نِگیلدا
«اوقات خوش آن بود که با یار به سر شد.»
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
دیروز بعد از بیشتر از یکسال فرندز رو تموم کردم. احساس توخالی بودن داشتم فکر کنم دیگه برام قابل مقایسه با هیچ سیتکامی نخواهد بود چون رسما باهاش زندگی کردم و یاد وقتی افتادم که مقاومت میکردم برای دیدنش. تموم شدنش خیلی یهویی بود چون نمیدونستم دارم قسمت آخر رو میبینم و قشنگ بعدش که اومدم بیرون که بعدی رو پلی کنم ترک خوردم.
آبیکاربُنی🪼
Photo
انقدر امسال برای پاییز هیجان دارم که فکر میکنم هیچوقت دیگهای اینجوری نبودم.
قرار نیست کارای توی لیست پاییزیای که نوشتم رو تیک بزنم چون اونجوری حس وظیفه میده و اگه انجام ندم اضطراب میگیرم. فقط یه پیشنهاد برای خودمه که چجوری روزهام هیجان انگیزتر بشن و خوشحال باشم.
🦊🪐☄️
قرار نیست کارای توی لیست پاییزیای که نوشتم رو تیک بزنم چون اونجوری حس وظیفه میده و اگه انجام ندم اضطراب میگیرم. فقط یه پیشنهاد برای خودمه که چجوری روزهام هیجان انگیزتر بشن و خوشحال باشم.
🦊🪐☄️
من عاشق آدمای عاشقم.
وقتی کسی رو میبینم که بیشتر از بیست ساله توی حرفهای کار میکنه و وقت میذاره، خسته نمیشه، با جون و دل کار میکنه دلم میخواد بشینم ساعتها باهاش حرف بزنم.
آدماییان که نمیدونن بیخیال شدن و تسلیم شدن چیه ولی خوب میدونن که نه و نمیشه جوابی که میخوان، نیست. همش فکر میکنم چطور ممکنه کسی به انجام دادن کاری اینقدر وفادار باشه؟مگه چی توی اون کار دیده؟ انجام دادنش برای این همه مدت چه حسی در اون آدم ایجاد کرده که انقدر بدون خستگی و دیوونهوار انجامش میده؟دوست دارم اینجور آدما اطرافم باشن. آدمای وفادار به یک چیز.
وفادار به یک شغل. وفادار به یک آدم. وفادار به یک کشور. انگار اینجور آدما همه چیز رو دیدن اما بازم انتخاب کردن که اون چیز رو دوست داشته باشن. بنظرم آدمهای احساساتیای هستن و علاوه بر اون نمیتونن تو تمام جنبههای زندگی تعادل داشته باشن چون همیشه یه چیزی هست که به همهی دنیا ترجیهش میدن. برای همین زیاد چیزای دیگه رو از دست میدن و قلبشون میشکنه.
دوسشون دارم و دوست دارم شبیهشون باشم.
وقتی کسی رو میبینم که بیشتر از بیست ساله توی حرفهای کار میکنه و وقت میذاره، خسته نمیشه، با جون و دل کار میکنه دلم میخواد بشینم ساعتها باهاش حرف بزنم.
آدماییان که نمیدونن بیخیال شدن و تسلیم شدن چیه ولی خوب میدونن که نه و نمیشه جوابی که میخوان، نیست. همش فکر میکنم چطور ممکنه کسی به انجام دادن کاری اینقدر وفادار باشه؟مگه چی توی اون کار دیده؟ انجام دادنش برای این همه مدت چه حسی در اون آدم ایجاد کرده که انقدر بدون خستگی و دیوونهوار انجامش میده؟دوست دارم اینجور آدما اطرافم باشن. آدمای وفادار به یک چیز.
وفادار به یک شغل. وفادار به یک آدم. وفادار به یک کشور. انگار اینجور آدما همه چیز رو دیدن اما بازم انتخاب کردن که اون چیز رو دوست داشته باشن. بنظرم آدمهای احساساتیای هستن و علاوه بر اون نمیتونن تو تمام جنبههای زندگی تعادل داشته باشن چون همیشه یه چیزی هست که به همهی دنیا ترجیهش میدن. برای همین زیاد چیزای دیگه رو از دست میدن و قلبشون میشکنه.
دوسشون دارم و دوست دارم شبیهشون باشم.
امروز چهارمین داستان کوتاهم رو نوشتم و احساس میکنم خیلی زیااد دوسش دارم.
فکر میکنم نسبت به بقیهشون این یکی سوگلیمه.
فکر میکنم نسبت به بقیهشون این یکی سوگلیمه.
دوست دارم تمام متنهای اصلیم+داستانهایی که نوشتم رو تو یه پست با لینکشون بذارم و پین کنم. فکرکنم اینطوری بهتر از اینه که تکتکشون ویساش پین باشن.
چون بعضیهاشونم ضبط نکردم و فقط متنه.
چون بعضیهاشونم ضبط نکردم و فقط متنه.
من خیلی به این فکر میکنم که زندگی خیلی غیرقابل پیشبینیه و دلم میخواد بدونم اون اتفاقی که زندگی منو مثل قصهها برای همیشه تغییر میده چیه. شایدم زندگیهای واقعی از این چیزا نداره. نمیدونم.
آبیکاربُنی🪼
داستان سوم:سیزیف، در پشت پنجره اون شب باد خنکی میومد. درست مثل حالا. در بالکن باز بود و روی پارکت نشسته بودم. کارتن وسایلم کنار در بود و باز نشده بود. بعد از اینکه از کارم استعفا دادم مستقیم اومدم خونه و تا دیرقت توی سکوت روی زمین نشستم. به نظر نمیرسید…
داستان چهارم: ابدیت ِیکلحظه
در لحظهای سهمگین که پروانهای از پیله رهایی مییابد و آهو برای نخستین بار قدم میزند؛ دستی از درون چشمانت خارج شد و یقهام را گرفت. گویی برای لحظهای سلولهایم موجودیت مرا از یاد بردند و به تو خیره شدند. در میان مبارزهای بیپایان که متعلق به واقعیت است، لحظهای بهشت را در این دنیا دیدم. زمان برای به راه افتادن و حرکت کردن مانند گذشته، به پایم افتاده بود.
در لحظهای پرهیاهو نور سفید چشمانم در سیاهچالهی درخشان تو گم شد. در آنی خود را درون کالسکهای یافتم. صدای اسبها را میشنیدم و اضطراب قلبم را حس میکردم. توریای روی سرم کشیده بودم و دستهایم را درهم میفشردم. از بیرون صدای آواز و فریاد بازاریها میآمد. انگار که به مقصد رسیده باشیم، کالسکه ایستاد. بیاختیار در جیبی که نمیدانستم وجود دارد دست کردم و سکهای به او دادم و پیاده شدم و به طرف برج ساعت رفتم. چهرهام پر از حزن و انتظار بود. منتظر بودم و غمگین اما برای که و برای چه؛ نمیدانستم. همه غریبه و ترسناک بودند ولی در آن بین ناگهان سیاهچالههای پرصدا و آشفتهی خودم را دیدم. زیر لب زمزمه کردم: بالاخره آمدی!
صدایم را نمیشناختم. لحظات سریع حرکت میکردند. همه چیز به مبهمی یک خواب بود و صدای تو مثل پژواک نامفهومی در تنم بارها میپیچید و صدای پاسخهای خودم را نمیشنیدم.
از کنار دره و چشمه و جاده گذر کردیم. دور از انسانها، به نظر میآمد که هیچچیز حرکت نمیکند. فکر میکردم: کاش تا ابد در اینجا میماندیم. منظورم سرزمین بیخبری بود. تو حرف چشمهایم را خواندی و در گوشم گفتی: باز هم تو را میبینم. باز هم قرار است تو را ببینم.
حرفهایت مثل نگه داشتن عقربههای ساعت برای حرکت نکردن زمان بود. مثل حبس بوی باران پاییزی در ظرف شیشهای. تو با اطمینان از آیندهای حرف میزدی که از آن تو نبود. از آن هیچکس نبود! حرفهای آغشته به دلتنگیام را بلند تکرار کردم:اینقدر راحت تسلیم میشوی؟چگونه تمام احساسات و لحظهها را به بعد موکول میکنی؟به بعدی که وجود ندارد. به فردایی که برای ما نیست!
عقب آمدی و خیره نگاهم کردی. اطمینان سیاه رنگ چشمانت بیاعتمادی و غصهام را بلعید.
تاریکی درخشید و سرما را در خود پنهان کرد. لحظهای را در چشمانت دیدم که به عمق یک زندگی بود. به عمق یک امید برای دیدار، یک اطمینان خاطر و دلتنگیای به طول قرنها.
وَندا-۱۴۰۵/۶/۲۵
“انسان حق فریاد کشیدن دارد.
پس فریاد میکشم.
فریادی ساده که هیچ کمکی نمیطلبد.”
پس فریاد میکشم.
فریادی ساده که هیچ کمکی نمیطلبد.”
-ساعتستاره
زندگی خیلی کوتاهتر از اونه که برای هر کاری عجیبترین روش مخصوص به خودت رو امتحان نکنی.
من از مدتها پیش عادت کردم که به لحظهها نگاه کنم.
انگار در یک سکانسی که همزمان توی بدنم هستم و نقش بازی میکنم، ازش خارج میشم و از بیرون به همهچیز نگاه میکنم.
به لبخند بقیه. این زمانها اصلا خاص نیستن. گاهی اوقات هیچچیز هیجانانگیزی هم راجعبهشون وجود نداره.
ولی میفهمم که اینها لحظات حقیقت خوشبختیان. چیزهاییان که احساس میکنم روزی که به عقب برگردم به یاد میارمشون.
حتی لحظاتیان که زیاد تکرار میشن.
اینکه آخر شبه و خونه رو تاریک کردیم و با مامان تو آشپزخونه وسایل شام رو جمع و جور میکنیم و آروم راجعبه چیزای بیاهمیت حرف میزنیم. اینکه میدونم بابا سرش توی گوشیه ولی همیشه به حرفامون گوش میده. اینکه میدونم برادرم توی اتاقش با گوشی بازی میکنه ولی تا سروصدای خنده میاد از اتاقش میاد بیرون. به ظرفهای کثیفی که میذارم تو ماشین با دقت و تنفر نگاه میکنم. به صدای خودم موقع حرفزدن گوش میدم. میدونم قراره دلتنگ همهی اینها بشم اما نمیدونم چرا. اینکه همیشه احساس میکنم یه روزی خیلی دورم. خیلی خیلی دور.
ولی خوبه که لحظات رو میبینم. قراره خیلی خوب یادم بمونه.
انگار در یک سکانسی که همزمان توی بدنم هستم و نقش بازی میکنم، ازش خارج میشم و از بیرون به همهچیز نگاه میکنم.
به لبخند بقیه. این زمانها اصلا خاص نیستن. گاهی اوقات هیچچیز هیجانانگیزی هم راجعبهشون وجود نداره.
ولی میفهمم که اینها لحظات حقیقت خوشبختیان. چیزهاییان که احساس میکنم روزی که به عقب برگردم به یاد میارمشون.
حتی لحظاتیان که زیاد تکرار میشن.
اینکه آخر شبه و خونه رو تاریک کردیم و با مامان تو آشپزخونه وسایل شام رو جمع و جور میکنیم و آروم راجعبه چیزای بیاهمیت حرف میزنیم. اینکه میدونم بابا سرش توی گوشیه ولی همیشه به حرفامون گوش میده. اینکه میدونم برادرم توی اتاقش با گوشی بازی میکنه ولی تا سروصدای خنده میاد از اتاقش میاد بیرون. به ظرفهای کثیفی که میذارم تو ماشین با دقت و تنفر نگاه میکنم. به صدای خودم موقع حرفزدن گوش میدم. میدونم قراره دلتنگ همهی اینها بشم اما نمیدونم چرا. اینکه همیشه احساس میکنم یه روزی خیلی دورم. خیلی خیلی دور.
ولی خوبه که لحظات رو میبینم. قراره خیلی خوب یادم بمونه.