روابط انسانی باهام کاری کرد که بخوام وسط قدم زدن بشینم رو زمین خودمو بغل کنم، برم زیر پتو قایم شم و تا مدتها با کسی حرف نزنم.
نه آینده دور ملومه، نه آینده نزدیک، نه آدما امنن، نه دوستا دوستن، نه پلنی دارم، نه از ته دل خوشحالم، نه خیلی خیلی حالم بَده، نه میتونم فکر نکنم، نه بغلِ محکم میشم، نه سیگارام میمونن، نه دلم ذوق میکنه، نه نه نه!
کاریشم نمیشه کرد.
کاریشم نمیشه کرد.
همکارِ خوشگلم اول بهم قهوه داد، بعد برام هات چاکلت درست کرد، الانم اومدم لب دریا و آهنگ گوش میدم. دوپامین^^
از اینکه چقد از آدمی که بودم فاصله گرفتم و چقدر دارم سعی میکنم خودمو به زندگی برگردونم به خودم افتخار میکنم=)
کاش اکسپلور انقد پستای رمانتیک برام نیاره. هیچ رومنسی در زندگیم جاری نیست!
Forwarded from erphwn
کاش میشد به همه دوستام بفهمونم بی توجهی نمیکنم فقط ته مونده انرژیم رو برای بقای خودم لازم دارم.