Forwarded from asterîa
میگفت نجات دهنده تو آینه است
ولی بیاید قبول کنیم نجات دهنده گاهی خانواده است، رفیقه، یه کتابه، یه پادکسته، یه مهارته، یه پیاده رویه، یه قهوست، یه حمومه، گاهی آشنایی با آدمها و تجربههای جدیده، شاید یه فیلم یا سریاله، موسیقیه، تراپیسته، همیشه دنبال نجات دهنده تو آینه نگرد، اون هم گاهی خسته میشه و از پس خودش بر نمیاد .
ولی بیاید قبول کنیم نجات دهنده گاهی خانواده است، رفیقه، یه کتابه، یه پادکسته، یه مهارته، یه پیاده رویه، یه قهوست، یه حمومه، گاهی آشنایی با آدمها و تجربههای جدیده، شاید یه فیلم یا سریاله، موسیقیه، تراپیسته، همیشه دنبال نجات دهنده تو آینه نگرد، اون هم گاهی خسته میشه و از پس خودش بر نمیاد .
چونک شیر اندر بَر خویشش کشید
در پناه شیر تا چَه میدوید
چونک در چَه بنگریدند اندر آب
اندر آب از شیر و او در تافت تاب
شیر عکس خویش دید از آب تَفت
شکل شیری در بَرش خرگوش زفت
چونک خصم خویش را در آب دید
مر ورا بگذاشت و اندر چه جهید
در فتاد اندر چَهی کو کنده بود
زانک ظلمش در سَرش آینده بود
چاهِ مُظلم گشت ظلمِ ظالمان
این چنین گفتند جملهٔ عالمان
هر که ظالمتر چَهَش با هولتر
عدل فرمودست بتَر را بتر
ای که تو از جاه ظلمی میکُنی
دانک بهر خویش چاهی میکَنی
گِرد خود چون کِرم پیله بَر متَن
بهر خود چَه میکنی اندازه کَن
مر ضعیفان را تو بیخصمی مدان
از نُبِی إِذَجَاءَ نَصْرُ اللَّه خوان
گر تو پیلی خصم تو از تو رمید
نک جَزا طَیْرًا أَبَابِیلَت رسید
گر ضعیفی در زمین خواهد امان
غلغل افتد در سپاه آسمان
گر بِدَندانش گزی پُر خون کنی
درد دندانت بگیرد چون کُنی
شیرْ خود را دید در چَه وز غُلو
خویش را نشناخت آن دم از عُدو
عکس خود را او عدوّ خویش دید
لاجرم بر خویش شمشیری کشید
ای بسا ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد دریشان ای فلان
اندریشان تافته هستی تو
از نفاق و ظلم و بد مستی تو
آن توی و آن زخم بر خود میزنی
بر خود آن دم تار لعنت میتنی
در خود آن بد را نمیبینی عیان
ورنه دشمن بودیی خود را بجان
حمله بر خود میکنی ای ساده مرد
همچو آن شیری که بر خود حمله کرد
چون به قعر خوی خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
شیر را در قعر پیدا شد که بود
نقش او آنکش دگر کس مینمود
هر که دندان ضعیفی میکند
کار آن شیر غلطبین میکند
میببیند خال بد بر روی عم
عکس خال تست آن از عم مرم
مؤمنان آیینهٔ همدیگرند
این خبر می از پیمبر آورند
پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبود
زان سبب عالم کبودت مینمود
گر نه کوری این کبودی دان ز خویش
خویش را بد گو مگو کس را تو بیش
مؤمن ار ینظر بنور الله نبود
غیب مؤمن را برهنه چون نمود
چون که تو ینظر بنار الله بدی
در بدی از نیکوی غافل شدی
اندک اندک آب بر آتش بزن
تا شود نار تو نور ای بوالحزن
تو بزن یا ربنا آب طهور
تا شود این نار عالم جمله نور
آب دریا جمله در فرمان تست
آب و آتش ای خداوند آن تست
گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود
این طلب در ما هم از ایجاد تست
رستن از بیداد یا رب داد تست
بیطلب تو این طلبمان دادهای
گنج احسان بر همه بگشادهای
مولانا
در پناه شیر تا چَه میدوید
چونک در چَه بنگریدند اندر آب
اندر آب از شیر و او در تافت تاب
شیر عکس خویش دید از آب تَفت
شکل شیری در بَرش خرگوش زفت
چونک خصم خویش را در آب دید
مر ورا بگذاشت و اندر چه جهید
در فتاد اندر چَهی کو کنده بود
زانک ظلمش در سَرش آینده بود
چاهِ مُظلم گشت ظلمِ ظالمان
این چنین گفتند جملهٔ عالمان
هر که ظالمتر چَهَش با هولتر
عدل فرمودست بتَر را بتر
ای که تو از جاه ظلمی میکُنی
دانک بهر خویش چاهی میکَنی
گِرد خود چون کِرم پیله بَر متَن
بهر خود چَه میکنی اندازه کَن
مر ضعیفان را تو بیخصمی مدان
از نُبِی إِذَجَاءَ نَصْرُ اللَّه خوان
گر تو پیلی خصم تو از تو رمید
نک جَزا طَیْرًا أَبَابِیلَت رسید
گر ضعیفی در زمین خواهد امان
غلغل افتد در سپاه آسمان
گر بِدَندانش گزی پُر خون کنی
درد دندانت بگیرد چون کُنی
شیرْ خود را دید در چَه وز غُلو
خویش را نشناخت آن دم از عُدو
عکس خود را او عدوّ خویش دید
لاجرم بر خویش شمشیری کشید
ای بسا ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد دریشان ای فلان
اندریشان تافته هستی تو
از نفاق و ظلم و بد مستی تو
آن توی و آن زخم بر خود میزنی
بر خود آن دم تار لعنت میتنی
در خود آن بد را نمیبینی عیان
ورنه دشمن بودیی خود را بجان
حمله بر خود میکنی ای ساده مرد
همچو آن شیری که بر خود حمله کرد
چون به قعر خوی خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
شیر را در قعر پیدا شد که بود
نقش او آنکش دگر کس مینمود
هر که دندان ضعیفی میکند
کار آن شیر غلطبین میکند
میببیند خال بد بر روی عم
عکس خال تست آن از عم مرم
مؤمنان آیینهٔ همدیگرند
این خبر می از پیمبر آورند
پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبود
زان سبب عالم کبودت مینمود
گر نه کوری این کبودی دان ز خویش
خویش را بد گو مگو کس را تو بیش
مؤمن ار ینظر بنور الله نبود
غیب مؤمن را برهنه چون نمود
چون که تو ینظر بنار الله بدی
در بدی از نیکوی غافل شدی
اندک اندک آب بر آتش بزن
تا شود نار تو نور ای بوالحزن
تو بزن یا ربنا آب طهور
تا شود این نار عالم جمله نور
آب دریا جمله در فرمان تست
آب و آتش ای خداوند آن تست
گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود
این طلب در ما هم از ایجاد تست
رستن از بیداد یا رب داد تست
بیطلب تو این طلبمان دادهای
گنج احسان بر همه بگشادهای
مولانا
Forwarded from آرشیو چالشهای دریا
چند وقته که ننوشتیها! گربهها رو ناز کردی؟ سردردت به خاطر کمبود چاییه. و بله، یادت باشه که تو خوشگلی. هرکی حس بدی بهت داد بابتش بدون خودش کمبودهای بسیاری داره.
https://t.me/itsmswitty
https://t.me/itsmswitty
Forwarded from تراپیست
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝗔𝗹𝗶𝗳𝗲𝗿𝗼𝘂𝘀 (Kyana)
در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
میزنی تو زخمه و بر میرود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
میکشم مستانه بارت بیخبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزهام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را میشمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
⊱گوشه امن⊰
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
میزنی تو زخمه و بر میرود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
میکشم مستانه بارت بیخبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزهام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را میشمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
⊱گوشه امن⊰
من میخوام کسی بشم که شبیه کسی نشم
کَسِ بی کَسا بشم روزی بی کسی نشم
اونقد هم شادی میخوام که بدم ادامه راه
اونقدر غم که بده حالت انسانی به ما
من شکستامو میخوام واسه ی فروتنی
اونقده ایمان هم که بره افسردگیم
با تصمیم راهمو میام واسه یه روز دیگه
اونقدره ثروت که بگه نیازم اسیره
من آیندمو میخوام پس باید شور بدم
با دوستانمم میام که به من روح بدن من
منو میخوام به خودم قول بدم
که تو برق و بوران که اگه نباشه نور
منم آفتاب سوزان از امید بدم میاد
شبیه حرف زیاد من حرکتو میخوام
ح.ص
کَسِ بی کَسا بشم روزی بی کسی نشم
اونقد هم شادی میخوام که بدم ادامه راه
اونقدر غم که بده حالت انسانی به ما
من شکستامو میخوام واسه ی فروتنی
اونقده ایمان هم که بره افسردگیم
با تصمیم راهمو میام واسه یه روز دیگه
اونقدره ثروت که بگه نیازم اسیره
من آیندمو میخوام پس باید شور بدم
با دوستانمم میام که به من روح بدن من
منو میخوام به خودم قول بدم
که تو برق و بوران که اگه نباشه نور
منم آفتاب سوزان از امید بدم میاد
شبیه حرف زیاد من حرکتو میخوام
ح.ص
❤1🍓1
Forwarded from اینجادیوانهایمینویسد! (.صاد.)
این پیام رو فور کنید، یه پروندهجنایی مختص چنلخودتون بسازم واستون.
ظرفیت: تا وقتی خط بزنم.
جوین باشی خوشحالم میکنی.💙
(برای دهچنل اولی که فور کنن یه سوپرایز هم دارم.)
ظرفیت: تا وقتی خط بزنم.
جوین باشی خوشحالم میکنی.💙
Forwarded from "چالش های بی مخاطب"
دخترِ جستوجوگرم،
میدانم چقدر از پاسخهای نصفهونیمه خسته شدی؛ چقدر در میان دروغها و نقابها، به دنبال حقیقتی گشتی که بتوانی با خیالِ آسوده به آن تکیه کنی.
ممنونم که پرسیدن را رها نکردی؛ که به هر پاسخِ آسانی قانع نشدی و برای فهمیدن، از مسیرهای دشوار گذشتی.
من از آینده برایت مینویسم؛ از روزی که فهمیدم گاهی ندانستن، از پذیرفتنِ حقیقتی دروغین شریفتر است.
ممنونم که جرئت کردی چشمهایت را باز نگه داری، حتی وقتی حقیقت، به روشنیِ رؤیاهایت نبود.
با احترام و عشق،
خودت، از آینده.
https://t.me/itsmswitty
میدانم چقدر از پاسخهای نصفهونیمه خسته شدی؛ چقدر در میان دروغها و نقابها، به دنبال حقیقتی گشتی که بتوانی با خیالِ آسوده به آن تکیه کنی.
ممنونم که پرسیدن را رها نکردی؛ که به هر پاسخِ آسانی قانع نشدی و برای فهمیدن، از مسیرهای دشوار گذشتی.
من از آینده برایت مینویسم؛ از روزی که فهمیدم گاهی ندانستن، از پذیرفتنِ حقیقتی دروغین شریفتر است.
ممنونم که جرئت کردی چشمهایت را باز نگه داری، حتی وقتی حقیقت، به روشنیِ رؤیاهایت نبود.
با احترام و عشق،
خودت، از آینده.
https://t.me/itsmswitty
Forwarded from Real life vampire (𝖬𝖺𝖽𝗇𝖾𝗌𝖺)
بهترین قسمت چنلت واقعی بودنت هست و مثل دفتر خاطرات میمونه برات.
https://t.me/itsmswitty
https://t.me/itsmswitty