سمفونیِ افکارِ وارونه⛓
Photo
امروز برگشتم به روز های کودکی!
دیوار های رنگی رنگی و تزئین شده،فرش های طرح دارِ کارتونی،ذوق و شوق خالی از هر رنجِ زندگیِ نوجوانی، هیجانِ یادگیری چیزهای جدید، دنیایِ کوچک و دوست داشتنیشون، سنجاق سر های رنگی رنگی، چهره هایی خندان،لباس های ناز نازیِ کوچَک، شاد و فارغ از رخداد های کثیفِ جهان.
امروز تو یه تصمیم کاملا یکهویی با دختر داییم رفتم کلاسِ موسیقیش و تا آخر کلاسش موندم، هوا هم واقعا فوقع العاده بود
خلاصه که تجربه ی جالبی بود! وقت گذروندن با بچه های ۶ ۷ ساله و حرف زدن باهاشون بامزه بود، اونقدری بِهِم حس خوب و سرشار از آرامش منتقل کرد که ناخودآگاه دلم واسه دوران کودکیِ خودم تنگ شد، فقط دلم تنگ شد نه که دلم بخواد برگردم به گذشته، نه! فقط به این داشتم فکر میکردم که چقدر زود بزرگ شدم و در همین حین بزرگ شدن چقدر خودم رو گم کردم و پیدا کردم،چقدر روزهای سخت و مزخرفی رو گذروندم و در عین حال چه روزهایِ فوقعالعاده و قشنگی رو از سر گذروندم، چه دوست های خوبی پیدا کردم و در زیر خروار فشار هایِ گوناگون زندگی دست و پنجه زدم و باز هم دوام آوردم، همهی انسان ها همینن و من این رو نمیگم چون از بقیه متمایز هستم، نه! هر انسانی به یک شیوه ای از روزهای سختِ زندگیش میگذره و دوام میاره و حتی زمین میخوره باز هم با زخم های عمیق بلند میشه و ادامه میده...
این ماهیتِ انسان بودنِ و من عاشقشم، عاشقِ انسان بودن و زندگیِ انسانیم واقعاً هرچند گاها غیرقابل تحمل میشه ولی،آیا اصلا اهمیتی داره؟!
-ستایش، ۱۱ خردادِ ۱۴۰۵
دیوار های رنگی رنگی و تزئین شده،فرش های طرح دارِ کارتونی،ذوق و شوق خالی از هر رنجِ زندگیِ نوجوانی، هیجانِ یادگیری چیزهای جدید، دنیایِ کوچک و دوست داشتنیشون، سنجاق سر های رنگی رنگی، چهره هایی خندان،لباس های ناز نازیِ کوچَک، شاد و فارغ از رخداد های کثیفِ جهان.
امروز تو یه تصمیم کاملا یکهویی با دختر داییم رفتم کلاسِ موسیقیش و تا آخر کلاسش موندم، هوا هم واقعا فوقع العاده بود
خلاصه که تجربه ی جالبی بود! وقت گذروندن با بچه های ۶ ۷ ساله و حرف زدن باهاشون بامزه بود، اونقدری بِهِم حس خوب و سرشار از آرامش منتقل کرد که ناخودآگاه دلم واسه دوران کودکیِ خودم تنگ شد، فقط دلم تنگ شد نه که دلم بخواد برگردم به گذشته، نه! فقط به این داشتم فکر میکردم که چقدر زود بزرگ شدم و در همین حین بزرگ شدن چقدر خودم رو گم کردم و پیدا کردم،چقدر روزهای سخت و مزخرفی رو گذروندم و در عین حال چه روزهایِ فوقعالعاده و قشنگی رو از سر گذروندم، چه دوست های خوبی پیدا کردم و در زیر خروار فشار هایِ گوناگون زندگی دست و پنجه زدم و باز هم دوام آوردم، همهی انسان ها همینن و من این رو نمیگم چون از بقیه متمایز هستم، نه! هر انسانی به یک شیوه ای از روزهای سختِ زندگیش میگذره و دوام میاره و حتی زمین میخوره باز هم با زخم های عمیق بلند میشه و ادامه میده...
این ماهیتِ انسان بودنِ و من عاشقشم، عاشقِ انسان بودن و زندگیِ انسانیم واقعاً هرچند گاها غیرقابل تحمل میشه ولی،آیا اصلا اهمیتی داره؟!
-ستایش، ۱۱ خردادِ ۱۴۰۵
Forwarded from کتابخونه کلاسیک
«دلم میخواهد گریه کنم، اما اگر هم بکنم کسی به نجات من نمیآید. هیچکس.»
کافکا در کرانه / هاروکی موراکامی
امیدوارم بتونم یه روزی از مقایسه کردنِ خودم با آدم های بهتر از خودم دست بردارم.
بارون میباره و همزمان خورشید هم تو آسمونه!!!
جدی عاشقِ این هوام؛ همیشه تو بهار و گاهاً تو تابستون میتونم از دیدن همچین هوایی لذت ببرم:)
خیلی هوایِ رویایی و غیرواقعی هستش و بیشتر از هر نوع آب و هوایی دوستش دارم و سرشار از احساسِ سرزندگیه و برام یادآورِ اینه که در میان هر درد و رنجِ زندگی که فکر میکنی تو رو از پا در میاره، همیشه یه نوری میدرخشه و در حینِ درخشیدن بهت فرصت دوباره ای میده تا خودت رو پیدا کنی و برگردی به زندگیِ واقعی!
جدی عاشقِ این هوام؛ همیشه تو بهار و گاهاً تو تابستون میتونم از دیدن همچین هوایی لذت ببرم:)
خیلی هوایِ رویایی و غیرواقعی هستش و بیشتر از هر نوع آب و هوایی دوستش دارم و سرشار از احساسِ سرزندگیه و برام یادآورِ اینه که در میان هر درد و رنجِ زندگی که فکر میکنی تو رو از پا در میاره، همیشه یه نوری میدرخشه و در حینِ درخشیدن بهت فرصت دوباره ای میده تا خودت رو پیدا کنی و برگردی به زندگیِ واقعی!