز دیگه تنت کن،راستی زهرا چی بپوشه ؟‌. براش یه پیراهن سفید صورتی دوختم اگه ببینی ،بیا زهرا تنت کـن ببینم خوبه.بی اهمیت بهش سرکی تو اتاق کشیدم آقام نبود ،برگشتم‌ تو اتاق و تا کسی نیومده درو قفل کردم که مزاحمم نشن!حال تکون خوردن تو جا رو هم نداشتم هوا تاریک‌ میشد و من چیزی تو دهنم نذاشته بودم، مهدی مهربونتر از خواهر و مادرم بود با بشقاب ماکارانی اومد داخل و گفت اجازه هست ؟‌!با سر گفتم بیا داخل ..اومد روبروم و گفت همیشه بیرونم میکردی یادته خنده ام گرفت از لحنش چنگال رو دستم داد و گفت بخور وگرنه میمیری.گرسنه بودم و نتونستم مقاومت کنم چندتا لقمه خوردم و تشکر میکردم که صدای زنگ‌ در اومدسرمو از کنار پنجره بیرون بردم تا ببینم‌ کیه آقام جلوی دیدم رو گرفته بود ،یکم صحبت که کردن کنار کشیدچشم هام درست میدیدن ،فرح خانم و عروسش بودن و پشت سرشون محمد اومد داخل اونا برای چی اومده بودن.قلبم انقدر تند تند میزد که نتونستم تحمل کنم، مهدی رو فرستادم تا برام آب بیاره گلوم که خیس شد یکم اروم گرفتم.اقام دعوتشون کرد بشینن.!!لای درو باز گذاشتم دلشوره داشت خفه ام میکرد نگاهی به بیرون انداختم..زهره و مامان تو آشپزخونه پچ پچ میکردن....
ادامه در پارت بعدی 👇
#سرگذشت_زهرا
#زندگی_زیباست
#پارت_سی_هشت
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
زهره و مامان تو آشپزخونه پچ پچ میکردن.فرح خانم لبخند رو لبهاش بود و روی جعبه شیرینی یه شاخه گل گزاشته بودن آقام روبروشون نشست!آقام خیلی با ادب بود و بی احترامی رو بلد نبود حتی به دشمن خودش!!فرح خانم با صدای بلند گفت تو رو خدا زحمت نکشین زیاد مزاحم نمیشیم.مامان با چادر روی سرش اومد پذیرایی و چای آورد،فرح خانم به مهدی نگاهی انداخت زری و این آقا پسر رو فقط دارین ؟‌!مامان سینی خالی رو روی میز گذاشت و گفت نخیر زهره دختر بزرگم هستن.. آخ بله ...همون که برادر شوهرش مزاحم پسرم شده بود!زهره با توپ‌ پر اومد نزدیکشون و گفت نخیر اشتباه به عرضتون فرمودن آقا زاده شما مزاحم شدن.فرح خانم نیش خندی زد کاش پسر من مزاحم میشد تا الان مجرد نمیموند!ولی زهره بس نکرد و ادامه داد به چه حقی پسر شما باید عباس اقا رو به اون روز بندازه! دعوا بین دوتا مرد بوده ما زنها چرا دل بسوزونیم ...اگه مردن پس بلدن از حق خودشون بیان،سرشو به سمت آقام چرخاند حاج آقا من دختر یه مرد قبل انقلابی بودم مثل شما شاید اعتقادات خوبی ندارم اما خدا رو میشناسم!برای امر خیر اومدم دخترتون رو برای پسرم خواستگاری کنم،آقام پاشو روی هم انداخت ،یکم به محمد نگاه کرد و گفت شما و عباس آقا همو از قبل میشناختین ؟محمد آروم گفت: نه اولین بار میدیدمشون.. عباس اقا آدم‌ محترمی هستن ،فردا شب قراره انگشتر دست دخترم بکنه.فرح خانم با تعجب گفت شما مگه دختر دیگه ای جز زری دارین ؟!
ادامه در پارت بعدی
#سرگذشت_زهرا
#پارت_سی_نه
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
شما مگه دختر دیگه ای جز زری دارین ؟! نه..برای زهرا انگشتر میارن.فرح خانم به محمد چشم دوخت ،انگار خبر داشتن و اومده بودن، آروم وارد پذیرایی شدم و سلام کردم!اقام نگاهمم نکرد ولی مامان گفت تو بهتره تو اتاقت بمونی.خجالت زده کنار ستون دستهامو پشتم مخفی کردم و ایستادم! محمد آروم به آقام گفت اگه اجازه بدین مادرم دخترتون رو خواستگاری کنه..دختر من و شماوصله هم نیستین!میدونم دختر شما لیاقتش خیلی بهتر از ماست اما اون مردک هم لایقش نیست اون مرد یه حیوون به تمام معناست.زهره خواست چیزی بگه که اقام بهش چشم غره رفت!آقام سرپا ایستاد و گفت اگه برای چای خوردن میشنیدقدمتون رو چشم هام ولی اگه بحث زهرا ست من جوابم منفی..لطفا تشریف ببرین!!فرح خانم بلند نشد و گفت من برای بله گرفتن اومدم !دختر من تیکه شما نیست،شما مشخصه آدم با تجربه ای هستین چرا نظر خود زری رو نمیپرسین ؟!آقام سکوت کرد ولی نگاهشو به من دوخت..فرح خانم ادامه داد دختر برای پسر من کم نیست اما بهم‌گفت بیام در این خونه رو بزنم!اشک ذوق تو چشم هام حلقه بست محمد خودش خواسته بود و مادرشو آورده بود.جرئت گرفتم و سرمو بلند کردم تو چشم هاش نگاهی کردم ،محمد تو چشم هام نگاه کنان سرشو پایین انداخت!آقام آروم گفت خیل خوب فردا باهاتون تماس میگیرم!مامان ابروشو بالا داد فردا سرمون شلوغه کلی مهمون دارم علی آقا بله برون داریم،آقامم گفت ایرادی نداره تا ظهر بهتون خبر میدم...
ادامه
#پارت_چهل
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
فرح خانم‌ به من نگاهی کرد و گفت محمد زری رو میخواد، اون چشم ها هم میگن محمد رو میخواد چرا باید سنگ بندازیم سر راهشون فردا روزی دلشون پی هم باشه و تو خونه کسی دیگه خوبه ؟‌آقام فقط گفت پسر شما بدرد دختر من نمیخوره.. چرا مگه چشه ؟سکوت آقام خیلی بد بوددلم میخواست همون لحظه محمد دستمو بگیره و با خودش ببره دلم نمیخواست دقیقه ای تو خونه آقام بمونم.غافل از اینکه چه در پیش رو دارم ...روزگار برام دوخته بود و آماده باید تنم میکردم.ناخنمو تو دستم فرو میکردم فرح خانم سرپا ایستاد، شاخه گل رو برداشت به سمت من اومد گل رو به سمتم گرفت و گفت فردا صبح میام.آروم نزدیک گوشش زمزمه کردم‌ منتظرتونم.لبخندی زد و رفتن سمت در ،دلم گرفت چرا میرفتن کاش میموندن محمد سرشو بالا نمیاورد و جلو رفت دست اقامو فشرد!مغرور من کلمه ای نگفت و بیرون رفت ...قطره اشک هام میریخت !زهره عصبی چادرشو زمین انداخت و گفت با چه رویی اومده!!!آقام اومد داخل صدای بسته شدن در اومد به صورتم خیره شد خیس اشک بود از شدت گریه هق هق میکردم ..!پرسید تو هم دوستش داری ؟‌چطور جرئت کردم چطور به زبونم اومد.. آره!آقام روی زمین نشست چند وقته با هم دوست هستین ؟‌!یهو به خودم اومدم با عجله گفتم آقا ما با هم دوست نیستیم‌ بخدا..پس تو ماشینش چیکار میکردی ؟! فقط منو رسوند ..
_ پس چرا اومده خواستگاری ؟؟!جلو رفتم روبروی آقام زمین نشستم دستهامو تو هم قلاب کردم تا نلرزن و گفتم من اونو از وقتی دیدم دوستش دارم ولی به جون خودت قسم خبر نداشت!آقام دستشو کنار صورتم گذاشت تو رو جدا از بچه هام دوست داشتم اما تو کاری کردی تو کوچه و محله نتونم سر بلند کنم میدونی از فردا پشتت حرف میزنن ..
ادامه در پارت بعدی 👇

ارسالی مجموعه داستانی
پروین از همدان

کانال کوه جامیشان کلیایی
👇👇👇👇👇👇👇

https://t.me/+TvulS_FWwm_4Ci7t
#پارت_چهل_یک
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
میدونی از فردا پشتت حرف میزنن ..میدونم! پس چرا این کارو کردی ؟‌! باور کن آقا کار اشتباهی نکردم..اون پسره خلافکاره رو دستش جای تاتو ها رو دیدی اون به نظرت چه آینده ای داره؟!زهره با حالت مسخره گفت معلومه جاش زندانه آخر و عاقبت نداره.آقام دوباره گفت نمیخوام روزی برسه با دوتا بچه آواره دادگاه و پاسگاه باشی دخترم..نمیشم من درستش میکنم،به حرف من گوش بده با دل خوش زن عباس شو.!زهره عصبی گفت آقا چرا ازش نظر میخوای فردا شب مجبوره بله بده ،کم آبروریزی نکرده اگه عباس نگیردش امثال همین ولگرد میان سراغش، از آبرومون جلو مادرشوهرم نمیتونم سرمو بلند کنم.آقام با جدیت به زهره گفت میشه ساکت بشی!آهی کشیدم و ادامه دادم آقا دل که حساب و کتاب نداره اگه روزی شکست هم خوردم دوست دارم بگید خودم کردم، من زن عباس نمیشم اول خودمو میکشم اما اگه جرئت نداشتم فـرار میکنم ..!چشم های اقام دو برابر شد و خون توش موج میزد!آقام عصبی گفت تو بیخود کردی..پس اجازه بده زن محمد بشم!آقام یه لحظه خندید اسمشم بلدی برو زنش شو!اینجوری نه باید باهام بیای محضر باید با دست خودت منو از این خونه بفرستی بیرون!مامان و زهره ترسیده بودن از تصمیم آقام میخواستن دخالت کنن،آقام دستمو بین دست گرفت نکن بابا جان بخاطر من نکن از این محله میریم خونه رو میفروشم میریم یجایی که کسی نشناسدمون!مامان پشت دستش زد علی چی میگی مگه میشه ؟‌فردا محرمیت میخونن و یک ماه نشده عقد میکنند!آقام دست بلند کرد تا آروم بشن.....
ادامه در پارت بعدی👇
#سرگذشت_زهرا
#زندگی_زیباست
#پارت_چهل_دو
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
آقام دست بلند کرد تا آروم بشن یکم نفس عمیق کشیدم بغضمو فـرو خوردم و گفتم‌ هرجا هم برم از تو سرم بیرون نمیره من تو این هجده نوزده سال که آقا صدامم پسری نشنیده اما دلم یبار یکی رو خواسته همیشه پشت و پناهم بودین این بارم باشین ..!بهش زنگ بزن بگو بیاد اینجا کارش دارم دلم لرزید و گفتم من شماره اشو ندارم..آقام یکم دلش شاد شد و انگاری دلش قرص شد راست میگم زنگ‌ بزن عمه ات بگو بره در خونه شون خبرش کنه!مامان و زهره مثل اسفند رو آتیش بودن با عجله به سمت گوشیم رفتم.عمه خودش جواب داد جانم زهرا ؟‌عمه سلام..خوبی، سلام به روی ماهت اونجا چخبربود ،فرح خانم رو دیدم گفت اومدن خونه تون ؟‌!عمه آره اقام میخواد با محمد حرف بزنه شماره نداریم میشه بری بهش بگی...عمه باور نمیکرد گوشی رو دادم تا خود اقام صحبت کرد ،دلم میلرزید اما خوشحال بودم‌!یه هر چیزی فکر میکردم جز عباس چشمم به در حیاط بود مامام و زهره آتیشی نموند که به جون آقام نندازن اما اون فقط ساکت بود!ساعت جلو میرفت و دیگه داشت دوازده میشد که درو زدن!مهدی بدو بدو رفت ک قامت بلند محمد تو چهارچوب نمایان شد،سلامی کرد و اونم متعجب بود از اون دعوت!محمد یالا گفت و به سمت داخل میومد که آقام گفت کسی حرفی نمیزنه ها بعدم آقام وارد حیاط شد و گفت زهرا چایی بیار چادرتم سرت کن!چشمی گفتم و با عجله چای میریختم زهره کنارم ایستاد و لب زد خیر نمیبینی آبرو بر...
ادامه در پارت بعدی 👇
#سرگذشت_زهرا
#زندگی_زیباست
#پارت_چهل_سه
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
زهره کنارم ایستاد و لب زد خیر نمیبینی آبرو بر، دست از سر من بردار زهره من با تو چیکار کردم مگه..هیچی تو زندگی من اختلاف انداختی،من از اولم با برادرشوهر تو کاری نداشتم!با سینی چای وارد حیاط شدم..آقام اشاره کرد درو ببندم و بشینم‌، خودش سینی رو ازم گرفت زمین گذاشت، کنار اقام نشستم چادر گل دار مامان روی سرم بود ..!آقام چای تعارف کرد که محمد استکان رو بین دستش گرفت اتفاقی افتاده که زنگ زدین بیام ؟! چند تا سوال داشتم‌..بفرمایید ؟!دختر منو برای چی میخوای؟محمد نیم‌ نگاهی بهم انداخت برای زندگی،!چرا زهرا رو انتخاب کردی ؟‌!
_ هزارتا دلیل داشتم و دارم..دختر من تو رو خواسته نمیخوام بعد مرگم بهم لعنت بفرسته، فردا صبح یه دوستی دارم برگه ازمایشاتون رو میده بهتون برو بگیر ازش تا غروب عقد کنید..تا آفتاب هست با خودت ببرش،با تعجب به آقام چشم دوختم ،محمد هم متعجب بود مثله من چرا یجور رفتار میکردن انگار ما بی ناموسی کردیم خدای نکرده،هاج و واج مونده بودم!!آقام چاییش رو سر کشید تا محضر میام ولی بعدش دیگه نه.رو به اقام چرخیدم و گفتم اینجوری که نمیشه آقا..آقام دستشو روی بینی اش گذاشت و گفت هیس حرف نزن..تا امروز خودت بودی الان من میگم‌ ،اگه نمیخوای حرفی نزن!به محمد چشم دوختم سرش پایین بود..چشم هر چی شما بفرمایین..نه جاهاز میدم نه عروسی میخوام اما مهریه باید بندازی..تعدادشو بفرمایید..فردا میگم‌!باور کردنی نبود مگه میشد....
ادامه در پارت بعدی 👇
#سرگذشت_زهرا
#زندگی_زیباست
#پارت_چهل_چهار
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
باور کردنی نبود مگه میشد ،انگار باهام لج کرده بود آقام با محمد رفتن جلو در حیاط نمیدونم چیا بهم گفتن که یک ساعت طول کشید صدای روشن شدن ماشین محمد اومد که رفت ..!آقام وارد حیاط شد همه بهش چشم دوخته بودیم رو به من گوشیشو جلو آورد شماره اشو ذخیره کن تو گوشیم ،صبح هفت بیدار شو بریم برگه ازمایش بگیرم براتون ..مامان نزدیک بود پله هارو بیوفته، با دهن باز به آقام نگاه میکرد! به اتاقم رفتم و انگاری دلم شاد شده بود، مثل دیوونه ها الکی میخندیدم.اونشب چه خواب قشنگی بود و ساعت دو خوابیدم و شش بود بیدار شدم، بیصدا رفتم حمام و با عجله بیرون اومدم ...!آقام داشت چای میخورد ،مامان کنار آشپزخونه زانوی غم بغل گرفته بود، چادرمو سر کردم وکیفمو برداشتم ..مامان هنوز منگ بود و به زهره چشم و ابرو میومد که چرا مجید هنوز نیومده لااقل اون جلوی آقامو بگیره!آقام پراید سفیدشو که تازه خریده بود از حیاط بیرون برد و منم سـوار شدم مامان جواب خداحافظیمو نداد و منم با چشم های پر از اشک راهی شدم.تو راه اقام شماره محمد رو گرفت و گفت جلو آزمایشگاه باشه تا نوبت بگیره!دوستش دفتر دار بود تلفنی همه چیز رو آماده کرده بود ،انگار زندگیمو رو دور تند گذاشته بودن و جلو میرفت!جلوی آزمایشگاه که رسیدیم اقام به سمتم چرخید پیاده شو ..!ولی پاهام توان نداشت ،محمد روبروم ایستاده بود جلو اومد و اقام با بسم الله پیاده شد،چادرمو مرتب کردم تازه معنی استرس رو میفهمیدم....
ادامه در پارت بعدی 👇
#سرگذشت_زهرا
#زندگی_زیباست
#پارت_چهل_پنج
سلام من زهرا هستم بقول آقام بچه وسطی خونم
چادرمو مرتب کردم تازه معنی استرس رو میفهمیدم،مادر محمدم از ماشینش پیاده شد فرح خانم جلو اومد شال گیپوری روی سرش بود و موهاش رو میشد دید ..!آقام سلام کرد و سرش پایین بود برگه هارو به دستمون داد و نشستیم تا صدامون بزنن.فرح خانم کنارم نشسته بود کفش هاش پاشنه داشت و چقدر قشنگ بودن، خیره به کفشش بودم که گفت مادرت چرا نیومده ؟‌نمیدونستم چی باید بگم آقام جای من گفت مادرش مخالف بود!فرح خانم ابروشو بالا داد به ازدواج دخترش مخالفت میکنه اما باید امروز کنارش میبود بعد آزمایش بریم فرصت هست حلقه بخـریم!طبق گفته فرح خانم بعد ازمایش رفتیم حلقه خریدم اولین طلافروشی یه حلقه طلافروش بهم پیشنهاد داد و همونو گرفتیم ..!اقام حتی پول حلقه محمد رو هم نداد مادرش هر دو رو حساب کرد و یه زنجیر وپلاک هم خرید!متوجه بودم اصلا با محمد صحبت نمیکنه محمد اصلا جلو نیومد بیرون طلا فـروشی موند و اقامم که اخمو بود،فرح خانم پلاک وان یکاد رو نشونم داد خوشت میاد؟‌!خیلی خوش سلیقه هستین،لبخندی زد و داخل کیفش گذاشت برگشتیم سمت ماشین هامون محمد اب میوه خـریده بود به اقام تعارف کرد زیر اون خورشید و گرماش تنم میسوخت و گلومم خشک بود اقام دستشو پس زد و اشاره کرد سوار بشم..
ادامه در پارت بعدی 👇
داستانهای_آموزنده

ارسالی مجموعه داستانی

پروین از همدان

کانال کوه جامیشان کلیایی
👇👇👇👇👇👇👇

https://t.me/+TvulS_FWwm_4Ci7t