‌ ‌ ‌ ‌سرخپـوشㅤ
111 subscribers
22 photos
3 videos
11 links
شانه‌ات را دیر آوردے سرم را باد برد ، خشت خشت آجر آجر پیکرم را باد برد آه ای گنجشك مضطرب شرمنده‌ام، لانه ے بر شاخه های لاغرم را باد برد
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7686242935
Download Telegram
شلیك کن، اما وقتی گلوله‌اے داخل اسلحه نداشته باشی، اون وقت همه‌چیز بی‌فایده‌ست. این وضعیت من بود، تمام مدتئ ك با تو گذرونده بودم. من اسلحه داشتم، اما گلؤله‌ای برای شلیک نداشتم، اون هم درست زمانے ك خنجر زهر آلودت رو بی‌رحمانه توی قلبم فرؤ می‌بردی.
2
𝖣𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝗋𝗂𝗍𝖾 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝗆𝖾𝗆𝖻𝖾𝗋, 𝗈𝗋 ㅤ ‌ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌ ‌ㅤ ‌ㅤ ‌ 𝖽𝗈 ‌𝗒𝗈𝗎 𝗐𝗋𝗂𝗍𝖾 𝗍𝗈 𝖿𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍 ?
🕊2
رئیس‌‌زاده ای که نفسهایش به تخلیه ی دود نفس های یکی دیگه بند شده ابریشمی ، امیدی به زندگیش نیست! افسرزاده ای که شبارو با همون ابریشمی تا صبح نفس میکشه، رئیست به برف نشسته میتونی ببینیش؟ فقط همون افسر حرومزاده می‌تونه بلندت کنه، بهش ایمان بیار رئیس! بهش ایمان آوردم افسر، به نورِ چشماش قسم.
1🕊3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نورِ چشمانِ نیل ، هر آنچه ك فکر میکنم میبینم ك نمیشه این حجم از احساسات چندین ساله خودم رو نسبت به وجودِ پاك تو در چند کلمه محدود کنم ، همیشه کلمات عاجز از بیان کردنش بودن . هرچه از حضور پررنگ تو در زندگیم بنویسم کافے نخواهد بود، از دو تیله دلرباےِ چشمانت ، از لب های قلوه ایت ، خال ها و وجودی ك توسط الهه هاے آسمانی بوسیده شده هیچوقت هیچوقت کافی نخواهد بود اما میتوانم همچنان تا ابدیت از گلبهی لبخندت بنویسم ، خروارها ورق را سیاه کنم و از زیبایی خیره کننده ات بنویسم ، بنویسم و خسته نشوم از پرستیدنت .
زاد روزت فرخنده خرگوشكِ گردالیه من .
🕊4
خستگے و درماندگےِ سـمجی گریبانم رو گرفته .
دیگه نمیدونم کدوم ریسمان رو باید چنگ بندازم
🕊3
در من، چیزی مدت‌هاست از طلوع بازمانده است؛نه آن‌قدر زنده که بتواند امید نامیده شود،و نه آن‌قدر خاموش که بتواند به فراموشی سپرده شود.گویی سال‌هاست در برزخی بی‌انتها سرگردانم؛جایی که فردا، تنها نام دیگری‌ست برای تکرارِ امروز و هر صبح، با همان آفتابِ بی‌رحم، بر ویرانه‌های شبِ پیشین قدم می‌گذارد.امید، زمانی در من خانه‌ای داشت؛اکنون تنها غبارِ حضورش بر دیوارهای متروكِ روحم مانده است.هرچه بیشتر در خویش جست‌وجو می‌کنم،
کمتر چیزی می‌یابم که بتوانم به آن دل ببندم؛
انگار تمامِ راه‌ها پیش از رسیدنِ من به بن‌بستِ سکوت ختم شده‌اند.در ژرفای وجودم، ناقوسی بی‌صدا آویخته‌اند؛هرگز به صدا درنمی‌آید،اما من، از سال‌ها پیش، طنینِ فقدانش را می‌شنوم.شاید ناامیدی همین باشد؛نه گریستن، نه فریاد،بلکه رسیدن به جایی که حتی برای نجاتِ رؤیاهایت دیگر رؤیایی در اختیار نداری.و چه تلخ است وقتی آدمی به جای آن‌که از تاریکی بترسد،به آن خو بگیرد؛آن‌قدر که روشنایی،دیگر شبیه نجات نباشد،شبیه خاطره‌ای دور باشد از چیزی که زمانی باورش داشتی.
چه فریبنده بود آن گمانِ خام ك پنداشته بود این‌بار، زخم‌ها تابِ ماندن ندارند و دستی از جنسِ روشنایی آمده تا تمامِ تاریکی‌های رسوب‌کرده در جانش را از میان بردارد؛ چه ساده دل بسته بود به آن نورِ غریبه‌ای ك از شکافِ دیوارهای روحش عبور کرده بود و برای چند صباحی، ویرانه‌های درونش را شبیه خانه‌ای قابلِ سکونت جلوه داده بود. لبخندها دوباره بر لب‌هایش نشسته بودند، چشم‌ها از آن رخوتِ همیشگی فاصله گرفته بودند و قلبش، پس از سال‌ها، به توهمِ تپیدن برای چیزی جز بقا خو گرفته بود.اما روشنایی نیز گاهی خیانت‌کارترین شکلِ تاریکی‌ست؛ چرا ك هرچه را سال‌ها در پناهِ سایه پنهان کرده‌ای، بی‌رحمانه عیان می‌کند.آن‌گاه ك نور اندکی عقب نشست، تمامِ آنچه التیام پنداشته می‌شد، از هم گسیخت؛ زخم‌هایی ك تنها خاموش مانده بودند، دوباره دهان گشودند و خاطراتی که در گورستانِ فراموشی دفن شده بودند، با ناخن‌های پوسیده‌شان خاك را شکافتند و به سطحِ جان بازگشتند. لبخندها رنگِ باختند، امیدها شکلِ وهم گرفتند و آن رویای جمیل ك زمانی در آن غرق می‌شد، بدل شد به سرابی که هرچه به سویش دوید، دورتر گریخت.درونش دیگر چیزی شبیه آرامش نبود؛ تنها انبوهی از خاکستر بود ك از آتشِ خاموش‌شده‌ی احساسات بر جای مانده بود و در هر نفس، گوشه‌ای از قلبش را می‌پوشاند. گویی تمامِ شعله‌هایی ك روزی جهانش را روشن می‌کردند، یکی‌یکی در مغزش فروکش کرده و دودِ سوختنشان، راهی به قلبش یافته بود.و چه مضحک بود که خیال می‌کرد نجات یافته است؛حال آن‌ك تنها برای مدتی، دردهایش را به خواب برده بودند.از آن احساسِ مفتون، چیزی جز یک دردِ بی‌نام باقی نماند؛ دردی مدفون در ناپیداترین نقطه‌ی وجودش، آن‌قدر دور از دسترس که حتی خودش نیز نمی‌توانست بفهمد دقیقاً کجای جانش می‌سوزد. نه آن‌قدر آشکار بود که بتوان برایش گریست و نه آن‌قدر بی‌اهمیت که بتوان فراموشش کرد؛ تنها مانده بود، مثل خاکسترِ سردِ آتشی ك زمانی گمان می‌کرد قرار است تا ابد شعله‌ور بماند.و شاید تلخ‌ترین بخشِ ماجرا همین بود؛این‌ک گاهی زیباترین نوری ك وارد زندگی‌مان می‌شود، نه برای ماندن، ك برای نشان دادنِ تمامِ تاریکی‌هایی می‌آید که هنوز در ما زنده‌اند.و چه آغازِ مسحورکننده‌ای بود؛برای پایانی ك قرار بود این‌چنین بی‌صدا،این‌چنین تلخ،و این‌چنین مغموم باشد
‌ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌ ‌ㅤ ‌ ‌ نـیـل ؛ㅤ ‌ ㅤ ‌ ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌سرخپـوشㅤ pinned «چه فریبنده بود آن گمانِ خام ك پنداشته بود این‌بار، زخم‌ها تابِ ماندن ندارند و دستی از جنسِ روشنایی آمده تا تمامِ تاریکی‌های رسوب‌کرده در جانش را از میان بردارد؛ چه ساده دل بسته بود به آن نورِ غریبه‌ای ك از شکافِ دیوارهای روحش عبور کرده بود و برای چند صباحی،…»