https://www.wsj.com/opinion/how-trump-miscalculated-in-iran-b7d30da4?mod=hp_opin_pos_1
این مقاله که توسط روئل مارک گرشت و ری تکّه نوشته شده، استدلال میکند که دونالد ترامپ در سیاست خود نسبت به ایران دچار یک خطای اساسی شد: او ماهیت واقعی جمهوری اسلامی را اشتباه درک کرد. ترامپ تصور میکرد که ایران مانند یک حکومت عملگرا و غیرایدئولوژیک (مانند ونزوئلا) رفتار میکند و در برابر فشار شدید یا فرو میپاشد یا وارد مصالحه میشود. اما به گفته نویسندگان، جمهوری اسلامی یک نظام عمیقاً ایدئولوژیک است که تصمیمات خود را بر اساس بقا و باورهای اعتقادی اتخاذ میکند، نه صرفاً محاسبات مادی.
در این چارچوب، رهبران ایران جنگ را یک موضوع «وجودی» میبینند—یعنی نبردی برای بقا. به همین دلیل، آنها حاضرند هزینههای سنگین را تحمل کنند، جنگ را طولانی کنند و از طریق حملات محدود اما مستمر، هم فشار را حفظ کنند و هم از منابع خود بهصورت حسابشده استفاده کنند. این رویکرد باعث شد برخلاف انتظار آمریکا، ایران بتواند در برابر فشار مقاومت کند و حتی اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار دهد.
مقاله همچنین توضیح میدهد که حکومت ایران از درگیری خارجی برای تقویت موقعیت داخلی خود استفاده میکند. با وجود نارضایتی گسترده، فساد و بحرانهای داخلی، تهدید خارجی به حکومت کمک میکند تا اعتراضات را کنترل کند و انسجام نسبی ایجاد کند. به همین دلیل، این تصور که فشار خارجی میتواند به فروپاشی سریع نظام منجر شود، به گفته نویسندگان، یک اشتباه تحلیلی مهم بوده است.
در ادامه، نویسندگان به این نکته اشاره میکنند که برخی در آمریکا و اسرائیل تصور میکردند که با وارد کردن ضربات شدید—مثلاً حذف رهبران کلیدی—نظام ایران ممکن است فرو بپاشد. اما این ارزیابی نیز نادرست بود. جمهوری اسلامی توانست حتی پس از ضربات جدی، خود را حفظ کند و از جنگ برای ساختن روایت «مقاومت در برابر آمریکا و اسرائیل» استفاده کند. در این میان، کنترل تنگه هرمز به یک اهرم مهم برای ایران تبدیل شد و نشان داد که این کشور میتواند بر جریان انرژی جهانی تأثیر بگذارد.
مقاله همچنین به محدودیتهای قدرت آمریکا و اسرائیل میپردازد. نویسندگان تأکید میکنند که در خاورمیانه، پیروزیهای قاطع بهندرت ممکن است و راهبرد واقعی بیشتر بر «تضعیف تدریجی» استوار است، نه شکست کامل دشمن. اما چنین رویکردی برای آمریکا دشوار است، زیرا نیازمند اجماع داخلی، منابع زیاد و تعهد بلندمدت است—چیزی که در فضای سیاسی آمریکا بهسختی فراهم میشود.
در نهایت، مقاله به یک نتیجه مهم میرسد: این جنگ نهتنها برنامه هستهای ایران را متوقف نکرده، بلکه ممکن است انگیزه ایران برای دستیابی به سلاح هستهای را افزایش داده باشد. نویسندگان هشدار میدهند که تجربه این درگیری ممکن است رهبران آینده ایران را به این نتیجه برساند که تنها راه تضمین بقای نظام، دستیابی به توان هستهای است.
این مقاله که توسط روئل مارک گرشت و ری تکّه نوشته شده، استدلال میکند که دونالد ترامپ در سیاست خود نسبت به ایران دچار یک خطای اساسی شد: او ماهیت واقعی جمهوری اسلامی را اشتباه درک کرد. ترامپ تصور میکرد که ایران مانند یک حکومت عملگرا و غیرایدئولوژیک (مانند ونزوئلا) رفتار میکند و در برابر فشار شدید یا فرو میپاشد یا وارد مصالحه میشود. اما به گفته نویسندگان، جمهوری اسلامی یک نظام عمیقاً ایدئولوژیک است که تصمیمات خود را بر اساس بقا و باورهای اعتقادی اتخاذ میکند، نه صرفاً محاسبات مادی.
در این چارچوب، رهبران ایران جنگ را یک موضوع «وجودی» میبینند—یعنی نبردی برای بقا. به همین دلیل، آنها حاضرند هزینههای سنگین را تحمل کنند، جنگ را طولانی کنند و از طریق حملات محدود اما مستمر، هم فشار را حفظ کنند و هم از منابع خود بهصورت حسابشده استفاده کنند. این رویکرد باعث شد برخلاف انتظار آمریکا، ایران بتواند در برابر فشار مقاومت کند و حتی اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار دهد.
مقاله همچنین توضیح میدهد که حکومت ایران از درگیری خارجی برای تقویت موقعیت داخلی خود استفاده میکند. با وجود نارضایتی گسترده، فساد و بحرانهای داخلی، تهدید خارجی به حکومت کمک میکند تا اعتراضات را کنترل کند و انسجام نسبی ایجاد کند. به همین دلیل، این تصور که فشار خارجی میتواند به فروپاشی سریع نظام منجر شود، به گفته نویسندگان، یک اشتباه تحلیلی مهم بوده است.
در ادامه، نویسندگان به این نکته اشاره میکنند که برخی در آمریکا و اسرائیل تصور میکردند که با وارد کردن ضربات شدید—مثلاً حذف رهبران کلیدی—نظام ایران ممکن است فرو بپاشد. اما این ارزیابی نیز نادرست بود. جمهوری اسلامی توانست حتی پس از ضربات جدی، خود را حفظ کند و از جنگ برای ساختن روایت «مقاومت در برابر آمریکا و اسرائیل» استفاده کند. در این میان، کنترل تنگه هرمز به یک اهرم مهم برای ایران تبدیل شد و نشان داد که این کشور میتواند بر جریان انرژی جهانی تأثیر بگذارد.
مقاله همچنین به محدودیتهای قدرت آمریکا و اسرائیل میپردازد. نویسندگان تأکید میکنند که در خاورمیانه، پیروزیهای قاطع بهندرت ممکن است و راهبرد واقعی بیشتر بر «تضعیف تدریجی» استوار است، نه شکست کامل دشمن. اما چنین رویکردی برای آمریکا دشوار است، زیرا نیازمند اجماع داخلی، منابع زیاد و تعهد بلندمدت است—چیزی که در فضای سیاسی آمریکا بهسختی فراهم میشود.
در نهایت، مقاله به یک نتیجه مهم میرسد: این جنگ نهتنها برنامه هستهای ایران را متوقف نکرده، بلکه ممکن است انگیزه ایران برای دستیابی به سلاح هستهای را افزایش داده باشد. نویسندگان هشدار میدهند که تجربه این درگیری ممکن است رهبران آینده ایران را به این نتیجه برساند که تنها راه تضمین بقای نظام، دستیابی به توان هستهای است.
The Wall Street Journal
Opinion | How Trump Miscalculated in Iran
He followed his Venezuela model, not accounting for the ideological character of the regime in Tehran.
👍5👎1
این مقاله به قلم کِلی جی. شَنون (Kelly J. Shannon)، پژوهشگر حوزه حقوق بشر و سیاست خارجی، نوشته شده و به یک «نقطه کور» مهم در تحلیلهای سیاستی اشاره میکند: نادیدهگرفتن وضعیت و دیدگاه مردم عادی ایران. در حالی که تمرکز رسانهها و سیاستمداران غربی بر تهدیدها، حملات و مذاکرات است، اطلاعات بسیار کمی از داخل ایران منتشر میشود. دلیل اصلی این وضعیت، قطع گسترده اینترنت، سرکوب اطلاعات و انتشار اخبار نادرست است که باعث شده هم داخل و هم خارج ایران درک دقیقی از شرایط نداشته باشند.
در ابتدای جنگ، بسیاری از ایرانیان—که سالها با حکومت مخالف بودهاند—امید داشتند که این درگیری بتواند به تضعیف جدی یا حتی سقوط جمهوری اسلامی منجر شود. کشته شدن رهبر پیشین نیز برای برخی نشانهای از این امکان بود. اما با طولانی شدن جنگ و افزایش تلفات غیرنظامیان، این امیدها بهتدریج جای خود را به ترس، ناامیدی و خشم داده است. گزارشها از کشته شدن بیش از ۱۶۰۰ غیرنظامی، از جمله کودکان، تخریب زیرساختها، آسیب به اماکن تاریخی و حملات به تأسیسات انرژی، نشان میدهد که فشار اصلی جنگ بر دوش مردم عادی قرار گرفته است.
یکی از نکات کلیدی مقاله این است که حملات خارجی، برخلاف انتظار، لزوماً به تقویت نیروهای مخالف حکومت منجر نشده است. بلکه شرایطی ایجاد کرده که سازماندهی اعتراضات و حرکتهای ضدحکومتی را دشوارتر کرده است. قطع ارتباطات، فضای امنیتی شدید و ترس از خشونت بیشتر، باعث شده مردم نتوانند بهصورت مؤثر بسیج شوند. در نتیجه، بسیاری از ایرانیان به این جمعبندی رسیدهاند که این جنگ نه آزادی، بلکه رنج و بیثباتی بیشتری به همراه دارد.
با این حال، نارضایتی از جمهوری اسلامی همچنان عمیق و گسترده باقی مانده است. مردم حکومت را مسئول فساد، سرکوب، محدودیتهای اجتماعی—بهویژه علیه زنان—اعدامها و از بین رفتن فرصتهای اقتصادی میدانند. جنبشهایی مانند «زن، زندگی، آزادی» نشان دادهاند که خواست تغییر در جامعه ایران جدی و ریشهدار است، حتی اگر در کوتاهمدت سرکوب شده باشد.
در عین حال، این خواست تغییر با ترسهای جدی همراه است. بسیاری از ایرانیان نگران تشدید سرکوب پس از جنگ، فروپاشی نظم کشور، وقوع جنگ داخلی یا حتی تجزیه کشور هستند. همچنین گزارشهایی از حمایت خارجی از برخی گروههای قومی، این نگرانیها را تشدید کرده است. شاید مهمترین ترس این باشد که جنگ به پایان برسد، اما جمهوری اسلامی همچنان در قدرت باقی بماند—در حالی که ضعیفتر اما در عین حال خشنتر و بستهتر شده است.
مقاله همچنین نشان میدهد که حکومت ایران در طول جنگ، سرکوب را افزایش داده است. ایجاد ایستهای بازرسی، تهدید علنی معترضان، افزایش سرعت اجرای احکام اعدام و بازداشت گسترده افراد، همگی نشاندهنده عزم حکومت برای حفظ کنترل است. این اقدامات تأکید میکند که حتی در شرایط جنگ، اولویت اصلی نظام، کنترل داخلی و حفظ قدرت است.
در نهایت، نویسنده هشدار میدهد که تصمیمات آمریکا میتواند پیامدهای بلندمدت مهمی داشته باشد. اگر آمریکا بدون در نظر گرفتن مردم ایران صرفاً به توافق با حکومت برسد یا از درگیری کنار بکشد، ممکن است مردم ایران در برابر یک حکومت تضعیفشده اما خطرناک تنها بمانند. چنین وضعیتی میتواند به تشدید سرکوب داخلی و حتی حرکت حکومت به سمت توسعه سلاح هستهای برای جلوگیری از تهدیدات آینده منجر شود.
در مجموع، پیام اصلی مقاله این است که مردم ایران نقش تعیینکنندهای در آینده کشور دارند، اما در حال حاضر در شرایطی از انزوا، ترس و فشار شدید قرار گرفتهاند. نادیده گرفتن این واقعیت میتواند به سیاستهایی منجر شود که نهتنها از نظر انسانی مشکلساز هستند، بلکه در بلندمدت نتایج راهبردی اشتباه و خطرناکی به همراه خواهند داشت.https://www.atlanticcouncil.org/dispatches/dont-overlook-how-ordinary-iranians-view-the-war/
در ابتدای جنگ، بسیاری از ایرانیان—که سالها با حکومت مخالف بودهاند—امید داشتند که این درگیری بتواند به تضعیف جدی یا حتی سقوط جمهوری اسلامی منجر شود. کشته شدن رهبر پیشین نیز برای برخی نشانهای از این امکان بود. اما با طولانی شدن جنگ و افزایش تلفات غیرنظامیان، این امیدها بهتدریج جای خود را به ترس، ناامیدی و خشم داده است. گزارشها از کشته شدن بیش از ۱۶۰۰ غیرنظامی، از جمله کودکان، تخریب زیرساختها، آسیب به اماکن تاریخی و حملات به تأسیسات انرژی، نشان میدهد که فشار اصلی جنگ بر دوش مردم عادی قرار گرفته است.
یکی از نکات کلیدی مقاله این است که حملات خارجی، برخلاف انتظار، لزوماً به تقویت نیروهای مخالف حکومت منجر نشده است. بلکه شرایطی ایجاد کرده که سازماندهی اعتراضات و حرکتهای ضدحکومتی را دشوارتر کرده است. قطع ارتباطات، فضای امنیتی شدید و ترس از خشونت بیشتر، باعث شده مردم نتوانند بهصورت مؤثر بسیج شوند. در نتیجه، بسیاری از ایرانیان به این جمعبندی رسیدهاند که این جنگ نه آزادی، بلکه رنج و بیثباتی بیشتری به همراه دارد.
با این حال، نارضایتی از جمهوری اسلامی همچنان عمیق و گسترده باقی مانده است. مردم حکومت را مسئول فساد، سرکوب، محدودیتهای اجتماعی—بهویژه علیه زنان—اعدامها و از بین رفتن فرصتهای اقتصادی میدانند. جنبشهایی مانند «زن، زندگی، آزادی» نشان دادهاند که خواست تغییر در جامعه ایران جدی و ریشهدار است، حتی اگر در کوتاهمدت سرکوب شده باشد.
در عین حال، این خواست تغییر با ترسهای جدی همراه است. بسیاری از ایرانیان نگران تشدید سرکوب پس از جنگ، فروپاشی نظم کشور، وقوع جنگ داخلی یا حتی تجزیه کشور هستند. همچنین گزارشهایی از حمایت خارجی از برخی گروههای قومی، این نگرانیها را تشدید کرده است. شاید مهمترین ترس این باشد که جنگ به پایان برسد، اما جمهوری اسلامی همچنان در قدرت باقی بماند—در حالی که ضعیفتر اما در عین حال خشنتر و بستهتر شده است.
مقاله همچنین نشان میدهد که حکومت ایران در طول جنگ، سرکوب را افزایش داده است. ایجاد ایستهای بازرسی، تهدید علنی معترضان، افزایش سرعت اجرای احکام اعدام و بازداشت گسترده افراد، همگی نشاندهنده عزم حکومت برای حفظ کنترل است. این اقدامات تأکید میکند که حتی در شرایط جنگ، اولویت اصلی نظام، کنترل داخلی و حفظ قدرت است.
در نهایت، نویسنده هشدار میدهد که تصمیمات آمریکا میتواند پیامدهای بلندمدت مهمی داشته باشد. اگر آمریکا بدون در نظر گرفتن مردم ایران صرفاً به توافق با حکومت برسد یا از درگیری کنار بکشد، ممکن است مردم ایران در برابر یک حکومت تضعیفشده اما خطرناک تنها بمانند. چنین وضعیتی میتواند به تشدید سرکوب داخلی و حتی حرکت حکومت به سمت توسعه سلاح هستهای برای جلوگیری از تهدیدات آینده منجر شود.
در مجموع، پیام اصلی مقاله این است که مردم ایران نقش تعیینکنندهای در آینده کشور دارند، اما در حال حاضر در شرایطی از انزوا، ترس و فشار شدید قرار گرفتهاند. نادیده گرفتن این واقعیت میتواند به سیاستهایی منجر شود که نهتنها از نظر انسانی مشکلساز هستند، بلکه در بلندمدت نتایج راهبردی اشتباه و خطرناکی به همراه خواهند داشت.https://www.atlanticcouncil.org/dispatches/dont-overlook-how-ordinary-iranians-view-the-war/
Atlantic Council
Don’t overlook how ordinary Iranians view the war
The current blind spot of how ordinary Iranians are faring carries both humanitarian and policy implications.
خبرکزلری تاس روسیه- ایران اعلام کرده است که تحت توافق آتشبس، روزانه بیش از ۱۵ کشتی اجازه عبور از تنگه هرمز را نخواهند داشت — به گفته یک منبع ارشد ایرانی.
این منبع به خبرگزاری تاس گفته است که در چارچوب آتشبس فعلی، عبور کمتر از ۱۵ کشتی در روز از تنگه هرمز مجاز است و این تردد کاملاً منوط به تأیید ایران و اجرای یک پروتکل مشخص خواهد بود. به گفته او، این چارچوب جدید که تحت نظارت سپاه پاسداران اجرا میشود، بهطور رسمی به طرفهای منطقهای اطلاع داده شده و بازگشتی به وضعیت پیش از جنگ وجود نخواهد داشت.
همچنین این منبع تأکید کرده است که آزادسازی داراییهای مسدودشده ایران یک تضمین اجرایی حیاتی است که باید در همین بازه دو هفتهای محقق شود.
ایران همچنین اصرار دارد که پایان جنگ باید در قالب یک قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل رسمی شود. این منبع هشدار داده است که اگر پایان جنگ بر اساس شروط ایران در یک قطعنامه شورای امنیت ثبت نشود، ایران کاملاً آماده است که همانند ۴۰ روز گذشته—و حتی با شدت بیشتر—درگیری با آمریکا و اسرائیل را از سر بگیرد.
علاوه بر این، تهران تأکید کرده که در طول این دوره دو هفتهای، آمریکا نباید حضور نظامی خود را افزایش دهد. در خصوص غنیسازی اورانیوم نیز اعلام شده که ایران همچنان بهطور کامل به متن توافق پایبند است و آن را اجرا میکند.
در ۷ آوریل، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، از توافق یک آتشبس دو هفتهای با ایران خبر داد. به گفته او، طرفین تقریباً بر سر تمامی اختلافات به توافق رسیدهاند و واشنگتن پیشنهادهای ۱۰ مادهای ایران را بهعنوان مبنای مذاکرات آینده پذیرفته است. او همچنین گفت که این تصمیم در پی آمادگی ایران برای بازگشایی تنگه هرمز اتخاذ شده است.
در مقابل، ایران نیز موافقت کرده است که حملات «دفاعی» خود را متوقف کند، مشروط بر اینکه هیچ حملهای علیه جمهوری اسلامی انجام نشود. نخستوزیر پاکستان، شهباز شریف، که نقش میانجی را میان طرفین ایفا میکند، آنها را برای مذاکرات در تاریخ ۱۰ آوریل دعوت کرده است. به گزارش تلویزیون دولتی ایران، انتظار میرود این مذاکرات بهصورت مستقیم انجام شود.https://tass.com/world/2114427
این منبع به خبرگزاری تاس گفته است که در چارچوب آتشبس فعلی، عبور کمتر از ۱۵ کشتی در روز از تنگه هرمز مجاز است و این تردد کاملاً منوط به تأیید ایران و اجرای یک پروتکل مشخص خواهد بود. به گفته او، این چارچوب جدید که تحت نظارت سپاه پاسداران اجرا میشود، بهطور رسمی به طرفهای منطقهای اطلاع داده شده و بازگشتی به وضعیت پیش از جنگ وجود نخواهد داشت.
همچنین این منبع تأکید کرده است که آزادسازی داراییهای مسدودشده ایران یک تضمین اجرایی حیاتی است که باید در همین بازه دو هفتهای محقق شود.
ایران همچنین اصرار دارد که پایان جنگ باید در قالب یک قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل رسمی شود. این منبع هشدار داده است که اگر پایان جنگ بر اساس شروط ایران در یک قطعنامه شورای امنیت ثبت نشود، ایران کاملاً آماده است که همانند ۴۰ روز گذشته—و حتی با شدت بیشتر—درگیری با آمریکا و اسرائیل را از سر بگیرد.
علاوه بر این، تهران تأکید کرده که در طول این دوره دو هفتهای، آمریکا نباید حضور نظامی خود را افزایش دهد. در خصوص غنیسازی اورانیوم نیز اعلام شده که ایران همچنان بهطور کامل به متن توافق پایبند است و آن را اجرا میکند.
در ۷ آوریل، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، از توافق یک آتشبس دو هفتهای با ایران خبر داد. به گفته او، طرفین تقریباً بر سر تمامی اختلافات به توافق رسیدهاند و واشنگتن پیشنهادهای ۱۰ مادهای ایران را بهعنوان مبنای مذاکرات آینده پذیرفته است. او همچنین گفت که این تصمیم در پی آمادگی ایران برای بازگشایی تنگه هرمز اتخاذ شده است.
در مقابل، ایران نیز موافقت کرده است که حملات «دفاعی» خود را متوقف کند، مشروط بر اینکه هیچ حملهای علیه جمهوری اسلامی انجام نشود. نخستوزیر پاکستان، شهباز شریف، که نقش میانجی را میان طرفین ایفا میکند، آنها را برای مذاکرات در تاریخ ۱۰ آوریل دعوت کرده است. به گزارش تلویزیون دولتی ایران، انتظار میرود این مذاکرات بهصورت مستقیم انجام شود.https://tass.com/world/2114427
TASS
Iran to allow no more than 15 vessels per day through Hormuz — source
This new regulatory framework, operating under the supervision of the IRGC, has been officially communicated to regional parties, the sourse said
👍1
چه کسی در تهران تصمیم میگیرد؟
این گزارش به قلم سپیر لیفکین (Sapir Lipkin) از شبکه N12 و با تحلیل کارشناسان مؤسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل (INSS) از جمله راز زیمت و دنی سیترینوویچ، به بررسی ساختار تصمیمگیری در ایران میپردازد.
بر اساس این تحلیل، تصمیمگیری در ایران در اختیار یک حلقه بسیار محدود و متمرکز است که در رأس آن مجتبی خامنهای قرار دارد. او پس از کشته شدن علی خامنهای بهعنوان رهبر عالی منصوب شده و اکنون تصمیمگیر نهایی در تمامی مسائل کلان—بهویژه جنگ و مذاکرات—محسوب میشود. به گفته کارشناسان، دسترسی به او بسیار محدود است و حتی نحوه ارتباط با او نیز شفاف نیست و ممکن است از طریق کانالهای غیرمستقیم یا پیامهای مکتوب انجام شود. این موضوع نشاندهنده تمرکز شدید قدرت و بسته بودن ساختار تصمیمگیری است.
گزارش تأکید میکند که مجتبی خامنهای نهتنها نقش محوری دارد، بلکه تلاش میکند تداوم خط فکری و سیاسی پدرش را حفظ کند. به همین دلیل، انتظار نمیرود تغییرات اساسی در مواضع ایران رخ دهد. در عین حال، او بهعنوان فردی شناخته میشود که به جریانهای تندرو نزدیک است، اما در سطح تاکتیکی میتواند انعطاف نشان دهد—موضوعی که به گفته کارشناسان، در تصمیم اخیر برای حرکت به سمت آتشبس نقش داشته است. این یعنی او میتواند بین ایدئولوژی و مصلحت، در چارچوبی کنترلشده، تعادل برقرار کند.
در کنار او، محمدباقر قالیباف بهعنوان یکی از مهمترین چهرههای سیاسی و «نفر دوم سیستم» شناخته میشود، اما او نیز برای تصمیمگیری نیازمند هماهنگی با نهادهای امنیتی، بهویژه سپاه پاسداران و فرمانده آن احمد وحیدی است. این نشان میدهد که بُعد نظامی و امنیتی نقش تعیینکنندهای در سیاستگذاری ایران دارد و حتی مقامات سیاسی سطح بالا نیز بدون همراهی این نهادها قادر به تصمیمگیری نیستند.
در سطح دولت، مسعود پزشکیان (رئیسجمهور) و عباس عراقچی (وزیر امور خارجه) بهعنوان چهرههای عملگرا و فعال در عرصه دیپلماسی معرفی میشوند، اما اختیارات آنها محدود است و بیشتر در چارچوب سیاستهایی عمل میکنند که از سوی رهبری و نهادهای امنیتی تعیین میشود. میزان تأثیرگذاری آنها نیز وابسته به میزان نزدیکیشان به مجتبی خامنهای و حلقه اصلی قدرت است.
در مجموع، این گزارش نتیجه میگیرد که اگرچه در داخل حاکمیت ایران دیدگاههای متفاوتی—از تندرو تا عملگرا—وجود دارد، اما تصمیمگیری نهایی بر اساس اجماع در یک حلقه کوچک و تحت هدایت مستقیم رهبر انجام میشود. همچنین تأکید میشود که ایران با احساس پیروزی وارد مذاکرات میشود و تلاش دارد شرایط خود را تحمیل کند، در حالی که ساختار بسته تصمیمگیری، انعطاف واقعی را محدود میکند.https://www.mako.co.il/news-world/2026_q2/Article-192b69e4c217d91027.htm?utm_source=twitter&utm_medium=share&partner=twitter_share&utm_campaign=n12_article
این گزارش به قلم سپیر لیفکین (Sapir Lipkin) از شبکه N12 و با تحلیل کارشناسان مؤسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل (INSS) از جمله راز زیمت و دنی سیترینوویچ، به بررسی ساختار تصمیمگیری در ایران میپردازد.
بر اساس این تحلیل، تصمیمگیری در ایران در اختیار یک حلقه بسیار محدود و متمرکز است که در رأس آن مجتبی خامنهای قرار دارد. او پس از کشته شدن علی خامنهای بهعنوان رهبر عالی منصوب شده و اکنون تصمیمگیر نهایی در تمامی مسائل کلان—بهویژه جنگ و مذاکرات—محسوب میشود. به گفته کارشناسان، دسترسی به او بسیار محدود است و حتی نحوه ارتباط با او نیز شفاف نیست و ممکن است از طریق کانالهای غیرمستقیم یا پیامهای مکتوب انجام شود. این موضوع نشاندهنده تمرکز شدید قدرت و بسته بودن ساختار تصمیمگیری است.
گزارش تأکید میکند که مجتبی خامنهای نهتنها نقش محوری دارد، بلکه تلاش میکند تداوم خط فکری و سیاسی پدرش را حفظ کند. به همین دلیل، انتظار نمیرود تغییرات اساسی در مواضع ایران رخ دهد. در عین حال، او بهعنوان فردی شناخته میشود که به جریانهای تندرو نزدیک است، اما در سطح تاکتیکی میتواند انعطاف نشان دهد—موضوعی که به گفته کارشناسان، در تصمیم اخیر برای حرکت به سمت آتشبس نقش داشته است. این یعنی او میتواند بین ایدئولوژی و مصلحت، در چارچوبی کنترلشده، تعادل برقرار کند.
در کنار او، محمدباقر قالیباف بهعنوان یکی از مهمترین چهرههای سیاسی و «نفر دوم سیستم» شناخته میشود، اما او نیز برای تصمیمگیری نیازمند هماهنگی با نهادهای امنیتی، بهویژه سپاه پاسداران و فرمانده آن احمد وحیدی است. این نشان میدهد که بُعد نظامی و امنیتی نقش تعیینکنندهای در سیاستگذاری ایران دارد و حتی مقامات سیاسی سطح بالا نیز بدون همراهی این نهادها قادر به تصمیمگیری نیستند.
در سطح دولت، مسعود پزشکیان (رئیسجمهور) و عباس عراقچی (وزیر امور خارجه) بهعنوان چهرههای عملگرا و فعال در عرصه دیپلماسی معرفی میشوند، اما اختیارات آنها محدود است و بیشتر در چارچوب سیاستهایی عمل میکنند که از سوی رهبری و نهادهای امنیتی تعیین میشود. میزان تأثیرگذاری آنها نیز وابسته به میزان نزدیکیشان به مجتبی خامنهای و حلقه اصلی قدرت است.
در مجموع، این گزارش نتیجه میگیرد که اگرچه در داخل حاکمیت ایران دیدگاههای متفاوتی—از تندرو تا عملگرا—وجود دارد، اما تصمیمگیری نهایی بر اساس اجماع در یک حلقه کوچک و تحت هدایت مستقیم رهبر انجام میشود. همچنین تأکید میشود که ایران با احساس پیروزی وارد مذاکرات میشود و تلاش دارد شرایط خود را تحمیل کند، در حالی که ساختار بسته تصمیمگیری، انعطاف واقعی را محدود میکند.https://www.mako.co.il/news-world/2026_q2/Article-192b69e4c217d91027.htm?utm_source=twitter&utm_medium=share&partner=twitter_share&utm_campaign=n12_article
N12
מי באמת מחליט בטהראן: המעגל הסגור שמנהל את איראן
לקראת שיחות המו"מ בפקיסטן, איראן מגיעה עם תודעת ניצחון ועשויה להמשיך להציב קווים אדומים ברורים • N12 משרטט עם מומחים איך נראה מעגל קבלת ההחלטות באיראן - מי משפיע, מאשר וקובע את הכיוון?
👍2👎1
نیکول گراجفسکی، پژوهشگر روابط بینالملل و نویسنده کتاب «روسیه و ایران: شرکای سرکش از سوریه تا اوکراین»، در این مقاله استدلال میکند که ایران برای روسیه یک شریک راهبردی تقریباً غیرقابل جایگزین است. او توضیح میدهد که اگرچه جنگ آمریکا با ایران در کوتاهمدت به نفع روسیه بوده—از جمله افزایش قیمت نفت، کاهش فشار برخی تحریمها و انحراف توجه غرب از جنگ اوکراین—اما در بلندمدت، تضعیف یا فروپاشی ایران میتواند یک ضربه جدی به موقعیت راهبردی مسکو وارد کند. از نگاه کرملین، ایران کشوری است که بدون تحمیل هزینه مستقیم به روسیه، میتواند برای آمریکا هزینه ایجاد کند.
نویسنده نشان میدهد که رابطه ایران و روسیه در سالهای اخیر از یک تعامل محتاطانه و همراه با بیاعتمادی، به یک مشارکت عمیق و چندلایه تبدیل شده است. این همکاری بر یک درک مشترک استوار است: اینکه نظم بینالمللی تحت رهبری آمریکا در پی مهار هر دو کشور است. در نتیجه، دو طرف همکاریهای خود را در حوزههای نظامی، اطلاعاتی، مالی و حتی در زمینه دور زدن تحریمها گسترش دادهاند. این رابطه همچنین شامل تبادل تجربیات جنگی است؛ ایران از جنگ اوکراین درس گرفته و روسیه نیز از مدل جنگ نامتقارن و استفاده از نیروهای نیابتی توسط ایران بهره برده است. به همین دلیل، این رابطه ساختاری «خودتقویتکننده» پیدا کرده و بهراحتی قابل گسست نیست.
در بخش مهمی از مقاله، گراجفسکی توضیح میدهد که روسیه چگونه بدون ورود مستقیم به جنگ، به ایران کمک میکند. این کمکها عمدتاً در قالب حمایتهای غیرمستقیم اما مؤثر است. روسیه اطلاعات نظامی و تحلیلهای میدانی در اختیار ایران قرار میدهد که به بهبود دقت عملیات و تصمیمگیریهای نظامی کمک میکند. همچنین در حوزه جنگ الکترونیک، روسیه تجربیات و توانمندیهایی را منتقل میکند که به ایران امکان میدهد سیستمهای ارتباطی و شناسایی دشمن را مختل کند. علاوه بر این، همکاریهای فنی—بهویژه در زمینه پهپادها—باعث ارتقای توان عملیاتی ایران شده است؛ بهطوری که ایران از تجربیات روسیه در میدان اوکراین برای بهبود تاکتیکها و فناوریهای خود استفاده میکند.
یکی دیگر از ابعاد کلیدی این همکاری، شبکههای مشترک برای دور زدن تحریمهاست. ایران و روسیه طی سالها یک زیرساخت پیچیده برای انتقال منابع مالی، تجهیزات و کالاهای حساس ایجاد کردهاند که به هر دو کشور امکان میدهد فشار اقتصادی غرب را مدیریت کنند. در کنار این، روسیه از ابزارهایی مانند پیمانکاران نظامی خصوصی و کانالهای غیررسمی برای ارائه حمایت استفاده میکند—روشهایی که بهگونهای طراحی شدهاند که قابل انکار باشند و از تشدید مستقیم تنش جلوگیری کنند. این همان راهبردی است که نویسنده آن را «کمک مؤثر بدون دیده شدن» توصیف میکند.
با این حال، مقاله تأکید میکند که روسیه محدودیتهای جدی نیز دارد. درگیر بودن در جنگ اوکراین، توان مداخله مستقیم نظامی در ایران را از مسکو گرفته است. هرگونه ورود آشکار به جنگ میتواند به افزایش کمکهای غرب به اوکراین، تشدید تحریمها و بالا رفتن هزینههای ژئوپولیتیکی برای روسیه منجر شود. به همین دلیل، کرملین تلاش میکند سطح حمایت از ایران را بهگونهای تنظیم کند که تأثیرگذار باشد، اما از آستانهای که واکنش شدید غرب را برانگیزد عبور نکند.
در نهایت، استدلال اصلی گراجفسکی این است که ایران برای روسیه فقط یک شریک منطقهای نیست، بلکه بخشی از یک چارچوب فکری گستردهتر است. پوتین تلاش کرده ائتلافی از دولتهای ناراضی با نظم جهانی غرب ایجاد کند و ایران—بهعنوان کشوری که سالها تحت فشار شدید دوام آورده—نمونهای از موفقیت این مدل محسوب میشود. بنابراین، اگر ایران تضعیف یا فروبپاشد، نهتنها یک شریک کلیدی از دست میرود، بلکه کل روایت راهبردی روسیه درباره توانایی رژیمهای اقتدارگرا برای بقا در برابر فشار غرب نیز زیر سؤال خواهد رفت.
https://www.nytimes.com/2026/04/10/opinion/putin-russia-iran.html
نویسنده نشان میدهد که رابطه ایران و روسیه در سالهای اخیر از یک تعامل محتاطانه و همراه با بیاعتمادی، به یک مشارکت عمیق و چندلایه تبدیل شده است. این همکاری بر یک درک مشترک استوار است: اینکه نظم بینالمللی تحت رهبری آمریکا در پی مهار هر دو کشور است. در نتیجه، دو طرف همکاریهای خود را در حوزههای نظامی، اطلاعاتی، مالی و حتی در زمینه دور زدن تحریمها گسترش دادهاند. این رابطه همچنین شامل تبادل تجربیات جنگی است؛ ایران از جنگ اوکراین درس گرفته و روسیه نیز از مدل جنگ نامتقارن و استفاده از نیروهای نیابتی توسط ایران بهره برده است. به همین دلیل، این رابطه ساختاری «خودتقویتکننده» پیدا کرده و بهراحتی قابل گسست نیست.
در بخش مهمی از مقاله، گراجفسکی توضیح میدهد که روسیه چگونه بدون ورود مستقیم به جنگ، به ایران کمک میکند. این کمکها عمدتاً در قالب حمایتهای غیرمستقیم اما مؤثر است. روسیه اطلاعات نظامی و تحلیلهای میدانی در اختیار ایران قرار میدهد که به بهبود دقت عملیات و تصمیمگیریهای نظامی کمک میکند. همچنین در حوزه جنگ الکترونیک، روسیه تجربیات و توانمندیهایی را منتقل میکند که به ایران امکان میدهد سیستمهای ارتباطی و شناسایی دشمن را مختل کند. علاوه بر این، همکاریهای فنی—بهویژه در زمینه پهپادها—باعث ارتقای توان عملیاتی ایران شده است؛ بهطوری که ایران از تجربیات روسیه در میدان اوکراین برای بهبود تاکتیکها و فناوریهای خود استفاده میکند.
یکی دیگر از ابعاد کلیدی این همکاری، شبکههای مشترک برای دور زدن تحریمهاست. ایران و روسیه طی سالها یک زیرساخت پیچیده برای انتقال منابع مالی، تجهیزات و کالاهای حساس ایجاد کردهاند که به هر دو کشور امکان میدهد فشار اقتصادی غرب را مدیریت کنند. در کنار این، روسیه از ابزارهایی مانند پیمانکاران نظامی خصوصی و کانالهای غیررسمی برای ارائه حمایت استفاده میکند—روشهایی که بهگونهای طراحی شدهاند که قابل انکار باشند و از تشدید مستقیم تنش جلوگیری کنند. این همان راهبردی است که نویسنده آن را «کمک مؤثر بدون دیده شدن» توصیف میکند.
با این حال، مقاله تأکید میکند که روسیه محدودیتهای جدی نیز دارد. درگیر بودن در جنگ اوکراین، توان مداخله مستقیم نظامی در ایران را از مسکو گرفته است. هرگونه ورود آشکار به جنگ میتواند به افزایش کمکهای غرب به اوکراین، تشدید تحریمها و بالا رفتن هزینههای ژئوپولیتیکی برای روسیه منجر شود. به همین دلیل، کرملین تلاش میکند سطح حمایت از ایران را بهگونهای تنظیم کند که تأثیرگذار باشد، اما از آستانهای که واکنش شدید غرب را برانگیزد عبور نکند.
در نهایت، استدلال اصلی گراجفسکی این است که ایران برای روسیه فقط یک شریک منطقهای نیست، بلکه بخشی از یک چارچوب فکری گستردهتر است. پوتین تلاش کرده ائتلافی از دولتهای ناراضی با نظم جهانی غرب ایجاد کند و ایران—بهعنوان کشوری که سالها تحت فشار شدید دوام آورده—نمونهای از موفقیت این مدل محسوب میشود. بنابراین، اگر ایران تضعیف یا فروبپاشد، نهتنها یک شریک کلیدی از دست میرود، بلکه کل روایت راهبردی روسیه درباره توانایی رژیمهای اقتدارگرا برای بقا در برابر فشار غرب نیز زیر سؤال خواهد رفت.
https://www.nytimes.com/2026/04/10/opinion/putin-russia-iran.html
Nytimes
Opinion | For Putin, Iran Is Something Close to Irreplaceable
Vladimir Putin has spent years building a coalition of the discontented on the premise that authoritarian states can outlast Western pressure. Iran is his proof of concept.
👍3
جنگ اخیر میان ایالات متحده و ایران را نمیتوان صرفاً در چارچوب یک منازعه ژئوپولیتیک در خاورمیانه تحلیل کرد. این جنگ، بهطور همزمان، بازتابی از شکافهای عمیق و فزاینده در سیاست داخلی آمریکا است—شکافهایی که نهتنها بر نحوه ورود به جنگ، بلکه بر تعریف اهداف، ابزارها و حتی امکان خروج از آن تأثیر گذاشتهاند. بررسی همزمان دیدگاههای نخبگان، روندهای افکار عمومی و رفتار نهادهای سیاسی نشان میدهد که دستگاه سیاستخارجی دولت ترامپ در قبال ایران فاقد یک چارچوب راهبردی منسجم است و همین امر، سیاست این کشور را بیش از پیش واکنشی و ناپایدار کرده است.
این نبود اجماع حتی در سطح نخبگان رسانهای نیز بهوضوح دیده میشود. میزگرد چاپشده در ۹ آپریل در نیویورکتایمز میان سه تحلیلگر برجسته—برت استیونز، نیکلاس کریستف و مگان استک—نمونه روشنی از این شکاف است. در حالی که استیونز از ضرورت اقدام نظامی و حفظ فشار برای تکمیل بازدارندگی دفاع میکند، کریستف بر هزینههای سنگین جنگ و خطرات بلندمدت آن، از جمله تشدید بیثباتی و افزایش انگیزههای هستهای ایران، تأکید دارد. در مقابل، استک اساساً ورود آمریکا به این جنگ را زیر سؤال میبرد و آن را نمونهای از مداخلهای غیرضروری و پرریسک میداند. این سه دیدگاه نه صرفاً اختلاف نظر، بلکه بازتاب سه رویکرد متفاوت به نقش آمریکا در جهان هستند: مداخلهگر فعال، واقعگرای محتاط، و منتقد مداخله نظامی.
-پیمان ملاذ
ادامه متن:
https://telegra.ph/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-04-10
این نبود اجماع حتی در سطح نخبگان رسانهای نیز بهوضوح دیده میشود. میزگرد چاپشده در ۹ آپریل در نیویورکتایمز میان سه تحلیلگر برجسته—برت استیونز، نیکلاس کریستف و مگان استک—نمونه روشنی از این شکاف است. در حالی که استیونز از ضرورت اقدام نظامی و حفظ فشار برای تکمیل بازدارندگی دفاع میکند، کریستف بر هزینههای سنگین جنگ و خطرات بلندمدت آن، از جمله تشدید بیثباتی و افزایش انگیزههای هستهای ایران، تأکید دارد. در مقابل، استک اساساً ورود آمریکا به این جنگ را زیر سؤال میبرد و آن را نمونهای از مداخلهای غیرضروری و پرریسک میداند. این سه دیدگاه نه صرفاً اختلاف نظر، بلکه بازتاب سه رویکرد متفاوت به نقش آمریکا در جهان هستند: مداخلهگر فعال، واقعگرای محتاط، و منتقد مداخله نظامی.
-پیمان ملاذ
ادامه متن:
https://telegra.ph/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-04-10
Telegraph
جنگ ایران و شکاف در سیاست داخلی آمریکا
جنگ اخیر میان ایالات متحده و ایران را نمیتوان صرفاً در چارچوب یک منازعه ژئوپولیتیک در خاورمیانه تحلیل کرد. این جنگ، بهطور همزمان، بازتابی از شکافهای عمیق و فزاینده در سیاست داخلی آمریکا است—شکافهایی که نهتنها بر نحوه ورود به جنگ، بلکه بر تعریف اهداف،…
👍1
Forwarded from حسین باستانی Hossein Bastani
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔻نسخه قابل دانلود «جهان موازی علی خامنهای»
با توجه به مشکل اینترنت در داخل ایران، نسخهای کم حجم و قابل دانلود از ویدیوی مستند «جهان موازی علی خامنهای» را در اینجا تقدیم میکنم. امیدوارم فایل پیوست، تا زمانی که یوتیوب در دسترس نیست، حداقل تا حدی مفید باشد.
@HosseinBastaniChannel
با توجه به مشکل اینترنت در داخل ایران، نسخهای کم حجم و قابل دانلود از ویدیوی مستند «جهان موازی علی خامنهای» را در اینجا تقدیم میکنم. امیدوارم فایل پیوست، تا زمانی که یوتیوب در دسترس نیست، حداقل تا حدی مفید باشد.
@HosseinBastaniChannel
گزارش تحلیلی: تخریب گسترده مدارس و مراکز درمانی ایران در جنگ اخیر
گزارش منتشرشده توسط روزنامه نیویورک تایمز در تاریخ ۹ آوریل ۲۰۲۶، بر پایه تحلیلهای میدانی، تصاویر ماهوارهای با وضوح بالا و راستیآزمایی ویدئوهای منتشرشده در رسانهها و شبکههای اجتماعی، نشان میدهد که در جریان جنگ اخیر میان ایران و ائتلاف آمریکا و اسرائیل، بخش قابل توجهی از زیرساختهای غیرنظامی کشور—بهویژه در حوزه آموزش و سلامت—دچار آسیبهای جدی شدهاند. این گزارش که توسط گروهی از خبرنگاران و تحلیلگران تهیه شده، تنها بخشی از واقعیت میدانی را منعکس میکند و خود نیز تأکید میکند که ابعاد واقعی تخریب بهمراتب گستردهتر از موارد تأییدشده است.
بر اساس این تحلیل، دستکم ۲۲ مدرسه و ۱۷ مرکز درمانی بهطور قطعی آسیب دیدهاند. این مراکز شامل مدارس ابتدایی، دبیرستانها، دانشگاهها، بیمارستانها، مراکز جراحی، کلینیکها و حتی داروخانهها هستند. در میان آنها، نام مراکزی چون دانشگاه صنعتی شریف، دانشگاه شهید بهشتی، بیمارستان گاندی، بیمارستان خاتمالانبیاء و مراکز درمانی در بوشهر و تهران دیده میشود. با این حال، جمعیت هلال احمر ایران اعلام کرده که آمار واقعی بسیار بالاتر است و تا اوایل آوریل، بیش از ۷۶۳ مدرسه و ۳۱۶ مرکز درمانی در سراسر کشور آسیب دیده یا بهطور کامل تخریب شدهاند. این اختلاف نشان میدهد که بسیاری از خسارات هنوز بهصورت مستقل تأیید یا مستندسازی نشدهاند.
از نظر جغرافیایی، بخش قابل توجهی از این حملات در مناطق شهری و پرجمعیت رخ داده است. تهران بهعنوان پایتخت و یکی از متراکمترین شهرهای منطقه، بیشترین سهم از این آسیبها را داشته و حدود نیمی از مراکز آسیبدیده در این شهر قرار دارند. علاوه بر آن، شهرهایی مانند اصفهان، شیراز، میناب، لامرد، بوشهر و ارومیه نیز هدف حملات قرار گرفتهاند. تحلیلها نشان میدهد که بسیاری از این حملات در نزدیکی زیرساختهای غیرنظامی حیاتی مانند مدارس، بیمارستانها و مناطق مسکونی انجام شده است؛ موضوعی که نگرانیهای جدی درباره رعایت اصول تفکیک اهداف نظامی و غیرنظامی ایجاد میکند.
یکی از مهمترین و مرگبارترین حوادث در روز نخست جنگ، در ۲۸ فوریه رخ داد؛ زمانی که مدرسه ابتدایی «شجره طیبه» در شهر میناب هدف بمباران قرار گرفت. این حمله به کشته شدن دستکم ۱۷۵ نفر انجامید که اکثریت آنها کودک بودند. بر اساس تحقیقات اولیه، این حمله توسط نیروهای آمریکایی انجام شده و دلیل آن استفاده از اطلاعات قدیمی بوده است؛ اطلاعاتی که این مدرسه را بهاشتباه بهعنوان یک هدف نظامی معرفی کرده بود. بررسیهای تصویری نشان میدهد که این ساختمان سالها پیش از یک پایگاه نظامی جدا شده و نشانههای واضحی از کاربری آموزشی داشته است، از جمله زمین بازی کودکان و رنگآمیزی دیوارها.
در همان روز، چندین حمله دیگر نیز در نزدیکی مدارس رخ داد. در شهر آبیک، انفجار ناشی از حمله به یک برج مخابراتی در فاصله کمتر از ۱۲۰ متر از یک مدرسه ابتدایی باعث کشته شدن یک کودک شد. در تهران نیز حملهای در نزدیکی یک دبیرستان در منطقه نارمک به کشته شدن دو دانشآموز انجامید. همچنین در شهر لامرد، یک حمله موشکی به مجموعهای شامل سالن ورزشی، مدرسه ابتدایی و مرکز انتقال خون، منجر به کشته شدن دستکم شش نفر، از جمله چهار کودک شد. این نمونهها نشان میدهد که حتی در مواردی که هدف اعلامشده نظامی بوده، اثرات آن مستقیماً متوجه غیرنظامیان شده است.
مراکز درمانی نیز بهشدت تحت تأثیر این حملات قرار گرفتهاند. در تاریخ اول مارس، حملات شدید به منطقهای در شمال تهران باعث تخریب بخشهایی از بیمارستان گاندی شد. تصاویر و ویدئوهای منتشرشده نشان میدهد که نمای بیرونی بیمارستان بهطور کامل آسیب دیده و بیماران، از جمله نوزادان در بخش مراقبتهای ویژه، مجبور به تخلیه فوری شدهاند. در بوشهر نیز یک مرکز درمانی آسیب دید و کارکنان مجبور شدند نوزادان را در شرایط بحرانی جابهجا کنند. یکی از امدادگران در ویدئویی که تأیید شده، با اشاره به نوزادان متصل به دستگاهها میگوید: «اگر دستگاهها را قطع کنیم، این کودکان خواهند مرد.» این تصاویر نشاندهنده فشار شدید بر سیستم درمانی کشور است.
از نظر انسانی، آمارها حاکی از تلفات گسترده غیرنظامیان است. بر اساس گزارش یک نهاد حقوق بشری، تا زمان انتشار گزارش دستکم ۱۷۰۱ غیرنظامی کشته شدهاند. این آمار شامل دانشآموزان، معلمان، کارکنان درمانی و سایر شهروندان است. با این حال، به دلیل محدودیت دسترسی و شرایط جنگی، احتمال میرود تعداد واقعی قربانیان بیشتر از این رقم باشد.https://www.nytimes.com/interactive/2026/04/09/world/middleeast/us-israel-strikes-iran-structures-damage.html
گزارش منتشرشده توسط روزنامه نیویورک تایمز در تاریخ ۹ آوریل ۲۰۲۶، بر پایه تحلیلهای میدانی، تصاویر ماهوارهای با وضوح بالا و راستیآزمایی ویدئوهای منتشرشده در رسانهها و شبکههای اجتماعی، نشان میدهد که در جریان جنگ اخیر میان ایران و ائتلاف آمریکا و اسرائیل، بخش قابل توجهی از زیرساختهای غیرنظامی کشور—بهویژه در حوزه آموزش و سلامت—دچار آسیبهای جدی شدهاند. این گزارش که توسط گروهی از خبرنگاران و تحلیلگران تهیه شده، تنها بخشی از واقعیت میدانی را منعکس میکند و خود نیز تأکید میکند که ابعاد واقعی تخریب بهمراتب گستردهتر از موارد تأییدشده است.
بر اساس این تحلیل، دستکم ۲۲ مدرسه و ۱۷ مرکز درمانی بهطور قطعی آسیب دیدهاند. این مراکز شامل مدارس ابتدایی، دبیرستانها، دانشگاهها، بیمارستانها، مراکز جراحی، کلینیکها و حتی داروخانهها هستند. در میان آنها، نام مراکزی چون دانشگاه صنعتی شریف، دانشگاه شهید بهشتی، بیمارستان گاندی، بیمارستان خاتمالانبیاء و مراکز درمانی در بوشهر و تهران دیده میشود. با این حال، جمعیت هلال احمر ایران اعلام کرده که آمار واقعی بسیار بالاتر است و تا اوایل آوریل، بیش از ۷۶۳ مدرسه و ۳۱۶ مرکز درمانی در سراسر کشور آسیب دیده یا بهطور کامل تخریب شدهاند. این اختلاف نشان میدهد که بسیاری از خسارات هنوز بهصورت مستقل تأیید یا مستندسازی نشدهاند.
از نظر جغرافیایی، بخش قابل توجهی از این حملات در مناطق شهری و پرجمعیت رخ داده است. تهران بهعنوان پایتخت و یکی از متراکمترین شهرهای منطقه، بیشترین سهم از این آسیبها را داشته و حدود نیمی از مراکز آسیبدیده در این شهر قرار دارند. علاوه بر آن، شهرهایی مانند اصفهان، شیراز، میناب، لامرد، بوشهر و ارومیه نیز هدف حملات قرار گرفتهاند. تحلیلها نشان میدهد که بسیاری از این حملات در نزدیکی زیرساختهای غیرنظامی حیاتی مانند مدارس، بیمارستانها و مناطق مسکونی انجام شده است؛ موضوعی که نگرانیهای جدی درباره رعایت اصول تفکیک اهداف نظامی و غیرنظامی ایجاد میکند.
یکی از مهمترین و مرگبارترین حوادث در روز نخست جنگ، در ۲۸ فوریه رخ داد؛ زمانی که مدرسه ابتدایی «شجره طیبه» در شهر میناب هدف بمباران قرار گرفت. این حمله به کشته شدن دستکم ۱۷۵ نفر انجامید که اکثریت آنها کودک بودند. بر اساس تحقیقات اولیه، این حمله توسط نیروهای آمریکایی انجام شده و دلیل آن استفاده از اطلاعات قدیمی بوده است؛ اطلاعاتی که این مدرسه را بهاشتباه بهعنوان یک هدف نظامی معرفی کرده بود. بررسیهای تصویری نشان میدهد که این ساختمان سالها پیش از یک پایگاه نظامی جدا شده و نشانههای واضحی از کاربری آموزشی داشته است، از جمله زمین بازی کودکان و رنگآمیزی دیوارها.
در همان روز، چندین حمله دیگر نیز در نزدیکی مدارس رخ داد. در شهر آبیک، انفجار ناشی از حمله به یک برج مخابراتی در فاصله کمتر از ۱۲۰ متر از یک مدرسه ابتدایی باعث کشته شدن یک کودک شد. در تهران نیز حملهای در نزدیکی یک دبیرستان در منطقه نارمک به کشته شدن دو دانشآموز انجامید. همچنین در شهر لامرد، یک حمله موشکی به مجموعهای شامل سالن ورزشی، مدرسه ابتدایی و مرکز انتقال خون، منجر به کشته شدن دستکم شش نفر، از جمله چهار کودک شد. این نمونهها نشان میدهد که حتی در مواردی که هدف اعلامشده نظامی بوده، اثرات آن مستقیماً متوجه غیرنظامیان شده است.
مراکز درمانی نیز بهشدت تحت تأثیر این حملات قرار گرفتهاند. در تاریخ اول مارس، حملات شدید به منطقهای در شمال تهران باعث تخریب بخشهایی از بیمارستان گاندی شد. تصاویر و ویدئوهای منتشرشده نشان میدهد که نمای بیرونی بیمارستان بهطور کامل آسیب دیده و بیماران، از جمله نوزادان در بخش مراقبتهای ویژه، مجبور به تخلیه فوری شدهاند. در بوشهر نیز یک مرکز درمانی آسیب دید و کارکنان مجبور شدند نوزادان را در شرایط بحرانی جابهجا کنند. یکی از امدادگران در ویدئویی که تأیید شده، با اشاره به نوزادان متصل به دستگاهها میگوید: «اگر دستگاهها را قطع کنیم، این کودکان خواهند مرد.» این تصاویر نشاندهنده فشار شدید بر سیستم درمانی کشور است.
از نظر انسانی، آمارها حاکی از تلفات گسترده غیرنظامیان است. بر اساس گزارش یک نهاد حقوق بشری، تا زمان انتشار گزارش دستکم ۱۷۰۱ غیرنظامی کشته شدهاند. این آمار شامل دانشآموزان، معلمان، کارکنان درمانی و سایر شهروندان است. با این حال، به دلیل محدودیت دسترسی و شرایط جنگی، احتمال میرود تعداد واقعی قربانیان بیشتر از این رقم باشد.https://www.nytimes.com/interactive/2026/04/09/world/middleeast/us-israel-strikes-iran-structures-damage.html
Nytimes
Iran’s Schools and Hospitals in Ruins, Times Analysis Shows
The Times has verified U.S.-Israeli strikes on at least 39 schools and hospitals, a fraction of the devastation so far.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/10/trump-hormuz-transactional-american-power/
فرید زکریا به بررسی اظهارات اخیر ترامپ درباره تنگه هرمز میپردازد و استدلال میکند که این سخنان صرفاً جنجالی نیستند، بلکه بازتاب یک تغییر عمیق در نگاه راهبردی آمریکا به نقش خود در جهان هستند. ترامپ با توصیف همکاری احتمالی با ایران برای مدیریت تنگه هرمز بهعنوان «چیزی زیبا» و تأکید بر امکان کسب «پول بزرگ» از مدیریت ترافیک کشتیها، نشان میدهد که آمریکا را نه بهعنوان تضمینکننده یک نظم بینالمللی، بلکه بهعنوان یک بازیگر در معاملات اقتصادی میبیند. زکریا تأکید میکند که اهمیت این اظهارات در همین تغییر جهانبینی است، نه صرفاً در جنجالی بودن آنها.
نویسنده در ادامه با مرور تاریخی نشان میدهد که این دیدگاه در تضاد با سنت راهبردی آمریکا قرار دارد. ایالات متحده از آغاز شکلگیری خود، اصل آزادی کشتیرانی را بهعنوان یک حق بنیادین تلقی کرده و از آن دفاع کرده است؛ از جنگ با فرانسه بر سر مداخله در تجارت دریایی گرفته تا مقابله با دزدان دریایی بربر. در دوران مدرن نیز آمریکا با صرف هزینههای سنگین، امنیت مسیرهای حیاتی مانند تنگه هرمز و تنگه مالاکا را تضمین کرده است، نه برای دریافت عوارض، بلکه برای حفظ «دارایی مشترک جهانی» که امکان جریان آزاد تجارت را فراهم میکند. این سیاست به رشد اقتصاد جهانی، تقویت شرکتهای آمریکایی و تثبیت جایگاه دلار انجامیده و نفوذ آمریکا را از طریق جذابیت و وابستگی متقابل گسترش داده است.
زکریا استدلال میکند که این رویکرد مبتنی بر نگاه بلندمدت بوده است—نگاهی که منافع پایدار را بر سودهای فوری ترجیح میدهد و به اهمیت سرمایهگذاری در امنیت، نهادها و اتحادها—even بدون بازده کوتاهمدت—اعتقاد دارد. در مقابل، رویکرد ترامپ این منطق را معکوس میکند و بر منافع فوری و ملموس تمرکز دارد: فشار بر متحدان برای پرداخت بیشتر، گرفتن امتیاز از شرکای تجاری و تبدیل تعهدات راهبردی به منابع درآمد. اما به گفته نویسنده، هزینههای این رویکرد—از جمله کاهش اعتبار، تضعیف اتحادها و از دست رفتن اعتماد—بهصورت تدریجی ظاهر میشوند و میتوانند پایههای نظم بینالمللی را سست کنند.
در نهایت، مقاله با اشاره به مفهوم «هژمون شکارچی» توضیح میدهد که بسیاری از قدرتهای بزرگ تاریخی از موقعیت خود برای کسب منافع مستقیم استفاده کردهاند، اما آنچه آمریکا را متمایز کرده، ایجاد سیستمی بوده که دیگران نیز از آن بهرهمند میشوند. بهگفته زکریا، تبدیل تنگه هرمز به یک «ایستگاه عوارضی» بهجای یک دارایی جهانی، به معنای نادیده گرفتن این تجربه تاریخی است. اگر آمریکا به سمت یک قدرت صرفاً سودجو حرکت کند، با همان سرنوشتی مواجه خواهد شد که تاریخ نشان داده: افزایش بیاعتمادی، شکلگیری مقاومت و در نهایت تضعیف موقعیت جهانی. از این منظر، کنار گذاشتن مدل مبتنی بر دریاهای آزاد و تجارت جهانی، معامله یک مزیت پایدار با سودی کوتاهمدت خواهد بود.
فرید زکریا به بررسی اظهارات اخیر ترامپ درباره تنگه هرمز میپردازد و استدلال میکند که این سخنان صرفاً جنجالی نیستند، بلکه بازتاب یک تغییر عمیق در نگاه راهبردی آمریکا به نقش خود در جهان هستند. ترامپ با توصیف همکاری احتمالی با ایران برای مدیریت تنگه هرمز بهعنوان «چیزی زیبا» و تأکید بر امکان کسب «پول بزرگ» از مدیریت ترافیک کشتیها، نشان میدهد که آمریکا را نه بهعنوان تضمینکننده یک نظم بینالمللی، بلکه بهعنوان یک بازیگر در معاملات اقتصادی میبیند. زکریا تأکید میکند که اهمیت این اظهارات در همین تغییر جهانبینی است، نه صرفاً در جنجالی بودن آنها.
نویسنده در ادامه با مرور تاریخی نشان میدهد که این دیدگاه در تضاد با سنت راهبردی آمریکا قرار دارد. ایالات متحده از آغاز شکلگیری خود، اصل آزادی کشتیرانی را بهعنوان یک حق بنیادین تلقی کرده و از آن دفاع کرده است؛ از جنگ با فرانسه بر سر مداخله در تجارت دریایی گرفته تا مقابله با دزدان دریایی بربر. در دوران مدرن نیز آمریکا با صرف هزینههای سنگین، امنیت مسیرهای حیاتی مانند تنگه هرمز و تنگه مالاکا را تضمین کرده است، نه برای دریافت عوارض، بلکه برای حفظ «دارایی مشترک جهانی» که امکان جریان آزاد تجارت را فراهم میکند. این سیاست به رشد اقتصاد جهانی، تقویت شرکتهای آمریکایی و تثبیت جایگاه دلار انجامیده و نفوذ آمریکا را از طریق جذابیت و وابستگی متقابل گسترش داده است.
زکریا استدلال میکند که این رویکرد مبتنی بر نگاه بلندمدت بوده است—نگاهی که منافع پایدار را بر سودهای فوری ترجیح میدهد و به اهمیت سرمایهگذاری در امنیت، نهادها و اتحادها—even بدون بازده کوتاهمدت—اعتقاد دارد. در مقابل، رویکرد ترامپ این منطق را معکوس میکند و بر منافع فوری و ملموس تمرکز دارد: فشار بر متحدان برای پرداخت بیشتر، گرفتن امتیاز از شرکای تجاری و تبدیل تعهدات راهبردی به منابع درآمد. اما به گفته نویسنده، هزینههای این رویکرد—از جمله کاهش اعتبار، تضعیف اتحادها و از دست رفتن اعتماد—بهصورت تدریجی ظاهر میشوند و میتوانند پایههای نظم بینالمللی را سست کنند.
در نهایت، مقاله با اشاره به مفهوم «هژمون شکارچی» توضیح میدهد که بسیاری از قدرتهای بزرگ تاریخی از موقعیت خود برای کسب منافع مستقیم استفاده کردهاند، اما آنچه آمریکا را متمایز کرده، ایجاد سیستمی بوده که دیگران نیز از آن بهرهمند میشوند. بهگفته زکریا، تبدیل تنگه هرمز به یک «ایستگاه عوارضی» بهجای یک دارایی جهانی، به معنای نادیده گرفتن این تجربه تاریخی است. اگر آمریکا به سمت یک قدرت صرفاً سودجو حرکت کند، با همان سرنوشتی مواجه خواهد شد که تاریخ نشان داده: افزایش بیاعتمادی، شکلگیری مقاومت و در نهایت تضعیف موقعیت جهانی. از این منظر، کنار گذاشتن مدل مبتنی بر دریاهای آزاد و تجارت جهانی، معامله یک مزیت پایدار با سودی کوتاهمدت خواهد بود.
The Washington Post
Opinion | Trump’s outrageous Hormuz talk shuns basic strategy
U.S. power rests on open seas.
👍1
جنگ و انسانیت ازدسترفته
دکتر مسعود نیلی
توضیح مقدماتی: این مقاله را به سختی بسیار تدوین کردهام. برای اولینبار طی حدود ۴۳سال گذشته، ۳۸روز است که به سختی توانستهام بر انجام کار فکری تمرکز پیدا کنم. این روزها که هر یک دقیقهاش مانند سالها بر دوش زمان سنگینی میکند، برایم تلخترین دوران زندگی بوده است. برای کسی که در طول عمر خود، سختیهای طاقتفرسای زیادی را تحمل کرده، این ایام، ماهیتی دیگر داشته و فشار روحی بسیار سنگینتری را وارد آورده است. این را از این جهت ذکر کردم که خواننده بداند، متن حاضر، با تلاش زیاد برای فائق آمدن بر این فشار سنگین روحی و بهعنوان ادای وظیفه وجدانی در این روزهای خاص به رشته تحریر درآمده است. مشاهده اینکه ایران عزیز، اینگونه زخم برمیدارد و دردمندانه تحمل میکند، فوقالعاده غمبار است https://donya-e-eqtesad.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-28/4262750-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C
دکتر مسعود نیلی
توضیح مقدماتی: این مقاله را به سختی بسیار تدوین کردهام. برای اولینبار طی حدود ۴۳سال گذشته، ۳۸روز است که به سختی توانستهام بر انجام کار فکری تمرکز پیدا کنم. این روزها که هر یک دقیقهاش مانند سالها بر دوش زمان سنگینی میکند، برایم تلخترین دوران زندگی بوده است. برای کسی که در طول عمر خود، سختیهای طاقتفرسای زیادی را تحمل کرده، این ایام، ماهیتی دیگر داشته و فشار روحی بسیار سنگینتری را وارد آورده است. این را از این جهت ذکر کردم که خواننده بداند، متن حاضر، با تلاش زیاد برای فائق آمدن بر این فشار سنگین روحی و بهعنوان ادای وظیفه وجدانی در این روزهای خاص به رشته تحریر درآمده است. مشاهده اینکه ایران عزیز، اینگونه زخم برمیدارد و دردمندانه تحمل میکند، فوقالعاده غمبار است https://donya-e-eqtesad.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-28/4262750-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C
روزنامه دنیای اقتصاد
جنگ و انسانیت ازدسترفته + فایل صوتی
توضیح مقدماتی: این مقاله را به سختی بسیار تدوین کردهام. برای اولینبار طی حدود 43سال گذشته، ۳۸روز است که به سختی توانستهام بر انجام کار فکری تمرکز پیدا کنم. این روزها که هر یک دقیقهاش مانند سالها بر دوش زمان سنگینی میکند، برایم تلخترین دوران زندگی بوده…
👍2
این گزارش نشان میدهد که با وجود اعلام آتشبس میان ایران و آمریکا، تنگه هرمز همچنان به یکی از پیچیدهترین نقاط تنش سیاسی و ژئوپلیتیکی جهان تبدیل شده است. اگرچه خطرات مستقیم نظامی مانند حملات موشکی یا مینگذاری نسبت به دوران درگیری کاهش یافته، اما مسیر عبور کشتیها از نظر سیاسی و دیپلماتیک همچنان با محدودیتهای جدی مواجه است. ایران بهجای بازگشایی کامل تنگه، کنترل خود را حفظ کرده و آن را به مهمترین اهرم فشار در تعامل با دولت آمریکا، به تبدیل کرده است.
بر اساس این گزارش، ایران عبور کشتیها را بهشدت محدود کرده و تنها به تعداد اندکی از آنها—عمدتاً از کشورهایی که روابط تجاری با تهران دارند یا موضعی بیطرف اتخاذ کردهاند—اجازه عبور میدهد. بهعنوان نمونه، در یکی از روزها تنها ۵ کشتی باری از تنگه عبور کردند و هیچکدام حامل نفت یا گاز نبودند. کشورهایی مانند ترکیه، پاکستان و هند توانستهاند از این مسیر استفاده کنند، در حالی که بسیاری از کشورهای دیگر همچنان در انتظار هستند. در حال حاضر حدود ۱۰۰۰ کشتی در انتظار ورود یا خروج از خلیج فارس قرار دارند، که این موضوع نشاندهنده شدت اختلال در زنجیره تأمین جهانی است.
ایران این کنترل را بهصورت هدفمند و سیاسی اعمال میکند. برای مثال، عبور یک کشتی متعلق به شرکت فرانسوی بلافاصله پس از موضعگیری انتقادی فرانسه نسبت به سیاستهای آمریکا در جنگ انجام شد، که از سوی تحلیلگران بهعنوان «پیام سیاسی» تعبیر شده است. همچنین ایران اعلام کرده که عبور کشتیها باید با هماهنگی نیروهای نظامی این کشور انجام شود و حتی مسیرهای خاصی مانند مسیر نزدیک به جزیره لارک را پیشنهاد میدهد، که امکان نظارت بیشتر و حتی دریافت هزینه را فراهم میکند. این رویکرد عملاً کشورها را مجبور کرده است که بهصورت مستقیم با ایران مذاکره کنند.
در سطح راهبردی، ایران تلاش دارد این وضعیت را به یک ساختار دائمی تبدیل کند. مقامات ایرانی پیشنهاد دادهاند که برای هر عبور از تنگه هرمز حدود ۲ میلیون دلار عوارض دریافت شود و از این درآمد برای بازسازی زیرساختهای آسیبدیده در جنگ استفاده گردد. این در حالی است که چنین طرحی با مخالفت کشورهایی مانند بریتانیا مواجه شده که بر اصل «آزادی کشتیرانی» تأکید دارند. با این حال، همین ایده به ایران یک اهرم قدرتمند در مذاکرات بزرگتر—از جمله در حوزه برنامه هستهای و موشکی—میدهد. در مجموع، گزارش نتیجه میگیرد که تنگه هرمز اکنون به مؤثرترین ابزار چانهزنی ایران تبدیل شده و میتواند تأثیرات گستردهای بر تجارت جهانی، بازار انرژی و توازن قدرت در سطح بینالمللی داشته باشد.https://www.nytimes.com/2026/04/10/world/middleeast/strait-hormuz-iran-ships-oil.html
بر اساس این گزارش، ایران عبور کشتیها را بهشدت محدود کرده و تنها به تعداد اندکی از آنها—عمدتاً از کشورهایی که روابط تجاری با تهران دارند یا موضعی بیطرف اتخاذ کردهاند—اجازه عبور میدهد. بهعنوان نمونه، در یکی از روزها تنها ۵ کشتی باری از تنگه عبور کردند و هیچکدام حامل نفت یا گاز نبودند. کشورهایی مانند ترکیه، پاکستان و هند توانستهاند از این مسیر استفاده کنند، در حالی که بسیاری از کشورهای دیگر همچنان در انتظار هستند. در حال حاضر حدود ۱۰۰۰ کشتی در انتظار ورود یا خروج از خلیج فارس قرار دارند، که این موضوع نشاندهنده شدت اختلال در زنجیره تأمین جهانی است.
ایران این کنترل را بهصورت هدفمند و سیاسی اعمال میکند. برای مثال، عبور یک کشتی متعلق به شرکت فرانسوی بلافاصله پس از موضعگیری انتقادی فرانسه نسبت به سیاستهای آمریکا در جنگ انجام شد، که از سوی تحلیلگران بهعنوان «پیام سیاسی» تعبیر شده است. همچنین ایران اعلام کرده که عبور کشتیها باید با هماهنگی نیروهای نظامی این کشور انجام شود و حتی مسیرهای خاصی مانند مسیر نزدیک به جزیره لارک را پیشنهاد میدهد، که امکان نظارت بیشتر و حتی دریافت هزینه را فراهم میکند. این رویکرد عملاً کشورها را مجبور کرده است که بهصورت مستقیم با ایران مذاکره کنند.
در سطح راهبردی، ایران تلاش دارد این وضعیت را به یک ساختار دائمی تبدیل کند. مقامات ایرانی پیشنهاد دادهاند که برای هر عبور از تنگه هرمز حدود ۲ میلیون دلار عوارض دریافت شود و از این درآمد برای بازسازی زیرساختهای آسیبدیده در جنگ استفاده گردد. این در حالی است که چنین طرحی با مخالفت کشورهایی مانند بریتانیا مواجه شده که بر اصل «آزادی کشتیرانی» تأکید دارند. با این حال، همین ایده به ایران یک اهرم قدرتمند در مذاکرات بزرگتر—از جمله در حوزه برنامه هستهای و موشکی—میدهد. در مجموع، گزارش نتیجه میگیرد که تنگه هرمز اکنون به مؤثرترین ابزار چانهزنی ایران تبدیل شده و میتواند تأثیرات گستردهای بر تجارت جهانی، بازار انرژی و توازن قدرت در سطح بینالمللی داشته باشد.https://www.nytimes.com/2026/04/10/world/middleeast/strait-hormuz-iran-ships-oil.html
Nytimes
With Iran Setting Limits, Strait of Hormuz Remains Thorny Politically
Even after a cease-fire, Iran is keeping a chokehold on traffic, forcing countries to cut deals that could put them at odds with the U.S.
👍3
ترامپ در پیام خود در شبکه تروث سوشال، چنین القا کرد که رسیدن به یک توافق صلح پایدار تقریباً یک تشریفات است و نوشت: «تقریباً تمام نقاط اختلاف گذشته میان ایالات متحده و ایران حل شده است و این دوره دو هفتهای برای نهاییسازی توافق کافی خواهد بود.» او همچنین این آتشبس را یک پیروزی کامل برای آمریکا توصیف کرد و در گفتوگو با خبرنگاران گفت که ایالات متحده «یک پیروزی کامل، صددرصدی» به دست آورده است. او تأکید کرد که توافق نهایی، تلاش ایران برای دستیابی به سلاح هستهای را پایان خواهد داد.
با این حال، نویسنده معتقد است این ادعای پیروزی بسیار زودهنگام است. ترامپ با پذیرش مذاکرات بر پایه طرح دهمادهای اخیر ایران موافقت کرده—طرحی که خود پیشتر آن را «گامی مهم اما ناکافی» توصیف کرده بود. در این طرح، ایران بر چند موضوع کلیدی تأکید دارد: حفظ حق غنیسازی اورانیوم، لغو کامل تحریمهای اقتصادی، خروج نیروهای آمریکایی از منطقه و مهمتر از همه، به رسمیت شناختن کنترل ایران بر تنگه هرمز. در عین حال، هیچ پیشنهادی برای محدود کردن برنامه موشکی و پهپادی ایران در این طرح وجود ندارد.
تمام این خواستهها با خطوط قرمز دیرینه آمریکا در تضاد هستند. پذیرش آنها مستلزم امتیازدهیهای بزرگی از سوی واشنگتن خواهد بود—امری که با هدف اعلامشده ترامپ، یعنی از بین بردن توان ایران برای تهدید آمریکا و متحدانش، سازگار نیست.
موضوع تنگه هرمز یکی از مهمترین نقاط اختلاف در این مذاکرات خواهد بود. به رسمیت شناختن کنترل ایران بر عبور کشتیها در این تنگه—که پیش از آغاز عملیات نظامی باز بود—بهعنوان یک شکست راهبردی برای آمریکا تلقی میشود. عوارضی که ایران برای عبور کشتیها وضع کرده، فشار سنگینی بر متحدان آمریکا وارد میکند؛ کشورهایی مانند ریاض، ابوظبی، کویت و بغداد بهسختی میتوانند با دائمی شدن چنین وضعیتی کنار بیایند. پیشنهاد ترامپ برای مشارکت آمریکا با ایران در دریافت این عوارض نیز نارضایتی این کشورها را افزایش داده است.
در عین حال، حتی برگزاری مذاکرات نیز قطعی نیست و ممکن است بهدلیل تحولات میدانی مختل شود. جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، این آتشبس را «شکننده» توصیف کرده است. در ساعات اولیه پس از آغاز آتشبس نیز ابهامات زیادی درباره مفاد آن وجود داشت. ترامپ اعلام کرده بود که آتشبس مشروط به بازگشایی تنگه هرمز است، اما نخستوزیر پاکستان گفت که آتشبس فوراً اجرایی شده است. وزیر خارجه ایران نیز تأکید کرد که عبور امن از تنگه تنها با هماهنگی با نیروهای مسلح ایران و در نظر گرفتن محدودیتهای فنی امکانپذیر خواهد بود.
در همین حال، گزارشهایی وجود دارد که نشان میدهد شرایطی که ترامپ برای آغاز مذاکرات پذیرفته، با طرحی که ایران بهصورت عمومی اعلام کرده متفاوت است. این موضوع این پرسش را مطرح میکند که چرا تهران همچنان بر خواستههایی تأکید میکند که ممکن است در عمل از آنها عقبنشینی کرده باشد.
ابهام دیگر مربوط به نقش اسرائیل در این آتشبس است. پاکستان اعلام کرده که این توافق شامل حملات اسرائیل نیز میشود، اما اسرائیل این موضوع را رد کرده و کاخ سفید نیز این موضع را تأیید کرده است. در عمل، نیروی هوایی اسرائیل به حملات خود علیه اهداف حزبالله ادامه داده و این اقدامات ظاهراً باعث شده ایران بار دیگر محدودیتهایی بر تنگه هرمز اعمال کند. همزمان، کشورهای حوزه خلیج فارس گزارش دادهاند که ایران همچنان برخی حملات را ادامه میدهد.
در مجموع، نویسنده نتیجه میگیرد که دستیابی به یک توافق سریع و آسان بسیار بعید است. هرگونه توافق پایدار مستلزم امتیازدهی از سوی یکی یا هر دو طرف خواهد بود—امتیازهایی که هر دو طرف تاکنون آنها را غیرقابل قبول میدانستند. بنابراین، خطر ازسرگیری جنگ—و حتی گسترش آن—همچنان وجود دارد. با این حال، همانطور که وینستون چرچیل گفته است: «گفتوگو بهتر از جنگ است.»https://www.cfr.org/articles/trump-secured-a-ceasefire-with-iran-will-it-last
با این حال، نویسنده معتقد است این ادعای پیروزی بسیار زودهنگام است. ترامپ با پذیرش مذاکرات بر پایه طرح دهمادهای اخیر ایران موافقت کرده—طرحی که خود پیشتر آن را «گامی مهم اما ناکافی» توصیف کرده بود. در این طرح، ایران بر چند موضوع کلیدی تأکید دارد: حفظ حق غنیسازی اورانیوم، لغو کامل تحریمهای اقتصادی، خروج نیروهای آمریکایی از منطقه و مهمتر از همه، به رسمیت شناختن کنترل ایران بر تنگه هرمز. در عین حال، هیچ پیشنهادی برای محدود کردن برنامه موشکی و پهپادی ایران در این طرح وجود ندارد.
تمام این خواستهها با خطوط قرمز دیرینه آمریکا در تضاد هستند. پذیرش آنها مستلزم امتیازدهیهای بزرگی از سوی واشنگتن خواهد بود—امری که با هدف اعلامشده ترامپ، یعنی از بین بردن توان ایران برای تهدید آمریکا و متحدانش، سازگار نیست.
موضوع تنگه هرمز یکی از مهمترین نقاط اختلاف در این مذاکرات خواهد بود. به رسمیت شناختن کنترل ایران بر عبور کشتیها در این تنگه—که پیش از آغاز عملیات نظامی باز بود—بهعنوان یک شکست راهبردی برای آمریکا تلقی میشود. عوارضی که ایران برای عبور کشتیها وضع کرده، فشار سنگینی بر متحدان آمریکا وارد میکند؛ کشورهایی مانند ریاض، ابوظبی، کویت و بغداد بهسختی میتوانند با دائمی شدن چنین وضعیتی کنار بیایند. پیشنهاد ترامپ برای مشارکت آمریکا با ایران در دریافت این عوارض نیز نارضایتی این کشورها را افزایش داده است.
در عین حال، حتی برگزاری مذاکرات نیز قطعی نیست و ممکن است بهدلیل تحولات میدانی مختل شود. جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، این آتشبس را «شکننده» توصیف کرده است. در ساعات اولیه پس از آغاز آتشبس نیز ابهامات زیادی درباره مفاد آن وجود داشت. ترامپ اعلام کرده بود که آتشبس مشروط به بازگشایی تنگه هرمز است، اما نخستوزیر پاکستان گفت که آتشبس فوراً اجرایی شده است. وزیر خارجه ایران نیز تأکید کرد که عبور امن از تنگه تنها با هماهنگی با نیروهای مسلح ایران و در نظر گرفتن محدودیتهای فنی امکانپذیر خواهد بود.
در همین حال، گزارشهایی وجود دارد که نشان میدهد شرایطی که ترامپ برای آغاز مذاکرات پذیرفته، با طرحی که ایران بهصورت عمومی اعلام کرده متفاوت است. این موضوع این پرسش را مطرح میکند که چرا تهران همچنان بر خواستههایی تأکید میکند که ممکن است در عمل از آنها عقبنشینی کرده باشد.
ابهام دیگر مربوط به نقش اسرائیل در این آتشبس است. پاکستان اعلام کرده که این توافق شامل حملات اسرائیل نیز میشود، اما اسرائیل این موضوع را رد کرده و کاخ سفید نیز این موضع را تأیید کرده است. در عمل، نیروی هوایی اسرائیل به حملات خود علیه اهداف حزبالله ادامه داده و این اقدامات ظاهراً باعث شده ایران بار دیگر محدودیتهایی بر تنگه هرمز اعمال کند. همزمان، کشورهای حوزه خلیج فارس گزارش دادهاند که ایران همچنان برخی حملات را ادامه میدهد.
در مجموع، نویسنده نتیجه میگیرد که دستیابی به یک توافق سریع و آسان بسیار بعید است. هرگونه توافق پایدار مستلزم امتیازدهی از سوی یکی یا هر دو طرف خواهد بود—امتیازهایی که هر دو طرف تاکنون آنها را غیرقابل قبول میدانستند. بنابراین، خطر ازسرگیری جنگ—و حتی گسترش آن—همچنان وجود دارد. با این حال، همانطور که وینستون چرچیل گفته است: «گفتوگو بهتر از جنگ است.»https://www.cfr.org/articles/trump-secured-a-ceasefire-with-iran-will-it-last
👍1
جاناتان راش و پیتر وهنر، در این مقاله استدلال میکنند که مشکل اصلی دولت دوم دونالد ترامپ صرفاً شخصیت فردی او نیست، بلکه این است که ویژگیهای شخصیتی و رفتاری او—از جمله تکانشگری (impulsivity)**، خودبزرگبینی، بیثباتی و گسست از واقعیت—به کل ساختار دولت سرایت کرده و به نوعی **روانپریشی نهادی (institutional psychosis) تبدیل شده است. منظور نویسندگان از این تعبیر تشخیص پزشکی نیست، بلکه اشاره به این واقعیت دارد که دولت بهعنوان یک نهاد دیگر توان تصمیمگیری منسجم، عقلانی و مبتنی بر واقعیت را از دست داده است. به باور آنان، برخلاف دور اول ترامپ که ساختارهای نهادی تا حدی مانع تبدیل شدن تکانههای شخصی او به سیاست رسمی میشدند، در دور دوم این موانع تضعیف شدهاند و در نتیجه بیثباتی شخصی ترامپ مستقیماً به شیوه حکمرانی دولت تبدیل شده است.
نویسندگان جنگ با ایران را مهمترین نمونه برای نشان دادن این بیثباتی ساختاری میدانند. به گفته آنان، دولت ترامپ وارد جنگی شد بدون آنکه اهداف خود را روشن کرده باشد، راهبرد مشخصی تدوین کرده باشد یا حتی بتواند توضیح دهد دقیقاً به دنبال چه نتیجهای است. در طول بحران، مواضع دولت بهطور مداوم تغییر کرد: از تغییر رژیم به عدم تغییر رژیم، از درخواست تسلیم بیقیدوشرط به عقبنشینی از آن، و از تهدیدهای حداکثری به عقبنشینیهای ناگهانی. همزمان، در حالی که آمریکا با ایران درگیر جنگ بود، دولت بخشی از تحریمهای نفتی ایران را کاهش داد؛ اقدامی که به گفته نویسندگان عملاً به اقتصاد جنگی ایران کمک کرد. همچنین دولت با وجود هشدارهای سالها کارشناسان، برای واکنش ایران در تنگه هرمز آماده نبود—تا حدی به این دلیل که خود پیشتر دفاتر تخصصی مرتبط با ایران، کارشناسان انرژی و بخشهایی از دستگاه سیاست خارجی و امنیت ملی را تضعیف کرده بود. نویسندگان این تناقضها را نشانهای از آن میدانند که دولت نهتنها فاقد استراتژی، بلکه فاقد ظرفیت نهادی برای تفکر راهبردی شده است.
مقاله سپس استدلال میکند که این آشفتگی محدود به سیاست خارجی نیست، بلکه به الگوی کلی حکمرانی دولت ترامپ تبدیل شده است. نویسندگان به نمونههایی چون اخراج و استخدام مجدد گسترده کارکنان دولت بدون منطق مشخص، تغییرات مداوم در سیاست تعرفهها، تناقض در مواضع نسبت به اوکراین، و تغییر مستمر در شعارها و مواضع کلان ترامپ اشاره میکنند. از نظر آنان، دولتهای عادی از طریق فرایندهای پیچیده بینسازمانی، مشارکت کارشناسان، بررسی سناریوها و تحلیل پیامدها به تصمیمگیری میرسند؛ فرایندی که مانند «قشر پیشپیشانی مغز» برای دولت عمل میکند و نقش کنترل تکانه و برنامهریزی بلندمدت را دارد. اما در دولت دوم ترامپ، این سازوکارها یا کنار گذاشته شدهاند یا هر لحظه با دستور رئیسجمهور مختل میشوند. در نتیجه، سیاستگذاری دیگر محصول بررسی و تحلیل نیست، بلکه تابع اراده و امیال لحظهای شخص رئیسجمهور است. نویسندگان این را علت اصلی تولید خروجیهای غیرقابلپیشبینی و بعضاً متناقض در دولت میدانند.
در جمعبندی، نویسندگان تأکید میکنند که رفتار دولت دوم ترامپ را نمیتوان بهطور کامل با چارچوبهای رایج مانند پوپولیسم، ملیگرایی، انزواگرایی یا حتی اقتدارگرایی توضیح داد، زیرا روانپریشی نهادی (institutional psychosis) از هر چارچوب عقلانی فراتر میرود و اساساً پیشبینیناپذیر است. به باور آنان، بزرگترین خطر این وضعیت در همین غیرقابلپیشبینی بودن نهفته است: نه متحدان آمریکا میتوانند رفتار واشنگتن را پیشبینی کنند و نه نهادهای داخلی بهطور کامل قادر به مهار آن هستند. هرچند نویسندگان معتقدند که چنین وضعیتی در بلندمدت پایدار نخواهد ماند و واقعیت نهایتاً خود را تحمیل خواهد کرد، اما هشدار میدهند که پیش از آن آسیبهای عمیقی به نهادهای حکمرانی آمریکا، سیاست خارجی این کشور و اعتماد عمومی وارد خواهد شد—آسیبهایی که ممکن است ترمیم آن یک نسل یا بیشتر زمان ببرد. نتیجه نهایی مقاله این است که تجربه دولت دوم ترامپ یادآور این حقیقت بنیادی است که حکمرانی مؤثر نیازمند نهادهای قوی، فرایندهای عقلانی، و رهبرانی با ثبات شخصیتی و روانی است.
https://www.nytimes.com/2026/04/10/opinion/trump-iran-psychotic-state-institutions.html
نویسندگان جنگ با ایران را مهمترین نمونه برای نشان دادن این بیثباتی ساختاری میدانند. به گفته آنان، دولت ترامپ وارد جنگی شد بدون آنکه اهداف خود را روشن کرده باشد، راهبرد مشخصی تدوین کرده باشد یا حتی بتواند توضیح دهد دقیقاً به دنبال چه نتیجهای است. در طول بحران، مواضع دولت بهطور مداوم تغییر کرد: از تغییر رژیم به عدم تغییر رژیم، از درخواست تسلیم بیقیدوشرط به عقبنشینی از آن، و از تهدیدهای حداکثری به عقبنشینیهای ناگهانی. همزمان، در حالی که آمریکا با ایران درگیر جنگ بود، دولت بخشی از تحریمهای نفتی ایران را کاهش داد؛ اقدامی که به گفته نویسندگان عملاً به اقتصاد جنگی ایران کمک کرد. همچنین دولت با وجود هشدارهای سالها کارشناسان، برای واکنش ایران در تنگه هرمز آماده نبود—تا حدی به این دلیل که خود پیشتر دفاتر تخصصی مرتبط با ایران، کارشناسان انرژی و بخشهایی از دستگاه سیاست خارجی و امنیت ملی را تضعیف کرده بود. نویسندگان این تناقضها را نشانهای از آن میدانند که دولت نهتنها فاقد استراتژی، بلکه فاقد ظرفیت نهادی برای تفکر راهبردی شده است.
مقاله سپس استدلال میکند که این آشفتگی محدود به سیاست خارجی نیست، بلکه به الگوی کلی حکمرانی دولت ترامپ تبدیل شده است. نویسندگان به نمونههایی چون اخراج و استخدام مجدد گسترده کارکنان دولت بدون منطق مشخص، تغییرات مداوم در سیاست تعرفهها، تناقض در مواضع نسبت به اوکراین، و تغییر مستمر در شعارها و مواضع کلان ترامپ اشاره میکنند. از نظر آنان، دولتهای عادی از طریق فرایندهای پیچیده بینسازمانی، مشارکت کارشناسان، بررسی سناریوها و تحلیل پیامدها به تصمیمگیری میرسند؛ فرایندی که مانند «قشر پیشپیشانی مغز» برای دولت عمل میکند و نقش کنترل تکانه و برنامهریزی بلندمدت را دارد. اما در دولت دوم ترامپ، این سازوکارها یا کنار گذاشته شدهاند یا هر لحظه با دستور رئیسجمهور مختل میشوند. در نتیجه، سیاستگذاری دیگر محصول بررسی و تحلیل نیست، بلکه تابع اراده و امیال لحظهای شخص رئیسجمهور است. نویسندگان این را علت اصلی تولید خروجیهای غیرقابلپیشبینی و بعضاً متناقض در دولت میدانند.
در جمعبندی، نویسندگان تأکید میکنند که رفتار دولت دوم ترامپ را نمیتوان بهطور کامل با چارچوبهای رایج مانند پوپولیسم، ملیگرایی، انزواگرایی یا حتی اقتدارگرایی توضیح داد، زیرا روانپریشی نهادی (institutional psychosis) از هر چارچوب عقلانی فراتر میرود و اساساً پیشبینیناپذیر است. به باور آنان، بزرگترین خطر این وضعیت در همین غیرقابلپیشبینی بودن نهفته است: نه متحدان آمریکا میتوانند رفتار واشنگتن را پیشبینی کنند و نه نهادهای داخلی بهطور کامل قادر به مهار آن هستند. هرچند نویسندگان معتقدند که چنین وضعیتی در بلندمدت پایدار نخواهد ماند و واقعیت نهایتاً خود را تحمیل خواهد کرد، اما هشدار میدهند که پیش از آن آسیبهای عمیقی به نهادهای حکمرانی آمریکا، سیاست خارجی این کشور و اعتماد عمومی وارد خواهد شد—آسیبهایی که ممکن است ترمیم آن یک نسل یا بیشتر زمان ببرد. نتیجه نهایی مقاله این است که تجربه دولت دوم ترامپ یادآور این حقیقت بنیادی است که حکمرانی مؤثر نیازمند نهادهای قوی، فرایندهای عقلانی، و رهبرانی با ثبات شخصیتی و روانی است.
https://www.nytimes.com/2026/04/10/opinion/trump-iran-psychotic-state-institutions.html
Nytimes
Opinion | The Trump Administration Is in a Psychotic State
What are the implications if the government of the world’s most powerful country is chaotic in its thinking and not reliably in touch with reality?
👍2
دیوید ای. سنگر، خبرنگار ارشد امنیت ملی و سیاست خارجی، و تایلر پیجر، خبرنگار کاخ سفید در روزنامه نیویورک تایمز**، گزارش میدهند که دولت ترامپ در حال مذاکره بر سر توافقی با ایران است که هدف آن نه توقف دائمی برنامه هستهای ایران، بلکه تعلیق طولانیمدت آن است. بر اساس این گزارش، پیشنهاد آمریکا شامل **تعلیق ۲۰ ساله تمام فعالیتهای هستهای ایران است، نه ممنوعیت دائمی غنیسازی. این طرح به ایران اجازه میدهد ادعا کند که حق خود برای تولید سوخت هستهای تحت پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای را بهطور دائمی واگذار نکرده است، حتی در حالی که دولت ترامپ همچنان در مواضع علنی خود بر جلوگیری دائمی از دستیابی ایران به سلاح هستهای تأکید میکند.
در پاسخ، ایران پیشنهاد داده است که فعالیتهای هستهای خود را برای پنج سال تعلیق کند؛ پیشنهادی که مشابه طرح قبلی تهران در مذاکرات ژنو است. نویسندگان اشاره میکنند که همین موضوع—یعنی مذاکره بر سر مدت زمان تعلیق—نشان میدهد دو طرف ممکن است به چارچوبی برای توافق نزدیک شده باشند. با این حال، برای ترامپ خطر سیاسی وجود دارد که توافق احتمالی بسیار شبیه به برجام ۲۰۱۵ به نظر برسد؛ توافقی که او در دوره اول ریاستجمهوریاش آن را «توافقی وحشتناک و یکطرفه» توصیف کرده و از آن خارج شد. تفاوت اصلی این است که برخلاف برجام که محدودیتهای آن بهتدریج کاهش مییافت، توافق جدید در صورت تحقق میتواند دورهای طولانی از توقف کامل فعالیت هستهای ایران ایجاد کند.
گزارش همچنین میگوید چند موضوع مهم دیگر همچنان مانع توافق هستند. یکی از مهمترین آنها درخواست آمریکا برای خروج حدود ۹۷۰ پوند اورانیوم نزدیک به درجه تسلیحاتی از ایران است تا اطمینان حاصل شود این مواد هرگز به برنامه ساخت بمب منحرف نشوند. ایران با خروج این مواد مخالفت کرده و در عوض پیشنهاد داده آنها را بهطور قابلتوجهی رقیق کند تا برای استفاده نظامی مناسب نباشند. اما به نوشته مقاله، این راهحل صرفاً زمان دستیابی ایران به بمب را افزایش میدهد، زیرا تهران همچنان مواد را در اختیار خواهد داشت و ممکن است در آینده دوباره آنها را غنیسازی کند. موضوع دیگر، درخواست ایران برای آزادسازی حدود ۶ میلیارد دلار از منابع مالی بلوکهشده در قطر است که بخشی از مذاکرات جاری را تشکیل میدهد.
در نهایت، نویسندگان نتیجه میگیرند که مذاکرات فعلی ادامه همان رویکرد دیرینه آمریکا در قبال برنامه هستهای ایران است: خریدن زمان از طریق دیپلماسی، تحریم یا عملیات مخفی بهجای حل نهایی مسئله. مقاله یادآوری میکند که همین سیاست طی سالهای گذشته باعث شده ایران نسبت به بسیاری از کشورهایی که بهدنبال سلاح هستهای بودهاند، زمان بسیار بیشتری برای رسیدن به آستانه هستهای صرف کند. جمعبندی گزارش این است که دولت ترامپ، با وجود لفاظیهای حداکثری خود، اکنون در حال بررسی توافقی است که هدفش صرفاً به تأخیر انداختن برنامه هستهای ایران برای مدتی طولانی است، نه حذف دائمی آن.
https://www.nytimes.com/2026/04/13/us/politics/us-iran-deal.html
در پاسخ، ایران پیشنهاد داده است که فعالیتهای هستهای خود را برای پنج سال تعلیق کند؛ پیشنهادی که مشابه طرح قبلی تهران در مذاکرات ژنو است. نویسندگان اشاره میکنند که همین موضوع—یعنی مذاکره بر سر مدت زمان تعلیق—نشان میدهد دو طرف ممکن است به چارچوبی برای توافق نزدیک شده باشند. با این حال، برای ترامپ خطر سیاسی وجود دارد که توافق احتمالی بسیار شبیه به برجام ۲۰۱۵ به نظر برسد؛ توافقی که او در دوره اول ریاستجمهوریاش آن را «توافقی وحشتناک و یکطرفه» توصیف کرده و از آن خارج شد. تفاوت اصلی این است که برخلاف برجام که محدودیتهای آن بهتدریج کاهش مییافت، توافق جدید در صورت تحقق میتواند دورهای طولانی از توقف کامل فعالیت هستهای ایران ایجاد کند.
گزارش همچنین میگوید چند موضوع مهم دیگر همچنان مانع توافق هستند. یکی از مهمترین آنها درخواست آمریکا برای خروج حدود ۹۷۰ پوند اورانیوم نزدیک به درجه تسلیحاتی از ایران است تا اطمینان حاصل شود این مواد هرگز به برنامه ساخت بمب منحرف نشوند. ایران با خروج این مواد مخالفت کرده و در عوض پیشنهاد داده آنها را بهطور قابلتوجهی رقیق کند تا برای استفاده نظامی مناسب نباشند. اما به نوشته مقاله، این راهحل صرفاً زمان دستیابی ایران به بمب را افزایش میدهد، زیرا تهران همچنان مواد را در اختیار خواهد داشت و ممکن است در آینده دوباره آنها را غنیسازی کند. موضوع دیگر، درخواست ایران برای آزادسازی حدود ۶ میلیارد دلار از منابع مالی بلوکهشده در قطر است که بخشی از مذاکرات جاری را تشکیل میدهد.
در نهایت، نویسندگان نتیجه میگیرند که مذاکرات فعلی ادامه همان رویکرد دیرینه آمریکا در قبال برنامه هستهای ایران است: خریدن زمان از طریق دیپلماسی، تحریم یا عملیات مخفی بهجای حل نهایی مسئله. مقاله یادآوری میکند که همین سیاست طی سالهای گذشته باعث شده ایران نسبت به بسیاری از کشورهایی که بهدنبال سلاح هستهای بودهاند، زمان بسیار بیشتری برای رسیدن به آستانه هستهای صرف کند. جمعبندی گزارش این است که دولت ترامپ، با وجود لفاظیهای حداکثری خود، اکنون در حال بررسی توافقی است که هدفش صرفاً به تأخیر انداختن برنامه هستهای ایران برای مدتی طولانی است، نه حذف دائمی آن.
https://www.nytimes.com/2026/04/13/us/politics/us-iran-deal.html
Nytimes
U.S. Is Negotiating an Iran Deal That Would Buy Time, Again
The United States proposed a 20-year “suspension” of all nuclear activity, even as President Trump demands assurances that Iran can never build a nuclear weapon.
👍4
مارک تیسن، ستوننویس محافظهکار روزنامه واشنگتن پست**، عضو اندیشکده **American Enterprise Institute و سخنراننویس ارشد پیشین جورج دبلیو بوش، که دونالد ترامپ پیشتر یکی از نوشتههای او را در شبکه Truth Social بازنشر/توصیه کرده بود—نشانهای از نزدیکی نسبی دیدگاههای او با محافل حامی ترامپ—در این یادداشت استدلال میکند که ترامپ با استفاده از آتشبس، معادله راهبردی تنگه هرمز را به زیان ایران برگردانده و کنترل این آبراه را عملاً از دست تهران خارج کرده است. به گفته او، در حالی که بسیاری از منتقدان تصور میکردند ایران با استفاده از اهرم تنگه هرمز توانسته آمریکا را به پذیرش آتشبس و بازگشت به مذاکره وادار کند، ترامپ با اعزام ناوشکنهای آمریکایی به خلیج فارس و اعمال محاصره نظامی بر رفتوآمد به بنادر ایران، همان اهرم را علیه ایران به کار گرفته است. به باور تیسن، این اقدام از نظر اثر اقتصادی تقریباً معادل تصرف جزیره خارک است، اما بدون نیاز به عملیات زمینی؛ زیرا صادرات نفت ایران را مختل کرده و روزانه صدها میلیون دلار خسارت اقتصادی به تهران وارد میکند.
تیسن مینویسد این محاصره نهتنها ایران را برای بازگشایی تنگه هرمز تحت فشار قرار میدهد، بلکه با مسدود کردن صادرات انرژی ایران به چین، پکن را نیز به حمایت از فشار بر تهران ترغیب میکند. به گفته او، ترامپ همزمان در حال آمادهسازی مرحله دوم عملیات است: پاکسازی مینهای کارگذاشتهشده توسط ایران و ایجاد یک مسیر امن دریایی برای اسکورت بینالمللی کشتیها به رهبری آمریکا. پس از آن، آمریکا میتواند به ایران اولتیماتوم دهد که یا تنگه را به روی همه کشتیها باز کند یا واشنگتن با زور نظامی این کار را انجام خواهد داد—در حالی که تنها کشتیهای ایرانی از عبور محروم خواهند شد. به اعتقاد نویسنده، این طرح عملاً وضعیت قبلی را معکوس میکند: بهجای آنکه ایران کشتیهای خود را عبور دهد و دیگران را متوقف کند، این بار کشتیهای آمریکا و متحدانش عبور خواهند کرد و کشتیهای ایران متوقف میشوند.
او استدلال میکند ایران عملاً توان مقابله مؤثر با این وضعیت را ندارد، زیرا هرگونه حمله به کشتیهای تحت اسکورت آمریکا نقض آتشبس تلقی شده و بهانهای برای ازسرگیری حملات گسترده آمریکا خواهد بود. همچنین به ادعای نویسنده، ارتش آمریکا توان لازم برای خنثیسازی حملات احتمالی ایران به کشتیها را از طریق حملات نظامی، فناوری ضدپهپاد و جنگ الکترونیک در اختیار دارد. تیسن برای رد این تصور که ایران در جنگ موفق بوده، به آمارهای سنتکام استناد میکند و مدعی است آمریکا و اسرائیل بخش عمده توان نظامی و زیرساخت دفاعی ایران را نابود کردهاند، از جمله سامانههای پدافندی، انبارهای موشکی، پهپادها، نیروی دریایی، کارخانههای تسلیحاتی و زیرساختهای هستهای. از دید او، ایران در حال تحمل یک «شکست نظامی نسلساز» است و آخرین اهرم مؤثر خود—کنترل تنگه هرمز—را نیز از دست داده است.
در پایان، تیسن توصیه میکند ترامپ پس از پایان آتشبس، عملیات نظامی را برای نابودی کامل باقیمانده توان نظامی و صنعتی دفاعی ایران از سر بگیرد، سپس جزیره خارک را تصرف یا محاصره کند و از آن برای وادار کردن ایران به تحویل مواد هستهای خود استفاده نماید. اگر ایران نپذیرفت، به باور او آمریکا باید زیرساختهای خارک را نابود کرده و مستقیماً کنترل مواد هستهای ایران را به دست گیرد. جمعبندی نویسنده این است که ترامپ اکنون فرصت آن را دارد که جنگ را با یک پیروزی قاطع و نهایی برای آمریکا به پایان برساند.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/13/trump-blockade-strait-hormuz-iran-war/
تیسن مینویسد این محاصره نهتنها ایران را برای بازگشایی تنگه هرمز تحت فشار قرار میدهد، بلکه با مسدود کردن صادرات انرژی ایران به چین، پکن را نیز به حمایت از فشار بر تهران ترغیب میکند. به گفته او، ترامپ همزمان در حال آمادهسازی مرحله دوم عملیات است: پاکسازی مینهای کارگذاشتهشده توسط ایران و ایجاد یک مسیر امن دریایی برای اسکورت بینالمللی کشتیها به رهبری آمریکا. پس از آن، آمریکا میتواند به ایران اولتیماتوم دهد که یا تنگه را به روی همه کشتیها باز کند یا واشنگتن با زور نظامی این کار را انجام خواهد داد—در حالی که تنها کشتیهای ایرانی از عبور محروم خواهند شد. به اعتقاد نویسنده، این طرح عملاً وضعیت قبلی را معکوس میکند: بهجای آنکه ایران کشتیهای خود را عبور دهد و دیگران را متوقف کند، این بار کشتیهای آمریکا و متحدانش عبور خواهند کرد و کشتیهای ایران متوقف میشوند.
او استدلال میکند ایران عملاً توان مقابله مؤثر با این وضعیت را ندارد، زیرا هرگونه حمله به کشتیهای تحت اسکورت آمریکا نقض آتشبس تلقی شده و بهانهای برای ازسرگیری حملات گسترده آمریکا خواهد بود. همچنین به ادعای نویسنده، ارتش آمریکا توان لازم برای خنثیسازی حملات احتمالی ایران به کشتیها را از طریق حملات نظامی، فناوری ضدپهپاد و جنگ الکترونیک در اختیار دارد. تیسن برای رد این تصور که ایران در جنگ موفق بوده، به آمارهای سنتکام استناد میکند و مدعی است آمریکا و اسرائیل بخش عمده توان نظامی و زیرساخت دفاعی ایران را نابود کردهاند، از جمله سامانههای پدافندی، انبارهای موشکی، پهپادها، نیروی دریایی، کارخانههای تسلیحاتی و زیرساختهای هستهای. از دید او، ایران در حال تحمل یک «شکست نظامی نسلساز» است و آخرین اهرم مؤثر خود—کنترل تنگه هرمز—را نیز از دست داده است.
در پایان، تیسن توصیه میکند ترامپ پس از پایان آتشبس، عملیات نظامی را برای نابودی کامل باقیمانده توان نظامی و صنعتی دفاعی ایران از سر بگیرد، سپس جزیره خارک را تصرف یا محاصره کند و از آن برای وادار کردن ایران به تحویل مواد هستهای خود استفاده نماید. اگر ایران نپذیرفت، به باور او آمریکا باید زیرساختهای خارک را نابود کرده و مستقیماً کنترل مواد هستهای ایران را به دست گیرد. جمعبندی نویسنده این است که ترامپ اکنون فرصت آن را دارد که جنگ را با یک پیروزی قاطع و نهایی برای آمریکا به پایان برساند.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/13/trump-blockade-strait-hormuz-iran-war/
The Washington Post
Opinion | Trump flips the script in the Strait of Hormuz
The ceasefire gave the president an opening. He used it to turn Iran’s strategy back on itself.
👍5👎4
دایانا چویلوا، بنیانگذار و اقتصاددان ارشد مؤسسه Enodo Economics و نویسنده کتاب *«از پترودلار تا یوان دیجیتال»* درباره رقابت چین برای دلارزدایی، در یادداشتی در والاستریت ژورنال استدلال میکند که برخلاف برخی تحلیلها، جنگ ایران نه تهدیدی برای پترودلار بلکه عاملی در جهت تقویت آن است. او در واکنش به گزارشی از دویچه بانک که جنگ را «طوفان کامل» علیه سلطه دلار توصیف کرده بود، مینویسد این برداشت وارونه است، زیرا تهدید واقعی علیه پترودلار پیش از جنگ از سوی چین در حال شکلگیری بود. به گفته او، پکن طی سالهای اخیر با توسعه کانالهای تسویه نفت با یوان، ایجاد زیرساختهایی مانند mBridge برای دور زدن شبکه مالی دلاری، و تعمیق روابط مالی و فناورانه با تولیدکنندگان نفت خلیج فارس، در پی فرسایش تدریجی سلطه دلار بر تجارت انرژی بوده است. از نگاه نویسنده، جنگ اخیر این روند را مختل کرده و آمریکا را دوباره به مرکز نظم ژئوپلیتیک انرژی بازگردانده است.
چویلوا توضیح میدهد که نظام پترودلار—که از توافق ۱۹۷۴ میان آمریکا و عربستان شکل گرفت—بر سه پایه استوار است: قیمتگذاری نفت به دلار، تسویه معاملات نفتی با دلار، و بازگرداندن درآمدهای نفتی به داراییهای دلاری. از آنجا که نفت برای تولید و حملونقل جهانی حیاتی است، قیمتگذاری دلاری آن باعث میشود دلار نقش محوری در تجارت جهانی، ذخایر ارزی و نظام مالی بینالمللی داشته باشد. او استدلال میکند که جنگ اخیر نشان داده آمریکا همچنان ضامن اصلی امنیت خلیج فارس است، زیرا کشورهای خلیج فارس به رهبری عربستان از کارزار آمریکا علیه ایران حمایت کردهاند و عملکرد نظامی واشنگتن را مطلوب ارزیابی کردهاند. به باور او، این موضوع پیوند امنیت خلیج فارس با نظم دلاری را تقویت کرده و به تولیدکنندگان منطقه یادآوری کرده که امنیت صادرات انرژی آنان همچنان به چتر امنیتی آمریکا وابسته است.
نویسنده همچنین اقدامات آمریکا در نیمکره غربی—بهویژه بازگشت نفوذ واشنگتن بر ذخایر نفتی ونزوئلا—را بخشی از همان راهبرد حفظ سلطه دلار میداند. به گفته او، اگر آمریکا بهطور مستقیم یا از طریق حوزه نفوذ خود بر نفت نیمکره غربی مسلط شود، همراه با نفوذش در خلیج فارس بر ذخایری فراتر از کل اوپک اثرگذار خواهد بود و جایگاه خود را بهعنوان بازیگر مسلط نظم جهانی نفت تثبیت میکند. از منظر نویسنده، آمریکا اگرچه دیگر برای مصرف داخلی به نفت خلیج فارس وابسته نیست، اما همچنان نیاز دارد جهان نفت را با دلار خریداری کند، و سیاستهای اخیر آن در خاورمیانه و آمریکای لاتین را باید در همین چارچوب فهمید.
در بخش پایانی، چویلوا دو سناریوی مشخص برای پایان جنگ ترسیم میکند. سناریوی نخست، یک ترتیب شبیه ونزوئلا است: یعنی دولتی بهشدت تضعیفشده در ایران بدون اشغال نظامی رسمی به نوعی تفاهم عملی با آمریکا تن میدهد؛ در این حالت واشنگتن بدون تحمل هزینههای اشغال، نفوذ قابلتوجهی بر جریان نفت ایران پیدا میکند و عبور آزاد و دلاری نفت از تنگه هرمز از سر گرفته میشود. اما نویسنده تأکید میکند این سناریو مستلزم وجود یک طرف ایرانی منسجم و قادر به اجرای توافقی پایدار است—امری که با توجه به تضعیف ساختار قدرت در تهران، محل تردید است. سناریوی دوم که او آن را محتملتر در صورت شکست گزینه اول میداند، تصرف و نگهداری جزیره خارک توسط آمریکا و ایجاد حضور دائمی برای نظارت بر تنگه هرمز است. به گفته او، این گزینه در اجرا پرهزینه و خشن خواهد بود، اما از نظر راهبردی کاملاً روشن است: هر بازیگری که گلوگاه عبور یکپنجم نفت جهان و پایانه اصلی صادرات نفت ایران را کنترل کند، عملاً بر جریان نفت و در نتیجه بر ارزی که برای پرداخت آن استفاده میشود نفوذ خواهد داشت. جمعبندی نویسنده این است که جنگ ایران پروژه چین برای ایجاد نظام «پترویوان» را مختل کرده و نشان داده کسانی که از افول قریبالوقوع پترودلار سخن میگویند، واقعیت را وارونه میبینند.
https://www.wsj.com/opinion/the-iran-war-is-a-boon-for-the-petrodollar-bbcad6e7?mod=hp_opin_pos_6
چویلوا توضیح میدهد که نظام پترودلار—که از توافق ۱۹۷۴ میان آمریکا و عربستان شکل گرفت—بر سه پایه استوار است: قیمتگذاری نفت به دلار، تسویه معاملات نفتی با دلار، و بازگرداندن درآمدهای نفتی به داراییهای دلاری. از آنجا که نفت برای تولید و حملونقل جهانی حیاتی است، قیمتگذاری دلاری آن باعث میشود دلار نقش محوری در تجارت جهانی، ذخایر ارزی و نظام مالی بینالمللی داشته باشد. او استدلال میکند که جنگ اخیر نشان داده آمریکا همچنان ضامن اصلی امنیت خلیج فارس است، زیرا کشورهای خلیج فارس به رهبری عربستان از کارزار آمریکا علیه ایران حمایت کردهاند و عملکرد نظامی واشنگتن را مطلوب ارزیابی کردهاند. به باور او، این موضوع پیوند امنیت خلیج فارس با نظم دلاری را تقویت کرده و به تولیدکنندگان منطقه یادآوری کرده که امنیت صادرات انرژی آنان همچنان به چتر امنیتی آمریکا وابسته است.
نویسنده همچنین اقدامات آمریکا در نیمکره غربی—بهویژه بازگشت نفوذ واشنگتن بر ذخایر نفتی ونزوئلا—را بخشی از همان راهبرد حفظ سلطه دلار میداند. به گفته او، اگر آمریکا بهطور مستقیم یا از طریق حوزه نفوذ خود بر نفت نیمکره غربی مسلط شود، همراه با نفوذش در خلیج فارس بر ذخایری فراتر از کل اوپک اثرگذار خواهد بود و جایگاه خود را بهعنوان بازیگر مسلط نظم جهانی نفت تثبیت میکند. از منظر نویسنده، آمریکا اگرچه دیگر برای مصرف داخلی به نفت خلیج فارس وابسته نیست، اما همچنان نیاز دارد جهان نفت را با دلار خریداری کند، و سیاستهای اخیر آن در خاورمیانه و آمریکای لاتین را باید در همین چارچوب فهمید.
در بخش پایانی، چویلوا دو سناریوی مشخص برای پایان جنگ ترسیم میکند. سناریوی نخست، یک ترتیب شبیه ونزوئلا است: یعنی دولتی بهشدت تضعیفشده در ایران بدون اشغال نظامی رسمی به نوعی تفاهم عملی با آمریکا تن میدهد؛ در این حالت واشنگتن بدون تحمل هزینههای اشغال، نفوذ قابلتوجهی بر جریان نفت ایران پیدا میکند و عبور آزاد و دلاری نفت از تنگه هرمز از سر گرفته میشود. اما نویسنده تأکید میکند این سناریو مستلزم وجود یک طرف ایرانی منسجم و قادر به اجرای توافقی پایدار است—امری که با توجه به تضعیف ساختار قدرت در تهران، محل تردید است. سناریوی دوم که او آن را محتملتر در صورت شکست گزینه اول میداند، تصرف و نگهداری جزیره خارک توسط آمریکا و ایجاد حضور دائمی برای نظارت بر تنگه هرمز است. به گفته او، این گزینه در اجرا پرهزینه و خشن خواهد بود، اما از نظر راهبردی کاملاً روشن است: هر بازیگری که گلوگاه عبور یکپنجم نفت جهان و پایانه اصلی صادرات نفت ایران را کنترل کند، عملاً بر جریان نفت و در نتیجه بر ارزی که برای پرداخت آن استفاده میشود نفوذ خواهد داشت. جمعبندی نویسنده این است که جنگ ایران پروژه چین برای ایجاد نظام «پترویوان» را مختل کرده و نشان داده کسانی که از افول قریبالوقوع پترودلار سخن میگویند، واقعیت را وارونه میبینند.
https://www.wsj.com/opinion/the-iran-war-is-a-boon-for-the-petrodollar-bbcad6e7?mod=hp_opin_pos_6
The Wall Street Journal
Opinion | The Iran War Is a Boon for the Petrodollar
America strikes back against China’s patient challenge to the U.S. currency’s supremacy.
نگاهی به ساعت
دونالد ترامپ به ساعت خود نگاه میکند. او جنگهای طولانی را دوست ندارد؛ میداند جنگ فرسایشی با نزدیک شدن انتخابات میاندورهای میتواند برایش پرهزینه باشد. اما او همچنین نه شکست را میپذیرد و نه دوست دارد پیروزی ادعاییاش بیثمر بماند. از نگاه او، جنگ را برده و اکنون زمان آن رسیده این پیروزی به دستاوردی ملموس تبدیل شود. به همین دلیل جیدی ونس را به اسلامآباد فرستاد؛ معاونی که نه از چهرههای جنگطلب دولت است و نه نماد فشار حداکثری. ترامپ تصور میکرد «رژیم جدید ایران» منطقیتر و منعطفتر خواهد بود و پیام او را درک خواهد کرد. چنین نشد. محمدباقر قالیباف—محصول سپاه و بخشی از هسته سخت قدرت—نشان داد ساختار اصلی رژیم تغییری نکرده است. برای تهران آسان نیست که در برابر «شیطان بزرگ» تسلیم به نظر برسد، حتی اگر بداند گزینههایش محدود شده است. از همین رو، ترامپ اکنون یادآوری میکند که برگهای دیگری نیز در اختیار دارد؛ از جمله محاصره تنگه هرمز. او نمیخواهد تهران واشنگتن را به جنگی باز و پرریسک بکشاند، اما همزمان نمیخواهد بدون نتیجه میدان را ترک کند.
جیدی ونس از اسلامآباد بازگشت، بیآنکه توافقی تاریخی در دست داشته باشد. او امیدوار بود ایران پس از جنگ بهدنبال راه خروج باشد و از اینکه رژیم زیر بمباران آمریکا و اسرائیل فرو نپاشیده احساس آسودگی کند. اما چنین نشد. در سوی دیگر، قالیباف با پذیرش نشستن پای یک میز با معاون رئیسجمهوری که دستور ترور قاسم سلیمانی را صادر کرده بود، خود وارد لحظهای تاریخی شد—نخستین تماس مستقیم در این سطح از زمان انقلاب. با این حال، هیئت ایرانی چنان رفتار کرد که گویی جنگی رخ نداده است. تهران میداند بسیاری از کارتهای خود را از دست داده، اما موفق شده اولویتها را جابهجا کند و مسئلهای بزرگتر به نام تنگه هرمز خلق کند. بازگشایی این آبراه از طریق نظامی پرهزینه است و ایران امیدوار است همین هزینه، طرف مقابل را به عقبنشینی وادارد. با این حال، تهران میداند ادامه این وضعیت ممکن است جهان را به سمت اجماع برای شکستن این بنبست سوق دهد، بهویژه اگر اصرار بر حفظ اورانیوم غنیشده، انزوای ایران را بیشتر کند.
بنیامین نتانیاهو نیز به ساعت خود نگاه میکند. او میداند اکثریت اسرائیلیها از جنگ علیه ایران حمایت میکنند، اما هزینه این جنگ سنگین است و اعلام پیروزی قاطع هنوز دشوار. او با نگرانی مذاکرات اسلامآباد را دنبال کرد، زیرا میداند ترامپ ممکن است زودتر از آنچه مطلوب اسرائیل است، جنگ را پایانیافته تلقی کند. با این حال، نتانیاهو همچنان در پی دور دیگری از درگیری است؛ دوری که بتواند ضربات عمیقتری به ساختار نظامی و اقتصادی ایران وارد کند و تهران را وادار سازد از دشمنی ساختاری با اسرائیل دست بکشد. از نگاه او، بخشی از انتقام نقش ایران در «طوفان الاقصی» و جنگهای حزبالله گرفته شده است؛ اما هنوز کار ناتمام است. او احساس میکند جنگ کنونی فرصت بیسابقهای برای تغییر توازن منطقهای فراهم کرده و نباید پیش از تکمیل این مأموریت متوقف شود.
در همین حال، نعیم قاسم نیز به ساعت خود نگاه میکند. حزبالله وفاداری کامل خود به ایران و ولایت فقیه را حفظ کرده، اما میداند تصمیم به جنگ تنها در میان پایگاه اجتماعی خودش حمایت دارد و اکثریت لبنان مخالف آناند. او میبیند که لبنان به سمت مذاکرات مستقیم با اسرائیل تحت حمایت آمریکا حرکت میکند، ایران دیگر ایرانِ پیش از جنگ نیست، و حزبالله نیز عمق استراتژیک سوری خود را از دست داده است. توسل به خیابان میتواند لبنان را به جنگ داخلی بکشاند. میانجی پاکستانی نیز به ساعت خود نگاه میکند و تنها دغدغهاش نجات آتشبس است. اما پرسش اصلی آن است که آیا رهبر مجروح ایران نیز به ساعت خود نگاه کرده و به این نتیجه رسیده که بقای رژیم مهمتر از هر چیز دیگر است؟ آیا امتیاز دادن بهتر از انتخاب مسیر انتحاری است؟ یا آنکه رهبری ایران پیش از آنکه ساعتهای ترامپ و نتانیاهو دوباره با هم تنظیم شوند، هنوز به این جمعبندی نرسیده است؟ پاسخ به این پرسش، تعیین خواهد کرد که آتشبس فعلی آغاز دیپلماسی است یا صرفاً وقفهای کوتاه پیش از دور تازهای از جنگ.https://english.aawsat.com/opinion/5261701-glances-clock
دونالد ترامپ به ساعت خود نگاه میکند. او جنگهای طولانی را دوست ندارد؛ میداند جنگ فرسایشی با نزدیک شدن انتخابات میاندورهای میتواند برایش پرهزینه باشد. اما او همچنین نه شکست را میپذیرد و نه دوست دارد پیروزی ادعاییاش بیثمر بماند. از نگاه او، جنگ را برده و اکنون زمان آن رسیده این پیروزی به دستاوردی ملموس تبدیل شود. به همین دلیل جیدی ونس را به اسلامآباد فرستاد؛ معاونی که نه از چهرههای جنگطلب دولت است و نه نماد فشار حداکثری. ترامپ تصور میکرد «رژیم جدید ایران» منطقیتر و منعطفتر خواهد بود و پیام او را درک خواهد کرد. چنین نشد. محمدباقر قالیباف—محصول سپاه و بخشی از هسته سخت قدرت—نشان داد ساختار اصلی رژیم تغییری نکرده است. برای تهران آسان نیست که در برابر «شیطان بزرگ» تسلیم به نظر برسد، حتی اگر بداند گزینههایش محدود شده است. از همین رو، ترامپ اکنون یادآوری میکند که برگهای دیگری نیز در اختیار دارد؛ از جمله محاصره تنگه هرمز. او نمیخواهد تهران واشنگتن را به جنگی باز و پرریسک بکشاند، اما همزمان نمیخواهد بدون نتیجه میدان را ترک کند.
جیدی ونس از اسلامآباد بازگشت، بیآنکه توافقی تاریخی در دست داشته باشد. او امیدوار بود ایران پس از جنگ بهدنبال راه خروج باشد و از اینکه رژیم زیر بمباران آمریکا و اسرائیل فرو نپاشیده احساس آسودگی کند. اما چنین نشد. در سوی دیگر، قالیباف با پذیرش نشستن پای یک میز با معاون رئیسجمهوری که دستور ترور قاسم سلیمانی را صادر کرده بود، خود وارد لحظهای تاریخی شد—نخستین تماس مستقیم در این سطح از زمان انقلاب. با این حال، هیئت ایرانی چنان رفتار کرد که گویی جنگی رخ نداده است. تهران میداند بسیاری از کارتهای خود را از دست داده، اما موفق شده اولویتها را جابهجا کند و مسئلهای بزرگتر به نام تنگه هرمز خلق کند. بازگشایی این آبراه از طریق نظامی پرهزینه است و ایران امیدوار است همین هزینه، طرف مقابل را به عقبنشینی وادارد. با این حال، تهران میداند ادامه این وضعیت ممکن است جهان را به سمت اجماع برای شکستن این بنبست سوق دهد، بهویژه اگر اصرار بر حفظ اورانیوم غنیشده، انزوای ایران را بیشتر کند.
بنیامین نتانیاهو نیز به ساعت خود نگاه میکند. او میداند اکثریت اسرائیلیها از جنگ علیه ایران حمایت میکنند، اما هزینه این جنگ سنگین است و اعلام پیروزی قاطع هنوز دشوار. او با نگرانی مذاکرات اسلامآباد را دنبال کرد، زیرا میداند ترامپ ممکن است زودتر از آنچه مطلوب اسرائیل است، جنگ را پایانیافته تلقی کند. با این حال، نتانیاهو همچنان در پی دور دیگری از درگیری است؛ دوری که بتواند ضربات عمیقتری به ساختار نظامی و اقتصادی ایران وارد کند و تهران را وادار سازد از دشمنی ساختاری با اسرائیل دست بکشد. از نگاه او، بخشی از انتقام نقش ایران در «طوفان الاقصی» و جنگهای حزبالله گرفته شده است؛ اما هنوز کار ناتمام است. او احساس میکند جنگ کنونی فرصت بیسابقهای برای تغییر توازن منطقهای فراهم کرده و نباید پیش از تکمیل این مأموریت متوقف شود.
در همین حال، نعیم قاسم نیز به ساعت خود نگاه میکند. حزبالله وفاداری کامل خود به ایران و ولایت فقیه را حفظ کرده، اما میداند تصمیم به جنگ تنها در میان پایگاه اجتماعی خودش حمایت دارد و اکثریت لبنان مخالف آناند. او میبیند که لبنان به سمت مذاکرات مستقیم با اسرائیل تحت حمایت آمریکا حرکت میکند، ایران دیگر ایرانِ پیش از جنگ نیست، و حزبالله نیز عمق استراتژیک سوری خود را از دست داده است. توسل به خیابان میتواند لبنان را به جنگ داخلی بکشاند. میانجی پاکستانی نیز به ساعت خود نگاه میکند و تنها دغدغهاش نجات آتشبس است. اما پرسش اصلی آن است که آیا رهبر مجروح ایران نیز به ساعت خود نگاه کرده و به این نتیجه رسیده که بقای رژیم مهمتر از هر چیز دیگر است؟ آیا امتیاز دادن بهتر از انتخاب مسیر انتحاری است؟ یا آنکه رهبری ایران پیش از آنکه ساعتهای ترامپ و نتانیاهو دوباره با هم تنظیم شوند، هنوز به این جمعبندی نرسیده است؟ پاسخ به این پرسش، تعیین خواهد کرد که آتشبس فعلی آغاز دیپلماسی است یا صرفاً وقفهای کوتاه پیش از دور تازهای از جنگ.https://english.aawsat.com/opinion/5261701-glances-clock
Aawsat
Glances at the Clock
Donald Trump glances at his clock. He doesn’t like long wars. He realizes how dangerous they are. He knows a war is risky as midterm elections approach. He also doesn’t like to lose or even admit defeat. He believes that he was victorious in the war. Nothing…
👍1
یکی از دیدگاههایی که این روزها مطرح میشود این است که برای پذیرش همین تنوع و تکثر که شما هم بر آن تأکید دارید، نیازمند افراد یا گروههایی هستیم که بین بخشهای مختلف جامعه پل بزنند. به نظر شما آیا این روش جواب میدهد؟ و به نظرتان چه رویکردهایی برای تحقق این مسیر باید در پیش گرفت و چه کسانی میتوانند این نقش را ایفا کنند؟
برای پاسخ دادن به این سؤال میخواهم بروم سراغ یک شعر که اسمش «پل» است، از یک شاعر فمینیست سیاه آمریکایی به نام دانا کیت راشن. این شعر را اینجا ترجمه نمیکنم و فقط نقل به مضمون میکنم. فکر میکنم وقتی برای شما بخوانمش روشن میشود چرا از بین همهی شکلهایی که میشد به این سؤال جواب داد سراغ این مسیر رفتم.
دانا کیت راشن در شعرش میگوید: «من دیگر خسته شدهام از اینکه مدام مجبور باشم هر دو طرف یک ماجرا را ببینم و لمس کنم. من اصلاً از اینکه مدام پل باشم بین آدمها خسته شدهام. کار من این است که صبح تا شب یک نفر را برای یک نفر دیگر توضیح بدهم. اول مادرم را برای پدرم توضیح بدهم، بعد پدرم را برای خواهر کوچکم، بعد خواهرم را برای برادرم، بعد برادرم را برای رفقای فمینیست سفیدم، بعد فمینیستهای سفید را برای سیاههای کلیسا توضیح بدهم، بعد سیاههای کلیسا را برای هیپیهای سابق توضیح بدهم، بعد هیپیها را برای جداییطلبان سیاه توضیح بدهم، آنها را برای هنرمندها و آخرسر هنرمندها را برای پدر و مادر دوستانم توضیح بدهم. و وقتی تمام این گروهها را برای همه توضیح دادم، تازه باید خودم را برای همه توضیح بدهم، و بگویم که چه شد که من این شدم. و کارم این شد که صبح تا شب بین بین آدمها پل بزنم.»
این شعر را میشود یکی از متون کلاسیک حوزهی فمینیسم تقاطعی دانست. حالا فمینیسم تقاطعی هم خیلی اسم ثقیلی دارد اما مفهومش بسیار ملموس است. ایدهاش این است که وقتی ما تحت یک یا چند شکل از تبعیض هستیم، این تبعیضها جدا از هم عمل نمیکنند، بلکه در کنار هم کار میکنند و روی هم اثر میگذارند. مثلاً تجربهی زنی که در بالاشهر تهران زندگی میکند با تجربهی زنی که در چابهار زندگی میکند از جنسیت یکسان نیست، چون طبقه، جغرافیا و قومیتشان متفاوت است. این تجربهی پل زدن از جایی میآید که بعضی آدمها در معرض بیش از یک شکل از تبعیض بودهاند و همین باعث شده شکلهای مختلفی از زیستن را بشناسند.
چرا این شعر را آوردم؟ چون فکر میکنم یک اشارهی مهم دارد، آن هم دربارهی نقش تاریخی زنها به عنوان میانجی در جوامعشان است. نمیخواهم ذاتگرایانه حرف بزنم و بگویم این ویژگی مخصوص کسانی است که در بدن زن هستند یا همهی زنها چنیناند. این چیزی که گفتم کاملاً اکتسابی است و نمیخواهم بگویم که حتماً تمام زنها اینطور هستند. اما وقتی به نقش تاریخی زنها در جوامعشان نگاه میکنیم، بارها با این شکلهای پل زدن مواجه میشویم.
زنها به خاطر نقش مراقبتیای که داشتهاند و اینکه مدام باید حواسشان میبود حال اطرافیانشان چطور است، نیازهایشان برآورده میشود یا نه، نوعی آگاهی از دیگری پیدا کردهاند. همین آگاهی امکان فهم عقاید دیگران را بیشتر میکند.
یک نکتهی دیگر که خود من هم آن را بارها در زندگیام احساس کردهام، این است که برای خیلی از زنها، ایدئولوژی اساساً یک امر ثانویه است. چیزی که مهمتر است همزیستی است. اینکه آدمها بتوانند کنار هم بنشینند، کنار هم غذا بخورند و کنار هم زندگی کنند. آن موضعگیریهای سفت و سخت ایدئولوژیک که آدم برای یک عقیده رگ گردنش بزند بیرون، بهطور تاریخی کمتر در میان زنها دیده میشود. این شاید به خاطر همان نقش مراقبتی و میانجیگری باشد که زنها باید بین اعضای خانواده یا جامعه انجام دهند تا یک نوع ثبات حداقلی برقرار بماند و سنگ روی سنگ بند شود.
من میخواهم از این نقش تاریخی استفاده کنم و بگویم برای میانجیگری به آدمهایی احتیاج داریم که با حس همدلی و همدردی زندگی میکنند. این وضعیت برایشان این یک پروژهی سیاسی نیست بلکه یک تمرین روزمره است. مدام حواسشان است که آدمهای دور و برشان چطور فکر میکنند، دنیا را چطور میبینند و چطور زندگی میکنند.
برای پاسخ دادن به این سؤال میخواهم بروم سراغ یک شعر که اسمش «پل» است، از یک شاعر فمینیست سیاه آمریکایی به نام دانا کیت راشن. این شعر را اینجا ترجمه نمیکنم و فقط نقل به مضمون میکنم. فکر میکنم وقتی برای شما بخوانمش روشن میشود چرا از بین همهی شکلهایی که میشد به این سؤال جواب داد سراغ این مسیر رفتم.
دانا کیت راشن در شعرش میگوید: «من دیگر خسته شدهام از اینکه مدام مجبور باشم هر دو طرف یک ماجرا را ببینم و لمس کنم. من اصلاً از اینکه مدام پل باشم بین آدمها خسته شدهام. کار من این است که صبح تا شب یک نفر را برای یک نفر دیگر توضیح بدهم. اول مادرم را برای پدرم توضیح بدهم، بعد پدرم را برای خواهر کوچکم، بعد خواهرم را برای برادرم، بعد برادرم را برای رفقای فمینیست سفیدم، بعد فمینیستهای سفید را برای سیاههای کلیسا توضیح بدهم، بعد سیاههای کلیسا را برای هیپیهای سابق توضیح بدهم، بعد هیپیها را برای جداییطلبان سیاه توضیح بدهم، آنها را برای هنرمندها و آخرسر هنرمندها را برای پدر و مادر دوستانم توضیح بدهم. و وقتی تمام این گروهها را برای همه توضیح دادم، تازه باید خودم را برای همه توضیح بدهم، و بگویم که چه شد که من این شدم. و کارم این شد که صبح تا شب بین بین آدمها پل بزنم.»
این شعر را میشود یکی از متون کلاسیک حوزهی فمینیسم تقاطعی دانست. حالا فمینیسم تقاطعی هم خیلی اسم ثقیلی دارد اما مفهومش بسیار ملموس است. ایدهاش این است که وقتی ما تحت یک یا چند شکل از تبعیض هستیم، این تبعیضها جدا از هم عمل نمیکنند، بلکه در کنار هم کار میکنند و روی هم اثر میگذارند. مثلاً تجربهی زنی که در بالاشهر تهران زندگی میکند با تجربهی زنی که در چابهار زندگی میکند از جنسیت یکسان نیست، چون طبقه، جغرافیا و قومیتشان متفاوت است. این تجربهی پل زدن از جایی میآید که بعضی آدمها در معرض بیش از یک شکل از تبعیض بودهاند و همین باعث شده شکلهای مختلفی از زیستن را بشناسند.
چرا این شعر را آوردم؟ چون فکر میکنم یک اشارهی مهم دارد، آن هم دربارهی نقش تاریخی زنها به عنوان میانجی در جوامعشان است. نمیخواهم ذاتگرایانه حرف بزنم و بگویم این ویژگی مخصوص کسانی است که در بدن زن هستند یا همهی زنها چنیناند. این چیزی که گفتم کاملاً اکتسابی است و نمیخواهم بگویم که حتماً تمام زنها اینطور هستند. اما وقتی به نقش تاریخی زنها در جوامعشان نگاه میکنیم، بارها با این شکلهای پل زدن مواجه میشویم.
زنها به خاطر نقش مراقبتیای که داشتهاند و اینکه مدام باید حواسشان میبود حال اطرافیانشان چطور است، نیازهایشان برآورده میشود یا نه، نوعی آگاهی از دیگری پیدا کردهاند. همین آگاهی امکان فهم عقاید دیگران را بیشتر میکند.
یک نکتهی دیگر که خود من هم آن را بارها در زندگیام احساس کردهام، این است که برای خیلی از زنها، ایدئولوژی اساساً یک امر ثانویه است. چیزی که مهمتر است همزیستی است. اینکه آدمها بتوانند کنار هم بنشینند، کنار هم غذا بخورند و کنار هم زندگی کنند. آن موضعگیریهای سفت و سخت ایدئولوژیک که آدم برای یک عقیده رگ گردنش بزند بیرون، بهطور تاریخی کمتر در میان زنها دیده میشود. این شاید به خاطر همان نقش مراقبتی و میانجیگری باشد که زنها باید بین اعضای خانواده یا جامعه انجام دهند تا یک نوع ثبات حداقلی برقرار بماند و سنگ روی سنگ بند شود.
من میخواهم از این نقش تاریخی استفاده کنم و بگویم برای میانجیگری به آدمهایی احتیاج داریم که با حس همدلی و همدردی زندگی میکنند. این وضعیت برایشان این یک پروژهی سیاسی نیست بلکه یک تمرین روزمره است. مدام حواسشان است که آدمهای دور و برشان چطور فکر میکنند، دنیا را چطور میبینند و چطور زندگی میکنند.
این آدمها، همانطور که آن شعر نشان میدهد، توان و حساسیت این را دارند که دنبال راههایی باشند تا کسانی را که با عقاید مختلف در یک فضا زندگی میکنند یکجوری به هم وصل کنند. بر این اساس من فکر میکنم که به این نقش تاریخی میتوان به عنوان یک الگوی الهامبخش فکر کرد. یعنی ما وقتی میخواهیم بین گروههای مختلف میانجیگری کنیم، به این فکر کنیم که من چهطور از مجرای همدردی و همدلیام با هر دو سوی این نزاع و ماجرا میتوانم راهی برای پیوندشان برقرار کنم. اگر ما برگردیم به آن تجربهی زیستهای که آن عقیدهی خاص را تولید کرده، یا اگر با یک قدری توجه به دیگری و جا باز کردن در خود برای دیگری به این فکر کنیم که این عقاید و مطالبات از کجا و براساس چه نیازی آمدهاند، آن وقت میشود این پل را برقرار کرد.
در واقع شما این پل زدن را ظرفیتی میبینید که میتواند در تکتک آدمهای جامعه وجود داشته باشد و لزوماً افراد یا گروههای خاصی نباید این نقش را برعهده بگیرند؟
بله، به نظر من نیاز ما خیلی بیشتر از این است که این قضیه را به یک گروه خاص محدود کنیم. من فکر میکنم این روزها با انواع و اقسام خطرها و تهدیدهایی که ایران با آن مواجه است، این پل زدن و بالا بردن امکان همزیستی، مهمترین و شاید ضروریترین شکل میهندوستی است. برای من میهندوستی یعنی بالا بردن امکان همزیستی، اینکه فقط بتوانیم در کنار هم زندگی کنیم. راستش تصویر من از ایران، شبیه مادری است که نشسته و در سکوت منتظر است تا ما، همهی ما ایرانیان در هر جای دنیا که هستیم، ببینیم که برای همهمان جا دارد. چون هر عقیدهای که داریم در همان کشور و بر اساس تجربههایمان در همان خطه شکل گرفته است. فقط کافی است این را ببینیم که برای همهمان جا دارد.
https://aasoo.org/fa/articles/5353
در واقع شما این پل زدن را ظرفیتی میبینید که میتواند در تکتک آدمهای جامعه وجود داشته باشد و لزوماً افراد یا گروههای خاصی نباید این نقش را برعهده بگیرند؟
بله، به نظر من نیاز ما خیلی بیشتر از این است که این قضیه را به یک گروه خاص محدود کنیم. من فکر میکنم این روزها با انواع و اقسام خطرها و تهدیدهایی که ایران با آن مواجه است، این پل زدن و بالا بردن امکان همزیستی، مهمترین و شاید ضروریترین شکل میهندوستی است. برای من میهندوستی یعنی بالا بردن امکان همزیستی، اینکه فقط بتوانیم در کنار هم زندگی کنیم. راستش تصویر من از ایران، شبیه مادری است که نشسته و در سکوت منتظر است تا ما، همهی ما ایرانیان در هر جای دنیا که هستیم، ببینیم که برای همهمان جا دارد. چون هر عقیدهای که داریم در همان کشور و بر اساس تجربههایمان در همان خطه شکل گرفته است. فقط کافی است این را ببینیم که برای همهمان جا دارد.
https://aasoo.org/fa/articles/5353
آسو
گفتوگو دربارهی آیندهی ایران: چطور با مخالفانمان زندگی کنیم؟
برای یک توافق جمعی دربارهی آیندهی ایران بر سر چه ارزشهایی میتوان توافق کرد و از چه خواستههایی میتوان گذر کرد؟ با گروههای فکری و سیاسی مخالف چطور میتوان گفتوگو کرد و چه قاعدهی اخلاقیای میتوان برای یک گفتوگوی جمعی گذاشت؟
👍5
جنگ ایران؛ بیش از پرونده هستهای، نبردی بر سر نظم آینده جهان
@irananalyses
اگر جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل علیه ایران صرفاً بهعنوان تلاشی برای مهار برنامه هستهای تهران یا محدود کردن شبکه نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی تحلیل شود، بخش مهمی از منطق راهبردی پشت این درگیری نادیده گرفته میشود. بدون تردید، برنامه هستهای ایران و نفوذ منطقهای آن از عوامل اصلی این تقابل بودهاند. اما این جنگ در عین حال در بستری وسیعتر جریان دارد: رقابت فزاینده میان ایالات متحده و چین بر سر کنترل منابع حیاتی، انرژی، زنجیرههای تأمین و در نهایت معماری نظم جهانی آینده. در این چارچوب، ایران صرفاً یک پرونده هستهای یا بحران منطقهای نیست؛ بلکه به یکی از میدانهای اصلی رقابت قدرتهای بزرگ در بازآرایی ژئوپلیتیکی اقتصاد جهانی تبدیل شده است.
در مرکز این رقابت، مسئلهای قرار دارد که کمتر در تحلیلهای رایج به آن پرداخته میشود: عناصر نادر خاکی (Rare Earth Elements). این هفده ماده معدنی برای فناوریهای پیشرفته و صنایع دفاعی مدرن حیاتیاند—از نیمهرساناها و باتریها گرفته تا رادارها، موشکهای هدایتشونده، پهپادها، زیردریاییها و جنگندههای F-35. ستون اصلی این برتری راهبردی چین در منطقه بایان اوبو در مغولستان داخلی قرار دارد؛ جایی که به قلب زنجیره جهانی عناصر نادر خاکی بدل شده است. چین با احاطه بر این منطقه حدود ۷۰ درصد استخراج جهانی و نزدیک به ۹۰ درصد فرآوری این مواد را در اختیار دارد. زمانی که پکن صادرات این عناصر را محدود کرد، برای واشنگتن روشن شد که چین نهفقط یک رقیب تجاری، بلکه دارنده گلوگاهی راهبردی است که میتواند صنایع پیشرفته و دفاعی غرب را مختل کند. در آن لحظه، رقابت واشنگتن و پکن از جنگ تعرفهای و تکنولوژیک به رقابت بر سر کنترل فیزیکیگلوگاههای اقتصاد جهانی ارتقا یافت.
در پاسخ، آمریکا بهدنبال یافتن اهرم متقابل رفت—و آن را در وابستگی چین به نفت ارزان ایران و ونزوئلا یافت. بخش مهمی از نفت تحریمی این دو کشور به پالایشگاههای مستقل چین میرسید و برای پکن منبعی حیاتی از انرژی کمهزینه فراهم میکرد. از این منظر، فشار بر ونزوئلا و سپس ایران را میتوان نه صرفاً بخشی از سیاست خاورمیانهای آمریکا، بلکه تلاشی برای افزایش هزینه انرژی چین و محدود کردن دسترسی آن به منابع ارزان دانست. به نظر میرسد محاسبه اولیه برخی در واشنگتن آن بود که جنگ میتواند به تضعیف بنیادین یا حتی فروپاشی جمهوری اسلامی منجر شود و زمینه را برای شکلگیری حکومتی همسو با غرب در تهران فراهم آورد، دولتی که در نظم انرژی مطلوب آمریکا ادغام شود و ایران را از یک دولت سرکش به یک شریک در مدیریت بازار نفت تبدیل کند. اما جنگ طبق این سناریو پیش نرفت. رژیم فرو نپاشید، ساختار قدرت حفظ شد، و پروژه انتقال ایران به نظمی مطلوب غرب محقق نشد.
در نتیجه، آمریکا اکنون با واقعیتی دشوارتر روبهرو است: هدف راهبردی کنترل بر جریان نفت و گلوگاههای انرژی همچنان پابرجاست، اما بدون تحقق تغییر رژیم. همین مسئله توضیح میدهد که چرا دونالد ترامپ از یکسو از آمادگی برای همکاری با ایران بر سر مدیریت تنگه هرمز سخن میگوید و از سوی دیگر محاصره نظامی آن را تشدید میکند. به نظر میرسد واشنگتن به این جمعبندی رسیده است که اگر تهران در برابر فشار تسلیم شود، آمریکا در سازوکار جدید امنیتی هرمز باقی خواهد ماند و در مدیریت این گلوگاه راهبردی مشارکت خواهد کرد؛ و اگر ایران نپذیرد، ایالات متحده آماده است این کنترل را با فشار و زور تحمیل کند. استقرار ناوگان دریایی، عملیات مینروبی، محاصره دریایی و تهدید آشکار به رهگیری شناورهای ایرانی نشان میدهد که آمریکا دیگر صرفاً بهدنبال فشار مقطعی نیست، بلکه در پی تثبیت یک وضعیت راهبردی جدید در هرمز است. به بیان دیگر، آنچه امروز در خلیج فارس جریان دارد صرفاً جنگی بر سر غنیسازی یا مهار منطقهای ایران نیست؛ بلکه بخشی از نبردی بزرگتر بر سر آن است که چه کسی انرژی، گلوگاههای تجارت جهانی، و در نهایت قواعد نظم اقتصادی قرن بیستویکم را کنترل خواهد کرد.
@irananalyses
اگر جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل علیه ایران صرفاً بهعنوان تلاشی برای مهار برنامه هستهای تهران یا محدود کردن شبکه نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی تحلیل شود، بخش مهمی از منطق راهبردی پشت این درگیری نادیده گرفته میشود. بدون تردید، برنامه هستهای ایران و نفوذ منطقهای آن از عوامل اصلی این تقابل بودهاند. اما این جنگ در عین حال در بستری وسیعتر جریان دارد: رقابت فزاینده میان ایالات متحده و چین بر سر کنترل منابع حیاتی، انرژی، زنجیرههای تأمین و در نهایت معماری نظم جهانی آینده. در این چارچوب، ایران صرفاً یک پرونده هستهای یا بحران منطقهای نیست؛ بلکه به یکی از میدانهای اصلی رقابت قدرتهای بزرگ در بازآرایی ژئوپلیتیکی اقتصاد جهانی تبدیل شده است.
در مرکز این رقابت، مسئلهای قرار دارد که کمتر در تحلیلهای رایج به آن پرداخته میشود: عناصر نادر خاکی (Rare Earth Elements). این هفده ماده معدنی برای فناوریهای پیشرفته و صنایع دفاعی مدرن حیاتیاند—از نیمهرساناها و باتریها گرفته تا رادارها، موشکهای هدایتشونده، پهپادها، زیردریاییها و جنگندههای F-35. ستون اصلی این برتری راهبردی چین در منطقه بایان اوبو در مغولستان داخلی قرار دارد؛ جایی که به قلب زنجیره جهانی عناصر نادر خاکی بدل شده است. چین با احاطه بر این منطقه حدود ۷۰ درصد استخراج جهانی و نزدیک به ۹۰ درصد فرآوری این مواد را در اختیار دارد. زمانی که پکن صادرات این عناصر را محدود کرد، برای واشنگتن روشن شد که چین نهفقط یک رقیب تجاری، بلکه دارنده گلوگاهی راهبردی است که میتواند صنایع پیشرفته و دفاعی غرب را مختل کند. در آن لحظه، رقابت واشنگتن و پکن از جنگ تعرفهای و تکنولوژیک به رقابت بر سر کنترل فیزیکیگلوگاههای اقتصاد جهانی ارتقا یافت.
در پاسخ، آمریکا بهدنبال یافتن اهرم متقابل رفت—و آن را در وابستگی چین به نفت ارزان ایران و ونزوئلا یافت. بخش مهمی از نفت تحریمی این دو کشور به پالایشگاههای مستقل چین میرسید و برای پکن منبعی حیاتی از انرژی کمهزینه فراهم میکرد. از این منظر، فشار بر ونزوئلا و سپس ایران را میتوان نه صرفاً بخشی از سیاست خاورمیانهای آمریکا، بلکه تلاشی برای افزایش هزینه انرژی چین و محدود کردن دسترسی آن به منابع ارزان دانست. به نظر میرسد محاسبه اولیه برخی در واشنگتن آن بود که جنگ میتواند به تضعیف بنیادین یا حتی فروپاشی جمهوری اسلامی منجر شود و زمینه را برای شکلگیری حکومتی همسو با غرب در تهران فراهم آورد، دولتی که در نظم انرژی مطلوب آمریکا ادغام شود و ایران را از یک دولت سرکش به یک شریک در مدیریت بازار نفت تبدیل کند. اما جنگ طبق این سناریو پیش نرفت. رژیم فرو نپاشید، ساختار قدرت حفظ شد، و پروژه انتقال ایران به نظمی مطلوب غرب محقق نشد.
در نتیجه، آمریکا اکنون با واقعیتی دشوارتر روبهرو است: هدف راهبردی کنترل بر جریان نفت و گلوگاههای انرژی همچنان پابرجاست، اما بدون تحقق تغییر رژیم. همین مسئله توضیح میدهد که چرا دونالد ترامپ از یکسو از آمادگی برای همکاری با ایران بر سر مدیریت تنگه هرمز سخن میگوید و از سوی دیگر محاصره نظامی آن را تشدید میکند. به نظر میرسد واشنگتن به این جمعبندی رسیده است که اگر تهران در برابر فشار تسلیم شود، آمریکا در سازوکار جدید امنیتی هرمز باقی خواهد ماند و در مدیریت این گلوگاه راهبردی مشارکت خواهد کرد؛ و اگر ایران نپذیرد، ایالات متحده آماده است این کنترل را با فشار و زور تحمیل کند. استقرار ناوگان دریایی، عملیات مینروبی، محاصره دریایی و تهدید آشکار به رهگیری شناورهای ایرانی نشان میدهد که آمریکا دیگر صرفاً بهدنبال فشار مقطعی نیست، بلکه در پی تثبیت یک وضعیت راهبردی جدید در هرمز است. به بیان دیگر، آنچه امروز در خلیج فارس جریان دارد صرفاً جنگی بر سر غنیسازی یا مهار منطقهای ایران نیست؛ بلکه بخشی از نبردی بزرگتر بر سر آن است که چه کسی انرژی، گلوگاههای تجارت جهانی، و در نهایت قواعد نظم اقتصادی قرن بیستویکم را کنترل خواهد کرد.
👍5