Forwarded from Ancient Love
احتمالاً پروین اعتصامی/ماری آنتوانت، چون از نظر من با اینکه آدم خیلی شاد و سرزنده ای هستی، نگاهت به دنیا ساده و سطحی نیست :) برای هر چیز ریز و درشتی ارزش زیادی قائلی و ذوقت برای زندگی به شاعرانه ترین شکل ممکن خودش رو نشون میده، و جدیت زندگی هیچ وقت نتونسته اون بخش ذوق زده و بازیگوشت رو ازت بگیره.
https://t.me/itsmswitty
https://t.me/itsmswitty
Forwarded from الفسین (abolfazl)
پیداش کردم..
بارون تازه شروع شده بود که دیدمش؛ یه گوشهی خیابون نشسته بود و گربهای رو زیر بارون بغل کرده بود.
بارون تازه شروع شده بود که دیدمش؛ یه گوشهی خیابون نشسته بود و گربهای رو زیر بارون بغل کرده بود.
موهاش خیس شده بود با همون نشونه کوچیک گوشهی چشمش که امضای خدا برای مهر تایید زیباییش میون اون همه زشتی بود، وسط اون همه تاریکی، بیشتر از همیشه به چشم میاومد.https://t.me/itsmswitty | گوشه امن
گربه رو گذاشت کنار دیوار و آروم گفت:
«تو هم انگار امروز روز خوبی نداشتی، نه؟»
خودش بیشتر از گربه میفهمید سختی یعنی چی.
متولد اولین ماه سال؛ از اون آدمایی که زندگی هرچی محکمتر میزنن تو صورتشون، محکمتر بلند میشن.
گوشیش پر بود از پیام دوستاش. لبخند زد و زیر لب گفت:
«دل اگرچه خسته باشد، باز هم امید دارد...»
بعد راه افتاد؛
با یه گربه پشت سرش، چندتا دوست توی قلبش و زخمایی که هیچکس ازشون خبر نداشت.
دلا تو شهد منه در دهان رنجوران
حدیث چشم مگو با جماعت کوران
اگر چه از رگ گردن به بنده نزدیک است
خدای دور بود از بر خدادوران
درون خویش بپرداز تا برون آیند
ز پردهها به تجلی چو ماه مستوران
اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا
برون خویش و جهان گشتهای ز مشهوران
اگر تو ماه وصالی نشان بده از وصل
ز ساعد و بر سیمین و چهره حوران
وگر چو زر ز فراقی کجاست داغ فراق
چنین فسرده بود سکههای مهجوران
چو نیست عشق تو را بندگی به جا میآر
که حق فرونهلد مزدهای مزدوران
بدانک عشق خدا خاتم سلیمانی است
کجاست دخل سلیمان و مکسب موران
لباس فکرت و اندیشهها برون انداز
که آفتاب نتابد مگر که بر عوران
پناه گیر تو در زلف شمس تبریزی
که مشک بارد تا وارهی ز کافوران
مولانا
حدیث چشم مگو با جماعت کوران
اگر چه از رگ گردن به بنده نزدیک است
خدای دور بود از بر خدادوران
درون خویش بپرداز تا برون آیند
ز پردهها به تجلی چو ماه مستوران
اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا
برون خویش و جهان گشتهای ز مشهوران
اگر تو ماه وصالی نشان بده از وصل
ز ساعد و بر سیمین و چهره حوران
وگر چو زر ز فراقی کجاست داغ فراق
چنین فسرده بود سکههای مهجوران
چو نیست عشق تو را بندگی به جا میآر
که حق فرونهلد مزدهای مزدوران
بدانک عشق خدا خاتم سلیمانی است
کجاست دخل سلیمان و مکسب موران
لباس فکرت و اندیشهها برون انداز
که آفتاب نتابد مگر که بر عوران
پناه گیر تو در زلف شمس تبریزی
که مشک بارد تا وارهی ز کافوران
مولانا
🍓4❤1