باران تندی میبارد. دلم میخواست میزدم به خیابان و در دل تاریکی خلوت و سرد دم صبح شهر کمی راه میرفتم. امّا به عشق آبِ باران دل از نرمای گرم رختخواب کندن، آدمِ دریادل میخواهد.
مدّتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن؛ همینطوری...
-شاهرخ مسکوب
مدّتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن؛ همینطوری...
-شاهرخ مسکوب
حس آدمهایی که به ما اعتماد میکنند شبیه پرنده ای زیباست که روزی تصمیم میگیرد مارا امتحان کند. او قمار میکند و بر شانه مان مینشیند. او به دستان ما پناه میآورد تا ببیند متعلق به ما هست یا نه! در گیر و دارِ این امتحان کردن، ممکن است نابود شود، چون زندگی اش در دستان ماست! پرنده ای که ریسک می کند و اجازه میدهد زندگی اش را در دست بگیریم. آدمها اعتماد میکنند چون احتمالا مارا دوست دارند. اعتماد کردن کار سختی ست و سخت تر از همه داشتنِ جانِ پرنده ای در دست است.
[تکه هایی از یک کل منسجم از پونه مقیمی]
[تکه هایی از یک کل منسجم از پونه مقیمی]
ارغوان میبینی؟
به تماشاگه ویرانی ما آمدهاند
ماندهایم تا ببینیم نبودن را
آخر قصه شنودن را
پشت این پنجرهی بسته هنوز
عطر آواز بنان مانده است
شهریار اینجا
شعر نقاشش را خوانده است
-هوشنگ ابتهاج
به تماشاگه ویرانی ما آمدهاند
ماندهایم تا ببینیم نبودن را
آخر قصه شنودن را
پشت این پنجرهی بسته هنوز
عطر آواز بنان مانده است
شهریار اینجا
شعر نقاشش را خوانده است
-هوشنگ ابتهاج
❤1
