Iran 2026
1.3K subscribers
27 photos
2 videos
5 files
604 links
تحلیل‌های منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانه‌ها و تحلیل‌گران متفاوت است و‌ نه الزاما تایید مقالات و نظرات
Download Telegram
این مقاله نوشته‌ی گیدئون لوی، روزنامه‌نگار و ستون‌نویس باسابقه روزنامه هاآرتص است که به‌دلیل مواضع انتقادی‌اش نسبت به سیاست‌های اسرائیل، به‌ویژه در قبال فلسطینیان، شناخته می‌شود. او در این یادداشت استدلال می‌کند که جنگ ایران می‌تواند به یک نقطه عطف تاریخی در روابط ایالات متحده و اسرائیل تبدیل شود. از نظر او، رابطه‌ای که طی سال‌ها به شکل حمایت تقریباً بدون قید و شرط آمریکا از اسرائیل شکل گرفته بود، اکنون وارد مرحله‌ای شده که ممکن است فروبپاشد. این پیوند، که به اسرائیل امکان داده بود بدون هزینه جدی سیاست‌های خود را پیش ببرد، به باور نویسنده نه‌تنها ناسالم، بلکه فاقد توازن واقعی بوده و جنگ جاری می‌تواند لحظه‌ای باشد که این ساختار از هم گسسته شود.

لوی استدلال می‌کند که با آشکارتر شدن ناکامی‌های جنگ، فرآیند مقصر دانستن آغاز خواهد شد و آمریکا احتمالاً اسرائیل را مسئول اصلی خواهد دانست. او می‌نویسد در حالی که در داخل اسرائیل هنوز از همکاری نظامی و اتحاد با آمریکا سخن گفته می‌شود، در واقعیت، واشنگتن ممکن است خود را در جنگی گرفتار ببیند که راه خروج روشنی ندارد. در چنین شرایطی، فشار سیاسی داخلی در آمریکا—از هر دو حزب—می‌تواند به سمت فاصله‌گرفتن از اسرائیل حرکت کند، و به‌گفته او، دونالد ترامپ ممکن است آغازگر این موج باشد. این روند می‌تواند یک اثر دومینویی بین‌المللی ایجاد کند، چرا که بسیاری از کشورها و حتی بخش‌هایی از افکار عمومی غرب مدت‌هاست از مصونیت اسرائیل در برابر پاسخگویی ناراضی‌اند و در انتظار تضعیف این رابطه هستند.

در تحلیل تاریخی خود، نویسنده ریشه این وضعیت را در سال‌ها حمایت بدون هزینه از اسرائیل می‌بیند. او به‌ویژه به دوره بنیامین نتانیاهو اشاره می‌کند که در آن، به‌گفته او، اسرائیل توانست حتی در برابر رؤسای‌جمهور آمریکا—از جمله باراک اوباما—ایستادگی کند، بدون آنکه پیامد جدی بپردازد. در همین حال، اقداماتی مانند شهرک‌سازی، الحاق، جنگ‌های غزه و لبنان و سایر سیاست‌های مورد انتقاد بین‌المللی ادامه یافت، در حالی که آمریکا با وجود محکومیت‌های لفظی، همچنان حمایت مالی، نظامی و دیپلماتیک خود—including وتو در شورای امنیت—را حفظ کرد. از نگاه لوی، همین تضاد میان «انتقاد» و «حمایت عملی» به تداوم وضع موجود کمک کرده و اروپا و دیگر بازیگران نیز به‌دلیل نقش آمریکا از اقدام مستقل خودداری کرده‌اند.

در نهایت، لوی به یک جمع‌بندی راهبردی می‌رسد: **تغییر واقعی در سیاست‌های اسرائیل از درون رخ نخواهد داد**، بلکه تنها در صورت قطع یا تضعیف جدی حمایت آمریکا ممکن است. او تأکید می‌کند که اسرائیل بدون پشتوانه آمریکا با واقعیتی کاملاً متفاوت روبه‌رو خواهد شد—بدون کمک‌های مالی، تسلیحاتی و حمایت سیاسی در نهادهای بین‌المللی. این وضعیت می‌تواند اسرائیل را به سمت انزوایی بی‌سابقه سوق دهد، تا حدی که او آن را با یک «کره شمالی محلی» مقایسه می‌کند. در چنین شرایطی، اسرائیل ناچار خواهد شد میان دو مسیر انتخاب کند: یا تغییر اساسی در سیاست‌ها و پایان‌دادن به اشغال و جنگ‌های مداوم، یا مواجهه با بحران عمیق‌تر و حتی تهدیدی برای بقای خود. به این ترتیب، مقاله جنگ را نه صرفاً یک درگیری نظامی، بلکه آزمونی تعیین‌کننده برای آینده رابطه آمریکا و اسرائیل و جهت‌گیری کلی این کشور در نظام بین‌الملل می‌داند.
https://www.haaretz.com/opinion/2026-04-05/ty-article-opinion/.premium/a-toxic-israel-u-s-relationship-nears-its-breaking-point-amid-war/0000019d-59d4-d759-ab9d-79ddf8920000
👍3
پرستو فروهر- دوستم در آن متن نوروزی جمله‌هایی پر از خشم نوشته بود در سرزنش «طالبان جنگ» و «آنان که می‌گویند آزادی به کشتن و ویران کردن و از نو ساختن می‌ارزد». برای دوست دیگری که متن را فرستادم، گله داشت که زبان تندی دارد و فوران خشم باب گفت‌وگو را می‌بندد. من اما این خشم را می‌شناسم؛ در بسیاری از ما زبانه می‌کشد و در گفت‌وگوهایمان با یکدیگر آن را مانند کپه‌ی آتشی که جانمان را می سوزاند، دست به دست می‌‌کنیم، حتی اگر به حرمتِ رواداری ـ که به خون دل آموخته‌ایم - از بروز عمومی آن ابا ‌کنیم. اما آیا آنها ـ آن طالبان جنگ - ذره‌ای رواداری با ما داشتند یا دارند؟ ذره‌ای حرمت ما را، که از پی‌آمدهای هولناک این جنگ حذر می‌‌دادیم، پاس داشتند؟ از توهین و تخریب ما، از زدن هر انگِ کثیفی که به دستشان آمد، فروگذار کردند؟ یا حتی حالا زیر بار واقعیتِ عریانِ فاجعه‌ی جنگ برای میهن و مردم، جسارتِ بازبینیِ مسئولانه‌ی آنچه را گفته‌اند، دارند؟ باب گفت‌وگو را چگونه می‌توان گشود وقتی به جای بررسی و نقدِ صادقانه، هنوز ساده‌سازی و توجیه می‌شود؟ وقتی مسئولیت فرد در اتخاذ موضع عمومی ـ حتی اگر این موضع هیچ تاثیری در روند وقایع نداشته باشد ـ نادیده گرفته و لاپوشانی می‌شود؟

هر جنگی نیاز به روایتی دارد که در عرصه عمومی آن را موجه و مشروع جلوه دهد. جنگ و روایتِ جنگ جدای از هم نیستند. پس آماده‌سازی افکار عمومی برای تجاوز نظامی به ایران و جا انداختن آن به‌عنوان «راهکاری رهایی‌بخش» را نمی‌توان جدای از این عملیات جنگی مرگبار و ویرانگر دید.
.....
.

اما از دل اینهمه وای که از عمق جان ما برمی‌آید تنها درد زاده نمی‌شود، هم‌دردی هم پدیدار می‌شود، همدیگر را پیدا می‌کنیم، از حلقه‌های کوچک تعلق ما به یکدیگر نیرو جوانه می‌زند و همبستگی می‌روید، ما از دل این درد نیز دوباره زاده می‌شویم، زندگی می‌‌طلبیم، امید می‌جوییم، به یاد می‌‌‌آوریم امانت‌هایی را که به ما سپرده‌ شده و پای آنها می‌ایستیم، پای دهه‌ها پیکار برای کرامت و آزادی مردم‌مان و پای مهر و تعهدمان به میهن.

۶۰ سال پیش در یکی از همین روزهای بهاری پدرم از یک سلول انفرادی در زندان قزل‌قلعه به دخترکش نامه‌ای نوشته است: «امروز چهارمین سال زندگی تو آغاز می‌شود و من دور از تو در زندان به سر می‌برم و حتی نگذاشتند برای چند لحظه روی قشنگت را ببینم و غرق بوسه کنم. شاید هنوز ندانی زندان چگونه جایی ست و از اینکه در چنین روزی پدرت در کنار تو نیست و به شادی‌ات نمی‌کوشد گناهکارش بدانی. اما امیدوارم وقتی بزرگ شدی و این نوشته کوچک را خواندی از آنگونه انسان‌هایی باشی که به دیگران بیش از خود می‌اندیشند و از اینکه بارها به زندان رفتم تا دیگران آزاد باشند احساس سرافرازی کنی. دخترم، ایران را دوست بدار همچنان که من و مادرت دوست می‌داریم.»

این، یکی از بی‌شمار نامه‌هایی ست که پدران و مادران نوشته‌اند تا آنچه را در زندگی بر سرش تلاش کردند و ساختند، مانند امانتِ گرانقدری در دست‌های فرزندی بگذارند؛ پژواک صدایی ست به قدمتِ تاریخِ مردمانی که ایران و آزادی را به جان دوست داشتند ‌و پای آن ایستادند.

امروز، مهر و مسئولیت نهیب‌مان می‌زند که ما نیز چنین کنیم؛ پای ایران و آزادی بایستیمhttps://www.radiozamaneh.com/884961!
👍2
این یادداشت را فرانسیس فوکویاما نوشته است؛ اندیشمند برجسته علوم سیاسی، استاد دانشگاه استنفورد و از مهم‌ترین نظریه‌پردازان روابط بین‌الملل در دهه‌های اخیر. او به‌ویژه با نظریه «پایان تاریخ» شناخته می‌شود.

فوکویاما در این مقاله استدلال می‌کند که برخلاف تصور رایج، هیچ «دکترین ترامپ» منسجمی در سیاست خارجی آمریکا وجود ندارد. او توضیح می‌دهد که اگرچه دولت ترامپ در آغاز دوره دوم خود یک «استراتژی امنیت ملی» تدوین کرده بود—که بر کاهش تعهدات، تمرکز بر نیمکره غربی و کم‌اهمیت‌کردن خاورمیانه تأکید داشت—اما در عمل، ورود به جنگ با ایران کاملاً خلاف این چارچوب بوده است. در این سند حتی ایران به‌عنوان تهدید مستقیم برای آمریکا تعریف نشده بود، اما سیاست واقعی دولت مسیر متفاوتی را طی کرده و این نشان‌دهنده شکاف عمیق میان اسناد رسمی و تصمیمات اجرایی است.

محور اصلی تحلیل فوکویاما این است که سیاست خارجی آمریکا دیگر بر اساس اصول یا منافع ملی تعریف‌شده پیش نمی‌رود، بلکه به‌شدت تحت تأثیر شخصیت، ذهنیت و برداشت‌های فردی رئیس‌جمهور قرار گرفته است. او به‌صراحت می‌نویسد که تصمیم‌گیری‌های ترامپ از ترکیبی از خشم، روایت‌های شخصی، اطلاعات نادرست و حتی چیزهایی که از رسانه‌هایی مانند Fox News شنیده، شکل می‌گیرد. به‌عنوان مثال، ترامپ ابتدا نسبت به حمله به ایران محتاط بود، اما پس از موفقیت یک عملیات در ونزوئلا، به این باور رسید که می‌تواند با هزینه کم از قدرت نظامی استفاده کند. این ذهنیت، همراه با تأثیرگذاری بنیامین نتانیاهو، او را به سمت این جنگ سوق داد، با این تصور که ایران نیز مانند ونزوئلا به‌سرعت فروخواهد پاشید.

در ادامه، فوکویاما به اختلال در نهادهای کلیدی سیاست خارجی آمریکا اشاره می‌کند و آن را یکی از خطرناک‌ترین ابعاد این وضعیت می‌داند. به گفته او، نهادهایی مانند شورای امنیت ملی، وزارت خارجه، ارتش و جامعه اطلاعاتی که باید نقش هماهنگ‌کننده و مشورتی داشته باشند، یا تضعیف شده‌اند یا توسط افرادی اداره می‌شوند که بیش از تخصص، به وفاداری شخصی به رئیس‌جمهور متکی هستند. او به چهره‌هایی مانند تولسی گبرد، جرد کوشنر و پیت هگست اشاره می‌کند و معتقد است این ترکیب، توانایی ارائه تحلیل مستقل و تصمیم‌سازی حرفه‌ای را کاهش داده است. در چنین شرایطی، سیاست خارجی نه از طریق فرآیندهای نهادی، بلکه به‌صورت شخصی و موردی شکل می‌گیرد.

در جمع‌بندی، فوکویاما هشدار می‌دهد که نبود یک دکترین منسجم و جایگزینی آن با تصمیم‌گیری‌های فردمحور، پیامدهایی فراتر از جنگ با ایران دارد. او تأکید می‌کند که وقتی قدرتمندترین کشور جهان بدون چارچوب راهبردی مشخص عمل کند، اهداف آن دائماً تغییر می‌کند—از «تغییر رژیم» تا ادعاهای متناقض درباره پایان جنگ—و دیگر بازیگران بین‌المللی نیز قادر به پیش‌بینی رفتار آن نخواهند بود. به همین دلیل، مسئله اصلی از نظر او نه فقط این جنگ، بلکه فقدان یک منطق پایدار در سیاست خارجی آمریکاست که می‌تواند به تضعیف نظم بین‌المللی و افزایش بی‌ثباتی جهانی منجر شود.https://www.persuasion.community/p/theres-no-such-thing-as-the-trump?utm_campaign=post-expanded-share&utm_medium=web&triedRedirect=true
👍1
ترامپ به آکسیوس: توافق ایران ممکن است تا سه‌شنبه به دست آید، وگرنه "همه‌چیز را می‌زنم"

باراک راوید

رئیس‌جمهور ترامپ در مصاحبه‌ای با آکسیوس ادعا کرد که ایالات متحده در "مذاکرات عمیق" با ایران است و توافقی می‌تواند قبل از پایان مهلت او در سه‌شنبه به دست آید.

او گفت: "شانس خوبی وجود دارد، اما اگر توافقی حاصل نشود، همه‌چیز را آنجا می‌زنم."

اهمیت این موضوع:
میانجی‌ها کمتر خوشبین هستند که توافقی نزدیک باشد، اما می‌گویند که تا آخرین لحظه برای رسیدن به حداقل یک توافق جزئی برای به تأخیر انداختن اولتیماتوم ترامپ کار خواهند کرد. ترامپ تهدید کرده است که زیرساخت‌های حیاتی برای غیرنظامیان ایرانی را نابود خواهد کرد اگر نتواند با رهبران آن‌ها به توافق برسد.

تهران ترامپ را به برنامه‌ریزی برای ارتکاب جنایات جنگی متهم کرده و تهدید کرده است که با حملات مشابهی به زیرساخت‌های اسرائیل و کشورهای خلیج فارس واکنش نشان خواهد داد.

وقتی آکسیوس از ترامپ پرسید که آیا نگران آسیب به غیرنظامیان بی‌گناه ایرانی است، او گفت که فکر می‌کند غیرنظامیانی که مخالف دولت خود هستند از چنین حملاتی برای تضعیف رژیم حمایت خواهند کرد. ترامپ گفت: "آن‌ها در ترس زندگی می‌کنند. آن‌ها می‌ترسند که ما در وسط جنگ برویم، اما ما نمی‌رویم."

در ده روز گذشته، ایالات متحده و ایران مذاکرات غیرمستقیم از طریق پاکستان، مصر و ترکیه برای تلاش به رسیدن به توافق آتش‌بس در ازای باز کردن تنگه هرمز برگزار کرده‌اند. هیچ پیشرفت قابل توجهی حاصل نشده است.

خبرهای روز:
صبح یکشنبه، درست قبل از مصاحبه تلفنی با آکسیوس، ترامپ تهدید کرد که از سه‌شنبه به بعد به بمباران نیروگاه‌ها و پل‌های ایران خواهد پرداخت اگر رژیم تنگه هرمز را باز نکند.

او نوشت: "سه‌شنبه روز نیروگاه و روز پل خواهد بود، همه در یک روز، در ایران. هیچ چیزی مانند آن نخواهد بود!!! تنگه لعنتی را باز کنید، ای احمق‌های دیوانه، وگرنه در جهنم زندگی خواهید کرد - فقط تماشا کنید! حمد بر خدا."

وضعیت فعلی:
در یک تماس تلفنی هشت دقیقه‌ای، ترامپ به آکسیوس گفت که نمایندگان او، استیو ویتکاف و جارد کوشنر، مذاکرات فشرده‌ای با ایرانی‌ها دارند.

دو منبع درگیر در مذاکرات گفتند که این مذاکرات از طریق میانجی‌های پاکستانی، مصری و ترکی برگزار می‌شود و همچنین از طریق پیام‌های متنی بین مشاوران ترامپ و وزیر خارجه ایران، عباس عراقچی انجام می‌شود.

ترامپ گفت: "مذاکرات خوب پیش می‌رود، اما هرگز نمی‌توانی به خط پایان با ایرانی‌ها برسی." او ادعا کرد که چند روز پیش ایالات متحده و ایران نزدیک به توافق برای برگزاری مذاکرات مستقیم بودند.

"اما سپس آن‌ها گفتند که در پنج روز با ما ملاقات خواهند کرد. بنابراین گفتم، 'چرا پنج روز؟' احساس کردم که آن‌ها جدی نیستند. بنابراین به پل حمله کردم." ترامپ به حمله چهارشنبه به پلی که تهران را به شمال ایران متصل می‌کند اشاره کرد.

چه چیزی را باید زیر نظر داشت:
دو منبع که در مورد تلاش‌های میانجی‌گری اطلاعات داشتند، گفتند که وزرای خارجه پاکستان، مصر و ترکیه در تلاشند تا بسته‌ای از اقدامات اعتمادسازی را به دست آورند که می‌تواند منجر به تمدید اولتیماتوم ترامپ شود و طرفین را به یک دیدار نزدیک‌تر کند.

این سه وزیر روز شنبه با هر دو ویتکاف و عراقچی در این مورد تماس‌های تلفنی داشتند، اما هیچ پیشرفتی حاصل نشد. https://www.axios.com/2026/04/05/trump-iran-deal-power-plants
👎2
ویلیام برنز، دیپلمات ارشد آمریکایی و رئیس پیشین سازمان سیا، که نقش کلیدی در مذاکرات محرمانه منتهی به توافق هسته‌ای ایران داشت، در این گفت‌وگو تأکید می‌کند که ایران همواره یکی از محورهای اصلی فعالیت حرفه‌ای او بوده است. او می‌گوید از همان آغاز کارش در سال ۱۹۷۹، هم‌زمان با بحران گروگان‌گیری، تا حملات تروریستی دهه ۱۹۸۰ و سپس مذاکرات هسته‌ای، همواره با این پرونده درگیر بوده و به همین دلیل نیازی به قانع‌شدن درباره خطرات این رژیم ندارد. او توافق هسته‌ای (برجام) را «کامل نبود، اما یک توافق محکم و به اندازه کافی خوب» توصیف می‌کند و خروج آمریکا از آن در سال ۲۰۱۸ را یک اشتباه جدی می‌داند.

برنز درباره جنگ اخیر با ایران تصریح می‌کند که این جنگ یک «جنگ انتخابی» بوده است، زیرا به گفته او هیچ تهدید فوری علیه ایالات متحده وجود نداشت و حتی ارزیابی جامعه اطلاعاتی نیز چنین تهدیدی را تأیید نمی‌کرد. او توضیح می‌دهد که ایران پیش از این جنگ، به‌ویژه پس از جنگ ۱۲ روزه سال ۲۰۲۵، در ضعیف‌ترین وضعیت خود طی ۴۷ سال پس از انقلاب قرار داشت: برنامه هسته‌ای آن به‌شدت تضعیف شده بود، توان موشکی کاهش یافته بود، نیروهای نیابتی—از جمله حزب‌الله—آسیب دیده بودند و سامانه‌های دفاع هوایی نیز به‌شدت آسیب دیده بودند. با این حال، تصمیم به جنگ بر پایه این تصور شکل گرفت که می‌توان از این ضعف استفاده کرد، «کار را تمام کرد» و حتی رژیم را به فروپاشی رساند؛ تصوری که به گفته او تا حدی بر یک قیاس گمراه‌کننده با تجربه ونزوئلا استوار بود.

او دو خطای اساسی در شناخت ایران را برجسته می‌کند. نخست، دست‌کم گرفتن دوام رژیم؛ او تأکید می‌کند که این نظام اگرچه در مدیریت اقتصاد ناکارآمد است، اما به‌گونه‌ای طراحی شده که خود را حفظ کند، مردم خود را سرکوب کند و حتی در صورت حذف رهبران ارشد نیز ادامه یابد. دوم، اشتباه در پیش‌بینی واکنش ایران؛ به گفته او، کاملاً قابل پیش‌بینی بود که ایران تلاش کند جنگ را منطقه‌ای و حتی جهانی کند. او توضیح می‌دهد که ایران بر این باور است که می‌تواند درد نظامی بیشتری را تحمل کند، در حالی که آمریکا در برابر فشارهای اقتصادی و سیاسی—به‌ویژه از طریق اختلال در تنگه هرمز و بهره‌برداری از آسیب‌پذیری زیرساخت‌های انرژی منطقه—آسیب‌پذیرتر است، و همین موضوع به پیچیده‌تر شدن وضعیت منجر شده است.

او رژیم را در عین حال که ضعیف‌تر شده، «خشن‌تر، رادیکال‌تر و کمتر آماده مصالحه» توصیف می‌کند. از دید این حکومت، «پیروزی به معنای بقا است» و اگر رژیم همچنان باقی بماند، آن را یک موفقیت تلقی خواهد کرد، حتی اگر این موفقیت در عمل توخالی باشد. او همچنین تأکید می‌کند که این جنگ ممکن است روند فروپاشی بلندمدت رژیم را کند کرده باشد، نه تسریع، و در کوتاه‌مدت رژیم احتمالاً باقی خواهد ماند، هرچند با اقتصادی آسیب‌دیده، نارضایتی داخلی و راهبردی که به گفته او پایدار نیست.

در زمینه مذاکرات، برنز تأکید می‌کند که فاصله میان مواضع دو طرف بسیار زیاد است. به گفته او، ایران به دنبال دو هدف اصلی است: نخست، دستیابی به نوعی بازدارندگی و تضمین‌های امنیتی بلندمدت تا از تکرار حملات جلوگیری کند، و نه صرفاً یک آتش‌بس کوتاه‌مدت؛ و دوم، حفظ اهرم‌های فشار اقتصادی خود—به‌ویژه از طریق اختلال در تنگه هرمز—برای جبران خسارت‌ها و مدیریت پیامدهای اقتصادی جنگ. او اشاره می‌کند که حتی درخواست‌هایی مانند غرامت جنگی نیز مطرح شده است، که نشان‌دهنده دشواری و پیچیدگی شدید هرگونه مذاکره است.

برنز در ادامه سه سناریوی اصلی برای مسیر پیش‌رو را مطرح می‌کند. نخست، مسیر مذاکره است که به دلیل فاصله زیاد مواضع و مطالبات دو طرف بسیار دشوار خواهد بود. دوم، تشدید نظامی است—از جمله اقداماتی مانند حمله به زیرساخت‌های انرژی ایران، هدف قرار دادن ذخایر اورانیوم غنی‌شده، یا حتی تلاش برای کنترل نقاطی در تنگه هرمز—که همگی با «ریسک‌های بسیار بالا» همراه هستند. سوم، گزینه اعلام پایان جنگ و واگذاری مدیریت پیامدها به دیگران است؛ چیزی که او آن را نوعی «اعلام پیروزی توخالی» توصیف می‌کند، چرا که در عمل مشکلات حل‌نشده باقی می‌مانند و مسئولیت به بازیگران دیگر منتقل می‌شود. به گفته او، هیچ‌یک از این گزینه‌ها آسان یا بدون هزینه نیستند و همگی با چالش‌های جدی همراه‌اند.
👍8
در نهایت، برنز درباره خطرات آینده هشدار می‌دهد و می‌گوید که با وجود آسیب به زیرساخت‌های هسته‌ای، دانش فنی و مواد لازم همچنان در اختیار ایران باقی مانده است. او به وجود ذخایر قابل‌توجه اورانیوم غنی‌شده اشاره می‌کند و تأکید دارد که در نبود سازوکارهای نظارتی قبلی، امکان حرکت سریع به سمت سلاح هسته‌ای افزایش یافته است. اگرچه او می‌گوید مطمئن نیست رژیم این مسیر را انتخاب کند، اما تأکید می‌کند که این گزینه به‌طور جدی قابل بررسی است. جمع‌بندی او این است که جنگ با ایران نه‌تنها به هدف اعلامی خود نرسیده، بلکه با پیچیده‌تر کردن شرایط، افزایش ریسک‌ها و محدود کردن گزینه‌های آینده، وضعیت را دشوارتر کرده است—و همان‌طور که تأکید می‌کند، جنگ‌ها بسیار آسان‌تر آغاز می‌شوند تا پایان یابند.
https://www.foreignaffairs.com/podcasts/america-world-upheaval
👍7
این مقاله که در روزنامه نیویورک تایمز در تاریخ ۵ آوریل ۲۰۲۶ منتشر شده، توسط رابرت ای. پیپ، استاد علوم سیاسی در دانشگاه شیکاگو و از پژوهشگران برجسته در حوزه استراتژی نظامی و امنیت بین‌الملل، نوشته شده است. او در این تحلیل استدلال می‌کند که جنگ اخیر فراتر از یک درگیری منطقه‌ای است و می‌تواند به تغییر بنیادین در نظم جهانی منجر شود. پیپ با نقد تصور رایج درباره سه قطب قدرت — ایالات متحده، چین و روسیه — تأکید می‌کند که این چارچوب دیگر کافی نیست و ایران در حال تبدیل شدن به یک مرکز چهارم قدرت جهانی است. به‌گفته او، این قدرت نه از اقتصاد یا توان نظامی، بلکه از موقعیت ژئوپلیتیک ایران و به‌ویژه کنترل آن بر تنگه هرمز ناشی می‌شود؛ گذرگاهی که حدود یک‌پنجم (نزدیک به بیست درصد) نفت و گاز طبیعی مایع جهان از آن عبور می‌کند و در کوتاه‌مدت هیچ مسیر جایگزین واقعی برای آن وجود ندارد.

او توضیح می‌دهد که ایران بدون بستن کامل تنگه، با ایجاد «تهدید معتبر» توانسته عملاً آن را کنترل کند. یکی از مهم‌ترین داده‌های مقاله این است که تردد کشتی‌ها در این مسیر بیش از نود درصد کاهش یافته، نه به‌دلیل انسداد کامل، بلکه به‌دلیل افزایش شدید ریسک. به‌گفته نویسنده، هدف قرار دادن یک کشتی هر چند روز یک‌بار کافی بوده تا شرکت‌های بیمه پوشش ریسک جنگ را حذف یا بسیار گران کنند و همین امر باعث عقب‌نشینی شرکت‌های حمل‌ونقل شده است. در این چارچوب، او بر اهمیت «قابلیت اطمینان» در اقتصاد انرژی تأکید می‌کند و نشان می‌دهد که حتی اختلال محدود نیز می‌تواند کل زنجیره تأمین جهانی را دچار بحران کند. این وضعیت نمونه‌ای از عدم تقارن است: ایالات متحده برای حفاظت از هر محموله نیازمند حضور دائمی نظامی است، در حالی که ایران با اقدامات محدود می‌تواند اثرگذاری راهبردی ایجاد کند.

در ادامه، نویسنده از فروپاشی نظم سنتی خلیج فارس سخن می‌گوید؛ نظمی که در آن تولیدکنندگان نفت، بازار و ایالات متحده هر یک نقش مشخصی داشتند. اکنون با افزایش هزینه‌های بیمه، جهش نرخ حمل‌ونقل و نااطمینانی در تحویل انرژی، این ساختار در حال تغییر است. کشورهای منطقه که به درآمدهای انرژی وابسته‌اند، ناچارند مسیرهای صادراتی خود را بازتنظیم کرده و قراردادها را تغییر دهند، و در نهایت به سمت بازیگری متمایل می‌شوند که بیشترین تأثیر را بر امنیت صادرات آن‌ها دارد — یعنی ایران. پیامدهای این تحول به‌ویژه در آسیا شدید خواهد بود؛ کشورهایی مانند ژاپن، کره جنوبی و هند وابستگی بالایی به انرژی خلیج فارس دارند و حتی چین نیز بخش قابل‌توجهی از واردات انرژی خود را از این منطقه تأمین می‌کند. این وابستگی‌ها در زیرساخت‌هایی مانند پالایشگاه‌ها و مسیرهای حمل‌ونقل تثبیت شده و به‌سرعت قابل تغییر نیست، و در نتیجه افزایش هزینه‌ها، تورم و فشار بر ارزها اجتناب‌ناپذیر خواهد بود.

در بخش پایانی، نویسنده به هم‌راستایی منافع ایران، چین و روسیه اشاره می‌کند و برای آن نیز داده‌های مشخصی ارائه می‌دهد: ایران می‌تواند بر حدود بیست درصد از عرضه جهانی نفت تأثیر بگذارد، روسیه حدود یازده درصد را در اختیار دارد، و چین ظرفیت جذب بخش بزرگی از این عرضه را دارد. او هشدار می‌دهد که در یک سناریوی افراطی، این سه کشور می‌توانند تا حدود سی درصد از نفت جهان را از دسترس غرب خارج کنند، که پیامد آن کاهش شدید قدرت اقتصادی ایالات متحده و اروپا خواهد بود. در نهایت، او تأکید می‌کند که ایالات متحده با انتخابی دشوار مواجه است: یا وارد یک درگیری بلندمدت برای بازپس‌گیری کنترل تنگه شود، یا نظم جدیدی را بپذیرد که در آن ایران به یک قدرت تعیین‌کننده تبدیل شده است؛ جنگی که به‌گفته او اگر چند سال ادامه یابد، می‌تواند نظم جهانی را به‌طور غیرقابل بازگشت تغییر دهد.https://www.nytimes.com/2026/04/06/opinion/iran-war-strait-hormuz.html
👍2
کریم سجادپور در شبکه ایکس، ۶ آوریل ۲۰۲۶:

تصمیم‌گیری‌های تعیین‌کننده این جنگ نه میان ایالات متحده و ایران، بلکه میان ترامپ و خودش در جریان است. او بین عقب‌نشینی و وعده بمباران ایران «تا عصر حجر» در نوسان بوده است. ایران اما ثابت بوده: ایدئولوژی آن مقاومت است، راهبردش آشوب است، و هدف نهایی‌اش بقاست.
ترامپ ماهیت جمهوری اسلامی را به‌درستی درک نکرده است. تهدیدهای او برای نابودی ایران، رژیمی را که از بدو تأسیس نشان داده حاضر است کشور و مردمش را نابود کند اما از قدرت یا ایدئولوژی خود عقب‌نشینی نکند، تحت تأثیر قرار نداده است.
برخلاف ترامپ که دیدگاه ثابت در سیاست خارجی ندارد، طبقه حاکم در تهران خود را «اصولگرا» می‌نامد، زیرا به اصول انقلاب وفادار است؛ مهم‌تر از همه مقاومت در برابر آمریکا و رد موجودیت اسرائیل.
این آرمان‌های انقلابی هم نقش چسب را دارند — که رژیم را در کنار هم نگه می‌دارد — و هم نقش لنگر را — که کشور را به عقب می‌کشد. کشور بدون کنار گذاشتن این ایدئولوژی پیشرفت نخواهد کرد؛ و رژیم معتقد است اگر این اصول را کنار بگذارد، نمی‌تواند بقا داشته باشد.
ترامپ این درگیری را به‌عنوان یک مذاکره برای دستیابی به یک توافق بزرگ می‌بیند. تهران ممکن است در ازای آتش‌بس، یک توافق محدود را بپذیرد، اما دشمنی آن با آمریکا و اسرائیل باقی خواهد ماند. آیت‌الله خامنه‌ای شهادت را به عادی‌سازی ترجیح داد؛ پسرش نیز همین کار را خواهد کرد.
در طول ۴۷ سال، جمهوری اسلامی تنها دو سازش عمده انجام داده است. نخست، تصمیم سال ۱۹۸۸ برای پایان دادن به جنگ ایران و عراق — پس از هشت سال و حدود ۲۰۰ هزار کشته ایرانی — که خمینی آن را به نوشیدن جام زهر تشبیه کرد. دوم، توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ در دوران اوباما بود.
در هر دو مورد، الگو یکسان بود: ایران تحت فشار اقتصادی شدید و تهدیدی برای بقا قرار گرفت و در عین حال یک مسیر دیپلماتیک مشخص به آن ارائه شد که مستلزم کنار گذاشتن هویت انقلابی‌اش نبود. ترامپ فشار را اعمال کرده، اما مسیر خروج روشنی ارائه نکرده است.

یکی از عمیق‌ترین سوءبرداشت‌های آمریکا درباره ایران، یکی دانستن منافع ملی ایران با منافع رژیم بوده است. این دو اغلب در تضاد هستند. آنچه به نفع مردم ایران است — ثبات، بازگشت به نظام جهانی و زندگی عادی — برای یک مافیای دینی که در انزوا رشد می‌کند، تهدید محسوب می‌شود.

پارادوکس جمهوری اسلامی این است که معمولاً فقط تحت فشار شدید سازش می‌کند، اما همین فشار و انزوا به تثبیت بیشتر آن نیز کمک کرده است.

یکی از درس‌های روشن از عراق، افغانستان و بهار عربی این است که ایالات متحده نمی‌تواند نتایج سیاسی را دیکته کند. مخالفان رژیم در ایران به‌مراتب بیشتر از حامیان آن هستند، اما هیچ قدرت خارجی نمی‌تواند برای ایرانیان یک اجماع ملی جدید ایجاد کند.

تاریخ نشان می‌دهد که تهران احتمالاً دچار افراط در رفتار خود خواهد شد. این کشور دیپلمات‌های آمریکایی را به مدت ۴۴۴ روز به گروگان گرفت — اقدامی که در عین تحقیر ایالات متحده، به بهای کاهش جایگاه بین‌المللی خود تمام شد. همچنین جنگ ویرانگر با عراق را برای مدت طولانی ادامه داد، و از حمله ۷ اکتبر حماس تمجید کرد — اقدامی که به نابودی نیروهای نیابتی‌اش انجامید.
مهم‌ترین اولویت فوری، برنامه هسته‌ای ایران نیست — بلکه تنگه هرمز است. تهران تلاش می‌کند آن را مانند «کانال پانامای» خود عادی‌سازی کند. این مسئله‌ای است که باید راه‌حل دیپلماتیک داشته باشد، زیرا اروپا، آسیا و شرکای عرب همگی علاقه‌مند به باز نگه داشتن آن هستند.
ترامپ به‌دنبال یک توافق سریع است. اما رژیم، به دلایل ایدئولوژیک و ساختاری، قادر به چنین توافقی نیست. تا زمانی که جمهوری اسلامی بر ایران حاکم است، نتیجه اجتناب‌ناپذیر بازگشت به نوعی جنگ سرد خواهد بود که پیش از این درگیری وجود داشته و احتمالاً پس از آن نیز ادامه خواهد یافت.
ترور رهبران ارشد ایران توانایی رژیم را برای مشورت و اتخاذ تصمیمات کلان مختل کرده و باعث ناامیدی ترامپ شده است، چرا که او تمایل دارد تهران با یک توافق موافقت کند. جنگ‌ها، مانند انقلاب‌ها، نه بر اساس آنچه نابود می‌کنند بلکه بر اساس نظمی که ایجاد می‌کنند قضاوت می‌شوند. ترامپ این جنگ را بر مبنای آنچه نابود کرده می‌سنجد، اما تاریخ آن را بر اساس تأثیرات ماندگارش بر ایران، خاورمیانه و نظم جهانی قضاوت خواهد کرد.https://x.com/ksadjadpour/status/2040920984648102017?s=20
👍6👎2
دکتر غسان خطیب توضیح می‌دهد که جنگ جاری از ابتدا قرار نبود طولانی شود؛ هر دو طرف با این تصور وارد آن شدند که ابزارهایشان می‌تواند به‌سرعت به یک نتیجه قاطع منجر شود. اما این درگیری به‌تدریج به جنگی فرسایشی و باز تبدیل شد که فراتر از انتظارها پیش رفت و توان و منابع طرفین را به‌طور متفاوتی تحلیل برد. او تأکید می‌کند که علت اصلی این وضعیت نه صرفاً توازن قوا، بلکه هم‌زمانی مجموعه‌ای از محاسبات اشتباه از سوی هر دو طرف است.

در این چارچوب، آمریکا با این فرض وارد جنگ شد که فشار ترکیبی نظامی و اقتصادی می‌تواند به‌سرعت باعث شکاف داخلی و فروپاشی در ایران شود. این تحلیل بر این تصور کلاسیک استوار بود که جوامع تحت فشار شدید علیه حکومت خود واکنش نشان می‌دهند. اما این نگاه سه واقعیت مهم را نادیده گرفت: ماهیت ایدئولوژیک نظام ایران که بقای خود را بر هر هزینه‌ای مقدم می‌داند، اثر تهدید خارجی در ایجاد انسجام داخلی به‌جای تضعیف آن، و ظرفیت بالای سرکوب که هزینه مخالفت را در شرایط جنگی بسیار بالا می‌برد. در نتیجه، به‌جای بی‌ثباتی، نوعی انسجام نسبی در داخل ایران شکل گرفت که توانست فشارها را جذب کرده و پیش‌بینی آمریکا را بی‌اثر کند.

در سوی مقابل، ایران نیز دچار خطای محاسباتی شد و تصور کرد که با افزایش هزینه‌های جنگ—به‌ویژه از طریق هدف قرار دادن اقتصاد جهانی، زیرساخت‌های انرژی و مسیرهای حیاتی دریایی—می‌تواند طرف مقابل را به عقب‌نشینی سریع وادار کند. اما این رویکرد یک واقعیت ساختاری مهم را نادیده گرفت: هزینه‌ها در اقتصاد جهانی به‌طور برابر توزیع نمی‌شوند. در عمل، آمریکا به دلیل فاصله جغرافیایی، توان اقتصادی و جایگاهش به‌عنوان تولیدکننده انرژی، کمتر آسیب دید، در حالی که فشار اصلی بر کشورهایی مانند چین، هند، ژاپن و اروپا وارد شد؛ کشورهایی که نقش تعیین‌کننده‌ای در پایان جنگ ندارند. بنابراین، فشار اقتصادی ایران نتوانست به اثر سیاسی مورد انتظار منجر شود.

این محاسبات نادرست به همین‌جا محدود نشد. گسترش دامنه فشار ایران به کشورهای عربی خلیج فارس—که در ابتدا طرف مستقیم جنگ نبودند—باعث شد دامنه درگیری گسترده‌تر شود و این کشورها به‌جای ایفای نقش میانجی، از ایران فاصله بگیرند. همچنین ایران تصور می‌کرد که تشدید فشار نظامی، به‌ویژه از طریق حملات موشکی، می‌تواند جامعه اسرائیل را فرسوده کرده و آن را به فشار بر دولت برای پایان جنگ وادار کند. اما این ارزیابی نیز نادرست بود، زیرا توان پدافندی پیشرفته، آمادگی بالای جامعه و تجربه مدیریت بحران باعث شد این فشارها قابل جذب باشند و به نقطه شکست منجر نشوند. در نتیجه، این اقدامات به‌جای ایجاد نتیجه‌ای تعیین‌کننده، صرفاً به تداوم جنگ فرسایشی کمک کردند.

در مرکز تحلیل خطیب یک پارادوکس اساسی قرار دارد: هر دو طرف باور داشتند که زمان به نفع آن‌هاست. آمریکا انتظار داشت که فشار مستمر به‌تدریج ضعف داخلی ایران را آشکار کند، در حالی که ایران معتقد بود زمان هزینه‌ها را برای دشمنانش غیرقابل تحمل خواهد کرد. اما در واقعیت، زمان نه‌تنها این فرض‌ها را تأیید نکرد، بلکه محدودیت‌های هر دو را آشکار ساخت. با این حال، هر دو طرف به‌جای بازنگری در استراتژی‌ها، همان مسیر را ادامه دادند و هر بار امیدوار بودند که مرحله بعدی نتیجه متفاوتی ایجاد کند.

در نهایت، خطیب نتیجه می‌گیرد که تداوم این جنگ نه به دلیل نزدیک شدن به پیروزی، بلکه به‌خاطر پافشاری بر برداشت‌های نادرست از نقاط ضعف طرف مقابل است. هر طرف آسیب‌پذیری طرف دیگر را اشتباه تشخیص داده است: آمریکا به‌دنبال فروپاشی داخلی ایران بود و به آن دست نیافت، و ایران تلاش کرد از طریق تحمیل هزینه‌های خارجی بر تصمیم‌گیری طرف مقابل اثر بگذارد، اما به مرکز واقعی تصمیم‌گیری دست پیدا نکرد. در نتیجه، یک چرخه خودتقویت‌کننده شکل گرفته که در آن جنگ ادامه می‌یابد، زیرا هر دو طرف هنوز باور دارند که با همان ابزارها می‌توانند به پیروزی برسند. جمع‌بندی او این است که محاسبات اشتباه نه‌تنها یکدیگر را خنثی نمی‌کنند، بلکه هم‌زمان عمل کرده و هزینه‌ها را افزایش می‌دهند و جنگی که قرار بود کوتاه باشد را به مسیری طولانی، پیچیده و پرهزینه تبدیل می‌کنند.
https://english.aawsat.com/opinion/5258936-illusion-decisive-victory-war-attrition
روند مواضع ترامپ

۳ مارس: "ما جنگ را بردیم."
۷ مارس: "ما ایران را شکست دادیم."
۹ مارس: "باید به ایران حمله کنیم."
۹ مارس: "جنگ تقریباً به طور کامل و بسیار زیبا در حال پایان است."
۱۱ مارس: "هرگز نمی‌خواهید زود بگویید که پیروز شدید. ولی ما پیروز شدیم. در ساعت اول تمام شد."
۱۲ مارس: "ما پیروز شدیم، اما هنوز کاملاً پیروز نشده‌ایم."
۱۳ مارس: "ما جنگ را بردیم."
۱۴ مارس: "لطفاً به ما کمک کنید."
۱۵ مارس: "اگر به ما کمک نکنید، حتماً آن را به یاد خواهم سپرد."
۱۶ مارس: "در واقع، ما اصلاً به هیچ کمکی نیاز نداریم."
۱۶ مارس: "من فقط داشتم آزمایش می‌کردم که ببینم چه کسی به من گوش می‌دهد."
۱۶ مارس: "اگر ناتو کمک نکند، آن‌ها عواقب بسیار بدی خواهند داشت."
۱۷ مارس: "ما نه به کمک ناتو نیاز داریم و نه آن را می‌خواهیم."
۱۷ مارس: "نیازی به تأیید کنگره برای خروج از ناتو ندارم."
۱۸ مارس: "متحدان ما باید در بازگشایی تنگه هرمز همکاری کنند."
۱۹ مارس: "متحدان آمریکا باید کنترل خود را به دست بگیرند - جلو بیایند و به باز کردن تنگه هرمز کمک کنند."
۲۰ مارس: "ناتو بزدل است."
۲۱ مارس: "تنگه هرمز باید توسط کشورهایی که از آن استفاده می‌کنند محافظت شود. ما از آن استفاده نمی‌کنیم، نیازی به باز کردن آن نداریم."
۲۲ مارس: "این آخرین بار است. به ایران ۴۸ ساعت می‌دهم. تنگه را باز کنید."
۲۲ مارس: "ایران مرده است."
۲۳ مارس: "ما مذاکرات بسیار خوب و سازنده‌ای با ایران داشتیم."
۲۴ مارس: "ما در حال پیشرفت هستیم."
۲۵ مارس: "آن‌ها به ما یک هدیه دادند و هدیه امروز رسید. و آن یک هدیه بسیار بزرگ با ارزش بسیار زیاد بود. نمی‌خواهم بگویم آن هدیه چیست، اما یک جایزه بسیار مهم بود."
۲۶ مارس: "یک توافق کنید، یا ما فقط آن‌ها را خواهیم زد."
۲۷ مارس: "ما نیازی به حضور در ناتو نداریم."
۲۸ مارس: نقل قول مهمی نیست.
۲۹ مارس: ادعا کرد که مذاکرات در حال پیشرفت است.
۳۰ مارس: "تنگه هرمز را فوراً باز کنید، وگرنه با عواقب ویرانگر روبرو خواهید شد."
۳۱ مارس: ادعا کرد که یک توافق "بسیار نزدیک" است و ایران "کار درست را انجام خواهد داد."
۱ آوریل: "ببینیم چه اتفاقی به زودی می‌افتد."
۲ آوریل: تکرار کرد که احتمال توافق وجود دارد، در حالی که نسبت به ادامه حملات در صورت عدم توافق هشدار داد.
۳ آوریل: "چیز بزرگی قرار است اتفاق بیفتد."
۴ آوریل: گفت که ایران باید "فوراً" مطیع باشد یا با عواقب بیشتری روبرو شود.
۵ آوریل: "تنگه لعنتی را باز کنید، ای دیوانه‌ها، وگرنه در جهنم خواهید بود - فقط تماشا کنید! ستایش مخصوص الله است."
👍8👎1
هدف بعدی آمریکا و اسرائیل، اقتصاد ایران است
نوشته داو لیبر و زوی اسمیت
۶ آوریل ۲۰۲۶
https://www.wsj.com/world/middle-east/the-next-target-for-the-u-s-and-israel-is-irans-economy-0f5f0d80?mod=WSJ_home_mediumtopper_pos_3
تل‌آویو — ایالات متحده و اسرائیل مجموعه‌ای از اهداف را در ایران تعیین کرده‌اند که با هدف فلج کردن اقتصاد این کشور و طولانی و پرهزینه کردن روند بازسازی آن پس از جنگ طراحی شده است.
یک مقام اسرائیلی گفت اسرائیل در انتظار مجوز واشنگتن است تا حملات به تأسیسات انرژی ایران را آغاز کند—اقدامی که می‌تواند تولید یکی از بزرگ‌ترین تولیدکنندگان نفت و گاز جهان را مختل کند. دونالد ترامپ نیز در مصاحبه‌ای با وال‌استریت ژورنال گفت آمریکا آماده است پل‌ها و نیروگاه‌های ایران را هدف قرار دهد، به‌گونه‌ای که بازسازی آن «۲۰ سال طول بکشد، اگر خوش‌شانس باشند و اصلاً کشوری باقی بماند.»
هدف قرار دادن زیرساخت‌های اقتصادی ایران، تشدیدی در جنگ پنج‌هفته‌ای محسوب می‌شود که با هدف وادار کردن تهران به کنار گذاشتن اهرم اقتصادی‌اش—یعنی کند کردن تردد در تنگه هرمز—انجام می‌شود. ترامپ برای بازگشایی این تنگه ضرب‌الاجلی تا سه‌شنبه تعیین کرده است.
آمریکا و اسرائیل در روزهای اخیر حملات خود را به اهداف غیرانرژی نیز افزایش داده‌اند، از جمله کارخانه‌های بزرگ فولاد و پتروشیمی ایران و یک پل مهم. یکی از مقامات سابق امنیت ملی اسرائیل گفت این اقدامات پیامی روشن دارد: اگر ایران برای پایان جنگ توافق نکند، هزینه اقتصادی آن به‌طور فزاینده‌ای افزایش خواهد یافت.
حمله به زیرساخت‌های غیرنظامی می‌تواند نقض قوانین بین‌المللی تلقی شود، هرچند مقامات آمریکا و اسرائیل می‌گویند این اهداف به دلیل ارتباط با تولیدات نظامی مشروع هستند. این تغییر رویکرد، خطر تبدیل شدن درگیری به یک «جنگ فرسایشی اقتصادی» را افزایش می‌دهد.
سپاه پاسداران اعلام کرده در صورت اجرای تهدیدهای ترامپ، حملات به زیرساخت‌های غیرنظامی در اسرائیل و کشورهای خلیج فارس را افزایش خواهد داد. ایران پیش‌تر نیز در واکنش، تأسیسات پتروشیمی در بحرین و ابوظبی و زیرساخت‌های نفت، آب‌شیرین‌کن و برق در کویت را هدف قرار داده است. همچنین به منطقه صنعتی نئوت حوواو در جنوب اسرائیل حمله کرده است.
مقامات ایرانی هشدار داده‌اند که اقدامات آمریکا منطقه را به «جهنمی زنده» تبدیل خواهد کرد و می‌تواند کل منطقه را به آتش بکشد.
حملات به زیرساخت‌های انرژی در خلیج فارس می‌تواند تأثیرات بلندمدتی بر قیمت جهانی انرژی داشته باشد. قیمت نفت به بالاترین سطح خود از سال ۲۰۲۲ رسیده و احتمال افزایش بیشتر آن وجود دارد، زیرا نفتکش‌ها در خلیج فارس گرفتار شده‌اند.
میانجی‌گران تلاش کرده‌اند ایران را به میز مذاکره بازگردانند، اما موفق نشده‌اند. ایران پیشنهاد بازگشایی تنگه هرمز در ازای آتش‌بس موقت را رد کرده است. تحلیلگران می‌گویند ایران حاضر است فشار اقتصادی بیشتری را تحمل کند، تا زمانی که بتواند به دشمنان خود نیز آسیب وارد کند.
کارشناسان هشدار می‌دهند حتی اگر تنگه هرمز باز شود، در صورت آسیب جدی به تأسیسات انرژی، صادرات نفت و فرآورده‌ها برای ماه‌ها مختل خواهد شد.
در همین حال، اقتصاد ایران که پیش‌تر تحت فشار تحریم‌ها قرار داشت، با این جنگ بیش از پیش تضعیف شده است. شهروندان ایرانی از افزایش شدید قیمت مواد غذایی، افزایش بیکاری و تعطیلی کارخانه‌ها خبر داده‌اند. برخی نیز نگرانند که جنگ نه به تغییر حکومت، بلکه به آسیب بیشتر به مردم عادی منجر شود.
حملات اسرائیل به‌طور خاص بر صنایع فولاد، پتروشیمی و داروسازی متمرکز بوده—بخش‌هایی که میلیاردها دلار درآمد برای ایران ایجاد می‌کنند. گفته شده حدود ۸۵ درصد صادرات پتروشیمی ایران تحت تأثیر قرار گرفته است.
صنعت پتروشیمی حدود ۲۵ درصد از درآمد صادرات غیرنفتی ایران را تشکیل می‌دهد و یکی از منابع مهم ارز خارجی است. این محصولات به دلیل امکان فروش به خریداران خصوصی در آسیا و ترکیه، کمتر قابل ردیابی و تحریم هستند.
همچنین این صنعت طی دو سال گذشته حدود ۱۸ میلیارد دلار برای سپاه پاسداران درآمد ایجاد کرده است.
در کنار آن، بخش فلزات—به‌ویژه فولاد—نیز هدف قرار گرفته و میلیاردها دلار درآمد سالانه ایران را تحت تأثیر قرار داده است.
در عین حال، ایران برخی مزایای اقتصادی نیز از جنگ به دست آورده است، از جمله فروش نفت با قیمت‌های بالاتر، معافیت‌های موقت برای صادرات نفت و دریافت عوارض از کشتی‌هایی که از تنگه هرمز عبور می‌کنند.
با این حال، تحلیلگران معتقدند این مزایا در برابر خسارات گسترده اقتصادی ناشی از جنگ، بسیار محدود است.
👍1
بن‌بست ایران؛ اقتصاد به‌عنوان میدان جنگ و دوراهی بدون خروج
@irananalyses
رد اخیر پیشنهاد آمریکا از سوی ایران و ارائه یک طرح «حداکثری»، یک واقعیت اساسی را روشن‌تر کرده است: هیچ مسیر ساده‌ای برای پایان این بحران وجود ندارد. فاصله میان تهران و واشنگتن نه صرفاً تاکتیکی، بلکه ساختاری است—و همین امر هر راه‌حل سریع را عملاً ناممکن کرده است.

در همین حال، ماهیت جنگ نیز در حال تغییر است. ایالات متحده و اسرائیل تمرکز خود را به‌طور فزاینده‌ای به زیرساخت‌های اقتصادی ایران معطوف کرده‌اند—از انرژی و پتروشیمی تا فولاد و شبکه‌های حیاتی. گزارش وال‌استریت ژورنال (۶ آوریل ۲۰۲۶) نشان می‌دهد که این حملات با هدف تضعیف منابع درآمدی و افزایش هزینه‌های بازسازی طراحی شده‌اند؛ رویکردی که خطر تبدیل درگیری به یک جنگ فرسایشی اقتصادی را افزایش می‌دهد.

هم‌زمان، گزارش Axios (۶ آوریل ۲۰۲۶) حاکی از آن است که مذاکرات به نقطه حساسی رسیده و احتمال دستیابی به آتش‌بس پیش از ضرب‌الاجل تعیین‌شده پایین است. پاسخ ایران—که «حداکثری» توصیف شده—بر پایان دائمی جنگ، رفع تحریم‌ها و تضمین‌های ساختاری تأکید دارد؛ خواسته‌هایی که نشان می‌دهد تهران به دنبال یک توافق محدود نیست.

این روند یک پارادوکس مهم ایجاد کرده است: افزایش فشار اقتصادی لزوماً به تضعیف ایران منجر نمی‌شود، بلکه می‌تواند اهمیت اهرم‌هایی مانند تنگه هرمز را افزایش دهد و نقش آن را در معادلات منطقه‌ای پررنگ‌تر کند.تأکید آمریکا بر فشار حداکثری و تهدید به حملات گسترده، چشم‌انداز یک راه‌حل نظامی قاطع را تقویت نمی‌کند. حتی حملات شدید نیز احتمالاً به تشدید مقاومت و گسترش درگیری منجر خواهد شد، نه پایان آن.

مهم‌تر از همه، ادامه این مسیر خطر بی‌ثباتی عمیق‌تر را به همراه دارد. ترکیب جنگ، تحریم و تخریب زیرساخت‌ها می‌تواند اقتصاد ایران را به‌سمت فرسایش جدی سوق دهد و زمینه‌های یک وضعیت ناکارآمد و بی‌ثبات را تقویت کند—پیامدی که محدود به داخل ایران نخواهد ماند.

در این شرایط، گزینه‌ها محدود و پرهزینه‌اند:
پذیرش یک توافق—حتی اگر ناقص باشد،
یا ادامه مسیر فعلی و ورود به یک درگیری فرسایشی بدون چشم‌انداز روشن.

این بحران بیش از آنکه به سمت پیروزی حرکت کند، به یک بن‌بست راهبردی رسیده است—و پایان آن، برای هر دو طرف، بیش از هر زمان دیگری ضروری به نظر می‌رسد.
👍3
در این مقاله، نویسندگان استدلال می‌کنند که جنگ اخیر با ایران به‌وضوح نشان داده کشورهای خلیج فارس تا چه حد آسیب‌پذیرند، حتی با وجود روابط امنیتی نزدیک با ایالات متحده. حملات مستقیم ایران به فرودگاه‌ها، هتل‌ها و زیرساخت‌های نفت و گاز در کشورهایی مانند قطر، کویت و بحرین، همراه با اعلام فورس ماژور از سوی شرکت‌های انرژی، نه‌تنها جریان صادرات را مختل کرد بلکه جایگاه این کشورها را به‌عنوان مراکز امن اقتصادی زیر سؤال برد. همچنین ناتوانی در استفاده از تنگه هرمز و اختلال در مسیرهای تجاری، نشان داد که اقتصاد این کشورها به‌شدت به ثبات منطقه‌ای وابسته است و در برابر شوک‌های ژئوپلیتیک بسیار آسیب‌پذیر باقی مانده است.

این بحران همچنین باعث یک بازنگری عمیق در رابطه کشورهای خلیج فارس با ایالات متحده شده است. رهبران منطقه پیش از جنگ تلاش کردند از تشدید تنش جلوگیری کنند و خواهان ادامه مذاکرات با ایران بودند، اما این تلاش‌ها نادیده گرفته شد و آمریکا در نهایت با اولویت دادن به خواسته‌های اسرائیل وارد درگیری شد. این تجربه نشان داد که سیاست خارجی آمریکا—به‌ویژه در دوره ترامپ—می‌تواند غیرقابل پیش‌بینی باشد و الزماً منافع شرکای منطقه‌ای را در نظر نگیرد. با این حال، کشورهای خلیج فارس در یک موقعیت دوگانه قرار دارند: از یک سو به این نتیجه رسیده‌اند که نمی‌توانند کاملاً به آمریکا تکیه کنند، و از سوی دیگر هیچ قدرت جایگزینی برای تأمین امنیت آن‌ها وجود ندارد، زیرا تلاش برای نزدیکی به ایران یا همکاری با اسرائیل نیز نتوانسته از آسیب‌پذیری آن‌ها بکاهد.

نویسندگان تأکید می‌کنند که مشکل اصلی، وابستگی ساختاری به ایالات متحده است. کشورهای خلیج فارس برای دفاع خود به سامانه‌های پدافندی آمریکا مانند پاتریوت و تاد، شبکه‌های فرماندهی، اطلاعات و پشتیبانی لجستیکی وابسته‌اند و میزبان پایگاه‌های نظامی آمریکا هستند. این وابستگی به این معناست که واشنگتن عملاً کنترل دارد که چه زمانی و چگونه از این کشورها دفاع کند، در حالی که خود آن‌ها نفوذ محدودی بر تصمیمات راهبردی دارند. حتی در سطح داخلی نیز این وابستگی زیر سؤال رفته و افکار عمومی ارزش حضور پایگاه‌های آمریکایی را مورد تردید قرار داده است. در کوتاه‌مدت، این کشورها ناچارند همکاری عملیاتی خود با آمریکا را در حوزه‌هایی مانند دفاع موشکی، اشتراک اطلاعات و امنیت دریایی در خلیج فارس و دریای سرخ افزایش دهند، زیرا در شرایط کنونی همچنان به حمایت آمریکا نیاز دارند.

اما در بلندمدت، مقاله بر ضرورت حرکت به‌سوی «خودمختاری راهبردی» تأکید دارد. این شامل تقویت همکاری میان کشورهای خلیج فارس (مانند یکپارچه‌سازی سیستم‌های دفاعی، ایجاد شبکه‌های هشدار سریع و افزایش اشتراک اطلاعات) و همچنین ایجاد ترتیبات امنیتی جدید با سایر کشورها مانند هند، پاکستان، اوکراین، مصر، ترکیه و حتی چین است. این همکاری‌ها به‌صورت گروه‌های کوچک و هدف‌محور شکل می‌گیرند که انعطاف‌پذیرتر از اتحادهای سنتی هستند و می‌توانند در حوزه‌هایی مانند امنیت دریایی، دفاع موشکی یا مقابله با پهپادها مؤثر باشند. در کنار این اقدامات، کشورهای خلیج فارس باید نقش فعال‌تری در دیپلماسی منطقه‌ای ایفا کنند—ایجاد کانال‌های ارتباطی، سازوکارهای کاهش تنش و مدیریت رقابت میان ایران، اسرائیل و دیگر بازیگران. هدف آن‌ها ایجاد یک نظم منطقه‌ای متوازن است که در آن رقابت مهار شود، نه اینکه به درگیری‌های مکرر تبدیل گردد. این رویکرد برای تحقق هدف اصلی آن‌ها—یعنی تنوع‌بخشی اقتصادی، جذب سرمایه‌گذاری خارجی و کاهش وابستگی به نفت—ضروری است، زیرا بدون ثبات منطقه‌ای، این برنامه‌ها قابل اجرا نخواهد بود.https://www.foreignaffairs.com/persian-gulf/avoiding-next-gulf-war
👍2
شکاف اقتصاد جنگی در ایران: فروپاشی اقتصاد غیرنظامی و تقویت ماشین مالی سپاه
در این مقاله از نشریه The Economist استدلال می‌شود که جنگ جاری در ایران یک شکاف ساختاری میان «اقتصاد غیرنظامی» و «اقتصاد نظامی» ایجاد کرده است: در حالی که اقتصاد عمومی کشور در حال فروپاشی است، ساختارهای مالی وابسته به حکومت—به‌ویژه سپاه پاسداران—در حال تقویت هستند. تغییر راهبرد آمریکا و اسرائیل در ماه دوم جنگ، از هدف قرار دادن تأسیسات نظامی به زیرساخت‌های اقتصادی، با هدف کاهش توان مالی حکومت و مختل کردن زندگی روزمره صورت گرفته، اما این رویکرد لزوماً به تضعیف واقعی قدرت اقتصادی سپاه منجر نمی‌شود.

برای جامعه ایران، هزینه‌ها بسیار سنگین بوده است. بیش از ۱۱ هزار حمله، تخریب زیرساخت‌های شهری و اختلال گسترده در زندگی روزمره را به همراه داشته است. اقتصاد که پیش‌تر نیز تحت فشار تحریم‌ها بود، اکنون با بیکاری گسترده (حدود ۶۰ درصد جمعیت در سن کار)، تورم نزدیک به ۵۰ درصد (با افزایش بیشتر پس از جنگ) و سقوط بیشتر ارزش ریال مواجه شده است. قطع اینترنت، رکود بخش خدمات (که زمانی نیمی از اشتغال را شامل می‌شد) و توقف واردات—به‌ویژه از امارات که پیش‌تر حدود یک‌سوم واردات ایران را تأمین می‌کرد—نشان‌دهنده فلج شدن اقتصاد غیرنظامی است.

در مقابل، اقتصاد وابسته به سپاه از سه منبع اصلی تقویت می‌شود: نفت، تولید داخلی و تجارت غیرقانونی. سپاه که در سال ۲۰۲۵ حدود نیمی از صادرات نفت (حداقل ۳۰ میلیارد دلار) را در اختیار داشت، اکنون از افزایش قیمت جهانی نفت و تداوم صادرات—عمدتاً به چین—بهره‌مند شده و درآمد کشور تقریباً دو برابر شده است. شرکت‌های وابسته به سپاه که در بخش بزرگی از اقتصاد ایران حضور دارند، به‌دلیل کاهش واردات و حذف رقابت خارجی، با افزایش تقاضا و قیمت‌ها سود بیشتری کسب کرده‌اند؛ به‌طوری که سود برخی صنایع مانند مواد غذایی و لوازم مصرفی در مدت کوتاهی چند برابر شده است.

بخش مهم دیگری از این قدرت مالی، تجارت غیرقانونی است که با افزایش قیمت‌ها و اختلال در تجارت جهانی تقویت شده است. سپاه با کنترل بنادر، فرودگاه‌ها و مرزها تقریباً انحصار این فعالیت‌ها را در اختیار دارد. اگرچه تضعیف شبکه‌های منطقه‌ای مانند حماس و حزب‌الله تا حدی زنجیره قاچاق را مختل کرده، اما اختلال در حمل‌ونقل جهانی باعث افزایش قیمت کالاهای قاچاق و ایجاد مزیت برای شبکه‌های ایرانی شده است. به گفته یک مقام اسرائیلی، درآمد سپاه از تجارت مواد مخدر بین‌المللی نیز افزایش یافته است. همچنین برنامه‌ریزی برای دریافت عوارض تا ۲ میلیون دلار از هر کشتی عبوری از تنگه هرمز مطرح شده که حتی با بازگشت ترافیک به نیمی از سطح پیش از جنگ (حدود ۱۴۰ کشتی در روز)، می‌تواند سالانه تا ۵۰ میلیارد دلار درآمد ایجاد کند. در همین حال، اقدامات امارات برای محدود کردن فعالیت‌های مالی ایران تأثیر محدودی داشته، زیرا بخش عمده تراکنش‌ها از طریق سیستم‌های بانکی چین و روسیه انجام می‌شود و اتصال سیستم پرداخت «شتاب» ایران به شبکه «میر» روسیه امکان دور زدن تحریم‌ها را فراهم کرده است.

با این حال، جنگ بدون هزینه برای ساختارهای نظامی نیست. برخی تأسیسات صنعتی و نظامی وابسته به سپاه، از جمله کارخانه‌های تسلیحاتی و صنایع فولاد، هدف حملات قرار گرفته‌اند و حدود ۷۰ درصد ظرفیت تولید فولاد کشور از کار افتاده است. با این وجود، مقاله تأکید می‌کند که حتی حملات گسترده به زیرساخت‌های غیرنظامی نیز نمی‌تواند توان مالی سپاه را به‌طور کامل از بین ببرد، مگر آنکه صادرات نفت مستقیماً هدف قرار گیرد—اقدامی که خطر واکنش شدید ایران و بی‌ثباتی گسترده در بازارهای انرژی جهانی را به همراه دارد. در نهایت، نویسندگان نتیجه می‌گیرند که حکومت ایران عملاً آماده است هزینه‌های اقتصادی جنگ را بر دوش مردم عادی بگذارد، در حالی که منابع مالی و توان عملیاتی خود را حفظ می‌کند.https://www.economist.com/finance-and-economics/2026/04/06/as-irans-civilian-economy-crumbles-its-military-economy-grows-stronger
👍3
این مقاله توسط Dror Eydar نوشته شده است؛ او سفیر پیشین اسرائیل در ایتالیا و از تحلیل‌گران نزدیک به جریان‌های محافظه‌کار در اسرائیل است.این مقاله در رسانه Israel Hayom منتشر شده است؛ روزنامه‌ای که به‌عنوان یکی از رسانه‌های مهم جریان راست در اسرائیل شناخته می‌شود.

خلاصه مقاله

نویسنده استدلال می‌کند که عبارت «Glory be to God» که ترامپ در پایان اولتیماتوم خود به ایران به کار برد، یک جمله ساده مذهبی نیست، بلکه حامل پیام عمیق الهیاتی، تاریخی و سیاسی است. به باور او، این عبارت در چارچوب عید پاک و سنت انجیلی معنا پیدا می‌کند و جنگ را از یک درگیری صرفاً امنیتی یا اقتصادی، به نبردی میان «خیر و شر» تبدیل می‌کند.

مقاله توضیح می‌دهد که این نوع گفتمان مذهبی، پایگاه انجیلی ترامپ را بسیج می‌کند و به جنگ مشروعیت اخلاقی می‌دهد. همچنین با اشاره به مفاهیم مسیحی مانند رستاخیز و پیروزی بر شر، تأکید می‌کند که این زبان نشان‌دهنده نگاه به یک «پیروزی نهایی» است، نه یک مصالحه.

نویسنده این رویکرد را با سخنان Ronald Reagan درباره «امپراتوری شر» مقایسه می‌کند و نتیجه می‌گیرد که چنین چارچوبی، فضای دیپلماسی را محدود می‌کند، زیرا وقتی یک طرف به‌عنوان «شر» تعریف شود، سازش با آن دشوار یا حتی ناممکن می‌شود.

در نهایت، مقاله جمع‌بندی می‌کند که ترامپ با استفاده از این زبان مذهبی، در حال آماده‌سازی افکار عمومی—به‌ویژه در داخل آمریکا—برای یک اقدام بزرگ‌تر است؛ اقدامی که بیش از آنکه مبتنی بر مذاکره باشد، به سمت یک رویارویی قاطع سوق پیدا می‌کند.https://www.israelhayom.com/opinions/the-theology-behind-trumps-ultimatum/
نیویورک تایمز- پیشنهاد ۱۰ ماده‌ای ایران خواستار پایان حملات و تحریم‌ها شد
در حالی که ضرب‌الاجل رئیس‌جمهور ترامپ برای حملات جدید نزدیک می‌شد، ایران شروط خود را از طریق میانجی‌های پاکستانی منتقل کرد.

ایران روز دوشنبه، بنا به گزارش رسانه‌های دولتی این کشور، یک پیشنهاد ۱۰ ماده‌ای برای پایان دادن به جنگ با ایالات متحده و اسرائیل ارائه کرد. این طرح از طریق پاکستان، که به‌عنوان یکی از میانجی‌های اصلی در این درگیری عمل می‌کند، منتقل شد؛ اما به نظر می‌رسد که پیش از ضرب‌الاجل عصر سه‌شنبه رئیس‌جمهور ترامپ برای آغاز حملات جدید علیه ایران، قادر به حل مسائل اساسی نباشد.

دو مقام ارشد ایرانی که به شرط ناشناس ماندن درباره مذاکرات حساس صحبت کردند، گفتند این پیشنهاد شامل تضمینی برای عدم حمله مجدد به ایران، پایان حملات اسرائیل به حزب‌الله در لبنان، و لغو تمامی تحریم‌ها است.

در مقابل، ایران محاصره عملی خود بر مسیر کلیدی کشتیرانی در تنگه هرمز را لغو خواهد کرد. همچنین ایران اعلام کرده که حدود ۲ میلیون دلار به ازای هر کشتی عبوری دریافت خواهد کرد و این مبلغ را با عمان—که در سوی دیگر تنگه قرار دارد—تقسیم می‌کند. طبق این طرح، ایران سهم خود از این درآمد را برای بازسازی زیرساخت‌هایی که در حملات آمریکا و اسرائیل تخریب شده‌اند، استفاده خواهد کرد، به‌جای آنکه خواستار دریافت غرامت مستقیم شود.https://
www.nytimes.com/2026/04/06/world/middleeast/iran-10-point-proposal.html
👍1
وال استریت ژورنال- با وجود شدیدترین تحریم‌های آمریکا، ایران نه‌تنها توانسته صادرات نفت خود را حفظ کند، بلکه یک سیستم چندلایه، انعطاف‌پذیر و پایدار برای دور زدن تحریم‌ها ایجاد کرده است؛ سیستمی که ستون اصلی آن همکاری با چین است. در حالی که هدف سیاست «فشار حداکثری» قطع کامل درآمدهای نفتی ایران بود، در عمل ایران همچنان روزانه بیش از یک میلیون بشکه نفت صادر می‌کند و بخش عمده آن را چین خریداری می‌کند—به‌طوری‌که در سال ۲۰۲۵ حدود ۱.۴ میلیون بشکه در روز، یعنی بیش از ۸۰ درصد صادرات نفت ایران به چین اختصاص داشته است.
محدودیت‌های ژئوپلیتیک آمریکا در برخورد مستقیم با چین، باعث شده این سیستم دوام پیدا کند. واشنگتن اگرچه با تحریم‌ها و پیگردهای قضایی تلاش کرده این شبکه را مهار کند، اما نمی‌تواند به‌طور کامل چین را هدف قرار دهد، زیرا چنین اقدامی می‌تواند قیمت جهانی نفت را افزایش داده و روابط اقتصادی و سیاسی میان دو قدرت را بی‌ثبات کند. همین محدودیت، عملاً یک شکاف ساختاری در سیاست تحریمی آمریکا ایجاد کرده است.

در دل این ساختار، سه ستون عملیاتی اصلی باعث تداوم این چرخه شده‌اند:

نخست، پالایشگاه‌های مستقل چینی موسوم به «تی‌پات» که به خریداران اصلی نفت ایران تبدیل شده‌اند. این پالایشگاه‌ها به دلیل کوچک بودن، استقلال از شرکت‌های دولتی و استفاده از یوان به جای دلار، کمتر در معرض تحریم هستند. در حالی که شرکت‌های بزرگ چینی برای حفظ دسترسی به بازارهای مالی جهانی عقب‌نشینی کردند، این واحدهای کوچک جای آن‌ها را گرفتند. حتی دولت چین نیز با افزایش سهمیه واردات این بخش، عملاً مسیر ادامه خرید نفت ایران را هموار کرده است.

دوم، شبکه مالی و بانکی جایگزین که امکان دریافت پول نفت را فراهم می‌کند. بانک‌هایی مانند «کونلون» که خود تحت تحریم آمریکا قرار گرفته‌اند، به کانال‌های اصلی مبادلات با ایران تبدیل شده‌اند. در کنار آن، شبکه‌ای از شرکت‌های پوششی در هنگ‌کنگ و سایر مناطق ایجاد شده تا درآمدهای نفتی به ارزهای مختلف تبدیل و در سطح جهانی قابل استفاده شود. این ساختار باعث شده ایران حتی بدون دسترسی به سیستم مالی غرب، بتواند جریان درآمدی خود را حفظ کند.

سوم، ناوگان سایه و سیستم پیچیده حمل‌ونقل نفت است که صادرات را از دید نظارتی پنهان می‌کند. این شبکه شامل ده‌ها نفتکش است که با تغییر نام، خاموش کردن سیستم‌های ردیابی، انتقال نفت بین کشتی‌ها در دریا و حتی ارسال سیگنال‌های جعلی، منشأ نفت را مخفی می‌کنند. تنها یک شبکه مستقر در چین از سال ۲۰۱۹ تاکنون بیش از ۴۰۰ میلیون بشکه نفت تحریمی را جابه‌جا کرده است.

در کنار این ، ایران با ایجاد شرکت‌های صوری، فاکتورهای جعلی و حتی استفاده از معاملات تهاتری—مانند دریافت پروژه‌های زیرساختی در ازای نفت—توانسته انعطاف بیشتری در مقابله با تحریم‌ها ایجاد کند.

در نهایت، مقاله به یک نتیجه مهم می‌رسد: تحریم‌ها اگرچه هزینه‌ها را افزایش داده‌اند، اما نتوانسته‌اند صادرات نفت ایران را متوقف کنند، زیرا یک شریک قدرتمند (چین) و یک شبکه عملیاتی چندلایه وجود دارد که این فشار را خنثی می‌کند. به بیان دیگر، مشکل اصلی نه فقط توانایی ایران در سازگاری، بلکه این واقعیت است که آمریکا قادر نیست مهم‌ترین حلقه این زنجیره—یعنی چین—را بدون هزینه‌های سنگین اقتصادی و ژئوپلیتیک هدف قرار دهد. همین امر باعث شده سیاست فشار حداکثری، در عمل به یک محدودیت ساختاری برخورد کند.https://www.wsj.com/world/middle-east/how-china-helped-iran-cushion-the-blow-of-sanctions-and-fund-its-war-machine-6fa2847d?mod=WSJ_home_mediumtopper_pos_2
👍2
این مقاله به قلم توماس اس. واریک—با تکیه بر دهه‌ها تجربه او در مواجهه مستقیم با ایران در سطوح حقوقی، دیپلماتیک و امنیتی—استدلال می‌کند که سیاست آمریکا در قبال ایران، به‌ویژه تمرکز بر حمله به زیرساخت‌های انرژی و آب، بر پایه درک ناقص از منطق راهبردی جمهوری اسلامی بنا شده است. او که از دهه ۱۹۸۰ در پرونده‌های ایران فعال بوده، تأکید می‌کند که ایران را نمی‌توان با چارچوب‌های کلاسیک بازدارندگی و برتری نظامی غرب تحلیل کرد. به باور او، هدف اعلامی آمریکا برای رسیدن به «پیروزی» از طریق فشار نظامی، در تضاد با واقعیت رفتاری ایران است.

تز اصلی مقاله این است که حمله به زیرساخت‌های حیاتی ایران—حتی اگر از نظر نظامی موفق باشد—به پیروزی راهبردی منجر نمی‌شود، بلکه احتمالاً نتیجه معکوس خواهد داشت. چنین حملاتی می‌توانند در کوتاه‌مدت اثرگذار باشند—مثلاً از کار انداختن جزیره خارک یا شبکه برق—و حتی بحران‌هایی مانند کمبود آب، آوارگی میلیون‌ها نفر و موج پناهجویی ایجاد کنند. اما مسئله تعیین‌کننده، واکنش ایران است. واریک توضیح می‌دهد که جمهوری اسلامی بر اساس الگویی عمل می‌کند که در آن «تقارن» در سطح عملیاتی با «نامتقارنی» در سطح راهبردی ترکیب می‌شود؛ یعنی ایران تلاش می‌کند به هر اقدام، پاسخی هم‌سطح و قابل مقایسه بدهد، اما این پاسخ را از مسیرهایی غیرمستقیم، پراکنده و کم‌هزینه اجرا می‌کند.

برای مثال در سال ۲۰۱۰، بدافزار «استاکس‌نت» به سانتریفیوژهای هسته‌ای ایران آسیب زد ،. سه سال بعد، در ۲۰۱۳، ایران تلاش کرد یک حمله سایبری به سیستم‌های کنترل صنعتی یک سد در شهر رای در نیویورک انجام دهد—حرکتی که نشان می‌داد ایران دقیقاً همان حوزه (زیرساخت صنعتی) را برای پاسخ انتخاب کرده است. در سال ۲۰۱۲، پس از تحریم بانک‌های ایرانی توسط آمریکا، ایران به‌سرعت حملات گسترده «محروم‌سازی از سرویس» (DDoS) را علیه بانک‌های آمریکایی آغاز کرد، با هدف ایجاد اختلال در سیستم مالی—یعنی پاسخ مستقیم به فشار مالی با ابزار سایبری.نمونه مهم‌تر، حمله «شمعون» در اوت ۲۰۱۲ است که طی آن حدود ۳۵ هزار هارد دیسک در شرکت نفتی آرامکوی عربستان پاک شد—حمله‌ای که در آن زمان «بزرگ‌ترین هک تاریخ» توصیف شد. اما نکته کلیدی که کمتر دیده شد این بود که چند ماه قبل، در آوریل ۲۰۱۲، بدافزارهای «وایپر» داده‌های وزارت نفت ایران و شرکت ملی نفت ایران را از بین برده بودند. ایران ابتدا حدود دو ماه زمان صرف کرد تا ماهیت این حمله را درک کند و سپس دو ماه دیگر طول کشید تا پاسخ متقارن خود را طراحی و اجرا کند. ایران در پاسخ به فشار بر صادرات نفت خود، به زیرساخت‌های انرژی منطقه حمله کرده (مانند آرامکو)، در واکنش به ترور قاسم سلیمانی، پایگاه‌های آمریکا را هدف قرار داده، و در جنگ اخیر نیز با حمله به تأسیسات گازی قطر یا تهدید زیرساخت‌های مشابه، همان منطق «پاسخ در همان سطح» را دنبال کرده است. در کنار این پاسخ‌های متقارن نمادین، ایران از ابزارهای نامتقارن مانند موشک‌ها، پهپادها، نیروهای نیابتی، مین‌گذاری دریایی و اختلال در کشتیرانی برای افزایش هزینه‌های طرف مقابل استفاده می‌کند.

واریک ریشه این رفتار را در تجربه جنگ ایران و عراق می‌داند، جایی که ایران آموخت بدون حمایت خارجی دوام بیاورد، به انگیزه ایدئولوژیک تکیه کند و از جغرافیای خلیج فارس به‌عنوان اهرم فشار استفاده کند. این تجربه، همراه با اولویت مطلق «بقای رژیم»، باعث شده ایران آمادگی تحمل خسارات گسترده را داشته باشد بدون آنکه مسیر خود را تغییر دهد. در نتیجه، اگر آمریکا به زیرساخت‌ها حمله کند، ایران نه‌تنها عقب‌نشینی نمی‌کند، بلکه شدت پاسخ‌های خود را افزایش خواهد داد—پاسخ‌هایی که بخشی از آن‌ها از سیستم‌های دفاعی عبور کرده و می‌توانند زیرساخت‌های حیاتی انرژی و آب در خلیج فارس را هدف قرار دهند.

در نهایت، مقاله نتیجه می‌گیرد که مشکل اصلی در استراتژی آمریکا، تمرکز بیش از حد بر ابزارهای نظامی بدون درک عمیق از منطق تصمیم‌گیری ایران است. حمله به زیرساخت‌ها اگرچه از نظر نظامی مؤثر است، اما از نظر راهبردی می‌تواند شکست‌خورده باشد و حتی به گسترش بحران منجر شود. بنابراین، نویسنده توصیه می‌کند که آمریکا به‌جای تکیه بر این مسیر، به‌دنبال گزینه‌های جایگزین باشد—گزینه‌هایی که بر پایه شناخت دقیق‌تر از رفتار ایران، به‌ویژه ترکیب «تقارن» و «نامتقارنی»، طراحی شده باشند.https://www.atlanticcouncil.org/dispatches/attacking-irans-energy-and-water-infrastructure-is-not-a-winning-strategy/
👍3
اظهارات و اقدامات دونالد ترامپ در قبال ایران نه‌تنها فاقد یک استراتژی منسجم است، بلکه نشان‌دهنده الگویی از «تشدید برای جبران» است. به‌گفته نویسنده، ترامپ در غیاب یک برنامه روشن برای پایان جنگ، به افزایش مداوم سطح تهدید و حملات روی آورده تا روایت پیروزی را حفظ کند. از نگاه او، این مسیر—از تهدید لفظی تا حمله به زیرساخت‌های غیرنظامی—نشانه یک منطق بداهه‌پردازانه است که به‌تدریج به گزینه‌های خطرناک‌تر منتهی می‌شود، بدون آنکه هدف نهایی مشخص باشد.

نویسنده با تکیه بر نظریه توماس شلینگ توضیح می‌دهد که درگیری کنونی به یک «بازی مدیریت ریسک» تبدیل شده است، نه صرفاً اعمال زور. فشار شدید نظامی زمانی که به تسلیم منجر نشود، طرفین را وارد وضعیتی می‌کند که هر دو به‌دنبال خروجی بدون تحقیر هستند. در این چارچوب، ایران با بهره‌گیری از ابزارهای نامتقارن—به‌ویژه تنگه هرمز—سعی دارد هزینه خروج آمریکا را بالا ببرد و آن را در یک بن‌بست نگه دارد. نکته کلیدی مقاله این است که این بن‌بست نه‌تنها نتیجه قدرت ایران، بلکه محصول مستقیم راهبرد اشتباه آمریکا نیز هست.

بخش مهمی از تحلیل نویسنده به شخصیت و محاسبات روانی-سیاسی ترامپ اختصاص دارد. او استدلال می‌کند که ترامپ به‌دلیل ساختن هویت سیاسی خود بر پایه «قدرت» و «پیروزی»، نمی‌تواند هیچ توافقی را بپذیرد که شبیه عقب‌نشینی باشد. حتی گزینه‌ای مانند توقف درگیری یا توافق محدود، از نگاه او یک شکست تحقیرآمیز تلقی می‌شود. به همین دلیل، ترامپ به‌جای حرکت به سمت راه‌حل‌های واقع‌بینانه، به‌دنبال اقدامی «نمایشی و بزرگ» است که بتواند روایت جنگ را به‌طور ناگهانی تغییر دهد. اینجاست که نویسنده مفهوم «کارآفرین تحقیر» را وارد می‌کند و توضیح می‌دهد که ترامپ و بنیامین نتانیاهو هر دو در چارچوبی عمل می‌کنند که پاسخ به تحقیر را به اصل سیاست تبدیل کرده است.

در ادامه، مقاله هشدار می‌دهد که این منطق تشدید، به‌صورت تدریجی خطوط قرمز را جابه‌جا می‌کند. حمله به زیرساخت‌های غیرنظامی، نادیده گرفتن حقوق بین‌الملل و توجیه هر مرحله از تشدید به‌عنوان «نمایش اراده»، باعث می‌شود اقدامات افراطی به‌تدریج عادی شوند. در چنین فضایی، حتی گزینه‌هایی مانند استفاده از سلاح هسته‌ای—که پیش‌تر غیرقابل تصور بود—وارد دایره احتمال می‌شود، به‌ویژه با توجه به اظهارات گذشته ترامپ درباره این سلاح‌ها و تمایل او به مقایسه خود با هری ترومن. نویسنده تأکید می‌کند که خطر اصلی نه در یک تصمیم ناگهانی، بلکه در همین روند تدریجی عادی‌سازی است.

در نهایت، جمع‌بندی مقاله این است که ترکیب سه عامل—نبود استراتژی روشن، فشارهای فزاینده جنگ، و شخصیت رهبری که بیش از هر چیز به تصویر و روایت شخصی خود اهمیت می‌دهد—وضعیتی بسیار خطرناک ایجاد کرده است. ترامپ در موقعیتی قرار گرفته که هر مسیر خروجی برای او هزینه سیاسی دارد، و همین امر احتمال حرکت به سمت اقدامات شدیدتر و غیرقابل پیش‌بینی را افزایش می‌دهد. از دید نویسنده، این همان نقطه‌ای است که یک بحران می‌تواند از کنترل خارج شود.https://newlinesmag.com/argument/the-last-temptation-of-trump-at-the-end-of-a-failed-war/
👍4
این مقاله از کریم سجادپور با یک استدلال محوری آغاز می‌شود: سیاست آمریکا، به‌ویژه در دوره دونالد ترامپ، به‌طور بنیادین ماهیت جمهوری اسلامی را اشتباه درک کرده است. نویسنده تأکید می‌کند که منافع مردم ایران و منافع رژیم در تضاد ساختاری قرار دارند. آنچه به رفاه مردم منجر می‌شود—تعامل با جهان، سرمایه‌گذاری، ثبات—برای رژیمی که در انزوا و بحران قدرت می‌گیرد، تهدید است. در مقابل، فشارهایی مانند تحریم، درگیری و بی‌ثباتی که به مردم آسیب می‌زند، به تثبیت رژیم کمک می‌کند. این همان «پارادوکس بقا» است که در کل مقاله محور تحلیل باقی می‌ماند.

در ادامه، نویسنده استدلال خود را عمیق‌تر می‌کند و نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی صرفاً یک بازیگر سیاسی معمولی نیست، بلکه یک نظام ایدئولوژیک است که هویت و مشروعیت خود را بر «مقاومت» تعریف کرده است. به همین دلیل، رابطه آمریکا و ایران یک مذاکره معمولی نیست، بلکه نوعی «جنگ سرد» است که در آن، یکی از طرفین—ایران—عادی‌سازی را تهدیدی بزرگ‌تر از جنگ می‌داند. این نکته توضیح می‌دهد که چرا تهدیدهای نظامی شدید یا پیشنهادهای دیپلماتیک، هر دو، تأثیر محدودی دارند: زیرا رژیم حاضر است برای حفظ هویت خود، حتی هزینه نابودی کشور را بپردازد.

یکی از بخش‌های مهم مقاله، نقد شخصیت و رویکرد ترامپ است. نویسنده می‌گوید ترامپ با ذهنیت یک تاجر وارد این پرونده شده و تصور می‌کند هر مسئله‌ای قابل معامله است، در حالی که در مورد ایران چنین نیست. نوسان رفتاری او—میان تهدید شدید و تمایل به توافق سریع—در برابر رژیمی قرار گرفته که از نظر ایدئولوژیک بسیار منسجم و ثابت است. در مقابل این بی‌ثباتی، تهران دارای وضوح استراتژیک است: مقاومت، ایجاد بحران، و تمرکز بر بقا. همین عدم تقارن، یکی از دلایل بن‌بست فعلی است.

در بخش دیگری، مقاله به ساختار داخلی قدرت در ایران می‌پردازد و استدلال می‌کند که حتی اگر اراده‌ای برای مصالحه وجود داشته باشد، ظرفیت آن از بین رفته است. پس از دهه‌ها حذف نیروهای عملگرا، اکنون سیستم به‌گونه‌ای شکل گرفته که افراد حاضر در رأس قدرت، همگی به ایدئولوژی رژیم وابسته‌اند. چهره‌هایی مانند محمدباقر قالیباف، اگرچه ممکن است جاه‌طلب باشند، اما محصول همان ساختار هستند و نمی‌توانند تغییر اساسی ایجاد کنند. به تعبیر نویسنده، جمهوری اسلامی مانند هواپیمایی است که نه خلبانی برای تغییر مسیر دارد و نه خدمه‌ای که اجازه چنین تغییری بدهند.

مقاله همچنین به نقش منطقه‌ای و اقتصادی ایران اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه رژیم توانسته با ابزارهایی مانند کنترل تنگه هرمز، به اقتصاد جهانی اهرم فشار وارد کند. در این چارچوب، جمهوری اسلامی حتی در شرایط ضعف داخلی نیز می‌تواند با ایجاد اختلال در جریان انرژی، نقش مهمی در معادلات جهانی ایفا کند. تجربه تاریخی نیز نشان می‌دهد که این نظام تنها زمانی عقب‌نشینی کرده که تحت فشار شدید قرار گرفته، اما در عین حال راه‌حلی به آن ارائه شده که هویت ایدئولوژیکش را حفظ کند—مانند پایان جنگ ایران و عراق یا توافق هسته‌ای ۲۰۱۵.

در بخش پایانی، نویسنده به آینده نگاه می‌کند و هشدار می‌دهد که حتی اگر این جنگ پایان یابد، شرایط به‌راحتی تثبیت نخواهد شد. رهبران ایران با کشوری ویران و جامعه‌ای ناراضی روبه‌رو خواهند شد، اما همچنان حاضر نخواهند بود از اصول ایدئولوژیک خود عقب‌نشینی کنند. از سوی دیگر، شروطی مانند تضمین عدم حمله یا دریافت غرامت، از نظر آمریکا و متحدانش غیرقابل قبول است. بنابراین، احتمال تداوم چرخه درگیری بالا باقی می‌ماند.https://www.theatlantic.com/international/2026/04/iran-trump-misunderstanding/686704/?gift=qXjqwUsXcHZWmnhI5mWkNYYwJp387_oFU9uAf4WOf8E&utm_source=copy-link&utm_medium=social&utm_campaign=share
👎2👍1