انجمن جامعه شناسی ایران | آذربایجان شرقی
289 subscribers
26 photos
1 video
2 files
94 links
ارتباط با ما:

@ISA_Tabriz_info
Download Telegram
جایی که فوتبال هنوز جامعه می‌سازد
از ورزشگاه‌های جام جهانی تا زمین‌های خاکی چیاپاس

آمریکا، کانادا و مکزیک میزبانان جام جهانی 2026 دهه‌هاست که با تجارت آزاد و رؤیای آمریکایی به یکدیگر گره خورده‌اند. با این همه، کمتر کسی به یاد می‌آورد که همزمان با آغاز اجرای توافق تجارت آزاد آمریکای شمالی (پیمان نفتا) در سال 1994 در جنوب مکزیک شورشی آغاز شد که هنوز ادامه دارد: زاپاتیستاها؛ جنبشی که نام خود را از امیلیانو زاپاتا، رهبر انقلابی دهقانان مکزیک و شعار ماندگارش، «زمین و آزادی»، وام گرفته است.
دیشب مکزیک، برابر انگلستان شکست خورد و رویایی جام جهانی مکزیک را پشت سر گذاشت. اما جایی آن سوتر در کوهستان‌های چیاپاس، اما هنوز فوتبالی جریان دارد که چندان کاری با صعود، حذف و رؤیای قهرمانی ندارد.  
اگر نانسی فریزر کنار یکی از زمین‌های خاکی چیاپاس می‌ایستاد، نه یک مسابقه فوتبال که دو رؤیای متفاوت درباره جهان را تماشا می‌کرد. در یک سو، فوتبال فیفا قرار دارد؛ جهانی از سرمایه، برند، حق پخش و صنعت سرگرمی. در سوی دیگر، فوتبال زاپاتیستاهاست؛ برآمده از خودگردانی، همبستگی، مشارکت زنان و مقاومت اجتماعی.
زاپاتیستاها جنبشی انقلابی، برخاسته از بومیان مایایی چیاپاس است که علیه فقر، نژادپرستی و نظم اقتصادی و پدرسالارانه مسلط سر برآوردند. و امروزه اهمیت این جنبش در ساختن شکل دیگری از زندگی جمعی است. در مناطق خودگردانشان، سیاست، آموزش و فوتبال بخشی از پروژه‌ای واحد برای ساختن جامعه‌ای آزادتر و برابرتر است.
در سال ۲۰۰۴، خاویر زانتی و نمایندگان باشگاه اینتر به چیاپاس رفتند و از آن‌ها حمایت کردند. زاپاتیستاها نیز اینتر را به مسابقه‌ای دوستانه دعوت کردند؛ دیداری که هرگز برگزار نشد. معاون فرمانده مارکوس، با همان لحن طنزآمیز همیشگی‌اش، به ماسیمو موراتی، رئیس وقت اینترمیلان، نوشت: «چون به شما علاقه داریم، قول می‌دهیم با گل‌هایمان غرق‌تان نکنیم.» همین مسابقه برگزارنشده، دو تصور متفاوت از فوتبال را روبه‌روی هم قرار داد.
در سال ۲۰۲۱، تیم زنان زاپاتیستا «ایکشل–رامونا»، به نام الهه مایایی ایکشل و فرمانده رامونا از رهبران برجسته زن این جنبش، متشکل از زنان نقاب‌پوش زاپاتیستا قرار بود با تیم زنان سن‌پائولی آلمان، نماد فوتبال ضدفاشیستی، دیدار کند. این انتخاب یادآور یک پیام بود: مبارزه با سرمایه‌داری بدون عبور از پدرسالاری ناتمام است.
بحران جهان امروز فقط فقر و نابرابری نیست؛ بحران جنسیت، دموکراسی نیز هست. جهانی که جامعه را قربانی بازار کرد، راه را برای ظهور راست افراطی گشود. ترامپیسم فقط یک سبک سیاسی نیست، بلکه نشانه بحرانی است که وعده همگرایی آمریکای شمالی را فرسوده است. امروز همان جغرافیا، زیر سایه دیوار مرزی، مناقشه بر سر نام خلیج مکزیک و سخنان تند درباره الحاق کانادا، بیش از همگرایی از بازگشت مرزها و ملی‌گرایی حکایت می‌کند.
زاپاتیستاها از آغاز در برابر منطق جهانی ایستادند که زمین را کالا، انسان را نیروی کار، زنان را به حاشیه و بومیان را بیرون از روایت توسعه می‌خواست. از همین رو، فوتبال آنان صرفاً حاشیه‌ای در تاریخ ورزش نیست، بلکه پاسخی به این نظم است؛ پاسخی که یادآوری می‌کند فوتبال هنوز می‌تواند جامعه بسازد، نه فقط بازار و برند.
در همان زمین‌های خاکی چیاپاس، جایی که زنان و مردان، با نقاب، کنار هم بازی می‌کنند، می‌توان همان پرسشی را شنید که فریزر پیش می‌کشد: جامعه برای چه کسی و چه چیزی ساخته می‌شود؟ زاپاتیستاها شعاری دارند: «راه می‌رویم و می‌پرسیم.» ترجمه فوتبالی آن فقط یک جمله می‌تواند باشد: «پاس می‌دهیم و می‌پرسیم.» و  سئوال این است فوتبال برای چه کسی و چه چیزی بازی می‌شود و قرار است چه جهانی برای ما بسازد؟!
بزرگ‌ترین تفاوت این دو فوتبال در هدفی است که دنبال می‌کنند و نتیجه‌ای است که برای جامعه به ارمغان می‌آورند. یکی برای قهرمانی بازی می‌کند و دیگری برای آنکه هیچ انسانی از بازی حذف نشود. یکی ستاره می‌سازد؛ دیگری شهروند. یکی ارزش را با قیمت قرارداد می‌سنجد و دیگری با همبستگی، برابری و آزادی. تلخ‌تر از حذف از یک تورنمنت، حذف از روایت موجود است؛ همان حذفی که زاپاتیستاها بیش از سه دهه با آن جنگیده‌اند تا بومیان، زنان و فرودستان فقط موضوع تاریخ نباشند، بلکه راوی آن شوند. به همین دلیل، دورترین زمین فوتبال چیاپاس بیش از بسیاری از ورزشگاه‌های میلیارددلاری، هنوز درباره آینده فوتبال حرفی برای گفتن دارد.

#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام_جهانی_۲۰۲۶
#نانسی_فریزر
#چیاپاس
#مکزیک
#فوتبال_آلترناتیو

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
3🤡1
کاخ سفید در مستطیل سبز
بوردیو، بالوگان و جامی که سیاست لمسش کرد

جامِ جام جهانی باشگاه‌ها هنوز روی سکو بود. جیانی اینفانتینو لبخند می‌زد و دونالد ترامپ کنار جام ایستاده بود؛ نه مثل تماشاگری که آمده باشد بازی را ببیند، بلکه مثل کسی که می‌خواست در قاب آخر هم دیده شود. بازیکنان چلسی، در کمال ناباوری از حضور ترامپ، برای بالا بردن جام جلو آمدند، و سیاست، به‌جای آنکه در جایگاه مخصوص خود بماند، چند قدم جلوتر آمد. انگار مستطیل سبز، برای لحظه‌ای، تا کاخ سفید امتداد یافته بود.
اگر پیر بوردیو در جایگاه تماشاگران بود، به این قاب نگاه می‌کرد؛ به اینکه چه کسی دیده می‌شود، چه کسی کنار می‌رود، و چه کسی حق دارد معنای بازی را تصاحب کند. در نگاه بوردیو، فوتبال فقط بازی نیست؛ میدانی است با قواعد، داوران، نهادهای انضباطی، سرمایه‌های نمادین و مرزهای نامرئی خود. اما هیچ میدانی کاملاً محفوظ نمی‌ماند. قدرت همیشه راهی برای ورود پیدا می‌کند؛ گاهی از راه پول، گاهی رسانه، و گاهی از راه دولت.
جام جهانی ۲۰۲۶ قرار بود تصویری باشکوه از بازگشت «عظمت» به آمریکا را برای جهانیان به نمایش بگذارد؛ اما خیلی زود زیر سایه گذرنامه، ویزا، پلیس و نمایش‌های سیاسی ترامپ تبدیل به یک رسوایی شد. دشواری‌های ورود و ویزا، از پرونده ایران تا مسئله داوران و تماشاگران، نشان داد که جام جهانی فقط با جدول مسابقات اداره نمی‌شود؛ با فرودگاه‌ها، فرم‌ها، مهرها و تصمیم‌هایی هم اداره می‌شود که بیرون از زمین گرفته می‌شوند.
اینفانتینو، در پاسخ به انتقادها درباره مداخله‌ی دولت آمریکا و محدودیت‌های ورود بازیکنان و تماشاگران برخی از تیم‌ها علی‌رغم قوانین فیفا، گفت: «ما پادشاهان جهان نیستیم.» جمله‌ای کوتاه، اما افشاگر. فیفایی که سال‌ها کوشیده بود خود را فراتر از دولت‌ها نشان دهد، ناگهان پذیرفت که بالاتر از دولت‌ها و قوانینشان نمی‌ایستد. این جمله را اگر کنار روایت مشهور دوران ژائو هاوه‌لانژ بگذاریم، تضاد روشن‌تر می‌شود؛ رئیس مقتدر پیشین فیفا، این نهاد را پس از آمریکا و شوروی، نیروی سوم جهان می‌دید. فیفا در قرن بیستم از سازمانی ورزشی به امپراتوری حق پخش، اسپانسر، برند و قدرت نرم بدل شد، اما در آمریکا از پس قدرت ترامپ برنیامد.  
ماجرای بالوگان از همین‌جا فراتر از یک کارت قرمز رفت. خطا در زمین رخ داد، داور کارت داد، و قانون باید مسیر خود را می‌رفت. اما کارت از زمین بیرون افتاد و سر از مکالمه‌ای میان ترامپ و اینفانتینو درآورد. رئیس‌جمهور آمریکا خواستار بازبینی شد، فیفا محرومیت را معلق کرد، بلژیک، یوفا و بسیاری از چهره‌های سرشناس فوتبال جهان به این تصمیم اعتراض کردند، و ناگهان مسئله‌ای انضباطی به پرسشی درباره استقلال فوتبال تبدیل شد. آمریکا با بالوگان به زمین رفت و برابر بلژیک شکست خورد، اما شکست نتوانست پرسش اصلی را حذف کند: وقتی قدرت سیاسی میزبان بر پرونده‌ای فوتبالی سایه می‌اندازد، قواعد بازی کجا نوشته می‌شود؟
شاید زمانی تفاوت آمریکا با فوتبال جهان در یک واژه خلاصه می‌شد:  Soccerنامی متفاوت برای بازی‌ای که بیشتر جهان آن را فوتبال می‌خواند. اما در جام ۲۰۲۶ مسئله فقط نام نبود. مسئله این بود که آیا کشوری که بازی را متفاوت صدا می‌زند، در لحظه بحران انتظار دارد قواعد آن نیز برایش متفاوت عمل کنند؟ این‌جا استثناگرایی فرهنگی به وسوسه استثنا در قانون نزدیک می‌شود، چیزی که ترامپ هم در گفته‌هایش آن را به وضوح بیان کرد.
حضور ترامپ کنار جام، جایزه صلحی که از فیفا گرفت، آن هم بعد از ناکامی قابل‌انتظار در کسب جایزه صلح نوبل، سخت‌گیری‌های امنیتی و جنجال بالوگان اگر جداگانه دیده شوند، شاید فقط حاشیه‌هایی پراکنده باشند. اما کنار هم تصویری واحد می‌سازند: بازگشت دولت به قلب فوتبال جهانی. فیفا می‌خواست جهان را با حق پخش و آیین‌های بزرگ اداره کند؛ آمریکا یادآوری کرد که هنوز مرز، پاسپورت، پلیس و رئیس‌جمهور وجود دارد.
بوردیو اگر به این جام نگاه می‌کرد، شاید به خطی خیره می‌شد که زمین فوتبال را از اتاق‌های قدرت جدا می‌کند؛ خطی باریک‌تر از خط دروازه. هر چند آمریکا حذف شد و فوتبال در زمین عدالت را برقرار کرد، اما کاخ سفید این آخرین مرز را هم درهم شکست. حال پرسش باقی‌مانده این است: فوتبال هنوز با پای بازیکنان بازی می‌شود، اما آیا هنوز با قواعد خودش اداره می‌شود؟ وقتی کارت قرمز از دست داور بیرون می‌آید و به زبان دولت ترجمه می‌شود، فقط یک بازیکن بخشیده نمی‌شود؛ بخشی از استقلال فوتبال هم از زمین بیرون می‌رود.

#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام_جهانی_۲۰۲۶
#پیر_بوردیو  
#ترامپ
#میدان   

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
3👏3🤡1
📊 داده‌ها آماده‌اند؛ نوبت تحلیل است

«پیمایش ملی سبک زندگی ایرانیان ۱۴۰۲» مجموعه‌ای گسترده از داده‌های اجتماعی و فرهنگی را در اختیار پژوهشگران قرار داده است؛ داده‌هایی که می‌توانند تصویری دقیق‌تر از شیوه زیست، انتخاب‌ها، ارزش‌ها و تفاوت‌های اجتماعی در ایران امروز ارائه کنند.
انجمن جامعه‌شناسی ایران با همکاری مرکز طرح‌های ملی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، از پژوهشگران علوم اجتماعی دعوت کرده است تا برای تحلیل ثانویه این پیمایش پروپوزال ارسال کنند.
محورهایی مانند اوقات فراغت و مصرف فرهنگی، رسانه و فرهنگ دیجیتال، سلامت و بدن، خانواده و ازدواج، دینداری، پوشش و مد، اقتصاد و مصرف، و الگوها و قهرمانان اجتماعی در این فراخوان پیش‌بینی شده‌اند. پیشنهاد موضوعات دیگر نیز، در صورت وجود داده‌های مرتبط در پیمایش، امکان‌پذیر است.
انتظار می‌رود پژوهش‌ها، افزون بر ترسیم وضعیت ملی، تفاوت‌های استانی و تأثیر متغیرهایی مانند سن، جنس، تأهل، محل سکونت، قومیت، دینداری و وضعیت اقتصادی را نیز بررسی کنند.
امیدواریم جامعه‌شناسان و پژوهشگران علوم اجتماعی استان آذربایجان شرقی نیز با بهره‌گیری از ظرفیت این داده‌ها، حضور فعالی در این فراخوان داشته باشند و ابعاد کمتر دیده‌شده زندگی اجتماعی در استان و منطقه را به موضوع تحلیل تبدیل کنند.

📅 مهلت ارسال پروپوزال: ۳۰ تیر ۱۴۰۵

📩 ایمیل ارسال: ISA.CallforProposals@gmail.com

دانلود فرم Word پروپوزال
مطالعه متن کامل فراخوان

#تحلیل_ثانویه
#سبک_زندگی_ایرانیان
#پیمایش_ملی
#فراخوان_پژوهشی

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
3🤪1
گردشگر یا مهاجم طبیعت؟
روایتی اتنوگرافیک از زخم‌های سبز بر تن ییلاقات سوها و سقزچی


در پهنه‌یِ وسیع و مسحورکننده‌یِ ییلاقاتِ سوها و سقزچی، جایی که سبزینگیِ بی‌انتها با افقِ آسمان گره می‌خورد، نشانه‌هایی از یک «دیالکتیکِ تخریب» به چشم می‌خورد. این عرصه‌های مرتعی و جنگلی، که همواره در حافظه‌یِ جمعی به مثابه‌یِ نمادی از صلحِ میانِ انسان و طبیعت شناخته می‌شدند، اکنون تحت تأثیرِ رفتارهایِ انسانی، دچارِ تحولیِ آسیب‌شناسانه شده‌اند. تصویرِ پیشِ رو، نه تنها یک منظرِ ییلاقی، که میدانی برایِ مشاهده‌یِ پیامدهایِ مستقیمِ حضورِ «دیگریِ غریبه» در طبیعت است.
کالبدشکافیِ لکه‌های سیاه
در بطنِ این گستره‌یِ سرسبز، لکه‌هایی نامتقارن و تیره خودنمایی می‌کنند؛ زخم‌هایی که بر چهره‌یِ خاک و چمن نشسته‌اند. این اجاق‌هایِ موقت، بقایایِ خاکسترشده‌ای هستند که حکایت از لحظاتی از لذتِ آنیِ گردشگران دارند. با استفاده از رویکردِ «توصیفِ فربه» (Thick Description) کلیفورد گرتز، می‌توان این لکه‌ها را نه صرفاً به عنوانِ خاکِ سوخته، بلکه به مثابه‌یِ «نمادهایِ تملک» بازخوانی کرد. این اجاق‌ها، مرزِ میانِ «طبیعتِ بکر» و «فرهنگِ مصرف‌گرا» را بازتعریف می‌کنند. هر لکه‌یِ سیاه، یک «امضایِ» ناپایدار از حضورِ انسانی است که در پیِ رام کردنِ طبیعت برایِ رفعِ نیازِ آنی (کباب کردن و گرما) است.
گردشگر یا مهاجم؛ پارادوکسِ حضور
در بررسیِ جامعه‌شناختیِ این پدیده، پرسشِ بنیادین این است: آیا ما با یک «گردشگرِ» اخلاق‌مدار روبروییم یا یک «مهاجمِ» زیست‌محیطی؟
- گردشگر: در پارادایمِ سنتی، گردشگر جستجوگری است که در پیِ «تماشا» و «تعاملِ همدلانه» با محیط است. اما در ییلاقاتِ ما، گردشگری به «فعالیتی ابزاری» بدل شده است.
- مهاجم: هنگامی که این ابزارگرایی منجر به تخریبِ بسترِ حیاتی (خاک و پوششِ گیاهی) می‌شود، هویتِ گردشگر به «مهاجم» تغییر می‌یابد. این تهاجم نه با سلاح، که با «آتش» صورت می‌گیرد. آتش، نمادِ باستانیِ اهلی‌سازیِ طبیعت است که اکنون در دستانِ ناآگاه، به ابزاری برایِ گسستِ زیست‌محیطی تبدیل شده است.
پیامدهایِ تروماتیک بر زیست‌بوم
این سوختگی‌هایِ کوچک، در مقیاسِ کلان، ترومایی بر تنِ ییلاقات هستند. فرسایشِ پوششِ گیاهی در محلِ این اجاق‌ها، نه تنها زیباییِ بصری را خدشه‌دار می‌کند، بلکه بسترِ خاک را در برابرِ فرسایشِ آبی و بادی آسیب‌پذیر کرده و چرخه‌یِ بازتولیدِ گیاهانِ بومی را مختل می‌سازد. این «تخریبِ تدریجی»، نوعی «خشونتِ آرام» علیه طبیعت است؛ خشونتی که به دلیلِ پراکندگی و تکرار در طولِ ایام، از نگاهِ عمومی به عنوانِ امری عادی (Normalize) پذیرفته شده است.
نتیجه‌گیری
آنچه در سوها و سقزچی می‌گذرد، حکایتِ «تشییعِ طبیعت» توسطِ کسانی است که خود را دوستدارانِ آن می‌نامند. تصویرِ حاضر، یک هشدارِ اتنوگرافیک است: مادامی که حضورِ انسان در زیست‌بوم، از الگویِ «مصرفِ لحظه‌ای» به الگویِ «میزبانیِ پایدار» گذار نکند، این لکه‌هایِ سیاه گسترش یافته و در نهایت، ییلاقاتِ سرسبز را به خاطره‌ای غبارآلود بدل خواهند کرد. میانِ گردشگرِ تماشاگر و مهاجمِ تخریب‌گر، مرزی به باریکیِ یک شعله‌یِ کوچک وجود دارد که متأسفانه در اکثرِ موارد، با بی‌احتیاطیِ محض، از آن عبور شده است.


نویسنده: سیدمصطفی سیدرنجبرسقزچی
تاریخ انتشار: تیر ۱۴۰۵
انجمن جامعه‌شناسی ایران، شعبه آذربایجان شرقی

#مردم‌نگار
#گردشگری
#محیط‌زیست
#ییلاقات_سوها_و_سقزچی

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
5
جام تمام شد، فوتبال می‌ماند
پس از سوت پایان؛ آنتونیو نگری و بازپس‌گیری فوتبال


پیش از آن‌که اسپانیا جام جهانی ۲۰۲۶ را بالای سر ببرد، فوتبال برای دقایقی زیاد میان نورافکن‌ها، موسیقی و ستاره‌ها گم شده بود. در سکوهای ورزشگاه نیویورک–نیوجرسی، چهره‌هایی چون تام کروز، ریحانا، میک جگر و دیوید بکام دیده می‌شدند. میان دو نیمه نیز بزرگ‌ترین نمایش رسمی تاریخ فینال جام جهانی با حضور مدونا، شکیرا، گروه کره‌ای بی‌تی‌اس و چهره‌های دیگری برگزار شد. فینال بیش از هر زمان دیگری به آمیزه‌ای از فوتبال، مراسم اسکار و سوپربول شباهت داشت؛ گویی خود بازی دیگر برای ساختن «بزرگ‌ترین نمایش جهان» کافی نبود.
درون زمین، اسپانیا آرژانتین را یک بر صفر شکست داد و برای دومین بار قهرمان جهان شد. اما پس از سوت پایان، کسی که بیش از اندازه در قاب جشن ماند، دونالد ترامپ بود. رئیس‌جمهور آمریکا پس از تحویل جام نیز از سکوی قهرمانی کنار نرفت و هنگام بالا رفتن جام همچنان میان بازیکنان اسپانیا ایستاد؛ گویی پیروزی آنان نیز باید به بخشی از نمایش شخصی او تبدیل می‌شد. سیاستمداری که نامش با دیوار مرزی، اخراج مهاجران و شعار «اول آمریکا» گره خورده، خود را در مرکز جشنی قرار داده بود که بدون عبور انسان‌ها، فرهنگ‌ها و استعدادها از مرزها اساساً ممکن نبود. قدرت دیگر به میزبانی مسابقه رضایت نمی‌دهد؛ تصویر پیروزی را نیز می‌خواهد.
بااین‌همه، فوتبال به آنچه روی سکوهای قدرت و صحنه‌های پرزرق‌وبرق دیده می‌شود محدود نیست. آنتونیو نگری، فیلسوف و متفکر ایتالیایی، برخلاف کسانی که فوتبال را صرفاً افیون توده‌ها یا ابزار فریب سیاسی می‌دیدند، بر نیروی اجتماعی آن تأکید داشت. به باور او، بزرگ‌ترین فضیلت فوتبال توانایی‌اش در واداشتن مردم به گفت‌وگو با یکدیگر است. از این منظر، پرسش اصلی این است: آیا فوتبال فقط همان چیزی است که فیفا سازمان می‌دهد، دولت‌ها مصادره می‌کنند و شرکت‌ها می‌فروشند، یا چیزی فراتر از آن در روابط میان مردم جریان دارد؟!
فوتبال امروز بی‌تردید بخشی از صنعت جهانی سرگرمی‌ساز است. ستارگان جهانی، بلیت، حق پخش، تبلیغات، پیراهن و حتی لحظه شادی پس از گل در زنجیره تولید ارزش قرار گرفته‌اند. نمایش بین دو نیمه فینال نشان داد که بازار دیگر به حاشیه مسابقه رضایت ندارد؛ زمان استراحت، سکوی اهدای جام و قاب قهرمانی را نیز می‌خواهد.
بااین‌همه، فوتبال حتی در تجاری‌ترین شکل خود کاملاً به کالا تقلیل پیدا نمی‌کند. هیچ شرکتی نمی‌تواند مالک کامل اندوه هواداری شود که تیمش شکست خورده، یا شادی کودکی که نخستین قهرمانی زندگی‌اش را دیده است. بازار می‌تواند این احساسات را پخش، اندازه‌گیری و به تبلیغ تبدیل کند، اما نمی‌تواند به‌تنهایی آن‌ها را تولید کند. ارزش اجتماعی فوتبال را بازیکنان و مردمی می‌سازند که خاطره بازی را میان خانواده‌ها، محله‌ها و نسل‌ها منتقل می‌کنند، بی‌آنکه سهمی واقعی در مالکیت باشگاه‌ها، فدراسیون‌ها و درآمدهای میلیاردی داشته باشند.
اگر این ارزش در روابط، گفت‌وگوها و شورهای جمعی تولید می‌شود، می‌توان فوتبال را نه فقط یک کالا، بلکه نوعی «امر مشترک» دانست؛ چیزی که مردم آن را با هم می‌سازند، اما اختیار اداره‌اش در دست گروهی محدود باقی می‌ماند. تجربه «دموکراسی کورینتیانس» در برزیل نشان داد که حتی در دل فوتبال حرفه‌ای نیز می‌توان تصمیم‌گیری را از انحصار مدیران بیرون آورد و بخشی از اختیار بازی را به کسانی بازگرداند که آن را معنادار می‌کنند.
جام جهانی تمام شد. مسی، آخرین ستاره بزرگ نسل پیشین، کنار رفت تا صحنه به ستاره نسل تازه، یامال، برسد. نورها خاموش شد و ترامپ نیز سرانجام از قاب کنار رفت. اما فوتبال با سوت پایان متوقف نشد؛ در خیابان‌ها، خانه‌ها، کافه‌ها و گفت‌وگوهای مردم ادامه یافت. شاید حق با نگری بود: نیروی اصلی فوتبال نه در جامی است که یک تیم بالا می‌برد، بلکه در توانایی آن برای ساختن زبانی مشترک میان انسان‌هایی است که ممکن است در هیچ چیز دیگری با هم توافق نداشته باشند. نمایش پایان می‌یابد، اما همین گفت‌وگوی جمعی است که فوتبال را از یک محصول سرگرمی فراتر می‌برد و نمی‌گذارد سرمایه و قدرت، آخرین معنای بازی را تعیین کنند.

#جام_و_جامعه_در_90_دقیقه
#جام_جهانی_۲۰۲۶
#آنتونیو_نگری
#فوتبال_و_جامعه
#فوتبال_و_سرمایه
#فوتبال_به_مثابه_امر_مشترک

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
6
علی‌اکبر ترابی و سنت جامعه‌شناسی مردم‌مدار در ایران
بازخوانی میراث علمی و اجتماعی یک جامعه‌شناس آذربایجانی

🖋 مهدی حمیدی شفیق

در دهمین سالگرد درگذشت دکتر علی‌اکبر ترابی، بازخوانی میراث فکری او فرصتی است برای تأمل دوباره در نسبت جامعه‌شناسی و جامعه. این نوشتار با تمرکز بر محورهایی چون جامعه‌شناسی مردم‌مدار، نقش علوم اجتماعی در عرصه عمومی، پیوند دانش و فرهنگ، و جایگاه مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی ادبیات در اندیشه ترابی، می‌کوشد تصویری دوباره از جایگاه علمی و اجتماعی این چهره برجسته ارائه دهد.

متن مقاله را از (اینجا) بخوانید.


📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.


@ISA_Tabriz
@iran_sociology
5👍2
قطبی‌شدن اجتماعی و پسا-حقیقت: از فروپاشی حوزه عمومی تا چندپارگی حقیقت در جوامع معاصر

در دهه‌های اخیر، مفهوم قطبی‌شدن اجتماعی از سطح یک توصیف سیاسی فراتر رفته و به یکی از شاخص‌های بنیادین بحران نظم اجتماعی در جوامع معاصر تبدیل شده است. قطبی‌شدن صرفاً به معنای اختلاف نظر نیست؛ بلکه فرایندی است که در آن مرزهای نمادین میان گروه‌ها آن‌چنان سخت و عاطفی می‌شود که کنشگران اجتماعی دیگر یکدیگر را نه به‌مثابه رقیب، بلکه به‌مثابه تهدیدی برای هویت، حقیقت و نظم اخلاقی خود ادراک می‌کنند. این وضعیت، به‌ویژه در پیوند با منطق رسانه‌های دیجیتال، به شکل‌گیری نوعی پسا-حقیقت منجر شده است؛ وضعیتی که در آن، شواهد عینی و معیارهای استدلالی در برابر وفاداری‌های هویتی، هیجان‌های جمعی و روایت‌های قطبی‌شده عقب می‌نشینند ( استاینفلد و لو-اون، 2024).
از منظر هابرماس، این بحران را باید در سطحی عمیق‌تر، یعنی در سطح فروپاشی یا تضعیف حوزه عمومی فهمید. حوزه عمومی در تلقی هابرماسی، فضایی است که در آن شهروندان می‌توانند در شرایط نسبتاً برابر، درباره مسائل مشترک به گفت‌وگو و تفاهم برسند. اما این امکان، تنها زمانی پایدار می‌ماند که ارتباط اجتماعی از سلطه منطق بازار، قدرت سیاسی و دستکاری رسانه‌ای تا حدی مصون بماند. هابرماس در سنت کنش ارتباطی نشان می‌دهد که عقلانیت اجتماعی نه از انباشت اطلاعات، بلکه از ظرفیت استدلال، تفاهم و پذیرش دیگری برمی‌خیزد (هابرماس، 1991). در جامعه پسا-حقیقت، این منطق دچار اختلال می‌شود، زیرا «درست بودن» یک ادعا بیش از آنکه به اعتبار معرفتی آن وابسته باشد، به سازگاری‌اش با هویت سیاسی و عاطفی گروه‌ها وابسته می‌گردد. به‌عبارت دیگر، حقیقت از یک مرجع مشترک به یک میدان منازعه تبدیل می‌شود.
از سوی دیگر، کاستلز با مفهوم جامعه شبکه‌ای نشان می‌دهد که ساختار ارتباطات در دوران معاصر دگرگون شده و قدرت، بیش از هر زمان دیگر، از طریق سازمان‌دهی جریان‌های اطلاعاتی، تولید معنا و هدایت فرایندهای ارتباطی اعمال می‌شود. از نظر او، در جامعه شبکه‌ای، رسانه‌ها و فناوری‌های ارتباطی صرفاً ابزار انتقال پیام نیستند، بلکه به بستر اصلی شکل‌گیری تجربه اجتماعی، ادراک واقعیت و کنش سیاسی تبدیل شده‌اند. در چنین وضعیتی، واقعیت اجتماعی دیگر در یک فضای عمومیِ یکپارچه و مشترک ساخته نمی‌شود، بلکه درون شبکه‌های متکثر، پراکنده و گاه متعارض تولید و بازتولید می‌شود. به همین دلیل، افراد و گروه‌ها در مدارهای ارتباطی‌ای قرار می‌گیرند که معنا، هویت و تفسیر خاص خود از جهان را در آن دریافت و بازتولید می‌کنند. از این منظر، جامعه شبکه‌ای می‌تواند زمینه‌ساز شکل‌گیری نوعی واقعیت‌های موازی باشد؛ واقعیت‌هایی که در آن‌ها نه‌تنها اطلاعات، بلکه چارچوب‌های ادراک، داوری و ارزش‌گذاری نیز از هم فاصله می‌گیرند. بنابراین، قطبی‌شدن در اینجا صرفاً نتیجه اختلاف دیدگاه‌ها نیست، بلکه پیامد ساختاریِ نظمی ارتباطی است که در آن، شبکه‌ها به‌طور هم‌زمان امکان اتصال گسترده و جدایی معنایی را فراهم می‌کنند (کاستلز، 2009).
اگر از این منظر نگاه کنیم، پسا-حقیقت نه به معنای «نبود حقیقت»، بلکه به معنای تضعیف رژیم‌های مشترک حقیقت است. فوکو(1977) دقیقاً در این نقطه برای تحلیل جامعه‌شناختی اهمیت پیدا می‌کند، زیرا نشان می‌دهد حقیقت همیشه درون روابط قدرت و گفتمان تولید می‌شود. هر جامعه‌ای دارای «رژیم حقیقت» خاص خود است؛ یعنی مجموعه‌ای از سازوکارها که تعیین می‌کنند چه چیزی معتبر، چه کسی صاحب صلاحیت سخن، و کدام روایت قابل پذیرش است.اما در فضای پسا-حقیقت، چندین رژیم حقیقت به‌طور هم‌زمان و متعارض فعال می‌شوند، بی‌آنکه نهادهای داور مشترک بتوانند میان آن‌ها میانجی‌گری کنند. از این رو، بحران پسا-حقیقت را باید بحران مشروعیت معرفتی دانست، نه صرفاً بحران اطلاعات.
در جمع‌بندی این دیدگاه‌ها می‌توان نتیجه گرفت که قطبی‌شدن اجتماعی و پسا-حقیقت دو پدیده جدا از هم نیستند، بلکه دو وجه از یک تحول واحد در جوامع معاصر است: از یک سو، تضعیف حوزه عمومی و اعتماد نهادی؛ و از سوی دیگر، تقویت رسانه‌های الگوریتمی و الگوی هویت‌محور تفسیر واقعیت. به همین دلیل، راه‌حل این بحران نیز صرفاً فنی یا رسانه‌ای نیست، بلکه نیازمند بازسازی نهادهای میانجی، تقویت سواد رسانه‌ای، کاهش نابرابری نمادین و احیای امکان گفت‌وگوی عقلانی و عمومی است. جامعه‌ای که در آن افراد و گروه‌ها به جهان‌های اطلاعاتی جداگانه رانده شوند، نه فقط از نظر سیاسی، بلکه از نظر شناختی و حتی اخلاقی و انسانی نیز دچار فرسایش می‌شود.

نویسنده: مصطفی عبدی
تاریخ انتشار:  مرداد 1405
نام اثر: سلف پرتره
Self-portrait
هنرمند: فرانسیس بیکن ( نقاش)
سال ۱۹۷۱

کانال ما در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
4👍3
از صف سلفی تا بحران مرجعیت؛ چگونه شهرت به منبع معنا تبدیل شد؟

در ویدئوهایی که از دیدار نیما تکیدو، در ایران‌مال منتشر شد، تصویری بیش از هر چیز جلب توجه می‌کرد: جمعیتی که نه فقط برای دیدن یک چهره مشهور، بلکه برای نزدیک‌شدن به او آمده بودند. افراد می‌خواستند خود را در قاب این شهرت ثبت کنند؛ گویی صرف دیدن یک چهره مشهور دیگر کافی نبود.
چند روز بعد، در مراسم ختم مرحوم اکبر عبدی نیز صحنه‌ای مشابه، اما در فضایی متفاوت رخ داد. در مراسمی که انتظار می‌رود منطق سوگواری، احترام و یادبود بر آن حاکم باشد، حضور چهره‌های مشهور برای برخی افراد به فرصتی برای گرفتن عکس و ثبت یک لحظه شخصی تبدیل شد. این دو رویداد در ظاهر متفاوت‌اند، اما یک پرسش مشترک ایجاد می‌کنند: چگونه منطق سلبریتی توانسته است فضاهای متفاوت اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهد؟
پاسخ ساده این است که مردم امروز بیش از گذشته به افراد مشهور علاقه دارند؛ اما این توضیح کافی نیست. علاقه به چهره‌های محبوب پدیده جدیدی نیست؛ انسان‌ها همیشه قهرمانان، ستاره‌ها و شخصیت‌های محبوب داشته‌اند. مسئله جدید، جایگاهی است که سلبریتی در ساختار اجتماعی امروز پیدا کرده است؛ جایگاهی که باید آن را در تغییر نظام تولید اعتبار، معنا و مرجعیت فرهنگی جست‌وجو کرد.
مفهوم کلیدی برای فهم این تحول، «بحران مرجعیت فرهنگی» است. این بحران به معنای نابودی همه مراجع اجتماعی نیست؛ بلکه به معنای تغییر جایگاه نهادهایی است که پیش‌تر تولیدکننده اصلی اعتماد، الگو و اعتبار بودند. خانواده، مدرسه، دانشگاه و رسانه‌های رسمی که برای دهه‌ها نقش مهمی در تعیین الگوهای فرهنگی و سبک زندگی داشتند، امروز در عصر شبکه‌های اجتماعی انحصار پیشین خود را از دست داده‌اند.
امروز یک فرد می‌تواند بدون عبور از مسیرهای سنتی اعتبار، به میلیون‌ها نفر دسترسی پیدا کند و به منبعی برای سبک زندگی، هویت و تعلق تبدیل شود. مرجعیت از نهادها به افراد، از سازمان‌ها به چهره‌ها و از ساختارهای رسمی به شبکه‌های ارتباطی منتقل شده است.
از این منظر، سلبریتی‌ها علت بحران مرجعیت نیستند؛ بلکه محصول آن هستند. هرجا نهادهای سنتی در ایجاد اعتماد و ارتباط عاطفی با نسل جدید با مشکل مواجه می‌شوند، چهره‌هایی که توانایی ایجاد احساس نزدیکی دارند، فرصت بیشتری برای تبدیل‌شدن به مرجع پیدا می‌کنند.
این تحول را می‌توان در گذار از «ستاره» به «سلبریتی» مشاهده کرد. ستاره‌های کلاسیک، به‌ویژه در سینما، بر نوعی فاصله استوار بودند و بخشی از جذابیتشان از ناشناخته‌بودن و دست‌نیافتنی‌بودنشان می‌آمد. اما سلبریتی عصر شبکه‌های اجتماعی از نزدیکی ساخته می‌شود. زندگی شخصی او بخشی از تصویر عمومی‌اش است و مخاطب هر روز با او احساس آشنایی پیدا می‌کند، هرچند این رابطه یک‌طرفه است.
همین احساس نزدیکی است که رفتارهایی مانند هجوم برای دیدن یا گرفتن عکس با یک چهره مشهور را توضیح می‌دهد. مسئله فقط علاقه به یک فرد نیست؛ بلکه تعلق به جهانی است که آن فرد نمایندگی می‌کند. برای بخشی از مخاطبان، یک اینفلوئنسر، یوتیوبر یا بازیکن فقط تولیدکننده محتوا نیست؛ بلکه نماینده یک نسل، سبک زندگی و تجربه اجتماعی است.
در این معنا، سلفی گرفتن فقط ثبت یک خاطره نیست؛ نوعی کنش هویتی است: «من آنجا بودم، من نزدیک بودم، من بخشی از این لحظه بودم.» در اقتصاد توجه امروز، دیده‌شدن به سرمایه‌ای اجتماعی تبدیل شده است و نزدیکی به یک چهره مشهور می‌تواند ارزش نمادین ایجاد کند.
با این حال، فرهنگ سلبریتی را نمی‌توان فقط نتیجه رفتار مخاطبان دانست. پلتفرم‌ها، رسانه‌ها، برندها و اقتصاد توجه نیز در ساختن این نظم جدید نقش دارند. شبکه‌های اجتماعی، نمایش شخصی و جلب توجه را به منابع قدرت و ارزش اقتصادی تبدیل کرده‌اند و در چنین فضایی، چهره‌ها بیش از نهادها قابلیت تبدیل‌شدن به مرکز توجه پیدا می‌کنند.
بنابراین، مسئله اصلی این نیست که چرا مردم می‌خواهند با سلبریتی عکس بگیرند؛ پرسش عمیق‌تر این است که چرا جامعه امروز چنین ارزش نمادینی برای نزدیک‌شدن به چهره‌های مشهور قائل شده است. از ایران‌مال تا مراسم ختم اکبر عبدی، آنچه دیده می‌شود صرفاً چند رفتار هیجانی نیست. این رویدادها نشانه تغییری بزرگ‌تر در ساختار اجتماعی هستند: جامعه‌ای که در آن چهره‌ها بیش از گذشته در کنار نهادها و گاه به جای بخشی از کارکردهای آن‌ها، به منابع تولید معنا، هویت و تعلق تبدیل شده‌اند.
شاید سلفی با یک سلبریتی در نهایت فقط یک عکس باشد؛ اما پشت این عکس، داستان جامعه‌ای قرار دارد که در جست‌وجوی مرجع، معنا و دیده‌شدن است.

#جامعه_شناسی_سلبریتی
#بحران_مرجعیت
#اقتصاد_توجه
#جامعه_شبکه‌ای

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.
@ISA_Tabriz
@iran_sociology
4🙏2
ما همدیگر را نمی‌شناسیم.

برای همین، دردهای همدیگر را هم نمی‌دانیم. بی‌خبر از تاریخ زیسته‎‌شده‌ی یکدیگر در جغرافیاهای فرهنگی گونه‌گون ایران، توان همدلی را از دست می‌دهیم.
در صحرای پشت این روستای پرجمعیت، که هر چند سال یکبار قطره‌های باران را روی خاک نرمش سُر می‌دهد، دو خانوار کنار چپرها و چادرهایشان نشسته‌اند. در انتظار گله‌های بز و میش و اُشتُر، مردها از خار و خاشاک آتش درست می‌کنند تا سرمای عصرگاهی را قابل تحمل کنند. زن‌ها قلیان تنباکوی بلوچی می‌کشند. و دخترها سوزن به تن لباس سنتی می‌زنند.
جاسم عصر آمد دنبالم. با موتور از میان زمین‌هایی می‌گذریم که قبلا کشت می‌شد و حالا به خاطر کم‌بارانی خارزار شده‌اند. آنقدری دور شدیم که سواد روستا پشت سرمان محو بشود. و حالا کنار آغل‌های این دو خانوار ایستاده‌ایم. جاسم باهاشان بلوچی حرف می‌زند. دارد من را معرفی می‌کند.
«خوش آمدی»
«من از تبریز اومدم، از آذربایجان. می‌شناسید؟»
من این‌جا آمده‌ام تا بلوچ‌ها را بشناسم، ولی اولین گفت‌وگوهایمان با مردم در گیر و دار شناخت و درک آنها از سرزمینی می‌شود که من از آن‌جا آمده‌ام. بسیاری از پیرزن‌ها و پیرمردها و جوان‌ها اولین‌بار است که نام تبریز و آذربایجان را می‌شنوند. با تعجب، چشم‌هایشان را تنگ می‌کنند. هاج و واج که می‌شوند، دندان‌های سفیدشان می‌درخشد. درمی‌مانند که چه جوابی به من بدهند.
این وضع ناشناختگی، دقیقا وضعیت وجودی و معرفتی خود من هم هست. من هم تا چند روز پیش فقط اسمی از بلوچستان شنیده بودم و نامی از آن روی نقشة ایران دیده بودم. باید یکی از طولانی‌ترین مسیرها بین دو نقطه در کشور را طی می‌کردم تا امکان این آشنایی پدید آید. قریب به ۲۴۰۰ کیلومتر؛ از شمال غرب به جنوب شرق؛ از تبریز تا دشتیاری؛ از جایی در نزدیکی مرز ارمنستان به جایی در نزدیکی مرز پاکستان؛ از سرزمین کوه‌ها و جنگل‌ها به سرزمین صحراها و دریاها. من هم درمی‌مانم وقتی در برابر زبان بلوچی این مردم چیزی نمی‌فهمم؛ نه زبان ترکی به کارم می‌آید نه فارسی.
این روزها بسی کسان، از دوستان و فامیل تا دانشجوها و استادها، که می‌شنوند به بلوچستان رفته‌ام، وحشت‌زده می‌شوند. زبانشان چند ثانیه‌ای قفل می‌شود. وجودشان ناگهان می‌ایستد. گویی آن‌ها هم در مواجهه با یک سرزمین ناشناخته، درمی‌مانند. زبان‌شان که باز می‌شود، اولین کلماتشان را با هراس اَدا می‌کنند: «ای وای»، «آخه اونجا ناامنه»، «اونجا چرا؟»، «نمی‌ترسی؟» ولی من آزادانه و به راحتی در اینجا در منطقة دشتیاری بین مردم روستا و شهر می‌چرخم و می‌گردم. مردها به این مرد جوان غریبه- چه لباس بلوچی بپوشد چه نپوشد- سری از سر خوشحالی تکان می‌دهند و دست به سینه می‌رسانند تا سلام کنند.
هرچه در جواب مردم ترسیده می‌گویم «اینجا خیلی هم امنه»، قبول نمی‌کنند. در گمان‌اند که دارم دروغ می‌گویم یا می‌خواهم به خودم دلداری بدهم تا قوت ماندن و زندگی کردن در اینجا را داشته باشم. ولی این‌جا آنقدر به لحاظ وجودی احساس آرامش می‌کنم که بویی از آن را در میان گله‌دارهای تُرک بالای ارتفاعات کوهستان‌ها به مشام کشیده بودم.
این ناشناختن- که وجود تصور ناامنی یکی از مصادیق آن است- اجازه نمی‌دهد ما ترک‌ها یا فارس‌ها یا کردها یا لک‌ها و یا هر قوم دیگری، بلوچ‌ها را بشناسیم. مردم‌شناسی بالاخره پس از سال‌ها پژوهش در میان عشایر و شهرنشینان آذربایجان، پیامش را به من رساند که باید از جغرافیای فرهنگی آشنای خودم در میان ترک‌ها بیرون بروم تا دیگری‌های هموطنم را واقعا بشناسم، نه از روی کلیشه‌ها.

برگرفته از کانال شخصی نویسنده (@IzadiJeiran)

#مردم‌نگار
#یادداشت_میدانی
#سیستان_و_بلوچستان
#تفکر_قالبی

📚 آذربایجان را جامعه‌شناسانه بخوانیم.

@ISA_Tabriz
@iran_sociology
6
در گفته‌های مصاحبه‌شوندگان، استادیوم بیش از آنکه فقط جایگاه تماشاگران فوتبال باشد، به فضایی برای سنجش نسبت مردم با قدرت، شهر و هویت تبدیل می‌شود. هر کدام از آنان از زاویه‌ای متفاوت به این فضا نگاه می‌کنند، اما در میان روایت‌ها یک خط مشترک دیده می‌شود: ورزشگاه جایی است که در آن مردم می‌خواهند صدای خود را، مرز خود را و تعلق خود را بازشناسند.
یکی از مصاحبه‌شوندگان با استعاره‌ای روشن، ورزشگاه و استادیوم را «مثل ریه‌های حوزه عمومی» توصیف می‌کند. در این نگاه، استادیوم جایی است که جامعه باید در آن نفس بکشد؛ فضایی که اگر بیش از اندازه به کنترل و حضور مستقیم حکومت نزدیک شود، کارکرد عمومی خود را از دست می‌دهد. او تأکید می‌کند که «فاصله‌ای مشخص باید بین مردم و حکومت» وجود داشته باشد و حکومت نباید خود را «به اون محیط زیاد بچسبونه! دوست داریم اینجا فقط خودمان باشیم...». این سخن، استادیوم را نه صرفاً محل هیجان ورزشی، بلکه قلمرویی می‌سازد که در آن خط تمایز مردم و حکومت باید قابل تشخیص بماند. اهمیت ورزشگاه در همین فاصله است: فاصله‌ای که امکان تنفس، صدا و حضور جمعی را ممکن می‌کند.
مصاحبه‌شونده دیگری تجربه نخست خود از استادیوم را با تصویر «یک پنجره پشتی» بازگو می‌کند. این پنجره، در ابتدا، راهی برای فریادزدن به نظر می‌رسیده است؛ جایی که می‌شد از آن «حقوق و هویت محلی» را صدا زد. در این تجربه، استادیوم حامل «حس آزادی» بوده؛ نه آزادی‌ای تعریف‌شده در قالب کلیشه‌های رسمی، بلکه امکانی برای بیرون‌دادن صدا، برای دیده‌شدن و برای نام‌بردن از آنچه در بیرون شاید کمتر امکان بیان داشته است. اما همین روایت در ادامه از امید خالص فاصله می‌گیرد و به تردید می‌رسد. مصاحبه‌شونده بعدها از خود پرسیده است: «نکنه از این طریق فریب خوردیم؟» شاید آن پنجره نه به فضای شنیده‌شدن، بلکه به «حیات خلوتی» باز می‌شده که «کسی اونجا نبود»؛ جایی که انرژی و مطالبات جمعی به جای آنکه به تغییر یا پاسخ برسد، تخلیه و سرکوب شده است. در اینجا استادیوم هم‌زمان دو چهره دارد: هم تجربه آزادی و هم امکان مهار همان آزادی.
در روایت سوم، استادیوم و فوتبال از مسیر دیگری به مسئله هویت می‌رسند: مسیر تعلق شهری. مصاحبه‌شونده می‌گوید برای نخستین بار در زندگی، تیم فوتبالی را تشویق و حمایت می‌کرده که «از آنِ من بود». آمدن تراکتور برای او فقط ظهور یک تیم نبود؛ گسستن از «دو قطبی مسموم پرسپولیس و استقلال» بود. در این نگاه، تراکتور ذهن‌ها را از انتخابی بیرون کشید که پیش‌تر میان دو قطب غالب تعریف می‌شد و امکان داد هوادار، تیم شهر خود را موضوع تعصب، حمایت و پیگیری بداند. به روایت او، این تغییر محدود به تراکتور نماند؛ «بقیه تیم‌ها، مثل چادرملو، خیبر وگل‌گهر و... هم تحت تأثیر هواداران تراکتور» به تیم‌های شهر خودشان تعصب نشان دادند. از اینجا فوتبال به ابزاری برای بازشناسی شهر بدل می‌شود: هواداری فقط تشویق تیم نیست، بلکه راهی است برای دنبال‌کردن «منافع شهر».
این سه روایت، در کنار هم، تصویری از استادیوم به دست می‌دهند که در آن هیجان ورزشی با سیاست حضور، هویت جمعی و شهروندی گره خورده است. استادیوم برای یکی ریه حوزه عمومی است، برای دیگری پنجره‌ای که میان آزادی و فریب معلق مانده، و برای سومی محل کشف تیمی که به او و شهرش تعلق دارد. در همه این‌ها، ورزشگاه فضایی است که مردم در آن می‌کوشند معلوم کنند چه کسی هستند، صدایشان تا کجا می‌رود، و مرز میان آنان و قدرت چگونه باید حفظ شود.

محقق و نویسنده: عادل محبتیان
تاریخ انتشار: مرداد 1405
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی

#تراختور
#تراکتور
#فوتبال
#ریه_های_حوزه_عمومی
#پنجره_پشتی
#هواداران_تراختور
#پژوهش_کیفی
#مصاحبه_میدانی

کانال ما در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz
@iran_sociology


جهت ارسال متن، نقد و پیشنهاد در تلگرام و بله:
@ISA_Tabriz_info

📣 آذربایجان را جامعه‌شناسانه ببینیم.

🔴 کانال انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی را به اشتراک بگذارید.
لینک دعوت👇
https://t.me/ISA_Tabriz
10👍2
از روایتِ مستقل تا کلاژِ نشانه‌ها: دگردیسی انیمیشن در عصر پسامدرن

در گذار از عصر مدرن به پسامدرن، ساختار معنایی آثار هنری دستخوش دگرگونی بنیادینی شده است. اگر در دوران کلاسیک، انیمیشن به مثابه یک «جهانِ خودبسنده» عمل می‌کرد که مخاطب را در لایه‌های معناییِ درونِ خود غرق می‌ساخت، انیمیشن‌های معاصر از این منطق فاصله گرفته و به سمتِ ساختاری موسوم به «میان‌متنیت» (Intertextuality) حرکت کرده‌اند. امروزه، تماشای یک اثر انیمیشنی دیگر تجربه‌ای خطی و انفعالی نیست، بلکه نوعی «کنشِ رمزگشایی» در میانِ انبوهی از ارجاعات، شوخی‌های پنهان و صحنه‌های بازسازی‌شده از آثار دیگر است. این دگرگونی، فراتر از یک تغییر در سبکِ هنری، بازتاب‌دهنده تحولات عمیق در نحوه تولید و مصرف فرهنگ در «جامعه‌ی شبکه‌ای» است.
از منظر جامعه‌شناسی فرهنگ، این حجم از ارجاعات را می‌توان محصولِ مستقیمِ «فرهنگِ همگرا» (Convergence Culture) دانست. در جهانی که مرز میان تولید و مصرف از میان رفته و اطلاعات با سرعتی بی‌سابقه در جریان است، انیمیشن دیگر نمی‌تواند به عنوان یک جزیره جداافتاده عمل کند؛ بلکه باید به عنوان بخشی از یک «شبکه‌ی بزرگِ نشانه‌ها» تعریف شود. وقتی یک انیمیشنِ امروزی، دیالوگی از یک فیلم کلاسیک یا وضعیتی از یک «میم» (Meme) اینترنتی را در خود می‌گنجاند، در واقع با مخاطب بر پایه یک «زبانِ مشترکِ پیش‌فرض» گفتگو می‌کند. این یعنی اثر، معنای خود را نه تنها در درونِ خود، بلکه در نسبت با متونِ دیگر تولید می‌کند. در این فرآیند، مخاطب به یک «رمزگشایِ فعال» بدل می‌شود که برای لذت بردن از اثر، باید پیش‌شرطی را برآورده سازد: داشتنِ یک «پایگاه داده‌یِ ذهنیِ» غنی از مسائلِ روز و فرهنگِ عامه.
این «شبکه‌ای شدنِ» مصرفِ فرهنگی، پارادوکسِ عجیبی در مفهوم «فراغت» ایجاد کرده است. در حالی که فراغت باید زمانی برای رهایی از فشارِ عقلانیتِ ابزاری باشد، انیمیشنِ امروز، حتی در فضایِ خصوصیِ خانگی، ما را «به‌روز» و «متصل» نگه می‌دارد. تماشای انیمیشن از «غرق شدن در قصه» به «کارِ شناختی» (Cognitive Labor) تغییرِ ماهیت داده است. مخاطبِ امروز باید مدام در حالِ «شکارِ ارجاعات» باشد؛ وضعیتی که آن را می‌توان نوعی «اضافه بارِ شناختی» نامید. اگر فرد از جریانِ ترندها عقب بماند، بخشی از لذتِ اثر برای او «قفل» می‌ماند. بدین ترتیب، تماشای انیمیشن به نوعی «امتحانِ سوادِ فرهنگی» بدل شده که نشان می‌دهد «دانستنِ پیشین» شرطِ لازم برای «لذت بردن از اکنون» است.
از سوی دیگر، این پدیده، لایه‌های جدیدی از «سرمایه فرهنگی» را به تعبیر پیر بوردیو بازتولید می‌کند. تواناییِ تشخیصِ این ارجاعاتِ ظریف، نوعی «تمایز» ایجاد می‌کند؛ مخاطبی که متوجهِ ارجاعِ پنهان می‌شود، خود را عضوی از یک «گروهِ دانستن» یا طبقه‌ای فرهنگی می‌بیند که کدهای اختصاصیِ اثر را در اختیار دارد. این روند، انیمیشن را از یک کالای همگانیِ ساده، به ابزاری برای بازتولیدِ مرزهای فرهنگی تبدیل می‌کند. با این حال، خطرِ جدیِ این وضعیت، «انسدادِ معنایی» و «کالایی‌سازیِ نوستالژی» است. گاهی این ارجاعات نه برای غنای روایی، بلکه صرفاً برای بهره‌کشی از «احساساتِ بازگشتی» مخاطب بزرگسال به دوران کودکی طراحی می‌شوند؛ تکنیکی بازاریابی برای فروشِ احساسِ امنیتِ کاذب در دنیایی بی‌ثبات.
در نهایت، پدیده ارجاع‌گرایی و شبکه‌ای شدنِ انیمیشن‌ها را می‌توان بازتابی از «ذهنِ تکه‌تکه شده‌ی انسانِ پسامدرن» دانست. ما در عصرِ مصرفِ کلاژگونه‌ای زندگی می‌کنیم که در آن حقیقت، دیگر در روایت‌های کلان و منسجم یافت نمی‌شود، بلکه در میانِ قطعاتِ پراکنده و پیوندِ میانِ نشانه‌ها نهفته است. انیمیشن‌های امروزی، خود را با این واقعیتِ رسانه‌ای تطبیق داده‌اند؛ آن‌ها «آرشیوهایی زنده از فرهنگِ بصری» هستند. آنچه واجد اهمیت است، این است که آیا این آثار می‌توانند فراتر از تکرارِ این نشانه‌ها به خلقِ «معنای اصیل» دست یابند، یا صرفاً در چرخه بی‌پایانِ بازتولیدِ خاطراتِ مصرفی گرفتار خواهند ماند؛ چرخه‌ای که در آن، حتی فراغتِ ما نیز به «کار» تبدیل شده است.

نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ: مرداد ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی

#انیمیشن_پسامدرن
#میان‌متنیت
#فراغت_شناختی
#جامعه_شبکه‌ای
#بازتولید_فرهنگی
#ذهن_پسامدرن
#رمزگشایی_فرهنگی


@ISA_tabriz
@iran_sociology
4
پارادوکس تنهایی در عصر ارتباطات

امروزه یکی از دغدغه‌های اندیشمندان اجتماعی و بسیاری از افراد این است که چرا نسلی که بیش از هر نسل دیگری به اینترنت، تلفن همراه و شبکه‌های اجتماعی دسترسی دارد، بیش از دیگران احساس تنهایی می‌کند؟

در روان‌شناسی اجتماعی، تنهایی یک احساس است، نه یک وضعیت. ممکن است فردی ساعت‌های زیادی را به تنهایی بگذراند، اما احساس تنهایی نکند. در مقابل، ممکن است کسی در میان دوستان، همکاران یا حتی اعضای خانواده باشد، اما همچنان احساس کند کسی او را درک نمی‌کند یا ارتباط عمیقی با دیگران ندارد. سازمان جهانی بهداشت نیز تنهایی را فاصله میان روابط اجتماعی مطلوب و روابطی که فرد در عمل تجربه می‌کند، تعریف می‌کند. اینکه چرا نسل جوان امروز بیش از نسل‌های پیشین احساس تنهایی می‌کند، به مجموعه‌ای از تغییرات اجتماعی، اقتصادی و فناورانه در جهان معاصر مربوط است.

شبکه‌های اجتماعی امکان ارتباط با هزاران نفر را فراهم کرده‌اند، اما بسیاری از پژوهشگران معتقدند این ارتباط‌ها همیشه به احساس نزدیکی منجر نمی‌شوند؛ کاربران ساعت‌ها زندگی دیگران را تماشا می‌کنند، خود را با آن‌ها مقایسه می‌کنند و گاه این تصور در آنان شکل می‌گیرد که دیگران، روابط، شغل یا زندگی بهتری دارند. پژوهشگران بر این باورند که مقایسه مداوم می‌تواند احساس انزوا و نارضایتی را تشدید کند، به‌ویژه زمانی که جای روابط حضوری و عمیق را بگیرد.

از سوی دیگر، نسل جوان امروز بیش از گذشته برای تحصیل یا کار محل زندگی خود را تغییر می‌دهد. بسیاری از آنان از خانواده و دوستان فاصله می‌گیرند و ناچارند شبکه‌های اجتماعی خود را از نو بسازند و فرایند جامعه‌پذیری تازه‌ای را تجربه کنند. همچنین، گسترش زندگی شهری و کاهش مشارکت در فعالیت‌های جمعی، فرصت شکل‌گیری روابط پایدار و عمیق را محدود کرده است.

به اعتقاد پژوهشگران اجتماعی، جوانان امروز بیش از نسل‌های پیشین با فشار موفقیت، رقابت شغلی، نااطمینانی اقتصادی و نگرانی درباره آینده روبه‌رو هستند. این فشارهای ساختاری، فرصت کمتری برای حفظ و تقویت روابط اجتماعی و عاطفی باقی می‌گذارند و می‌توانند افراد را به سمت انزوا سوق دهند.

پژوهشگران همچنین بر نقش دوگانه فناوری‌های ارتباطی تأکید می‌کنند. این فناوری‌ها می‌توانند ارتباط با خانواده و دوستان را، به‌ویژه در فاصله‌های جغرافیایی، حفظ کنند؛ اما هنگامی که ارتباط‌های آنلاین جای روابط حضوری و عمیق را بگیرند یا افراد بخش قابل توجهی از زمان خود را صرف مقایسه با دیگران کنند، همین فناوری‌ها ممکن است احساس تنهایی را تشدید کنند. از این‌رو، مسئله اصلی خود شبکه‌های اجتماعی نیست، بلکه شیوه استفاده از آن‌هاست.

به‌طور کلی، احساس تنهایی در جهان امروز حاصل برهم‌کنش مجموعه‌ای از عوامل اجتماعی، اقتصادی و فناورانه است. انسان معاصر هیچ‌گاه تا این اندازه امکان برقراری ارتباط نداشته، اما هم‌زمان، احساس تنهایی به یکی از مهم‌ترین چالش‌های سلامت عمومی و اجتماعی تبدیل شده است؛ وضعیتی که یکی از تناقض‌های بنیادین جهان مدرن را بازنمایی می‌کند.

از این منظر، گسترش احساس تنهایی را می‌توان بازتابی از همان دغدغه‌هایی دانست که جامعه‌شناسان کلاسیک در آغاز مدرنیته مطرح کرده بودند. فردیناند تونیس با تمایز میان «جماعت» و «جامعه» نشان می‌داد که گسترش روابط رسمی و عقلانی، پیوندهای عاطفی و چهره‌به‌چهره را تضعیف می‌کند و گئورگ زیمل، در تحلیل زندگی کلان‌شهری، به پیامدهای فردگرایی و تراکم روابط سطحی اشاره می‌کرد. از این رو، افزایش احساس تنهایی در جهان امروز را می‌توان نه فقط پیامد فناوری‌های نوین، بلکه تجلی روندهای عمیق‌تر مدرنیته دانست؛ روندهایی که با وجود گسترش امکانات ارتباطی، لزوماً به تعمیق پیوندهای اجتماعی و عاطفی منجر نشده‌اند.


نویسنده: میلاد وحیدی
تاریخ: مرداد ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی


#تنهایی
#جوانان
#شبکه_های_اجتماعی
#جامعه_شناسی
#انجمن_جامعه_شناسی_ایران

@ISA_tabriz
@iran_sociology
5
زنان در حاشیه اقتصاد بقا

…جامعه‌ای که زن را همواره مظهر مهر، پایداری و انسجام خانواده دانسته است، اگر او را در حاشیه اقتصاد بقا رها کند، تنها به زنان آسیب نزده است؛ بلکه یکی از مهم‌ترین سرمایه‌های اجتماعی خود را فرسوده است. فقر زنانه، مسئله زنان نیست؛ مسئله توسعه، عدالت اجتماعی و آینده جامعه است.
به‌عنوان یک زن، تلاش شد از چهره تلخ فقر زنانه در ایران امروز، نه روایتی احساس‌زده از رنج، بلکه تصویری از نابرابری‌های ساختاری، اقتصاد بقا و مقاومت خاموش زنانی ترسیم کنم که هر روز، بیش از آنکه برای پیشرفت بجنگند، برای حفظ کرامت، خانواده و ادامه زندگی می‌کوشند.

ادامه مطلب در پوستر
دکتر عاطفه رحمانیان مدیر دفتر انجمن جامعه شناسی ایران در جهرم
تابستان ۱۴۰۵
«انجمن جامعه‌شناسی ایران (دفتر جهرم)»

http://ble.ir/isajahrom
6
وقتی ازدواج تنها مسیر زندگی نیست؛ تجرد در ایران معاصر

🖋مهدی حمیدی شفیق

انتشار گزارش‌های اخیر درباره افزایش شمار افراد در وضعیت تجرد قطعی، بار دیگر مسئله تجرد را به یکی از موضوعات مهم اجتماعی ایران تبدیل کرده است. بر اساس اظهارات برخی پژوهشگران اجتماعی، بیش از ۱۸ میلیون نفر مجرد قطعی بالای ۴۵ سال و بیش از ۲۴ میلیون نفر مجرد ناشی از طلاق یا فوت همسر در کشور ثبت شده‌اند. اگرچه درباره روش محاسبه و تعریف دقیق این اعداد نیاز به بررسی‌های آماری دقیق‌تر وجود دارد، اما طرح چنین ارقامی نشان می‌دهد که تجرد دیگر پدیده‌ای حاشیه‌ای یا استثنایی نیست، بلکه به بخشی از واقعیت اجتماعی ایران معاصر تبدیل شده است.
بااین‌حال، برای فهم تجرد باید میان اشکال مختلف آن تمایز گذاشت. همه افراد مجرد در موقعیت مشابهی قرار ندارند. تجرد گذرا دوره‌ای موقت در مسیر زندگی است که ممکن است به ازدواج یا رابطه‌ای پایدار منتهی شود. تجرد مقطعی معمولاً پس از تجربه‌هایی مانند طلاق، جدایی یا فوت همسر رخ می‌دهد. در مقابل، تجرد قطعی به وضعیتی اشاره دارد که فرد پس از عبور از سنین متعارف ازدواج، همچنان هرگز وارد نهاد ازدواج نشده است.
اما تجرد قطعی نیز پدیده‌ای یکدست نیست. بخشی از آن را می‌توان در چارچوب تجرد ساختاری فهم کرد؛ وضعیتی که تحت تأثیر عواملی مانند شرایط اقتصادی، تغییرات بازار ازدواج، مشکلات مسکن، افزایش انتظارات از زندگی مشترک، تحولات جنسیتی و تغییرات فرهنگی شکل گرفته است. در کنار آن، برای بخشی از افراد، تجرد می‌تواند با بازتعریف ارزش‌ها، استقلال فردی و انتخاب شیوه‌ای متفاوت برای سامان‌دهی زندگی پیوند داشته باشد؛ چیزی که می‌توان از آن با عنوان تجرد انتخابی یاد کرد.
مشکل اصلی در مواجهه با تجرد در ایران، فروکاستن همه این اشکال متنوع به یک مسئله ساده یعنی «بحران ازدواج» است. در چنین نگاهی، فرد مجرد اغلب کسی تصور می‌شود که هنوز وارد مسیر «طبیعی» زندگی نشده و راه‌حل نیز عمدتاً در افزایش مشوق‌های ازدواج، برنامه‌های تبلیغی یا سیاست‌های دستوری جست‌وجو می‌شود. اما تجرد صرفاً فقدان ازدواج نیست؛ بلکه تجربه‌ای اجتماعی است که در آن افراد با خانواده، هنجارهای فرهنگی، انتظارات جنسیتی و شرایط ساختاری مذاکره می‌کنند.
پژوهش‌های جدید در جهان نیز نشان داده‌اند که مجردبودن الزاماً به معنای شکست اجتماعی یا فقدان معنا نیست. الیاکیم کیسلو در کتاب Happy Singlehood: The Rising Acceptance and Celebration of Solo Living (2019)  نشان می‌دهد که در برخی جوامع معاصر، زندگی مجردانه می‌تواند با خودمختاری، رضایت از زندگی و شبکه‌های اجتماعی فعال همراه باشد. البته این مفهوم را نمی‌توان به‌صورت مستقیم به ایران منتقل کرد؛ زیرا تجربه تجرد در ایران در بستری متفاوت، یعنی درون نظم خانواده‌محور، فشارهای هنجاری، محدودیت‌های حقوقی و انتظارات فرهنگی خاص شکل می‌گیرد. اهمیت این دیدگاه در ایران نه در ستایش تجرد، بلکه در نشان دادن این نکته است که مجردبودن الزاماً معادل شکست یا ناکامی نیست.
در بستر ایران، زیست مجردانه را می‌توان نوعی زیست مذاکره‌ای دانست؛ وضعیتی که فرد در آن میان خواسته‌های شخصی، انتظارات خانواده، هنجارهای اجتماعی و محدودیت‌های ساختاری دائماً در حال چانه‌زنی است. این تجربه برای زنان و مردان نیز معنای یکسانی ندارد. برای برخی زنان، تجرد می‌تواند راهی برای حفظ استقلال فردی و فاصله گرفتن از نقش‌های جنسیتی نابرابر باشد؛ در حالی که برخی مردان در حال بازتعریف مردانگی خارج از الزام سنتی ازدواج، تأمین خانواده و نقش‌های تثبیت‌شده گذشته‌اند. بااین‌حال، این تجربه همواره رهایی‌بخش نیست و می‌تواند با تنهایی ناخواسته، انگ اجتماعی، کاهش حمایت‌های سنتی و آسیب‌پذیری‌های اجتماعی همراه باشد.
از این منظر، مواجهه واقع‌بینانه با تجرد به معنای تبلیغ آن یا نفی ارزش خانواده نیست. مسئله این است که سیاست‌گذاری اجتماعی باید میان حمایت از ازدواج و شناخت واقعیت‌های اجتماعی موجود تعادل برقرار کند. نمی‌توان با رویکردهای صرفاً بخشنامه‌ای، تشویقی یا تنبیهی، پدیده‌ای را که ریشه در تحولات عمیق اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی دارد مدیریت کرد.
جامعه امروز ایران با تنوع بیشتری از مسیرهای زندگی مواجه شده است. شناخت این تنوع به معنای تغییر ارزش‌های خانوادگی نیست؛ بلکه به معنای پذیرش این واقعیت است که شیوه‌های زیست انسانی در حال تحول‌اند. سیاست‌گذاری مؤثر زمانی امکان‌پذیر خواهد بود که به جای تلاش برای حذف یک واقعیت اجتماعی، آن را بفهمد، تحلیل کند و بر اساس پیچیدگی‌های آن تصمیم بگیرد.


#تجرد_در_ایران
#خانواده_و_ازدواج
#سبک_زندگی
#زیست_مذاکره‌ای

@ISA_tabriz
@iran_sociology
4
📢 انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی برگزار می‌کند

🎓 نشست تخصصی
🌐 زمینه‌های همبستگی اجتماعی جامعه ایران در گردونه بحران‌ها

👤 سخنران:
دکتر اصغر میرفردی
دانشیار جامعه‌شناسی دانشگاه شیراز

🎙 دبیر نشست:
میلاد وحیدی
دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی دانشگاه تبریز

📅 زمان:
شنبه ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵
🕓 ساعت ۱۶ تا ۱۷

💻 مکان:
گوگل‌میت

🔗 لینک شرکت در جلسه:
meet.google.com/twg-ymcm-ait


#انجمن_جامعه_شناسی_ایران

@ISA_tabriz
@iran_sociology
5
زیرساخت های زیستی و مرزهای ساختگی
نشت نفت و جنگ علیه زمین


نشت نفت به سواحل جزیره قشم، در کنار لکه‌های نفتی قابل‌مشاهده از فضا در تنگه هرمز، پرسشی بنیادین پیش می‌کشد: آیا جنگ را فقط با کشته‌گان و زیرساخت‌های ویران‌شده‌ بشری می‌سنجیم؟ به نظر می‌رسد این پرسش لزوم بازتعریف مفهوم «زیرساخت» را مشخص می‌کند.بمب‌ها و موشک‌ها، اهداف استراتژیک مانند پالایشگاه‌ها و نفتکش‌ها را نشانه می‌روند، اما پیامد آن تنها تخریب تأسیسات بشری نیست. «پیامد خاموش» جنگ مثل یک بیماری نهان در حال پیشرفت، بر پیکره زمین، در جریان است و زیرساخت‌های حیاتی‌تری را نشانه می‌گیرد: جنگل‌های حرا، آب‌های ساحلی، و بدنِ موجودات زنده. این‌ها هم زیرساخت هستند؛ شاید کهن ترین و آسیب‌پذیرترین زیرساخت‌های حیات.تعریف رایج از «زیرساخت» به جاده‌ها، پالایشگاه‌ها، لوله‌ها و تأسیسات آبرسانی وبرق محدود می‌شود. اما این نگاه، میراثی از مدرنیته‌ای است که طبیعت را صرفاً «منبع» یا «بستر» می‌دید. اکنون نشت نفت درخلیج‌فارس این خطای شناختی را بیش از گذشته آشکار می‌کند. وقتی نفت، سوختِ تمدنِ مبتنی بر فسیل، به آب‌ها می‌ریزد، به «زیرساختِ زیستی» حمله می‌کند. این زیرساخت شامل زنجیره‌ غذایی از میکروارگانیسم‌ها تا دلفین‌ها و نهنگ‌هاست و آب‌شیرین‌کن‌هایی که معیشت میلیون‌ها نفر به آنها وابسته است؛ و البته شامل خودِ زمین، به‌مثابه‌ یک کلِ به‌هم‌پیوسته. در یک هستی‌شناسی زمینی، زمین نه صرفاً یک کره‌ فیزیکی، که یک «سیستم زنده‌ خودسازمانده» و یک «کلان‌اَبَربدن» (Macro-organisme) تلقی می‌شود که تمام لایه‌های زیستی، زمین‌شناسی، شیمیایی و انسانی در آن به‌مثابه‌ اندام‌های به‌هم‌پیوسته‌ یک پیکر واحد عمل می‌کنند. انسان و طبیعت نه دو امر جدا، که در یک «شبکه‌ زیستی-نشانه‌ای» در هم تنیده‌اند. لکه‌های بزرگ نفتی به عنوان پیامد جنگ، نشان می‌دهد، مفاهیمی مانند مفهومی که ادگار مورن آن را با عنوان «زمین-وطن» (Terre-Patrie) صورتبندی کرده است، نه یک نگاه یا رویکرد بلکه یک ضرورت ملموس هستند. انسان بر اریکه طبیعت تکیه نزده بلکه، فرزندِ درون‌زادِ آن است. جزیره‌ قشم نه یک نقطه، که یک «گره‌گاهِ سیاره‌ای» است؛ زخمِ آن، زخمِ کلِ «بدنِ زمین» است و مرزهای سیاسی را درمی‌نوردد. نه فقط آبهای ایران که گستره‌ای بزرگ از دریا و خشکی‌های پیرامون درگیر این آسیب زیرساخت‌ زیستی شده‌اند. جنگ و صلح، اقتصاد و سیاست، همه باید در راستای سلامتِ این ابرجاندارِ واحد، بازتعریف ‌شوند. بنابراین به نظر می‌رسد، سنجشِ جنگ با «گستره‌ سیاره‌ایِ آسیب» نه یک انتخاب اخلاقی، که یک ضرورتِ علمی و وجودی برای بقای نوع بشر است. «همبستگیِ زیرساخت‌ها» نشان‌می‌دهد که زیرساختِ انسانی و طبیعی در هم تنیده‌اند. زیرساخت نه یک ابژه عینی مستقل در درون مرزها که یک ساختار زیستی وابسته است. حمله به یک نفتکش یا سکوی نفتی، به زنجیره‌ای از فروپاشی‌ها دامن می‌زند: آلودگی آب، مرگ آبزیان، نابودی منابع غذایی، و در نهایت، بحران انسانی در منطقه‌ای از زمین که از مرزبندی‌های انسانی عبور می‌کند. این یک جنگ علیه کلان‌سیستمِ حیات است. جنگ‌ها را سیاست‌مدران شروع می‌کنند اما بر دوش مردم-زمین آوار می‌شود.

نویسنده: سولماز سقلی
تاریخ: مرداد ماه ۱۴۰۵
انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی
کارگروه محیط زیست

#جنگ
#زیرساخت
#جامعه_شناسی_محیط_زیست
#زمین_وطن
#خلیج_فارس


@ISA_tabriz
@iran_sociology
8
📢 انجمن جامعه‌شناسی ایران شعبه آذربایجان شرقی برگزار می‌کند

🎓 نشست تخصصی
🌐 زمینه‌های همبستگی اجتماعی جامعه ایران در گردونه بحران‌ها

👤 سخنران:
اصغر میرفردی
دانشیار جامعه‌شناسی دانشگاه شیراز

🎙 دبیر نشست:
میلاد وحیدی
دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی دانشگاه تبریز

📅 زمان:
شنبه ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵
🕓 ساعت ۱۶ تا ۱۷

💻 مکان:
گوگل‌میت

🔗 لینک شرکت در جلسه:
meet.google.com/twg-ymcm-ait


#انجمن_جامعه_شناسی_ایران

@iran_sociology
جامعه‌ای پر از مسئله، کم از سازمان؛
چرا انرژی اجتماعی در ایران به قدرت جمعی تبدیل نمی‌شود؟
 
22 مرداد، روز تشکل‌ها و مشارکت‌های اجتماعی، فرصتی است برای اندیشیدن به یکی از مسائل بنیادین جامعه ایران امروز: چگونه می‌توان انرژی اجتماعی موجود در جامعه را به کنش جمعی پایدار، سازمان‌یافته و مؤثر تبدیل کرد؟
تشکل‌های اجتماعی در جوامع مدرن صرفاً مجموعه‌هایی داوطلبانه برای فعالیت‌های خیرخواهانه یا خدماتی نیستند؛ بلکه بخشی از زیرساخت جامعه و از مهم‌ترین نهادهای واسط میان فرد و ساختارهای رسمی محسوب می‌شوند. آنها می‌توانند تجربه‌های پراکنده شهروندان را به مسائل عمومی تبدیل کنند، اعتماد اجتماعی را افزایش دهند و امکان همکاری برای حل مسائل مشترک را فراهم آورند.
با این حال، مسئله اصلی درباره تشکل‌های اجتماعی در ایران امروز، صرفاً تعداد انجمن‌های موجود نیست؛ بلکه این است که این تشکل‌ها تا چه اندازه توانسته‌اند به بازیگران واقعی عرصه اجتماعی تبدیل شوند. میان «مشارکت نمادین» و «مشارکت مؤثر» فاصله‌ای اساسی وجود دارد. مشارکت مؤثر زمانی شکل می‌گیرد که شهروندان بتوانند در شناخت مسئله، تولید راه‌حل، شبکه‌سازی اجتماعی و اثرگذاری بر امور عمومی نقش داشته باشند.
یکی از ویژگی‌های جامعه ایران معاصر، وجود هم‌زمان دو واقعیت به ظاهر متناقض است: جامعه‌ای سرشار از مسئله، حساسیت و واکنش اجتماعی؛ و در مقابل، ضعف نسبی در تبدیل این انرژی به نهادهای پایدار و سازمان‌یافته. جامعه ایران را نمی‌توان فاقد کنشگری دانست؛ تغییرات فرهنگی، تحولات نسلی، شبکه‌های ارتباطی جدید و شکل‌های نوین مطالبه‌گری نشان می‌دهد ظرفیت اجتماعی همچنان فعال است، اما میان توان واکنش نشان دادن و توان ساختن نهادهای پایدار فاصله‌ای جدی وجود دارد.
آصف بیات با مفهوم «ناجنبش‌های اجتماعی» نشان می‌دهد بخشی از تغییرات اجتماعی از کنش‌های پراکنده اما هم‌جهت شهروندان شکل می‌گیرد. این نگاه برای فهم جامعه ایران اهمیت دارد؛ زیرا مسئله اصلی فقدان کنش اجتماعی نیست، بلکه دشواری تبدیل کنش‌های پراکنده به ظرفیت‌های نهادی و پایدار است.
پس از اعتراضات سال 1401 و 1404 این مسئله برجسته‌تر شد. بخش‌هایی از جامعه، به‌خصوص نسل‌های جدید، کمتر در قالب‌های سنتی مشارکت سازمانی عمل می‌کنند و بیشتر به شکل‌های شبکه‌ای، افقی و غیررسمی کنش نشان می‌دهند. این وضعیت نشان می‌دهد میان بسیج اجتماعی و نهادسازی اجتماعی همچنان فاصله وجود دارد. پرسش مهم این است که چگونه می‌توان میان پویایی شبکه‌های جدید و ضرورت وجود نهادهای پایدار مدنی پیوند برقرار کرد.
در این میان کاهش مشارکت اجتماعی را نباید همیشه به بی‌علاقگی یا بی‌مسئولیتی افراد نسبت داد. گاهی آنچه به‌عنوان بی‌تفاوتی دیده می‌شود، حاصل تجربه طولانی احساس بی‌اثری است؛ وضعیتی که فرد مسئله را می‌بیند، اما مسیر مؤثری برای تبدیل نگرانی خود به کنش جمعی نمی‌یابد. در چنین شرایطی، کاهش اعتماد، ضعف تجربه همکاری موفق و احساس ناتوانی در اثرگذاری می‌تواند به فاصله گرفتن افراد از عرصه عمومی منجر شود.
یکی از پیامدهای این وضعیت، شکل‌گیری نوعی سرخوردگی اجتماعی است؛ یعنی فاصله میان انتظار تغییر و تجربه تحقق آن. سرخوردگی اجتماعی الزاماً به معنای از دست دادن کامل امید نیست، بلکه می‌تواند نشانه فرسایش تدریجی اعتماد به امکان اثرگذاری باشد. جامعه‌ای که بارها ظرفیت واکنش خود را نشان داده، اما کمتر توانسته این واکنش‌ها را به تغییرات پایدار نهادی تبدیل کند، ممکن است با احساس بی‌قدرتی اجتماعی مواجه شود.
آسیب‌شناسی تشکل‌ها تنها به عوامل بیرونی محدود نمی‌شود. خود تشکل‌های اجتماعی نیز با چالش‌هایی مانند فردمحوری، ضعف شبکه‌سازی، کمبود منابع پایدار، فعالیت‌های پروژه‌ای و فاصله میان فعالیت اجتماعی و اثرگذاری واقعی مواجه‌اند. جامعه مدنی زمانی می‌تواند نقش تاریخی خود را ایفا کند که از فعالیت‌های مقطعی و مناسبتی عبور کرده و به نهادی برای یادگیری اجتماعی، گفت‌وگو و حل مسئله تبدیل شود.
از این منظر، مسئله امروز جامعه ایران کمبود انرژی اجتماعی نیست؛ جامعه‌ای که بارها توان واکنش، مطالبه‌گری و حساسیت نسبت به مسائل عمومی را نشان داده است. مسئله اصلی، ساختن سازوکارهایی است که بتوانند این انرژی را به اعتماد، اعتماد را به همکاری و همکاری را به توانایی حل مسئله تبدیل کنند.
روز تشکل‌ها و مشارکت‌های اجتماعی، فرصتی است برای طرح یک پرسش بنیادین: چگونه می‌توان جامعه‌ای پر از تجربه، مطالبه و انرژی اجتماعی را به جامعه‌ای با ظرفیت بالاتر برای سازمان‌یافتگی، همکاری و تغییر پایدار تبدیل کرد؟ این پرسش، بی‌شک یکی از مهم‌ترین پرسش‌های جامعه‌شناختی ایران امروز است.


@ISA_tabriz
@iran_sociology
4👏2