Deja Vu
6.75K subscribers
348 photos
45 videos
10 files
88 links
من هیچی‌م؛ تو چی هستی؟

راه ارتباطی:

t.me/HidenChat_Bot?start=6062624296
Download Telegram
با من بمان
اندکی بیشتر با من بمان
ای سایه گریزان آرامشم...
پنج شش ماه است که می خواهم نوشتن این یادداشت های روزانه را شروع کنم؛ شاید نزدیک به یک سال...اگر آدم چشم های بینا داشته باشد بسیاری از چیزها که می بیند که شایسه نوشتن است اما برای دیدن باید به فکر آن بود و نوشتن یادداشت خود تمرینی است برای دیدن،
یاد می دهد که آدم چشم هایش را باز کند.
خرداد۴۲ شاهرخ مسکوب./
افسردگی و ملال را نباید جدی گرفت. محلش نگذار، خودش می رود.

از نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد/
۲۷شهریور۱۳۴۲
👍2
[یک عقاب هرگز روی زمین با هیچ ماری درگیر نمی شود.
بلکه آنرا به آسمان برده، روی هوا رها می کند و سپس به آن ضربه می زند. مار در آسمان هیچ چیز نیست. ضعیف، گیج و آسیب پذیر. ولی عقاب در آسمان همه چیز است. قوی، متعادل و مسلط.
برای بردن، ما گاهی نیاز داریم که مثل عقاب، موقعیت نبرد را تغییر دهیم. این تغییر می تواند یک شغل جدید، یک رشته تحصیلی متفاوت، یک سرگرمی سازنده و یا حتی یک مهاجرت اجباری باشد. هرچه که هست، همه ما یک عقاب درون(یک استعداد خاص) داریم. فقط باید خودمان را بشناسیم و با مار زندگی روی زمین سخت، درگیر نشویم.]
2
امیدم هست کاین سختی پسین است
دلم زین پس به شادی بر یقین است.
Deja Vu
AminDavari – پنداری دود شد رفت به آسمون
دو دقیقه و پنجاه ثانیه با دایی جان ناپلئون
۲۳ دی.
یک ساعتی قدمی زدم. هوا ابری بود و گاه بفهمی‌ نفهمی نم‌نمی می‌بارید. جنگل پاییزی هزار نقش بود. از سبزی کاج‌ها گرفته تا زرد طلایی درخت‌هایی که نمی‌شناختم. درخت‌ها بر تپه و ماهور ایستاده‌اند و تا چشم کار می‌کند از دل خاک بیرون آمده‌اند. ریشه در زمین و سر به آسمان بی‌خورشید و کدر. جنگل اندوهگین است. انگار آدمی است که رهایش کرده باشند و در تنهایی باشکوه خود زیباست.
_شاهرخ مسکوب
2
[یک شاخه در سیاهیِ جنگل به سوی نور فریاد می کشد.]
و من همیشه می خوردم به دری که بسته بود یا می رسیدم به جمعیتی که راه نمی دادند! حتی به عمد دست دراز می کردند تا نگذارند جلوتر بروم...
میدانستم که نمی رسم اما رفتم، تمامِ شب، تمامِ روز
هوشنگ گلشیری/
[گاهی نوشتن سخت می شود. خصوصا وقتی شب نیست. خصوصا وقتی که باید چند کار مختلف که ارتباط نزدیکی باهم ندارند در عین واحد انجام بدهی و به چند کار دیگر نیز فکر کنی. تمام جملها، اتفاقها و مسیرها در ذهن شکل می گیرند و تراوش می کنند.]
2
Elizabeth Taylor~ November 1948
از لا به لای فصل های نمایش بیرونم بکش
برفی بر پیراهن نشانده اند که آب نمی شود.
Khosh
Martik
هرکسی در عمیق ترین جای ذهنش پستویی دارد که در مواقع بحرانی به آنجا پناه می برد. آنجا می تواند بدترین احوال و سهمگین ترین و کمرشکن ترین حوادث را پشت سر بگذارد. مثل پناهگاه های دوران جنگ. بعد از بمباران بیرون می آیی. شهر سوخته، خانه ات خراب شده، اما خودت زنده ای. دود از زنده و مرده ی شهر بر می خیزد اما تو فرصت داری دوباره بسازی اش...
از کتاب تاریکی معلق روز/
جاری بودن گاهی سخته و همراه بودن با تمامی وقایع
اما باید بود...
چقدر خسته‌ام. به اندازه کوه. به اندازه درختی دور. صدساله. دویست ساله.
2
اگه امروز به خودم نیام و واسه خودم نجنگم دیگه هیچوقت نمیتونم به خودم کمک کنم.