This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ولی طوری که درونگراها شبیه روباها هستن:)
•@invertedthoughts
•@invertedthoughts
موسیقی همه چیزه،همه چیز!
اگه موسیقی نبود فکر میکنم زندگی خیلی غیرقابل تحمل میشد:)
اگه موسیقی نبود فکر میکنم زندگی خیلی غیرقابل تحمل میشد:)
این گربه کوچولویی که امروز دیدم زیادی ناز بود😭🍓⚡️
• @invertedthoughts
• @invertedthoughts
یه متنی نوشته بودم تو اردیبهشت و همون روزی که نوشتمش گذاشتم تو چنل، اما بعد از خوندن دوباره و دوبارهاش اعتماد به نفسم رو از دست دادم و پاکش کردم ولی بعدا یه شخصِ عزیزی کاملا یهویی بدون اینکه من چیزی بگم درموردش بهم گفت اون متنی که نوشتی متن خیلی خوبیه و با خودم گفتم اگه روزی برسه که اونقدر اعتماد به نفسم بالا باشه و خودمو قبول داشته باشم، اون روز خوشحال ترین خواهم بود!
این متن رو دوباره میفرستم و میذارم باشه همینجا:)
این متن رو دوباره میفرستم و میذارم باشه همینجا:)
کلافه و سردرگمم، و منشاء آن من نیستم، درواقع اصلا دستِ من نیست و حتی کاری هم از دستم بر نمیاد ولی دارم بهش فکر میکنم؛ به نوجوونی ای که داره نفس هایِ آخرش رو میکشه، به اینکه تا به الان ستایش چه چیز هایی را تجربه کرده؟ اضطراب فراوان و بی پایان.
آیا سزاوارِ تجربه ی این اضطراب بودهام؟ پاسخ خیر است. البته مطمئنم اگر این سوال را از ستایشِ هشت ماه پیش میپرسیدم جوابش بله بود چون در این مدت یاد گرفتهام همه چیز رو گردنِ خودم نَیندازم و برای هرچیزی از جمله افتادنِ برگ از درخت خودم رو مقصر ندونم. یاد گرفتم کودکِ درونم رو در خودم نکشم و دفن نکنم و به آن اجازهی زندگی کردنِ بدون درد را بدهم اما شاید تو این چندسال اونقدری توسَری خورده که دیگر زنده شدنِ دوبارهاش به من کمکی نمیکنه اما همینکه صدای سرزنشگرِ درونم روز به روز کمرنگ و کمرنگتر میشه در مقابلش آرامشِ کودک درونم بیشتر و بیشتر میشه بابتش خوشحالم:)
خوشحالم دارم کم کم با خودم کنار میام و این برام کار سختیه.خیلی سخت! اونقدر سخت که خیلی وقتا خواستم بیخیال پذیرفتنِ خودم بشم اما به تمامِ روز هایی که از شدت درد و رنج احساس خفگی بهم دست میداد میارزید، واقعا می ارزید!
و به منِ جدید تبریک میگم، بهش تبریک میگم که تا به الان استوار و پابرجا مونده و اونقدری قوی شده که میتونه با رنجِ کمتری از روزهای سختِ زندگی بُگذرد و بهش افتخار میکنم! از اعماقِ قلبم بهش افتخار میکنم:)
-ستایش، ۲۹ اردیبهشتِ ۱۴۰۵
آیا سزاوارِ تجربه ی این اضطراب بودهام؟ پاسخ خیر است. البته مطمئنم اگر این سوال را از ستایشِ هشت ماه پیش میپرسیدم جوابش بله بود چون در این مدت یاد گرفتهام همه چیز رو گردنِ خودم نَیندازم و برای هرچیزی از جمله افتادنِ برگ از درخت خودم رو مقصر ندونم. یاد گرفتم کودکِ درونم رو در خودم نکشم و دفن نکنم و به آن اجازهی زندگی کردنِ بدون درد را بدهم اما شاید تو این چندسال اونقدری توسَری خورده که دیگر زنده شدنِ دوبارهاش به من کمکی نمیکنه اما همینکه صدای سرزنشگرِ درونم روز به روز کمرنگ و کمرنگتر میشه در مقابلش آرامشِ کودک درونم بیشتر و بیشتر میشه بابتش خوشحالم:)
خوشحالم دارم کم کم با خودم کنار میام و این برام کار سختیه.خیلی سخت! اونقدر سخت که خیلی وقتا خواستم بیخیال پذیرفتنِ خودم بشم اما به تمامِ روز هایی که از شدت درد و رنج احساس خفگی بهم دست میداد میارزید، واقعا می ارزید!
و به منِ جدید تبریک میگم، بهش تبریک میگم که تا به الان استوار و پابرجا مونده و اونقدری قوی شده که میتونه با رنجِ کمتری از روزهای سختِ زندگی بُگذرد و بهش افتخار میکنم! از اعماقِ قلبم بهش افتخار میکنم:)
-ستایش، ۲۹ اردیبهشتِ ۱۴۰۵
پینوشت: البته روزهای بسیار خوبی هم در دورهی نوجوانی تجربه کردهام.روز هایی که با فکر کردن بهشون لبخند پهنی بر روی لبم می نشیند و من را خوشحال میکند اما در کل این متن در رابطه با روز های بدِ نوجوانی بود و دلیل ذکر نکردنِ این تیکه در متن همین بود....
دوستان از اونجایی که به نظر میاد اینترنت آزاد و بین الملل داره مثل قبل در دسترس قرار میگیره میخوام مرتب اینجا فعالیت کنم!^^
ִֶָ ࣪˖ ݁ دنیای مخفی کالسیفر 𓏲 ๋࣭
ولی ما تو دنیا از همه بیشتر عاشق زندگی کردنیم!
درود، دقیقا!
و شاید چون هیچوقت فرصت زندگی کردنِ واقعی به ما داده نشده بی تاثیر نباشه.
عاشقِ چیزی هستیم که نمیتونیم داشته باشیم...!
و شاید چون هیچوقت فرصت زندگی کردنِ واقعی به ما داده نشده بی تاثیر نباشه.
عاشقِ چیزی هستیم که نمیتونیم داشته باشیم...!