Deja Vu
AminDavari – پنداری دود شد رفت به آسمون
دو دقیقه و پنجاه ثانیه با دایی جان ناپلئون
۲۳ دی.
۲۳ دی.
یک ساعتی قدمی زدم. هوا ابری بود و گاه بفهمی نفهمی نمنمی میبارید. جنگل پاییزی هزار نقش بود. از سبزی کاجها گرفته تا زرد طلایی درختهایی که نمیشناختم. درختها بر تپه و ماهور ایستادهاند و تا چشم کار میکند از دل خاک بیرون آمدهاند. ریشه در زمین و سر به آسمان بیخورشید و کدر. جنگل اندوهگین است. انگار آدمی است که رهایش کرده باشند و در تنهایی باشکوه خود زیباست.
_شاهرخ مسکوب
_شاهرخ مسکوب
❤2
و من همیشه می خوردم به دری که بسته بود یا می رسیدم به جمعیتی که راه نمی دادند! حتی به عمد دست دراز می کردند تا نگذارند جلوتر بروم...
میدانستم که نمی رسم اما رفتم، تمامِ شب، تمامِ روز
هوشنگ گلشیری/
میدانستم که نمی رسم اما رفتم، تمامِ شب، تمامِ روز
هوشنگ گلشیری/
[گاهی نوشتن سخت می شود. خصوصا وقتی شب نیست. خصوصا وقتی که باید چند کار مختلف که ارتباط نزدیکی باهم ندارند در عین واحد انجام بدهی و به چند کار دیگر نیز فکر کنی. تمام جملها، اتفاقها و مسیرها در ذهن شکل می گیرند و تراوش می کنند.]
❤2
هرکسی در عمیق ترین جای ذهنش پستویی دارد که در مواقع بحرانی به آنجا پناه می برد. آنجا می تواند بدترین احوال و سهمگین ترین و کمرشکن ترین حوادث را پشت سر بگذارد. مثل پناهگاه های دوران جنگ. بعد از بمباران بیرون می آیی. شهر سوخته، خانه ات خراب شده، اما خودت زنده ای. دود از زنده و مرده ی شهر بر می خیزد اما تو فرصت داری دوباره بسازی اش...
از کتاب تاریکی معلق روز/
از کتاب تاریکی معلق روز/