یه متنی نوشته بودم تو اردیبهشت و همون روزی که نوشتمش گذاشتم تو چنل، اما بعد از خوندن دوباره و دوبارهاش اعتماد به نفسم رو از دست دادم و پاکش کردم ولی بعدا یه شخصِ عزیزی کاملا یهویی بدون اینکه من چیزی بگم درموردش بهم گفت اون متنی که نوشتی متن خیلی خوبیه و با خودم گفتم اگه روزی برسه که اونقدر اعتماد به نفسم بالا باشه و خودمو قبول داشته باشم، اون روز خوشحال ترین خواهم بود!
این متن رو دوباره میفرستم و میذارم باشه همینجا:)
این متن رو دوباره میفرستم و میذارم باشه همینجا:)
کلافه و سردرگمم، و منشاء آن من نیستم، درواقع اصلا دستِ من نیست و حتی کاری هم از دستم بر نمیاد ولی دارم بهش فکر میکنم؛ به نوجوونی ای که داره نفس هایِ آخرش رو میکشه، به اینکه تا به الان ستایش چه چیز هایی را تجربه کرده؟ اضطراب فراوان و بی پایان.
آیا سزاوارِ تجربه ی این اضطراب بودهام؟ پاسخ خیر است. البته مطمئنم اگر این سوال را از ستایشِ هشت ماه پیش میپرسیدم جوابش بله بود چون در این مدت یاد گرفتهام همه چیز رو گردنِ خودم نَیندازم و برای هرچیزی از جمله افتادنِ برگ از درخت خودم رو مقصر ندونم. یاد گرفتم کودکِ درونم رو در خودم نکشم و دفن نکنم و به آن اجازهی زندگی کردنِ بدون درد را بدهم اما شاید تو این چندسال اونقدری توسَری خورده که دیگر زنده شدنِ دوبارهاش به من کمکی نمیکنه اما همینکه صدای سرزنشگرِ درونم روز به روز کمرنگ و کمرنگتر میشه در مقابلش آرامشِ کودک درونم بیشتر و بیشتر میشه بابتش خوشحالم:)
خوشحالم دارم کم کم با خودم کنار میام و این برام کار سختیه.خیلی سخت! اونقدر سخت که خیلی وقتا خواستم بیخیال پذیرفتنِ خودم بشم اما به تمامِ روز هایی که از شدت درد و رنج احساس خفگی بهم دست میداد میارزید، واقعا می ارزید!
و به منِ جدید تبریک میگم، بهش تبریک میگم که تا به الان استوار و پابرجا مونده و اونقدری قوی شده که میتونه با رنجِ کمتری از روزهای سختِ زندگی بُگذرد و بهش افتخار میکنم! از اعماقِ قلبم بهش افتخار میکنم:)
-ستایش، ۲۹ اردیبهشتِ ۱۴۰۵
آیا سزاوارِ تجربه ی این اضطراب بودهام؟ پاسخ خیر است. البته مطمئنم اگر این سوال را از ستایشِ هشت ماه پیش میپرسیدم جوابش بله بود چون در این مدت یاد گرفتهام همه چیز رو گردنِ خودم نَیندازم و برای هرچیزی از جمله افتادنِ برگ از درخت خودم رو مقصر ندونم. یاد گرفتم کودکِ درونم رو در خودم نکشم و دفن نکنم و به آن اجازهی زندگی کردنِ بدون درد را بدهم اما شاید تو این چندسال اونقدری توسَری خورده که دیگر زنده شدنِ دوبارهاش به من کمکی نمیکنه اما همینکه صدای سرزنشگرِ درونم روز به روز کمرنگ و کمرنگتر میشه در مقابلش آرامشِ کودک درونم بیشتر و بیشتر میشه بابتش خوشحالم:)
خوشحالم دارم کم کم با خودم کنار میام و این برام کار سختیه.خیلی سخت! اونقدر سخت که خیلی وقتا خواستم بیخیال پذیرفتنِ خودم بشم اما به تمامِ روز هایی که از شدت درد و رنج احساس خفگی بهم دست میداد میارزید، واقعا می ارزید!
و به منِ جدید تبریک میگم، بهش تبریک میگم که تا به الان استوار و پابرجا مونده و اونقدری قوی شده که میتونه با رنجِ کمتری از روزهای سختِ زندگی بُگذرد و بهش افتخار میکنم! از اعماقِ قلبم بهش افتخار میکنم:)
-ستایش، ۲۹ اردیبهشتِ ۱۴۰۵
پینوشت: البته روزهای بسیار خوبی هم در دورهی نوجوانی تجربه کردهام.روز هایی که با فکر کردن بهشون لبخند پهنی بر روی لبم می نشیند و من را خوشحال میکند اما در کل این متن در رابطه با روز های بدِ نوجوانی بود و دلیل ذکر نکردنِ این تیکه در متن همین بود....
دوستان از اونجایی که به نظر میاد اینترنت آزاد و بین الملل داره مثل قبل در دسترس قرار میگیره میخوام مرتب اینجا فعالیت کنم!^^
ִֶָ ࣪˖ ݁ دنیای مخفی کالسیفر 𓏲 ๋࣭
ولی ما تو دنیا از همه بیشتر عاشق زندگی کردنیم!
درود، دقیقا!
و شاید چون هیچوقت فرصت زندگی کردنِ واقعی به ما داده نشده بی تاثیر نباشه.
عاشقِ چیزی هستیم که نمیتونیم داشته باشیم...!
و شاید چون هیچوقت فرصت زندگی کردنِ واقعی به ما داده نشده بی تاثیر نباشه.
عاشقِ چیزی هستیم که نمیتونیم داشته باشیم...!
از آدم های برونگرا خیلی خوشم میاد، اطرافم دوستانِ برونگرای کمی دارم، عاشقِ شخصیتشونم واقعا و از اینکه میدونن چطور مرزشون رو در ارتباط با بقیه نگه دارن و به چارچوب هاشون پایبند باشن خیلی زیاد خوشم میاد ولی، از برونگرا بودن برای کسی مثل من که درونگرا متولد شدم، رشد کردم و باهاش خو گرفتم، واقعا و از اعماقِ قلبم به شدت بیزارم چون وقتی زیادی با کسی صمیمانه رفتار میکنم از یک سری مرزها و چارچوب هایم در روابطم با دیگران می گُذَرَم که گویی همچین چارچوب هایی برام اهمیت نداشتن اصلا، فکر میکنم به دلیل اینکه از بدو تولد درونگرا بودم نمیتونم در اوجِ برونگرایی هم از لحظه لذت ببرم هم حواسم به این باشه که از صمیمت زیادی با آدم ها دوری کنم چون بهم آسیب میرسونه ولی وقتی با شخصیتِ واقعیم برم جلو میدونم دارم چیکار میکنم، میدونم واقعا دارم مرزهام رو رعایت میکنم یا نه و به خاطر اینکه دوست ندارم کاملا متفاوت از شخصیتِ واقعیم باشم و خیلی صمیمی باشم با آدم ها آزارم میده و این کار من رو از خودم و کسی که هستم دور نگه میداره و هر کاری که من رو از شخصیتم دور نگه داره، چارچوب هایِ زندگیم و انسانی که هستم رو زیر سوال ببره متنفرم!
از حالا به بعد به خودم قول میدم که هیچوقتِ دیگه کار یا رفتاری انجام ندم که سرم جلوی خودم، که مهمترین شخصِ زندگیمم پایین باشه و به هیچ وجه دلم نمی خواد این شخصیتی که دارم رو تغییر بدم بلکه عاشقِ این شخصیتمم و از اینطوری بودن نهایتِ لذت رو میبرم!
-ستایش، ۷ خردادِ ۱۴۰۵
از حالا به بعد به خودم قول میدم که هیچوقتِ دیگه کار یا رفتاری انجام ندم که سرم جلوی خودم، که مهمترین شخصِ زندگیمم پایین باشه و به هیچ وجه دلم نمی خواد این شخصیتی که دارم رو تغییر بدم بلکه عاشقِ این شخصیتمم و از اینطوری بودن نهایتِ لذت رو میبرم!
-ستایش، ۷ خردادِ ۱۴۰۵
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
-I can die for reading...🙂⚡️
•@invertedthoughts
•@invertedthoughts