سمفونیِ افکارِ وارونه
104 subscribers
249 photos
72 videos
8 links
برای افکار وارونه ای که همچو سمفونی در مغز جریان دارد،شاید نوشتن راهی باشد برای فرار از آن؛ کسی چه می داند؟

@artofliterature_bot
Download Telegram
'Some things have to end
for better things to begin'

Remember this
!
عاشقِ بارونم،
یادمه بچه که بودم از بارون و بوی خاک بارون خورده بیزار بودم ولی مامانم عاشقش بود، حس زندگی میداد بهش و همیشه از بوی خاکِ پس از بارون لذت میبرد و من همیشه با خودم فکر میکردم چطور ممکنه یکی اینقدر هوایِ بارونی رو دوست داشته باشه؟ و اصلا و ابدا برام قابل درک نبود، اما بعدها که بزرگ و بزرگ تر شدم رفته رفته خودمم شدم عینِ همون مادری که نمیتونستم علاقه‌‌اش به بارون رو درک کنم. شاید علاقه‌مان، به دلایلِ متفاوتی باشه؛ اما من، هوای بارونی و بویِ خاک پس از بارون رو دوست دارم چون احساسِ سرزندگی و اندوهی که بِهِم منتقل میکنه رو عمیقاً حس میکنم، بسیار بسیار عمیق.
روزهایی هم در زندگیم وجود داشته‌ که هنگام باریدنِ بارون من هم درحالِ تجربه‌ی روز به شدت غمگین و مزخرفی بودم و در اون لحظه ها بسیار زیاد احساس تعلق به طبیعت رو درونِ خودم احساس کرده‌ام و این حس هرسری بیشتر از قبل من رو به وجد میاره.

'ما انسان ها متعلق به طبیعت و طبیعت متعلق به ماست'

-ستایش، ۹ خردادِ ۱۴۰۵
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صدای دخترامون واقعا فوقع العاده‌ست!
امیدوارم همه‌ی اون هایی که رویایِ خواننده شدن در سر دارن بتونن آزادانه و بدون هیچ محدودیتی بخونن و بخونن و بخونن و زندگی کنن:)
بگذشت و چه گویم که بر من چه بگذشت...!
@invertedthoughts
همه هستی من
فروغ فرخزاد
00:24
'زندگی شاید، یک خیابانِ دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گُذَرد
زندگی شاید، ریسمانی‌ست که مردی با آن‌ خود را از شاخه می‌آویزد
زندگی شاید، طفلی‌ست که از مدرسه بر می‌گردد
زندگی شاید، عبورِ گیجِ رهگذری باشد که کلاه از سر بر می‌دارد و به  یک رهگذرِ دیگر با لبخندی بی معنی می گوید: صبح بخیر!
زندگی شاید آن لحظه‌ی مسدودی‌ست که نگاهِ من در نیمه‌ی چشمانِ تو خود را ویران می‌سازد و در این حسی‌ست که من آن را با ادراکِ ماه و با دریافتِ ظلمَت خواهم آمیخت'
@invertedthoughts🎵
زندگی واقعا غیرقابل پیشبینیه😂
-بودن بینِ بچه ها رو واقعا دوست دارم:)
@invertedthoughts
سمفونیِ افکارِ وارونه
Photo
امروز برگشتم به روز های کودکی!
دیوار های رنگی رنگی و تزئین شده،فرش های طرح دارِ کارتونی،ذوق و شوق خالی از هر رنجِ زندگیِ نوجوانی، هیجانِ یادگیری چیزهای جدید، دنیایِ کوچک و دوست داشتنیشون، سنجاق سر های رنگی رنگی، چهره هایی خندان،لباس های ناز نازیِ کوچَک، شاد و فارغ از رخداد های کثیفِ جهان.
امروز تو یه تصمیم کاملا یکهویی با دختر داییم رفتم کلاسِ موسیقیش و تا آخر کلاسش موندم، هوا هم واقعا فوقع العاده بود
خلاصه که تجربه ی جالبی بود! وقت گذروندن با بچه های ۶ ۷ ساله و حرف زدن باهاشون بامزه بود، اونقدری بِهِم حس خوب و سرشار از آرامش منتقل کرد که ناخودآگاه دلم واسه دوران کودکیِ خودم تنگ شد، فقط دلم تنگ شد نه که دلم بخواد برگردم به گذشته، نه! فقط به این داشتم فکر میکردم که چقدر زود بزرگ شدم و در همین حین بزرگ شدن چقدر خودم رو گم کردم و پیدا کردم،چقدر روزهای سخت و مزخرفی رو گذروندم و در عین حال چه روزهایِ فوقع‌العاده و قشنگی رو از سر گذروندم، چه دوست های خوبی پیدا کردم و در زیر خروار فشار هایِ گوناگون زندگی دست و پنجه زدم و باز هم دوام آوردم، همه‌ی انسان ها همینن و من این رو نمیگم چون از بقیه متمایز هستم، نه! هر انسانی به یک شیوه ای از روزهای سختِ زندگیش میگذره و دوام میاره و حتی زمین میخوره باز هم با زخم های عمیق بلند میشه و ادامه میده...
این ماهیتِ انسان بودنِ و من عاشقشم، عاشقِ انسان بودن و زندگیِ انسانیم واقعاً هرچند گاها غیرقابل تحمل میشه ولی،آیا اصلا اهمیتی داره؟!

-ستایش، ۱۱ خردادِ ۱۴۰۵
«دلم می‌خواهد گریه کنم، اما اگر هم بکنم کسی به نجات من نمی‌آید. هیچ‌کس.»

کافکا در کرانه / هاروکی موراکامی