https://t.me/MyDeath_Note | 10/10
یه چیز متفاوت که میتونه آدم رو به وجد بیاره همیشه لایق بهترین هاست...
یه چیز متفاوت که میتونه آدم رو به وجد بیاره همیشه لایق بهترین هاست...
https://t.me/sayhitooME | 8/10
عکس ها با آهنگ ها خیلی مچ نیست و یه بی نظمی کوچولو به وجود آورده
عکس ها با آهنگ ها خیلی مچ نیست و یه بی نظمی کوچولو به وجود آورده
Forwarded from بای.
🪻 ៹࣪ این پیامو فور کنید اسم بازیگر/ خواننده مورد علاقتونو بگین تا من براتون مود برد و یه پلی لیست کوچولو درست کنم براتون.[ اگر صبر دارین فور کنید]
◦•●◉✿ 𝐚 𝐥𝐢𝐭𝐭𝐥𝐞 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝 ✿◉●•◦
دنیای بزرگ و کثیف ما به او آموخت که زیبایی و شادی را فقط میتواند در دنیای کوچک خود تجربه کند.
نه در دنیایی که انسان ها نمی توانند زیبایی درون او را دریابند و سیل اشک های درونش را احساس کنند.
او ابتدا سعی می کرد خودش را به دنیای آن ها ثابت کند.
اما هیچکس نتوانست زیبایی و مهر و محبت خالصانه اش را بفهمد.
طوری رفتار کردند که گویی به راستی او دیوانه بود!
اما انسجام و قدرت درون وجود او نگذاشت که این را بپذیرد و همراه اندکی از دوستانی که او را به درستی فهمیده بودند؛ به زندگی در دنیای پاک و کوچک خود پرداخت و بقیه را با افکار کثیف خود رها کرد.
او اکثراً به دید افرادی که نمی توانستند او را درک کنند گوشه گیر به نظر می آمد.
ولی او در گوشه ای از دنیای خود زندگی میکرد؛ دنیای او پر از تمایز و تناقض بود.
دنیایی بود با زیبایی های اصیل فرانسه و خیابان های بورژوازی در زیر نور ماه!
برای درک بیشتر او باید چهره او را ببینید!
چهره و پوشش او درون عکس ها و نگاهش نیز بیانگره همان دنیای زیباییست که میگویم! دنیایی با بوی پودر وانیل تازه و رنگ های متالیک و همینطور طرح هایی از جنس نقش و رنگ های زیبای ذهن خلاق او، که از وجودش برخواسته و به روی بوم ها و کاغذ ها نقش می بست و نمای دلربای اتاقش را تشکیل می داد.
پس بدان!
اگر همچنان نتوانستی زیبایی او را درک کنی پس بدان لایق مهربانی محبت او نیستی و نخواهی بود...
For : https://t.me/vertuart
دنیای بزرگ و کثیف ما به او آموخت که زیبایی و شادی را فقط میتواند در دنیای کوچک خود تجربه کند.
نه در دنیایی که انسان ها نمی توانند زیبایی درون او را دریابند و سیل اشک های درونش را احساس کنند.
او ابتدا سعی می کرد خودش را به دنیای آن ها ثابت کند.
اما هیچکس نتوانست زیبایی و مهر و محبت خالصانه اش را بفهمد.
طوری رفتار کردند که گویی به راستی او دیوانه بود!
اما انسجام و قدرت درون وجود او نگذاشت که این را بپذیرد و همراه اندکی از دوستانی که او را به درستی فهمیده بودند؛ به زندگی در دنیای پاک و کوچک خود پرداخت و بقیه را با افکار کثیف خود رها کرد.
او اکثراً به دید افرادی که نمی توانستند او را درک کنند گوشه گیر به نظر می آمد.
ولی او در گوشه ای از دنیای خود زندگی میکرد؛ دنیای او پر از تمایز و تناقض بود.
دنیایی بود با زیبایی های اصیل فرانسه و خیابان های بورژوازی در زیر نور ماه!
برای درک بیشتر او باید چهره او را ببینید!
چهره و پوشش او درون عکس ها و نگاهش نیز بیانگره همان دنیای زیباییست که میگویم! دنیایی با بوی پودر وانیل تازه و رنگ های متالیک و همینطور طرح هایی از جنس نقش و رنگ های زیبای ذهن خلاق او، که از وجودش برخواسته و به روی بوم ها و کاغذ ها نقش می بست و نمای دلربای اتاقش را تشکیل می داد.
پس بدان!
اگر همچنان نتوانستی زیبایی او را درک کنی پس بدان لایق مهربانی محبت او نیستی و نخواهی بود...
For : https://t.me/vertuart
Telegram
Vҽɾƚυ
به عنوان اولین آشپز دو ملیتی در یک رستوران تازه تأسیس ژاپنی در ایالت ساری انگلستان، به نگاه خود ستایانه اش درمورد غذا های دریایی اش معروف بود؛ هرچند که پیش پا افتاده ترین اصطلاحات آشپزی ژاپنی را اشتباه تلفظ می کرد.
دوستانش روایت طنز شوق موذیانه نگاهش پس از خشم آشپز ارشد را اسباب خنده خود می پنداشتند و ساختارشکنی های احمقانه و جسورانه اش را مثال می زدند تا اشتباهات پیش پا افتاده خودشان را توجیه کنند.
دوستانش روایت طنز شوق موذیانه نگاهش پس از خشم آشپز ارشد را اسباب خنده خود می پنداشتند و ساختارشکنی های احمقانه و جسورانه اش را مثال می زدند تا اشتباهات پیش پا افتاده خودشان را توجیه کنند.
نرسیده به درب اصلی رستوران داد و فریاد آشپز ارشد به گوشم رسید؛ مثل اینکه هنوز ابوئلا نیومده بود.
امروز تقریباً مهم ترین روز در تاریخ تأسیس رستوران بود که همه کارکنان کمی زودتر از حالت معمول حضور پیدا می کردن تا هر عیبی از دید بازرس ها و منتقدین پوشیده باشد ولی فکر میکنم ابوئلا به کار بی نقص اعتقادی نداشت...
پس از پنج بار تماس با صدای گرفته و بلند گفت که مزاحم بازی اش شدم و من هم چاره ای جز در نظر گرفتن این فاجعه به عنوان طنز نداشتم.
حدود نیم ساعت بعد بدون ذره ای اضطراب وارد شد و چشم در چشم به آشپز ارشد سلام کرد و برقی از جنس شوقی کذایی چشمانش را فرا گرفت و آن لحظه برای اولین بار آشپز ارشد سیلی محکمی روانه صورت نرم ابوئلا کرد تا شاید شوق رقت انگیز چشمانش محو شود؛ ولی افسوس که ناکام ماند.
ابوئلا یک قدم عقب رفت، نه به خاطر ضربه، بلکه انگار سنگینی نگاه ها او را به عقب هل دادند؛ حتی دستش را روی گونهاش نگذاشت. در عوض نگاهش را از صورت آشپز ارشد برداشت و به کف آشپزخانه دوخت تا فرصتی برای تجمیع تمرکز اش پیدا کند.
آشپز ارشد نیز سکوت اختیار کرد چرا که حرف هایش را با همان سیلی به کله شقی همیشگی ابوئلا تحمیل کرد.
من همانجا فهمیدم مشکل، دیر آمدن ابوئلا نبود. مشکل این بود که او هیچوقت با بقیه همزمان نمیرسید؛ نه به خشم، نه به ترس، نه حتی به امید. همیشه چند ثانیه عقبتر یا جلوتر از جمع زندگی میکرد و این اختلاف زمان، همه را می آزرد.
بازرسها آمدند. نه با ابهت، نه با تهدید؛ با همان بیرمقی خاص آدمهایی که تصمیمشان را از پیش گرفتهاند. رستوران دقیقاً همان بود که باید میبود؛ مرتب، خشک و با کیفیت همیشگی خودش همهچیز آنقدر درست بود که دیگر چیزی برای دیدن باقی نمیماند.
نشان می داد نگرانی عوام از بحران های رقت انگیز زندگی برای او مسخره به نظر می رسید و از درک عمق فاجعه عاجز بود.
بدون هماهنگی سکوت سالن را با صدای کفش اش شکست و بشقابی آماده کرد که شبیه هیچکدام از بشقابهای منو نبود. نه خلاقانه، نه جسورانه؛ بلکه غیر معمول و احمقانه.
آشپز ارشد نگاه نکرد چرا که از خشم چشمانش به کف سالن خیره مانده بود آن لحظه وقتی بشقاب روی میز رفت؛ بازرس لقمهای برداشت، مکث نکرد، هیجانزده نشد. فقط ابرویش کمی جمع شد؛ نه از لذت، نه از نارضایتی، بلکه از سردرگمی، انگار غذا نه میخواست دوستداشتنی باشد، نه میخواست مهم باشد. و این همان نیت قلبی ابوئلا بود.
آخر شب، خبری از جشن نبود. امتیازها خوانده شدند، دستها فشرده شد، و همهچیز تمام شد بیآنکه واقعاً اتفاقی افتاده باشد.
آشپز ارشد پیشبندش را تا کرد، خیلی دقیق، خیلی مرتب. به ابوئلا گفت:
«اینجا جای تو نیست.»
ابوئلا سر تکان داد؛ نه به نشانهی قبول، نه مخالفت. فقط از همان شوقِ نابجا چیزی در نگاهش ماند، انگار که بالاخره مطمئن شده باشد.
وقتی رفت، آشپزخانه برای اولینبار ساکت نشد. صداها هنوز بودند، ولی معنا نداشتند.
و من فهمیدم بعضی آدمها برای خرابکاری نمیآیند؛
میآیند تا نشان بدهند که خرابی، مدتهاست اتفاق افتاده.
امروز تقریباً مهم ترین روز در تاریخ تأسیس رستوران بود که همه کارکنان کمی زودتر از حالت معمول حضور پیدا می کردن تا هر عیبی از دید بازرس ها و منتقدین پوشیده باشد ولی فکر میکنم ابوئلا به کار بی نقص اعتقادی نداشت...
پس از پنج بار تماس با صدای گرفته و بلند گفت که مزاحم بازی اش شدم و من هم چاره ای جز در نظر گرفتن این فاجعه به عنوان طنز نداشتم.
حدود نیم ساعت بعد بدون ذره ای اضطراب وارد شد و چشم در چشم به آشپز ارشد سلام کرد و برقی از جنس شوقی کذایی چشمانش را فرا گرفت و آن لحظه برای اولین بار آشپز ارشد سیلی محکمی روانه صورت نرم ابوئلا کرد تا شاید شوق رقت انگیز چشمانش محو شود؛ ولی افسوس که ناکام ماند.
ابوئلا یک قدم عقب رفت، نه به خاطر ضربه، بلکه انگار سنگینی نگاه ها او را به عقب هل دادند؛ حتی دستش را روی گونهاش نگذاشت. در عوض نگاهش را از صورت آشپز ارشد برداشت و به کف آشپزخانه دوخت تا فرصتی برای تجمیع تمرکز اش پیدا کند.
آشپز ارشد نیز سکوت اختیار کرد چرا که حرف هایش را با همان سیلی به کله شقی همیشگی ابوئلا تحمیل کرد.
من همانجا فهمیدم مشکل، دیر آمدن ابوئلا نبود. مشکل این بود که او هیچوقت با بقیه همزمان نمیرسید؛ نه به خشم، نه به ترس، نه حتی به امید. همیشه چند ثانیه عقبتر یا جلوتر از جمع زندگی میکرد و این اختلاف زمان، همه را می آزرد.
بازرسها آمدند. نه با ابهت، نه با تهدید؛ با همان بیرمقی خاص آدمهایی که تصمیمشان را از پیش گرفتهاند. رستوران دقیقاً همان بود که باید میبود؛ مرتب، خشک و با کیفیت همیشگی خودش همهچیز آنقدر درست بود که دیگر چیزی برای دیدن باقی نمیماند.
نشان می داد نگرانی عوام از بحران های رقت انگیز زندگی برای او مسخره به نظر می رسید و از درک عمق فاجعه عاجز بود.
بدون هماهنگی سکوت سالن را با صدای کفش اش شکست و بشقابی آماده کرد که شبیه هیچکدام از بشقابهای منو نبود. نه خلاقانه، نه جسورانه؛ بلکه غیر معمول و احمقانه.
آشپز ارشد نگاه نکرد چرا که از خشم چشمانش به کف سالن خیره مانده بود آن لحظه وقتی بشقاب روی میز رفت؛ بازرس لقمهای برداشت، مکث نکرد، هیجانزده نشد. فقط ابرویش کمی جمع شد؛ نه از لذت، نه از نارضایتی، بلکه از سردرگمی، انگار غذا نه میخواست دوستداشتنی باشد، نه میخواست مهم باشد. و این همان نیت قلبی ابوئلا بود.
آخر شب، خبری از جشن نبود. امتیازها خوانده شدند، دستها فشرده شد، و همهچیز تمام شد بیآنکه واقعاً اتفاقی افتاده باشد.
آشپز ارشد پیشبندش را تا کرد، خیلی دقیق، خیلی مرتب. به ابوئلا گفت:
«اینجا جای تو نیست.»
ابوئلا سر تکان داد؛ نه به نشانهی قبول، نه مخالفت. فقط از همان شوقِ نابجا چیزی در نگاهش ماند، انگار که بالاخره مطمئن شده باشد.
وقتی رفت، آشپزخانه برای اولینبار ساکت نشد. صداها هنوز بودند، ولی معنا نداشتند.
و من فهمیدم بعضی آدمها برای خرابکاری نمیآیند؛
میآیند تا نشان بدهند که خرابی، مدتهاست اتفاق افتاده.
گاهی برای حرف هایی که او از درون خود فریادشان می کشید؛ گوش هیچکس شنوا نبود. و روحیه خیرخواهانه اش نیز گاهی حساسیت کودکانه ترقی می شد.
هر بار کنجکاوی و صدای ذهن فعال اش او را به سخن و معاشرت وا می داشت؛ چهره اش نشان می داد که معذب است.
و هر بار که صدای شخصی بلند می شد موج نگاری مقدار گوش خراش بودنش در چشمان او نمایان می شد.
گویی آرامش ثبات الیاف البسه گرم اش را تشکیل می داد.
صبح آزمون نگرانی از مباحثی که تکه تکه خوانده شده اند در چهره اش پارادوکسی عمیق ایجاد کرده بود و از لغزش ساچمه قلمش روی بطن خشک کاغذ تردید می بارید و منتظر ایجاد تفکری سازنده در ذهن اش بود تا مباحثی که نیمه تمام رها کرده بود را به تکامل برسانند.
پس از آزمون آن پارادوکس کذایی رفته رفته تحلیل رفت و جای خود را به خستگی داد؛ به نظر می آمد بهترین لحظه برای دوری از اجتماع و استراحت اش بود؛ اما خستگیاش تنها به جسم محدود نمیشد؛ ذهنش نیز به نوعی خلأ رسیده بود. در آن شرایط سوالات و مرتبط با شرح حال و اوضاع امتحان به اصواتی بیمعنا بدل میشدند که آن ها را با لبخندی گرم و تکان دادن سرش پاسخ می داد تا مشتاق به نظر برسد. پس از گذر از راهرو دانشکده در اتاق کوچک خود نشست، لباس گرمش را همچنان بر تن داشت چرا که از سرما گریزان بود؛ در آن لحظات، به جای مرور دوبارهی مباحث یا سرزنش خود، تصمیم گرفت به سکوت گوش دهد. سکوتی که نه از نبود صدا، بلکه از پذیرش بینیازی به پاسخ میآمد. قلمش را برداشت، اما این بار نه برای نوشتن پاسخهای آزمون، بلکه برای ثبت تردیدها و نیمهراههایی که همیشه ناتمام رها کرده بود.
کلمات روی کاغذ شکل گرفتند؛ نه به قصد نتیجهگیری، بلکه به مثابهی نقشهای از ذهنی که میان اضطراب و آرامش در نوسان بود. هر جمله، گویی بخشی از پارادوکس صبحگاهی را در خود حل میکرد. او دریافت که تکامل مباحث، الزاماً در پایان یافتنشان نیست، بلکه در توانایی دیدن ناتمامیها و زیستن با آنهاست.
وقتی شب فرارسید، دیگر خستگیاش به خواب نیاز نداشت؛ بلکه به نوعی پذیرش بدل شده بود. پذیرشی که به او اجازه میداد فردا، حتی اگر دوباره با آزمونی یا صدایی گوشخراش روبهرو شود، درون خود جایی برای سکوت و توازن داشته باشد؛ آن روز برای اولین بار با قلم خود خلوت کرد تا در دریای بی کران افکار مواج خود شنا کند.
و هر بار که صدای شخصی بلند می شد موج نگاری مقدار گوش خراش بودنش در چشمان او نمایان می شد.
گویی آرامش ثبات الیاف البسه گرم اش را تشکیل می داد.
صبح آزمون نگرانی از مباحثی که تکه تکه خوانده شده اند در چهره اش پارادوکسی عمیق ایجاد کرده بود و از لغزش ساچمه قلمش روی بطن خشک کاغذ تردید می بارید و منتظر ایجاد تفکری سازنده در ذهن اش بود تا مباحثی که نیمه تمام رها کرده بود را به تکامل برسانند.
پس از آزمون آن پارادوکس کذایی رفته رفته تحلیل رفت و جای خود را به خستگی داد؛ به نظر می آمد بهترین لحظه برای دوری از اجتماع و استراحت اش بود؛ اما خستگیاش تنها به جسم محدود نمیشد؛ ذهنش نیز به نوعی خلأ رسیده بود. در آن شرایط سوالات و مرتبط با شرح حال و اوضاع امتحان به اصواتی بیمعنا بدل میشدند که آن ها را با لبخندی گرم و تکان دادن سرش پاسخ می داد تا مشتاق به نظر برسد. پس از گذر از راهرو دانشکده در اتاق کوچک خود نشست، لباس گرمش را همچنان بر تن داشت چرا که از سرما گریزان بود؛ در آن لحظات، به جای مرور دوبارهی مباحث یا سرزنش خود، تصمیم گرفت به سکوت گوش دهد. سکوتی که نه از نبود صدا، بلکه از پذیرش بینیازی به پاسخ میآمد. قلمش را برداشت، اما این بار نه برای نوشتن پاسخهای آزمون، بلکه برای ثبت تردیدها و نیمهراههایی که همیشه ناتمام رها کرده بود.
کلمات روی کاغذ شکل گرفتند؛ نه به قصد نتیجهگیری، بلکه به مثابهی نقشهای از ذهنی که میان اضطراب و آرامش در نوسان بود. هر جمله، گویی بخشی از پارادوکس صبحگاهی را در خود حل میکرد. او دریافت که تکامل مباحث، الزاماً در پایان یافتنشان نیست، بلکه در توانایی دیدن ناتمامیها و زیستن با آنهاست.
وقتی شب فرارسید، دیگر خستگیاش به خواب نیاز نداشت؛ بلکه به نوعی پذیرش بدل شده بود. پذیرشی که به او اجازه میداد فردا، حتی اگر دوباره با آزمونی یا صدایی گوشخراش روبهرو شود، درون خود جایی برای سکوت و توازن داشته باشد؛ آن روز برای اولین بار با قلم خود خلوت کرد تا در دریای بی کران افکار مواج خود شنا کند.
In Meadow
نرسیده به درب اصلی رستوران داد و فریاد آشپز ارشد به گوشم رسید؛ مثل اینکه هنوز ابوئلا نیومده بود. امروز تقریباً مهم ترین روز در تاریخ تأسیس رستوران بود که همه کارکنان کمی زودتر از حالت معمول حضور پیدا می کردن تا هر عیبی از دید بازرس ها و منتقدین پوشیده باشد…
دو هفته پس از اخراج ابوئلا و در صبح یک روز تعطیل، با تماس او از خواب بیدار شدم و هنوز آن قدر خواب آلود بودم که فکر می کردم کار مهمی دارد.
البته دوام این تصور تا زمانی بود که هنوز هوشیاری کامل خود را به دست نیاورده بودم؛ وگرنه روشن است که برای ابوئلا، هر رویداد مهم یا سرنوشت سازی بی معنا است.
برای او، حتی تصور یک رویداد ضروری و مهم ، مشمئزکننده تلقی می شد و آرامش احمقانه ناشی از این تفکر به حدی ریشه دار بود که در این مدت، روزگار خود را فقط با خوردن مقدار کمی تخم مرغ، بازی های پیاپی کامپیوتری و بحث با صاحب خانه گذرانده بود.
پس از اینکه به تماس او پاسخ دادم، صدای سوت گوش خراش میکروفون خراب تلفن همراه عتیقه اش تمامی چاکراهای بدن بی رمق مرا باز نمود.
مفهوم جملات احمقانه اش این بود که ساعت هفت صبح باید با او بازی کنم؛ چون هیچ کدام از هم بازی هایش آن قدر احمق نبودند که شب آزمون آنلاین دوره تعمیرات سایت Reed.co.uk را تا صبح به بازی مشغول باشند.
من هم با الفاظ رکیک ژاپنی رایجی که خودش نثار آشپز ارشد می کرد، بدرقه اش کردم و گفتم بعد از آزمون با من تماس بگیرد. او هم در میان قهقهه های گوش خراشش تلفن را قطع کرد.
در این فکر بودم که با وضعی که تلفن همراه سالمش پس از دستکاری او پیدا کرده بود و همین طور با آن کسری خواب، چطور می تواند در آزمون پذیرفته شود که در همان لحظه، پیامک های ابوئلا در پاسخ به ناسزا های ژاپنی ام به چشمم آمد و مرا به خنده انداخت.
ساعت 9، زمانی که تازه کار خود را آغاز کرده بودم، ابوئلا دوباره تماس گرفت و بدون سلام یا احوال پرسی، با صدایی بسیار بلند فریاد زد:
«60 گرفتم!»
من هم دوباره همان الفاظ رکیک ژاپنی را، این بار با لحنی سرشار از ذوق و تحسین، فریاد زدم. خوشحال بودم، چون نتیجه ی این آزمون به این معنا بود که دوباره می توانست درآمدی برای خودش داشته باشد.
و او خوشحال بود، چون نمره اش از مرز قبولی بیشتر نشده بود؛ کمتر هم نشده بود. این مدرک، برای او به معنای آزادی عمل در ارتکاب خرابکاری های گسترده روی تلفن های همراه مختلف تلقی می شد؛ و این دقیقاً بهشت ابوئلا بود.
در همین بحبوحه، اتفاقی افتاد که متوجه شدم بداقبالی من، تنها محدود به رفاقت با ابوئلا است.
پس از تمام شدن صحبت هایم، متوجه شدم سفیر ژاپن، که همسرش علاقه خاصی به این رستوران داشت، سرزده آمده بود تا ببیند چرا به این رستوران امتیاز ویژه ای داده نشده است؛ و همان ناسزا های ژاپنی، سریع تر از هر گزارش موثقی دلیل بی اعتمادی به این رستوران را برایش روشن کرد.
پیش از رفتن در چشمانم نگاهی کرد و گفت:
«وقتی کسی میاد داخل حواست نیست؛ نه؟»
البته دوام این تصور تا زمانی بود که هنوز هوشیاری کامل خود را به دست نیاورده بودم؛ وگرنه روشن است که برای ابوئلا، هر رویداد مهم یا سرنوشت سازی بی معنا است.
برای او، حتی تصور یک رویداد ضروری و مهم ، مشمئزکننده تلقی می شد و آرامش احمقانه ناشی از این تفکر به حدی ریشه دار بود که در این مدت، روزگار خود را فقط با خوردن مقدار کمی تخم مرغ، بازی های پیاپی کامپیوتری و بحث با صاحب خانه گذرانده بود.
پس از اینکه به تماس او پاسخ دادم، صدای سوت گوش خراش میکروفون خراب تلفن همراه عتیقه اش تمامی چاکراهای بدن بی رمق مرا باز نمود.
مفهوم جملات احمقانه اش این بود که ساعت هفت صبح باید با او بازی کنم؛ چون هیچ کدام از هم بازی هایش آن قدر احمق نبودند که شب آزمون آنلاین دوره تعمیرات سایت Reed.co.uk را تا صبح به بازی مشغول باشند.
من هم با الفاظ رکیک ژاپنی رایجی که خودش نثار آشپز ارشد می کرد، بدرقه اش کردم و گفتم بعد از آزمون با من تماس بگیرد. او هم در میان قهقهه های گوش خراشش تلفن را قطع کرد.
در این فکر بودم که با وضعی که تلفن همراه سالمش پس از دستکاری او پیدا کرده بود و همین طور با آن کسری خواب، چطور می تواند در آزمون پذیرفته شود که در همان لحظه، پیامک های ابوئلا در پاسخ به ناسزا های ژاپنی ام به چشمم آمد و مرا به خنده انداخت.
ساعت 9، زمانی که تازه کار خود را آغاز کرده بودم، ابوئلا دوباره تماس گرفت و بدون سلام یا احوال پرسی، با صدایی بسیار بلند فریاد زد:
«60 گرفتم!»
من هم دوباره همان الفاظ رکیک ژاپنی را، این بار با لحنی سرشار از ذوق و تحسین، فریاد زدم. خوشحال بودم، چون نتیجه ی این آزمون به این معنا بود که دوباره می توانست درآمدی برای خودش داشته باشد.
و او خوشحال بود، چون نمره اش از مرز قبولی بیشتر نشده بود؛ کمتر هم نشده بود. این مدرک، برای او به معنای آزادی عمل در ارتکاب خرابکاری های گسترده روی تلفن های همراه مختلف تلقی می شد؛ و این دقیقاً بهشت ابوئلا بود.
در همین بحبوحه، اتفاقی افتاد که متوجه شدم بداقبالی من، تنها محدود به رفاقت با ابوئلا است.
پس از تمام شدن صحبت هایم، متوجه شدم سفیر ژاپن، که همسرش علاقه خاصی به این رستوران داشت، سرزده آمده بود تا ببیند چرا به این رستوران امتیاز ویژه ای داده نشده است؛ و همان ناسزا های ژاپنی، سریع تر از هر گزارش موثقی دلیل بی اعتمادی به این رستوران را برایش روشن کرد.
پیش از رفتن در چشمانم نگاهی کرد و گفت:
«وقتی کسی میاد داخل حواست نیست؛ نه؟»
تنها صداست که می ماند
•فروغ فرخزاد
چرا توقف کنم، چرا؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی میچرخند
زمین در ارتفاع به تکرار میرسد
و چاه های هوایی
به نقب های رابطه تبدیل میشوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد
چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگ های حیات میگذرد
ماه کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم؟
چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند
نامرد ، در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ….آه
وقتی که سوسک سخن می گوید
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد
من از سلالهٔ درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی می پوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان میگیرم
و شیر می دهم
صدا، صدا، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که می ماند
در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم
و کار تدوین نظامنامه قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چه کار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چه کار
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گل ها می دانید ؟
•فروغ فرخزاد
Forwarded from Storage
بس که جان بر آتش غم سوختیم•مشرقی تبریزی
در حرم رفتیم و مَحرَم سوختیم
چون برآوردیم با عشقش دمی
دم فرو بستیم و همدم سوختیم
آتش عشقش چو در ما در گرفت
هر دو عالم را به یک دم سوختیم
مانده بود از غارت عشقش دلی
برق دیگر جست و آن هم سوختیم
بارها با آتش غم ساختیم
بار دیگر ز آتش غم سوختیم