سمفونیِ افکارِ وارونه
104 subscribers
249 photos
72 videos
8 links
برای افکار وارونه ای که همچو سمفونی در مغز جریان دارد،شاید نوشتن راهی باشد برای فرار از آن؛ کسی چه می داند؟

@artofliterature_bot
Download Telegram
از آدم های برونگرا خیلی خوشم میاد، اطرافم دوستانِ برونگرای کمی دارم، عاشقِ شخصیتشونم واقعا و از اینکه میدونن چطور مرزشون رو در ارتباط با بقیه نگه دارن و به چارچوب هاشون پایبند باشن خیلی زیاد خوشم میاد ولی، از برونگرا بودن برای کسی مثل من که درونگرا متولد شدم، رشد کردم و باهاش خو گرفتم‌، واقعا و از اعماقِ قلبم به شدت بیزارم چون وقتی زیادی با کسی صمیمانه رفتار میکنم از یک سری مرزها و چارچوب هایم در روابطم با دیگران می گُذَرَم که گویی همچین چارچوب هایی برام اهمیت نداشتن اصلا، فکر میکنم به دلیل اینکه از بدو تولد درونگرا بودم نمیتونم در اوجِ برونگرایی هم از لحظه لذت ببرم هم حواسم به این باشه که از صمیمت زیادی با آدم ها دوری کنم چون بهم آسیب میرسونه ولی وقتی با شخصیتِ واقعیم برم جلو میدونم دارم چیکار میکنم، میدونم واقعا دارم مرزهام رو رعایت میکنم یا نه و به خاطر اینکه دوست ندارم کاملا متفاوت از شخصیتِ واقعیم باشم و خیلی صمیمی باشم با آدم ها آزارم میده و این کار من رو از خودم و کسی که هستم دور نگه میداره و هر کاری که من رو از شخصیتم دور نگه داره، چارچوب هایِ زندگیم و انسانی که هستم رو زیر سوال ببره متنفرم!
از حالا به بعد به خودم قول میدم که هیچوقتِ دیگه کار یا رفتاری انجام ندم که سرم جلوی خودم، که مهم‌ترین شخصِ زندگیمم پایین باشه و به هیچ وجه دلم نمی خواد این شخصیتی که دارم رو تغییر بدم بلکه عاشقِ این شخصیتمم و از اینطوری بودن نهایتِ لذت رو میبرم!

-ستایش، ۷ خردادِ ۱۴۰۵
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
واقعا کلمات، انرژی دارند!
Forwarded from ONEDAM
تو خراب من آلوده مشو
غم این پیکر فرسوده مخور
قصه ام بشنو و از یاد ببر
بهر من غصه بیهوده نخور
تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
تو به هر جا در پناهی
من به دنیا بی پناهم
تو طلوع هر امیدی
من غروبی نا امیدم
تو سپید و دل سیاهی
من سیاه دل سپیدم
نه قراری نه دیاری که بر آن رو بگذارم
به چه شوقی به چه ذوقی دگر این ره بسپارم
چه امیدی به سپیدی که به رنگ شب تارم
تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
تو به هر جا در پناهی
من به دنیا بی پناهم
تو طلوع هر امیدی
من غروبی نا امیدم
تو سپید و دل سیاهی
من سیاه دل سپیدم
'Some things have to end
for better things to begin'

Remember this
!
عاشقِ بارونم،
یادمه بچه که بودم از بارون و بوی خاک بارون خورده بیزار بودم ولی مامانم عاشقش بود، حس زندگی میداد بهش و همیشه از بوی خاکِ پس از بارون لذت میبرد و من همیشه با خودم فکر میکردم چطور ممکنه یکی اینقدر هوایِ بارونی رو دوست داشته باشه؟ و اصلا و ابدا برام قابل درک نبود، اما بعدها که بزرگ و بزرگ تر شدم رفته رفته خودمم شدم عینِ همون مادری که نمیتونستم علاقه‌‌اش به بارون رو درک کنم. شاید علاقه‌مان، به دلایلِ متفاوتی باشه؛ اما من، هوای بارونی و بویِ خاک پس از بارون رو دوست دارم چون احساسِ سرزندگی و اندوهی که بِهِم منتقل میکنه رو عمیقاً حس میکنم، بسیار بسیار عمیق.
روزهایی هم در زندگیم وجود داشته‌ که هنگام باریدنِ بارون من هم درحالِ تجربه‌ی روز به شدت غمگین و مزخرفی بودم و در اون لحظه ها بسیار زیاد احساس تعلق به طبیعت رو درونِ خودم احساس کرده‌ام و این حس هرسری بیشتر از قبل من رو به وجد میاره.

'ما انسان ها متعلق به طبیعت و طبیعت متعلق به ماست'

-ستایش، ۹ خردادِ ۱۴۰۵
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صدای دخترامون واقعا فوقع العاده‌ست!
امیدوارم همه‌ی اون هایی که رویایِ خواننده شدن در سر دارن بتونن آزادانه و بدون هیچ محدودیتی بخونن و بخونن و بخونن و زندگی کنن:)
بگذشت و چه گویم که بر من چه بگذشت...!
@invertedthoughts
همه هستی من
فروغ فرخزاد
00:24
'زندگی شاید، یک خیابانِ دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گُذَرد
زندگی شاید، ریسمانی‌ست که مردی با آن‌ خود را از شاخه می‌آویزد
زندگی شاید، طفلی‌ست که از مدرسه بر می‌گردد
زندگی شاید، عبورِ گیجِ رهگذری باشد که کلاه از سر بر می‌دارد و به  یک رهگذرِ دیگر با لبخندی بی معنی می گوید: صبح بخیر!
زندگی شاید آن لحظه‌ی مسدودی‌ست که نگاهِ من در نیمه‌ی چشمانِ تو خود را ویران می‌سازد و در این حسی‌ست که من آن را با ادراکِ ماه و با دریافتِ ظلمَت خواهم آمیخت'
@invertedthoughts🎵
زندگی واقعا غیرقابل پیشبینیه😂
-بودن بینِ بچه ها رو واقعا دوست دارم:)
@invertedthoughts