کلاس دهم که بودم
روز تولدم اینقدر سرد بود ساعت ده و نیم کل دستغیب رو میدوییدیم و فحش میدادیم که گرم بشیم.
روز تولدم اینقدر سرد بود ساعت ده و نیم کل دستغیب رو میدوییدیم و فحش میدادیم که گرم بشیم.
🕊1🌚1🍓1
ساعت یازده و نیم خواهر حنا رسید خونه و اصلا انتظار نداشتم با یه کیک گنده و شمع های روشن همونطور که تولدت مبارک میخوند از پله ها اومد بالا
🕊1🌚1🍓1
و این درحالی بود که شلوارک چهارخونه ای که مامانم واسه بابام خریده بود (ولی هیچوقت نپوشیدش) پام بود
🕊1🍓1💅1