[گاهی نوشتن سخت می شود. خصوصا وقتی شب نیست. خصوصا وقتی که باید چند کار مختلف که ارتباط نزدیکی باهم ندارند در عین واحد انجام بدهی و به چند کار دیگر نیز فکر کنی. تمام جملها، اتفاقها و مسیرها در ذهن شکل می گیرند و تراوش می کنند.]
❤2
هرکسی در عمیق ترین جای ذهنش پستویی دارد که در مواقع بحرانی به آنجا پناه می برد. آنجا می تواند بدترین احوال و سهمگین ترین و کمرشکن ترین حوادث را پشت سر بگذارد. مثل پناهگاه های دوران جنگ. بعد از بمباران بیرون می آیی. شهر سوخته، خانه ات خراب شده، اما خودت زنده ای. دود از زنده و مرده ی شهر بر می خیزد اما تو فرصت داری دوباره بسازی اش...
از کتاب تاریکی معلق روز/
از کتاب تاریکی معلق روز/
باران تندی میبارد. دلم میخواست میزدم به خیابان و در دل تاریکی خلوت و سرد دم صبح شهر کمی راه میرفتم. امّا به عشق آبِ باران دل از نرمای گرم رختخواب کندن، آدمِ دریادل میخواهد.
مدّتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن؛ همینطوری...
-شاهرخ مسکوب
مدّتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن؛ همینطوری...
-شاهرخ مسکوب
حس آدمهایی که به ما اعتماد میکنند شبیه پرنده ای زیباست که روزی تصمیم میگیرد مارا امتحان کند. او قمار میکند و بر شانه مان مینشیند. او به دستان ما پناه میآورد تا ببیند متعلق به ما هست یا نه! در گیر و دارِ این امتحان کردن، ممکن است نابود شود، چون زندگی اش در دستان ماست! پرنده ای که ریسک می کند و اجازه میدهد زندگی اش را در دست بگیریم. آدمها اعتماد میکنند چون احتمالا مارا دوست دارند. اعتماد کردن کار سختی ست و سخت تر از همه داشتنِ جانِ پرنده ای در دست است.
[تکه هایی از یک کل منسجم از پونه مقیمی]
[تکه هایی از یک کل منسجم از پونه مقیمی]