یکی از عجیب ترین و بدترین حسایی که تجربه کردم استرس داشتن توی خوابه.
نمیدونم چجوری توضیحش بدم ولی یه جوریه که کاملا خوابی ولی همه چیزو میفهمی و استرس داری.
نمیدونم چجوری توضیحش بدم ولی یه جوریه که کاملا خوابی ولی همه چیزو میفهمی و استرس داری.
عادت میکنی، به معده دردی که داشت جونتو میگرفت، سردردی که کلافت میکرد، لرزش دستات که نگرانش بودی، قلبت که شکسته بود و ناراحت بودی براش،به نامردی آدما و زندگی کردن تو این شرایط عادت میکنی. (به هرچیزی که نمیتونی تغییرش بدی،عادت میکنی.)
من یک ثانیه هم نباید بیکار باشم چون مغزم تا وقت گیر میاره شروع میکنه حرف زدن و من باهاش هیچ حرفی ندارم.
+نیستی، کم پیدایی؟
- خوبم، در گیر درس و کارم بیشتر (درگیر فروپاشی روانیام و حوصلتو ندارم)
- خوبم، در گیر درس و کارم بیشتر (درگیر فروپاشی روانیام و حوصلتو ندارم)
من همون آدميم كه اگر لازم باشه ميپره تو اتيش تا نجاتت بده ولى همونقدر هم ميتونم وايسم و فقط نگاه كنم كه دارى ميسوزى.
ما حتی تو شادیاتونوم جبران نمیکنیم. اگر دنبال جبرانید، اصلاً هیچ لطفی بهمون نکنید.
کل خاطرات جوونی و نوجوونیمون به چندتا کافه تکراری و درس و امتحان بی انتها، کلاس آنلاین، قرنطینه، کرونا، لانگ دیستنس، چندتا اپلیکیشن پیام رسان، چندتا اهنگ توی پلی لیست، بی پولی، افزایش قیمت کالاها و ارز به صورت نجومی، بی کاری، بی انگیزگی، آیندهی نامعلوم، خلاصه میشه. از ۲۰۱۸ به بعد کلا زندگی یه جور دیگهای شد.
چیزی که دوست دارم باشم با اونی که هستم خیلی فاصله داره و این واقعا دردناکه.
آنقدر ترک شدهای و ترک کردهای که دیگر نه در درون خود و نه در تمام جهان، خانه امنی برای احساساتت باقی نماندهاست.
تنها دلیلی که هنوزم عشق و دوست داشتنو باور دارم ، بخاطر اینه که میبینم خودم چجوری میتونم بقیه رو دوست داشته باشم .