This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
-I can die for reading...🙂⚡️
•@invertedthoughts
•@invertedthoughts
Forwarded from ONEDAM
تو خراب من آلوده مشو
غم این پیکر فرسوده مخور
قصه ام بشنو و از یاد ببر
بهر من غصه بیهوده نخور
تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
تو به هر جا در پناهی
من به دنیا بی پناهم
تو طلوع هر امیدی
من غروبی نا امیدم
تو سپید و دل سیاهی
من سیاه دل سپیدم
نه قراری نه دیاری که بر آن رو بگذارم
به چه شوقی به چه ذوقی دگر این ره بسپارم
چه امیدی به سپیدی که به رنگ شب تارم
تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
تو به هر جا در پناهی
من به دنیا بی پناهم
تو طلوع هر امیدی
من غروبی نا امیدم
تو سپید و دل سیاهی
من سیاه دل سپیدم
غم این پیکر فرسوده مخور
قصه ام بشنو و از یاد ببر
بهر من غصه بیهوده نخور
تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
تو به هر جا در پناهی
من به دنیا بی پناهم
تو طلوع هر امیدی
من غروبی نا امیدم
تو سپید و دل سیاهی
من سیاه دل سپیدم
نه قراری نه دیاری که بر آن رو بگذارم
به چه شوقی به چه ذوقی دگر این ره بسپارم
چه امیدی به سپیدی که به رنگ شب تارم
تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
تو به هر جا در پناهی
من به دنیا بی پناهم
تو طلوع هر امیدی
من غروبی نا امیدم
تو سپید و دل سیاهی
من سیاه دل سپیدم
'Some things have to end
for better things to begin'
Remember this!
for better things to begin'
Remember this!
عاشقِ بارونم،
یادمه بچه که بودم از بارون و بوی خاک بارون خورده بیزار بودم ولی مامانم عاشقش بود، حس زندگی میداد بهش و همیشه از بوی خاکِ پس از بارون لذت میبرد و من همیشه با خودم فکر میکردم چطور ممکنه یکی اینقدر هوایِ بارونی رو دوست داشته باشه؟ و اصلا و ابدا برام قابل درک نبود، اما بعدها که بزرگ و بزرگ تر شدم رفته رفته خودمم شدم عینِ همون مادری که نمیتونستم علاقهاش به بارون رو درک کنم. شاید علاقهمان، به دلایلِ متفاوتی باشه؛ اما من، هوای بارونی و بویِ خاک پس از بارون رو دوست دارم چون احساسِ سرزندگی و اندوهی که بِهِم منتقل میکنه رو عمیقاً حس میکنم، بسیار بسیار عمیق.
روزهایی هم در زندگیم وجود داشته که هنگام باریدنِ بارون من هم درحالِ تجربهی روز به شدت غمگین و مزخرفی بودم و در اون لحظه ها بسیار زیاد احساس تعلق به طبیعت رو درونِ خودم احساس کردهام و این حس هرسری بیشتر از قبل من رو به وجد میاره.
'ما انسان ها متعلق به طبیعت و طبیعت متعلق به ماست'
-ستایش، ۹ خردادِ ۱۴۰۵
یادمه بچه که بودم از بارون و بوی خاک بارون خورده بیزار بودم ولی مامانم عاشقش بود، حس زندگی میداد بهش و همیشه از بوی خاکِ پس از بارون لذت میبرد و من همیشه با خودم فکر میکردم چطور ممکنه یکی اینقدر هوایِ بارونی رو دوست داشته باشه؟ و اصلا و ابدا برام قابل درک نبود، اما بعدها که بزرگ و بزرگ تر شدم رفته رفته خودمم شدم عینِ همون مادری که نمیتونستم علاقهاش به بارون رو درک کنم. شاید علاقهمان، به دلایلِ متفاوتی باشه؛ اما من، هوای بارونی و بویِ خاک پس از بارون رو دوست دارم چون احساسِ سرزندگی و اندوهی که بِهِم منتقل میکنه رو عمیقاً حس میکنم، بسیار بسیار عمیق.
روزهایی هم در زندگیم وجود داشته که هنگام باریدنِ بارون من هم درحالِ تجربهی روز به شدت غمگین و مزخرفی بودم و در اون لحظه ها بسیار زیاد احساس تعلق به طبیعت رو درونِ خودم احساس کردهام و این حس هرسری بیشتر از قبل من رو به وجد میاره.
'ما انسان ها متعلق به طبیعت و طبیعت متعلق به ماست'
-ستایش، ۹ خردادِ ۱۴۰۵
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Bloody moon 💋 (Kiki 🍓)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صدای دخترامون واقعا فوقع العادهست!
امیدوارم همهی اون هایی که رویایِ خواننده شدن در سر دارن بتونن آزادانه و بدون هیچ محدودیتی بخونن و بخونن و بخونن و زندگی کنن:)
امیدوارم همهی اون هایی که رویایِ خواننده شدن در سر دارن بتونن آزادانه و بدون هیچ محدودیتی بخونن و بخونن و بخونن و زندگی کنن:)
همه هستی من
فروغ فرخزاد
00:24
'زندگی شاید، یک خیابانِ دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گُذَرد
زندگی شاید، ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید، طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید، عبورِ گیجِ رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذرِ دیگر با لبخندی بی معنی می گوید: صبح بخیر!
زندگی شاید آن لحظهی مسدودیست که نگاهِ من در نیمهی چشمانِ تو خود را ویران میسازد و در این حسیست که من آن را با ادراکِ ماه و با دریافتِ ظلمَت خواهم آمیخت'
•@invertedthoughts🎵
'زندگی شاید، یک خیابانِ دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گُذَرد
زندگی شاید، ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید، طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید، عبورِ گیجِ رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذرِ دیگر با لبخندی بی معنی می گوید: صبح بخیر!
زندگی شاید آن لحظهی مسدودیست که نگاهِ من در نیمهی چشمانِ تو خود را ویران میسازد و در این حسیست که من آن را با ادراکِ ماه و با دریافتِ ظلمَت خواهم آمیخت'
•@invertedthoughts🎵