📛ايســـــــتگاه 📛
17 subscribers
897 photos
120 videos
14 files
6 links
Download Telegram
‏اون لبخندای ناخوداگاهی که از یاداوری خاطرات رو لبت میاد و وقتی به خودت میای میبینی واسه گذشته اس و لبخندت محو میشه و تبدیل میشه به بغض!
1

وقتی یک روز صبح کنار او از خواب بلند می‌شوی و می‌بینی که دیگر دوستش نداری، وقتی قطاری را می‌بینی و به خودت می‌گویی: "من دیگر باید بروم"، وقتی خودت را توی آینه نگاه می‌کنی و می‌فهمی که پیر شده‌ای...
1
یچیزایی هست که نمیدونی،
مثلا این که چقدر از دور حواسم بهت بود!
1
حق و یقین هنگامی در جهان پدید می‌آید که کفر و تردید به اوج خود برسد...
1
‏اون لبخندای ناخوداگاهی که از یاداوری خاطرات رو لبت میاد و وقتی به خودت میای میبینی واسه گذشته اس و لبخندت محو میشه و تبدیل میشه به بغض!
1
حیف میتونستیم زندگی کنیم نکردیم
جا اینکه دور بزنیم همو دور هم بگردیم
حیف رفتی و من توی این شهر شلوغ تنها میمونم
رفتی و با رفتنت خورد شدم شکست وجودم...
1
ادامه بده، حتی اگر هیچ‌کس حواسش به زانوهای خسته و ابرهای گرفته‌ی آسمان تو نبود. حتی اگر هیچ‌کس نفهمید که چقدر کم‌ آورده‌ای و داری لابلای لبخندهات، چه اندوه عظیمی را حمل می‌کنی. حتی اگر خودت را تنها و آسیب‌پذیر حس می‌کردی و دیگران فقط نگاه می‌کردند. ادامه بده، چون این مسیر توست و در انتها این تویی که طعم رضایت و خوشبختی را می‌چشی و دیگران فقط نگاه می‌کنند.
1
‏اون لبخندای ناخوداگاهی که
از یاداوری خاطرات رو لبت میاد و
وقتی به خودت میای میبینی
واسه گذشته اس...
و لبخندت محو میشه
و تبدیل میشه به بغض!
1
راستش من خیلیم به خودم افتخار می‌کنم
چون همیشه اون تصمیم سخت‌تره رو گرفتم
پاره هم شدم ولی تهش نتیجه‌شو دیدم...
1
‏دیگه توان سرمایه‌گذاری عاطفی، ساختن چیزی و بعد کنار اومدن با نابودیش رو ندارم.
1
‏دیدی وقتی کلی گریه کردی یهو اشکات تموم می‌شن؟ ساکت میشی، احساس میکنی انرژی اینکه از اون وضعیت در بیای رو نداری، نه خوشحالی و نه ناراحتی، انگار همه‌ی احساساتت ته کشیده؛ خواستم بگم حسی که این روزا دارم دقیقا همینه.
1
خالی‌ست جای بوسه‌ی تو بر لبان من.
1
اگر بخوام از این‌ روزهام برات بگم؛ باید بگم که مدت زیادیه دارم با منِ غمگینم می‌جنگم و تا این‌جای بازی، ازش عقبم‌‌!
خیلی هم عقبم؛ خیلی...
1
قلب من قاتلشو دوس داره هنوزم
1
« ليتني حجر لا أَحنُّ إلي أيِّ شيءٍ. »

+کاش سنگ بودم دلم برای هیچ چیز تنگ نمیشد.

-محمود درویش
1
روی بطری عرق بهار نارنج نوشتم:
"هر بار که نگاهت به این بطری افتاد،
به او زنگ بزن
و بگو چقدر دلتنگی"
سپس بطری را برداشتم،درِ انباری را باز کردم،
و بطری را در بالاترین طبقۀ قفسه‌ها و گوشه‌یی ترین نقطۀ آن گذاشتم؛
بگذار دلتنگی‌هایت هم
فقط سهم خودم
با خودم و
یرایش
برای خودم باشد.

-به‌قلمِ‌مَن!
1

آدم خیلی چیزا رو یادش می‌مونه، ولی دیگه راجع‌بهش حرف نمی‌زنه، اما همه فکر می‌کنن فراموش کرده .
2
در هیاهویِ مغزم فردی را کشتم
که روزی بهترینم بود....
1
‏«غم، ناشی از هوش است.
‏هرچه بيشتر برخى چيزها را درک کنی، بیشتر آرزو میکنی که هرگز آنها را نفهمیده بودی.»
1