Forwarded from مِیخانه (Mαtthew)
بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش ز من چرا میدانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
برگردان به فارسی امروزی
پس نیک و بدش ز من چرا میدانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
خیام، رباعیات، رباعی شمارهٔ ۷۰
برگردان به فارسی امروزی
اگر تقدیر، بیاجازهٔ من، سرنوشتم را نوشته،فلسفهٔ شعر
پس چرا باید جواب پس بدهم؟
اعمال دیروز دست من نبود، امروز هم به دست من نیست،
فردا چرا محاکمهام میکنند؟
این شعر بیش از آنکه پاسخی باشد، پرسشیست، پرسشی دربارهٔ تناقض جبر و اختیار و در نتیجه، امکانِ مسئولیت اخلاقی.
چهار دیدگاه از دید خداباوران بر این سؤال قید شده وجود دارد.
–مُجْبِره؛ جبرگرایانِ محض.
جبرگرایان بر حاکمیت و قدرت مطلق خداوند تأکید داشتند و افعال انسان را در قلمرو تقدیر الهی میدیدند. و خدا را فاعلِ بیواسطهٔ افعال ما میپنداشتند. در این دیدگاه، همین مسئله پرسشی دشوار دربارهٔ مبنای مسئولیت اخلاقی انسان ایجاد میکند.
–اَشاعِره؛ نظریهٔ «کسب»
اشعریه کوشیدند خالقیت مطلق خدا را با مسئولیت انسان سازگار کنند؛ خداوند خالقِ فعل است، اما انسان «کاسِب» آن است و از همین راه، فعل به او منتسب میشود. این نظریه دقیقاً برای حل تنش میان قدرت مطلق الهی و مسئولیت اخلاقی انسان صورتبندی شد.
–مُعتَزِله؛ انسان، خالقِ افعال خویش.
معتزله برای حفظ «عدل الهی» بر قدرت و اختیار واقعی انسان تأکید کردند و معتقد بودند انسان در افعال اختیاری خود نقش حقیقی دارد؛ زیرا اگر انسان مجبور به فعل باشد، مجازات او با عدالت سازگار نخواهد بود.
–عرفان؛ استحالهٔ اراده.
مولوی و ابنعربی، و در زبان شعری حافظ، مسئله را از زاویهای دیگر میبینند، مسئله نه نفیِ سادهٔ اختیار، بلکه فنا و استحالهٔ ارادهٔ خودبنیادِ انسان در ارادهٔ حق است.
در عرفان ابنعربی، انسانِ کامل به این دریافت میرسد که اراده و فعل او از حق جدا و مستقل نیست؛ ازاینرو، دوگانگیِ ظاهری میان ارادهٔ بنده و ارادهٔ خدا در مرتبهٔ شهود رنگ میبازد.
و خیام اما در این رباعی به هیچیک از این پاسخها تن نمیدهد.
دیدگاه خداناباوران به این موضوع
–جبرگرایی طبیعی؛ انسان محصول علل پیشین.
جبرگرایان طبیعی، بدون توسل به تقدیر الهی، رفتار انسان را نتیجهٔ زنجیرهای از علل پیشین میدانند؛ عواملی مانند ژنتیک، ساختار مغز، تربیت و محیط. از این منظر، اگر شرایط کاملاً یکسان باشد، انسان نمیتواند جز آنچه در نهایت انجام میدهد، عمل دیگری انجام دهد؛ بنابراین مفهوم اختیارِ مطلق و در نتیجه مسئولیت اخلاقیِ سنتی، با پرسش جدی روبهرو میشود.
–سازگارگرایی؛ جبر و مسئولیت اخلاقی
سازگارگرایان معتقدند جبر علّی لزوماً اختیار و مسئولیت اخلاقی را از میان نمیبرد. از نظر آنان، آزادی به معنای بیعلت بودنِ انتخاب نیست؛ بلکه انسان زمانی آزاد است که عملش از خواستهها، باورها و دلایل خودش ناشی شود و تحت اجبار بیرونی نباشد. بنابراین حتی در جهانی کاملاً علّی نیز میتوان انسان را مسئول اعمالش دانست.
–اختیارگرایی خداناباورانه؛ اختیار بدون خدا
اختیارگرایان خداناباور، وجود اختیار واقعی را مستقل از وجود خدا ممکن میدانند. از نظر آنان، انسان صرفاً محصول زنجیرهای از علل پیشین نیست و در برخی تصمیمهای خود میتواند واقعاً میان گزینههای مختلف انتخاب کند. بنابراین، مسئولیت اخلاقی را میتوان بر پایهٔ اختیار انسان توضیح داد، بدون آنکه نیازی به فرضِ تقدیر یا ارادهٔ الهی باشد.
❤6
از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم
گرگان به سمورند نهان تا به گریبان
ما بی دهنان طالع سنجاب نداریم
#صائب_تبریزی
اوهــام
❤6
دعوی چه کنی؟! داعیهداران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید: «چه نشینی؟! که سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نیلی است بَرِ سرو
کز باغ جهان لالهعذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
کز کاخ هنر نادرهکاران همه رفتند
افسوس که افسانهسرایان همه خفتند
اندوه که اندوهگساران همه رفتند
فریاد که گنجینهطرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار بهار از مژه در فُرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند
اوهــام
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید: «چه نشینی؟! که سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نیلی است بَرِ سرو
کز باغ جهان لالهعذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
کز کاخ هنر نادرهکاران همه رفتند
افسوس که افسانهسرایان همه خفتند
اندوه که اندوهگساران همه رفتند
فریاد که گنجینهطرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار بهار از مژه در فُرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند
ملکالشعرا بهار، غزلیات، شمارهٔ ۵۶
اوهــام
🕊7
با دل چون کبوترم انس گرفته چشم تو
رام به خود نمودهام بازِ رمیدهٔ تو را
تیر و کمان عشق را هر که ندیده، گو ببین
پشت خمیده مرا، قد کشیدهٔ تو را
#فروغی_بسطامی
اوهــام
❤8
بی پدر
#پروین_اعتصامی
اوهــام
به سر خاک پدر، دخترکی
صورت و سینه به ناخن میخست
که نه پیوند و نه مادر دارم
کاش روحم به پدر میپیوست
گریهام بهر پدر نیست که او
مرد و از رنج تهیدستی رست
زان کنم گریه که اندر یم بخت
دام بر هر طرف انداخت گسست
شصت سال آفت این دریا دید
هیچ ماهیش نیفتاد به شست
پدرم مرد ز بی داروئی
وندرین کوی، سه داروگر هست
دل مسکینم از این غم بگداخت
که طبیبیش ببالین ننشست
سوی همسایه پی نان رفتم
تا مرا دید، در خانه ببست
همه دیدند که افتاده ز پای
لیک روزی نگرفتندش دست
آب دادم به پدر چون نان خواست
دیشب از دیدهٔ من آتش جست
هم قبا داشت ثریا، هم کفش
دل من بود که ایام شکست
این همه بخل چرا کرد، مگر
من چه میخواستم از گیتی پست
سیم و زر بود، خدائی گر بود
آه از این آدمی دیوپرست
#پروین_اعتصامی
اوهــام
❤4
به ولای تو که گر بندهٔ خویشم خوانی
از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم
یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی
پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم
بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بتِ شیرین حرکات
کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَش
تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم
اوهــام
از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم
یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی
پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم
بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بتِ شیرین حرکات
کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَش
تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم
حافظ، غزلیات، برشی از غزل شمارهٔ ۳۳۶
اوهــام
❤6
جنگ یک جدول تناسب بود، تا جوابش همیشه این باشد
پدرم ضربدر چهل درصد، حاصلش بخش بر زمین باشد
عدهای را ضریب منفی داد، عدهای را به هیچ قسمت کرد
تا هر آن کس که سوء نیت داشت، تا ابد زیر ذرهبین باشد
یک نفر فکر آب و خاک که نه، در پی نان و آب بود از جنگ
خطر جبهه را خرید به جان، تا پس از جنگ خوشنشین باشد
یک نفر پشت خاکریز خودی، لشکرش را که در محاصره دید
سر خود را گذاشت روی زمین، تا دعاگوی سرزمین باشد
یک نفر فارغ از معادلهها، بیخیال تمام مشغلهها
روی میدان مین قدم زد تا، ته این سطر نقطهچین باشد
در جواب کسی که میگوید، پدر از جنگ دست پر برگشت
هر دو تا آستین او خالیست، تا جوابش در آستین باشد
همقطار پدر که عکاس است، گفت در هشت سال جبهه و جنگ
حسرتش ماند بر دلم یک بار، پدرت رو به دوربین باشد
#محمد_حسین_ملکیان
اوهــام
❤7
کجا افتادی ای دردانه مقصود از دستم
که من با سیل خون این خاکدان را ریگ شو کردم
چو سرمه پرده پرده بر سواد چشم او گشتم
چو شانه در سر زلفش تصرف موبمو کردم
#صائب_تبریزی
اوهــام
❤3
بازگشت
#فروغ_فرخزاد
اوهــام
ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است
ای مایهٔ امید من ، ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانهٔ من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم
تا بر گذشته می نگرم ، عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر ، غیر رنجش یارم به من چه داد
این درد را چگونه توانم نهان کنم
آن دم که قلبم از تو به سختی رمیده است
این شعر ها که روح تو را رنج داده است
فریادهای یک دل محنت کشیده است
گفتم قفس ، ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند
#فروغ_فرخزاد
اوهــام
❤5
من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم
اگر گِلی به حقیقت عَجین آبِ حیاتی
شبانِ تیره امیدم به صبحِ رویِ تو باشد
و قَد تُفَتَّشُ عَینُ الحیوةِ فِي الظُّلماتِ
وَصَفتُ کُلَّ مَلیحٍ کما یُحِبُّ و یَرضیٰ
مَحامدِ تو چه گویم؟ که ماورای صفاتی
أخافُ مِنکَ و أرجو و أستَغیثُ و أدنو
که هم کمندِ بلایی و هم کلیدِ نجاتی
اوهــام
اگر گِلی به حقیقت عَجین آبِ حیاتی
شبانِ تیره امیدم به صبحِ رویِ تو باشد
و قَد تُفَتَّشُ عَینُ الحیوةِ فِي الظُّلماتِ
وَصَفتُ کُلَّ مَلیحٍ کما یُحِبُّ و یَرضیٰ
مَحامدِ تو چه گویم؟ که ماورای صفاتی
أخافُ مِنکَ و أرجو و أستَغیثُ و أدنو
که هم کمندِ بلایی و هم کلیدِ نجاتی
سعدی، دیوان اشعار، غزلیات، برشی از غزل ۵۲۱
اوهــام
🕊5❤1
گل خشکیده
اوهــام
بر نگه سرد من به گرمی خورشید، می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت#فریدون_مشیری
تشنهٔ این چشمهام چه سود خدا را، شبنم مرا نه تاب نگاهت
جز گل خشکیدهای و برق نگاهی، از تو در این گوشه یادگار ندارم
زان شب غمگین که از کنار تو رفتم، یک نفس از دست غم قرار ندارم
ای گل زیبا بهای هستی من بود، گر گل خشکیدهای ز کوی تو بردم
گوشه تنها چه اشکها فشاندم، وان گل خشکیده را به سینه فشردم
آن گل خشکیده شرح حال دلم بود، از دل پُر درد خویش با تو چه گویم؟
جز به تو درمان درد از که بجویم؟، من دگر آن نیستم به خویش مخوانم!
پای امید دلم اگرچه شکسته است، دست تمنای جان همیشه دراز است
تا نفسی میکشم ز سینهٔ پردرد، چشم خدابین من به روی تو باز است
اوهــام
❤2