جهان! با من برقص!
103 subscribers
443 photos
204 videos
19 links
𔓘 https://t.me/HarfinoBot?start=jacpehaan1
اعتمادی نیست
برکارِ جهان!
Download Telegram
گاهی بعضی حرف‌ها، هیچ‌وقت گفته نمی‌شوند.
نه چون ارزشِ گفتن ندارند؛ چون همیشه خیال می‌کنیم «بعداً» فرصتی خواهد بود.
و بعد... روزی می‌رسد که می‌فهمیم، آن «بعداً» هرگز از راه نمی‌رسد.
رادیو انزوا برای نخستین موج خود، از شما دعوت می‌کند بخشی از قلبتان را به ما بسپارید.
قرار نیست نویسنده باشید، قرار نیست متنِ ادبی بخوانید، قرار نیست نقشِ کسی را بازی کنید.
فقط خودتان باشید.
اگر دوست ندارید صدای خودتان شنیده شود، هیچ اشکالی ندارد؛ حرفتان را برای ما بنویسید تا گوینده‌یِ رادیو انزوا، با احترام به احساس و حال‌وهوای نوشته‌تان، آن را برای مخاطبان بخواند. البته، اینکه با صدایِ خودتان باشد بهتر است.
حالا...
چشم‌هایتان را ببندید.
به کسی فکر کنید که حرفی را هرگز به او نگفتید؛ کسی که رفته، کسی که دیگر نیست،
یا حتی کسی که هنوز کنار شماست، اما حقیقتِ دلتان هیچ‌وقت راهی به زبانتان پیدا نکرد.
گوشی را روشن کنید و فقط حرف بزنید.
بی‌موسیقی، بی‌افکت، بی‌نقاب.

فقط صدای شما...
و حقیقتی که سال‌ها در سینه مانده است.

شاید روایتِ شما، همان جمله‌ای باشد که هزاران نفر سال‌هاست در دلشان تکرار می‌کنند و هرگز جرئتِ گفتنش را نداشته‌اند.

موضوعِ نخستین موج:

«حرفی که هیچ‌وقت نگفتم»

برای شرکت در این موج، ویسِ ضبط‌شده، فایلِ صوتی یا متنِ خود را به آیدی زیر ارسال کنید:

@ENEZVA7

«شاید این‌بار، حرفی که سال‌ها نگفتی، جایی شنیده شود.»
❤‍🔥5🍓2
به خون آغشته‌ام، آشفته‌ام؛ ایرانم انگاری... .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🕊31
جهان! با من برقص!
ببین، لحظه‌ای بنشین و از دیدِ دیگری نگاهم کن؛ من بی‌جان‌تر از آنم که حتی بگریم. سال‌هاست مرا بر دارِ دردی غریب بسته‌اند؛ آن هم در قعرِ نوجوانی. در کم‌ترینِ تصور، از شب‌هایم بگویم یا از روزهایی که خورشیدِ سپیده‌دم بر دارِ مکافاتم می‌نگرد و آغازِ روزی دیگر بر…
بخند عزیزِ من، بخند! به همان حرف‌هایِ گفته، نگفته‌ام، به دردهایی که لبریز شده برایت تعریفشان کردم، به احوالم که روزی تو همدمش بودی؛ بخند. به احساساتِ پوچ و بی‌خیالم، به زندگی‌ام، به زخمی که نکمی تازه بر رویش نشانده‌ای. به درک‌هایِ نشده‌ام بخندم و بساطت‌ را ببند و برو که این روزها خودمان را هم بکشیم مانندِ قبل نمی‌شود.
به احوالاتم که ز روحِ بی‌جان و زخم خورده‌ام سخت فرو ریخته‌ است، به اعتمادهایِ بیجا و بدکرده‌ام بخند که روزگارم تلخ شیرین است. چنان بخند که قه‌قه‌ات گوشِ هفت آسمان را کر کند، آنقدر بخند که صدایت بگیرد و راحت‌تر نبخشمت، عزیزِ من به روزگارمان بخند.

نوشته‌ای که ناخوانده ماند.
- ستایش
4🕊1
Forwarded from ..دِلـیـنـای..
تا حالا شده یه حرف، یه حس یا یه خاطره روی دلت مونده باشه و هیچ‌وقت فرصت گفتنش رو پیدا نکرده باشی؟

«رادیو انزوا» می‌خواد اولین موج خودش رو با روایت‌های واقعی شما شروع کنه؛ حرف‌هایی که شاید هیچ‌وقت شنیده نشدن.
اگر دوست داشتی، حرفت رو به صورت ویس، بدون افکت و موسیقی، برامون بفرست. اگر هم با صدات راحت نیستی، متنش رو برامون بنویس تا گوینده برات روایتش کنه.

📩 ارسال ویس یا متن:
@Niiiiiiilaaay


🤍 اگر ترجیح می‌دی ناشناس بمونی، از طریق ربات ناشناس برامون پیام بفرست:

ENZEVA


منتظرتونیم🤍🌱
❤‍🔥4🕊1
جهان! با من برقص!
بخند عزیزِ من، بخند! به همان حرف‌هایِ گفته، نگفته‌ام، به دردهایی که لبریز شده برایت تعریفشان کردم، به احوالم که روزی تو همدمش بودی؛ بخند. به احساساتِ پوچ و بی‌خیالم، به زندگی‌ام، به زخمی که نکمی تازه بر رویش نشانده‌ای. به درک‌هایِ نشده‌ام بخندم و بساطت‌ را…
منِ من، می‌بینی؟ هوا بارانی و ابری نیست، آسمان‌هم پا به پایِ غممان زار نمی‌زند، حتی خبری ز نیمچه ابری‌ هم نیست تا گواهِ باران بدهد، نه رعدی‌ست، نه معجزه‌ای. حتی آن‌هایی که روزی بودند‌ هم دیگر نیستند تا بی‌پرده ز غم برایشان بخوانی. می‌بینی استخوان‌هایمان از شدتِ بارِ زندگی صدایِ لولایِ در می‌دهند؟ قدم زدنمان صدایِ نرفتن و نیامدن؟ گوش می‌دهی دیگر، مگر من جز خودِ تو چه کسی برایم مانده؟! می‌بینی مادرت بر بسترِ خواب آرمیده و خیال موفق شدنت را بر سر دارد؟ دست‌هایِ پینه‌ بسته‌یِ پدرت را دیده‌ای، رویاهایِ بر باد رفته‌اش که در چند تارِ مویِ سفید خلاصه شده‌؟ خواب و خیالِ خودت را هم می‌بینی، اندوهِ سترگی که در آغوشت لانه کرده، مزارِ سردی که بساطش را در مغزت برپا کرده، نوایِ رفتنشان را می‌شنوی؟ اینها همانند که روزگاری می‌گفتی، اگر بمیری یک‌سری بر مزارِ خاک گرفته‌ات خواهند زد، اما حال یک‌سری هم بر روحِ مُرده و آرمیده در زهر و جلایِ ماتمت‌‌هم نمی‌زنند. بخواب آدمِ ساده، که دل مردنی‌ست... .

نوشته‌ای که ناخوانده ماند
- ستایش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤‍🔥4🕊1
بغض‌هایمان گلایه‌ای بیش نبود، تنها راهی بود که می‌گفتیم شاید رها کردنش ردِ زخممان را کم‌رنگ‌ کند.
5👍2
آدم‌ها می‌میرند، سکته می‌کنند یا زیر ماشین می‌روند؛ گاهی حتی کسی عمداً از بالای صخره‌ای پرتشان می‌کند پایین.
این‌ها البته مهم است، ولی مهم‌تر همان نبودن آن‌هاست.
بعد دیگر جای خالی‌شان می‌ماند، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است.
آن وقت است که آدم حسابی گریه‌اش می‌گیرد، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.

-هوشنگ گلشیری
آینه‌های دردار


🕊4
جهان! با من برقص!
منِ من، می‌بینی؟ هوا بارانی و ابری نیست، آسمان‌هم پا به پایِ غممان زار نمی‌زند، حتی خبری ز نیمچه ابری‌ هم نیست تا گواهِ باران بدهد، نه رعدی‌ست، نه معجزه‌ای. حتی آن‌هایی که روزی بودند‌ هم دیگر نیستند تا بی‌پرده ز غم برایشان بخوانی. می‌بینی استخوان‌هایمان از…
غمِ عجیبی رویِ دلم سنگینی می‌کند، فکرکن سنگینیِ سنگی رویِ دلت باشد، و هرچه بیشتر تقلا کنی بیشتر طاقتت طاق شوم. فکرکن پدرت بر سرلوحه‌یِ زندگی چنگ زند و شبانگاهان آرام و آواره به گوشه‌یِ خانه اشک ریختنش را نگاه کنی، فکرکن مادرت در بسترِ غم، غم‌آلود باشد. حالم چنین است؛ چنین دیدن و دم نزدن، چنین ماندن و فهمیده نشدن.
فکرکن اولِ دبستان باشی، زنگ خانه بخورد و کسی برایِ بردنت نیامده باشد. فکرکن بغل‌دستی‌ات با خنده دست‌هایِ کوچکش را در دستانِ پدرش جای دهد و تو، بی‌قرار منتظرِ آمدنِ فردی باشی که خوب می‌دانی نمی‌آید، فکرکن به خانه برسی و کسی نگاهش ز آمدنت به درگاه خشک نشده باشد.
فکرکن آنکه ز دل می‌خواستی‌اش با دیگری خوش باشد، می‌فهمی؟ حس می‌کنی؟ این‌ها درد دارند، عجیب درد دارند.

فکر کردم باد با سودایِ غم زیبا نبود
بوته‌یِ خار در سکوتِ زخم‌هم پیدا نبود
فکر کردم امشبم با هرشبم شب نیست یا
هرچه گفتم درد دارد، واژه‌ای رسوا نبود
فکرکردم مادرم مستانه می‌خندد در این
هی در این دنیا که جز غمِ آخرش شیدا نبود

نوشته‌ای که ناخوانده ماند.
- ستایش
❤‍🔥51
از آن روزی که ما را آفریدی
به غیر از معصیت چیزی ندیدی
خداوندا به حق هشت و چارت
ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی
-باباطاهر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
6🕊1
از حرام‌زاده بودنتان کم کنید، دنیا به اندازه‌یِ کافی سرشار از حرام‌زادگان است!
👍8
دیگر خبری از "می‌گذرد" نبود
هرغمی آمد کماکان ماند... .
👍3
حق با آنه بود وقتی می‌گفت:
ماریلا! زمانی که آدم قصدِ خوشحال کردنِ کسی رو داره، توانایی‌هاش به طرز شگفت‌انگیزی زیاد میشه... .
❤‍🔥2🍓1
جهان! با من برقص!
غمِ عجیبی رویِ دلم سنگینی می‌کند، فکرکن سنگینیِ سنگی رویِ دلت باشد، و هرچه بیشتر تقلا کنی بیشتر طاقتت طاق شوم. فکرکن پدرت بر سرلوحه‌یِ زندگی چنگ زند و شبانگاهان آرام و آواره به گوشه‌یِ خانه اشک ریختنش را نگاه کنی، فکرکن مادرت در بسترِ غم، غم‌آلود باشد. حالم…
گفت، شب‌هایی که در بسترِ درد دست وپنجه می‌زدی، دستانت از طاقِ بی‌طاقت چه‌چه می‌زدند و لرزششان چو رقصیدنی بر گورِ خویش بود، گوشه‌یِ پلکت می‌پرید و زانوانت ویبره‌ می‌رفت، آن توده‌یِ بی‌پدر مادر در دامنِ گلویت چفت بسته بود، به که حرف‌هایت را می‌زدی؟
گفتم، حرف؟! آنان که روزگاری‌هم نوایم را می شنیدند با تندروهایِ زبانشان رهایم کردند، بر دارِ هرچه غلط بود بستنم و دیگر حرفی برایِ گفتن یا راهی برایِ دفاعِ خویش و چشمانِ ورم‌کرده‌ام نگزاشتند، حال تو که از گفتنِ این توده‌یِ بدخیمِ درد سخن می‌گویی، برایِ گفتنش مگر راهِ اعتماد و مرهمی‌هم مانده؟! آنان که می‌دیدند ناخوش احوالیم، خودشان‌‌هم درد شدند، ز این‌ها چه دارم برایت بگویم؟ آنان که دیدند پناهِ دردهایِ بی‌نوایمان بودند، این‌ها که کور نبودند، بودند؟ بیناتر از هر بینایی، و شنواتر از هر ناشنوا و کری بودند.
حال تو بشنو این سطر را که بسترِ ما چمبره زدن در آغوشِ دیوار است، نه ناکسانِ عاقل... .

نوشته‌ای کع ناخوانده ماند.
- ستایش
❤‍🔥41
سَراَنجام به ادبیات روی آوردم، که پیوسته پناهگاهِ کسانی‌ست که نمی‌دانند سرِ پرشورِ خود را کجا بر زمین بگذارند.
4🕊1
دردم جوان، زخمم کهن، سوزم هویدا در سخن
دلدارِ من پیمان شکن، بیچاره دل بیچاره من!
یلدا
4
جهان! با من برقص!
گفت، شب‌هایی که در بسترِ درد دست وپنجه می‌زدی، دستانت از طاقِ بی‌طاقت چه‌چه می‌زدند و لرزششان چو رقصیدنی بر گورِ خویش بود، گوشه‌یِ پلکت می‌پرید و زانوانت ویبره‌ می‌رفت، آن توده‌یِ بی‌پدر مادر در دامنِ گلویت چفت بسته بود، به که حرف‌هایت را می‌زدی؟ گفتم، حرف؟!…
باران می‌بارید؛ از آن باران‌هایِ پیر که انگار پیش از ما هم بر بامِ خانه‌ها گریسته بود.
کوچه خیس بود و دیوارهایِ کاهگلی آهسته‌آهسته فرو می‌ریختند؛ چنان که گویی زمان دست برده بود به شانه‌ی شهر می‌گفت:
«دیگر بس است... هر چه بود، گذشت.»
صدایِ شجریان از پنجره‌ای دور می‌آمد صدایی که انگار از تهِ یک قرنِ فراموش‌شده
برمی‌خاست.
حافظ را یاد کردم، بعد سعدی را، بعد نیما را؛ و دیدم هرچه شاعر بوده یک روز نشسته و فهمیده است که هیچ چیز در این جهان برای ماندن و نرفتن آفریده نشده.
نه عشق، نه آدم، نه خانه، نه او... . فروغ راست می‌گفت، ما دیر می‌رسیدیم به تمامِ چیزهایی که روزی برایمان زنده بودند.
حال سال‌ها گذشته است.
آن درخت هنوز هست، آن کتریِ رنگ و رو رفته رویِ اجاقِ گاز سوت می‌کشد، هنوزهم آن قالیچه‌یِ کدر و رنگ و رو رفته‌ای که گوشه‌یِ ایوان آفتاب می‌خورد یک گوشه بی‌روح افتاده است، هنوزهم شمعدانی‌ها لبِ پنجره هستند، اما دیگر رنگ ندارند، هنوزهم بویِ عطرِ یاسش در خانه گه گاهیِ زیرِ دماغمان را قل‌قلک می‌دهد؛ اما سایه‌اش دیگر رویِ همان دیوار نمی‌افتد.
آن خانه هنوز هست، اما پنجره‌ای که او پشتش می‌ایستاد و برایمان از حافظ و بهارانِ شاملو می‌خواند، سال‌هاست که بسته مانده.
و من هنوز گاهی در باران دلم برایِ چیزی تنگ می‌شود که حتی نامش را به خاطر نمی‌آورم. شاید نامش، او بود و شاید سرشار از گذشته.
شاید هم خودِ من؛ همان آدمی که سال‌ها پیش وجودش را در یکی از همین کوچه‌هایِ خیس جا گذاشتم و دیگر هیچ‌وقت دنبالش نرفتم.
باران بند آمد، شجریان خاموش شد، چراغ خانه‌ها یکی‌یکی مردند؛ و شب، مثلِ همیشه، رویِ شهر افتاد.
شاید همان هنگامه فهمیدم، بعضی چیزها
نمی‌روند؛ فقط آن‌قدر از ما دور می‌شوند
که دیگر صدایِ قدم‌هایشان به گوشمان‌هم نمی‌رسد.
و شاید تمامِ معنای گذشت همین باشد؛
اینکه یک روز به پشت سرت نگاه کنی و ببینی تمامِ آنچه روزی جهانِ تو بود، حالا فقط یک کوچه‌ی خیس است در انتهایِ خاطره. و عزیزِ من که دیگر نیستی ملامتمان کنی، خیالت بخیر.

نوشته‌ای که ناخوانده ماند.
- ستایس
🕊21
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دوش دیدم در خرابات، آتشی بر جانِ من
پیرِ می‌خواران نگاهی کرد و زد پیمانِ من

گفتمش: این باده چیست؟ آهی کشید و گفت ز خویش
جرعه‌ای نوشیدم و گم شد ز او، ایمانِ من

یار را گفتم که از کوی تو بازآیم، ولی
خنده‌ای زد؛ خانه‌ام شد کویِ او، زندانِ من

هرچه از او خواستم، از خویشتن پیدا شدم
هرچه کمتر دیدمش، پیدا شدش در جانِ من

در طریقِ عشق، از نام و نشان چیزی نماند
نه منم آن کس که بودم، یا که اوست آن جانِ من

سجده کردم بر دری کز آن برونم کرده بود
تا بدانستم که آن در، بوده است احسانِ من

صبح آمد، پرده افتاد از شبِ دیوانگی
دیدم آن گم‌کرده را... بنشسته در دیوانِ من

- ستایش
❤‍🔥4
من می‌روم و کلیدِ این‌ خانه‌یِ دلگیر را زیر هیچ گلدانی نخواهم گذاشت. دلتنگ که شدی آمدی نبودم نَگرد؛ باران هرگز شبیه آنچه بود، به آسمان بر نمی‌گردد.
2
چَند گُریختم نشد
سایه‌یِ من ز من جدا
سایه بُوَد موکلم
گرچه شَوَم چو تارِ مو

مولآنا
❤‍🔥2
جهان! با من برقص!
باران می‌بارید؛ از آن باران‌هایِ پیر که انگار پیش از ما هم بر بامِ خانه‌ها گریسته بود. کوچه خیس بود و دیوارهایِ کاهگلی آهسته‌آهسته فرو می‌ریختند؛ چنان که گویی زمان دست برده بود به شانه‌ی شهر می‌گفت: «دیگر بس است... هر چه بود، گذشت.» صدایِ شجریان از پنجره‌ای…
ببین عزیزِ من، ما در درک‌نشدن، مانند یک انتهاریِ مقطوع، به انتها عمل می‌کنیم؛ هی جار می‌زنیم درک نشده‌ایم، و آنان هی جار می‌زنند خطا سرتاپایمان را گرفته.
ما مانده‌ایم میانِ دریغا و به جهنمِ دنیا؛ نه آن‌قدر اهلِ موعظه‌ایم که توبه کنیم، نه آن‌قدر بی‌خیال که کلاه از سرِ این غصه برداریم.
یک عمر، سازِ دلمان کوکِ ناکوک بوده و ما به رسمِ مطربانِ دوره‌گرد، هرچه زخم خورده‌ایم، مجلس از آب درآمد.
گفتیم: «ما را بفهم، جانِ آقا.»
گفتند: «تو زیادی خراباتی‌ای.»
گفتیم: «خوب، دوره‌گرد و زخمی‌ایم؛ مگر شهرِ شما سالم است؟»
ما از آن جماعتیم که فنجانِ خاموش کنار دستشان است و یک هیچ تا خرخره‌شان بالا آمده؛ شب که می‌شود، با خودمان دو به یک می‌زنیم، ما می‌بازیم، خودمان هم داوریم.
حافظ اگر بود، لابد می‌گفت: «برو رفیق، این کوچه را آخر ندارد.»
مولانا اگر بود، می‌گفت: «بزن بر دلِ آتش، که خاموشی هم دروغی‌ست از جنسِ ترس.»
اما ما؟
ما هنوز سرِ همان پیچِ قدیمی ایستاده‌ایم، با یقه‌ای نیمه‌باز، دلی نیمه‌جان، و حرفی که نه می‌شود قورتش داد، نه می‌شود به کسی حالی‌اش کرد.
آخرش هم لابد یکی از تهِ مجلس می‌زند زیر آواز و می‌گوید: «ولش کن رفیق؛ دنیا همین است دیگر.»
و ما، با آن غرورِ پاره‌پوره و لبخندِ کج، زیر لب می‌گوییم: «دنیا که هیچ، ما خودمان هم نفهمیدیم چه مرگمان بود.»

نوشته‌ای که ناخوانده ماند.
- ستایش
❤‍🔥3