شاسوسا
امشب دوستم باید به سلولاش سر میزد و من باهاش رفتم که تنها نباشه. داشتیم به هم میگفتیم حالا که آخرای راه ارشدیم، چقدر دلمون نمیخواد این اتصال بین ما و آکادمیک قطع شه و کاش این روزا بیشتر کش بیاد تا از لحظه لحظهی حضورمون، با وجود همهی سختیا و مشقتایی که کشیدیم،…
از ۵ صبح بیدارم، و باوجود اینکه بدنم داره فریاد میزنه که به خواب احتیاج داره ولی مقاومت میکنم، برای اینکه چندساعت بیشتر توی جادوی شب، پشتِ میزِ عزیزم(که از اتاق رو به رویی قرض گرفتم) بشینم و مطالعه کنم.
❤16
Forwarded from EL vIsiOn
تو فکر میکنی داری برای حفظ یه رابطه تلاش میکنی، درحالی که خیلی وقته که داری صرفا مرزهاتو عقبتر میآری برای اینکه طرف مقابل راحت باشه. تو فکر میکنی داری برای رابطه تلاش میکنی اما به محض اینکه چیزی پیش میآد حس میکنی اگر «تو» دست از این تلاش برداری، اون ارتباط از بین میره. پس عزیزم این اسمش رابطه نیست. رابطه یه مفهوم متقابل و دوطرفهست. باری که تو تنهایی داری به جای دو نفر به دوش میکشی و تلاشی که داری به جای دو انسان نشون میدی، یه روند صرفا فرسایشی محکوم به فناست که فقط از دست رفتنش رو کمی به تعویق میندازه و تو رو بیشتر مصرف و زخمی میکنه. همین.
من سقوط کردم، و حس کردم، رهای رها شدم، یعنی طناب محکمی که بتونه منو نگه داره نیست، چون حس میکردم به هرطرف که میرم شبه، و این شب تمومی نداره، هر آدمی، هر تلاشی، هر بلندشدنی سرانجامش شکسته.
خسته بودم از هر تلاشی، از هر شکستی، از هر دویدن و نرسیدنی.
ولی با خودم گفتم که فر، زندگی که رسیدن نیست.
تو بارها و بارها و بارها فرو ریختی و از نو ساختی، ساختی و ساختی و ساختی تا شدی این. تا شدی آدمی که از جهان از هم فروپاشیده زیادی انتظار داره.
من دیگه به سرانجام هیچ چیز فکر نمیکنم، من در لحظه، عمیقا، با عمق وجود، حس میکنم، و تجربه میکنم.
چون تجربهی زیستن(حتی اگه تلخ و ترسناک و وهمانگیز)، تنها چیزیه که انسان داره. بقیهی چیزها در گذرند و ماییم و تمام گیرندههای حسی و نورونهایی که به هم پل میزنن.
و در آخر، به قول یونگ: بگذار سقوط کنی اگر قرار است سقوط کنی، آنکه خواهی شد، تورا خواهد گرفت.
خسته بودم از هر تلاشی، از هر شکستی، از هر دویدن و نرسیدنی.
ولی با خودم گفتم که فر، زندگی که رسیدن نیست.
تو بارها و بارها و بارها فرو ریختی و از نو ساختی، ساختی و ساختی و ساختی تا شدی این. تا شدی آدمی که از جهان از هم فروپاشیده زیادی انتظار داره.
من دیگه به سرانجام هیچ چیز فکر نمیکنم، من در لحظه، عمیقا، با عمق وجود، حس میکنم، و تجربه میکنم.
چون تجربهی زیستن(حتی اگه تلخ و ترسناک و وهمانگیز)، تنها چیزیه که انسان داره. بقیهی چیزها در گذرند و ماییم و تمام گیرندههای حسی و نورونهایی که به هم پل میزنن.
و در آخر، به قول یونگ: بگذار سقوط کنی اگر قرار است سقوط کنی، آنکه خواهی شد، تورا خواهد گرفت.
❤3
Forwarded from The Intern
با اینکه همیشه گفتم از آدمها خوشم نمیاد ولی یه تعداد محدودی آدم هستن که به خاطر وجود اونهاست که زندگی رو با تمام سختیهاش ادامه میدم. علت علاقهم به نوشتن هم همینه، در ارتباط بودن با آدمهای موردعلاقهم. واسه همینه که هر چی میشه ناراحت میشم، اما نمیشکنم چون توی قلبم و زندگیم عشق دارم.
❤2