Channel created
من شبیه یک خانه ویران شده بودم؛ نقشی در ساخت خود نداشتم، قدرتی در جمع کردن خرابه هایم هم نداشتم. نقشی خاصی هم در ویران شدنم نداشتم.
نظاره گر بودم. بر همه چی، هر اتفاق مانند ترکی در دیوارهای من بود و مجموع اتفاقات از من این ویرانه ی فعلی را ساخت.
👍1💔1
دیگر تاب خزیدنهای بی پایان مار اشتیاق و حرمان در فرورفتگی و پیچ و تاب مغزم را ندارم.
چیست این التهاب درونم؟ شبح شرور کلبه‌ای متروک در میان جنگلی از بن بست یا نوازش‌ سرانگشتان فرشته‌ای ماورای زوال و مرگ که میخواهد از میان مرداب بیرونم بکشد؟
ای موج فراموشی مغزم را از هم بشکاف.
ای سیاهچال ابدی روحم را ببلع.
رستگاری را نمیخواهم.
ترسم را بریز.
بگذار بمیرم.
💔1
در کوچه قدم می‌زنم. چراغ های نیمه سوز را می‌بینم اما نمی‌دانم به کدام قسمتشان باید اعتماد کنم. قسمت تاریکشان را قبول کنم یا به امید روشنایی اش باشم؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که شب هم‌واره پیروز خواهد شد و روز حرف خاصی برای گفتن نخواهد داشت. وقتی به گذشته فکر می‌کنم اتفاقات خوبی می‌بینم. اما هم‌واره تاریکی بر آنها چیره شده. آینده چه می‌شود؟ حس خوبی ندارم. اضطراب، ترس و لرز...اما نمی‌دانم؛ حسی در وجودم هست که می‌گوید شاید روزی آن چراغ نیمه سوز کل مسیر را روشن کند و نور پیروز شود. شاید روزی پرنده آبی ساکن قلبم پرواز کند و مرا نیز با خود ببرد. به سویی که باید...شاید هم این حس غلط باشد‌.
💔1
مسافر خشمگین و نا آرام یک انار سرخ فام آبدار را در میان دستانش له کرد!
خون انار بر زمین چکید
درختی از آن رویید و در یک دم تناور و بالغ گشت!
با برگهایی سرخ و تنه ای سپید.
مسافر پای درخت نشست و کم کم به خواب رفت.
وقتی که برخاست دیگر توان حرکتش نبود
به خود آمد و دید که درخت تنش را خورده و روحش را تصاحب کرده!
اکنون مسافر درخت بود و درخت مسافر!
1
چیزی در درونم مرده بود.
شب که می‌خواستم بخوابم می‌دانستم عاقبت خوبی در انتظار فردای من نیست. چیزی را حس نمی‌کردم و نمی‌دانستم آن چه بود و دقیقا از چه زمانی در من بوجود آمده بود؟ اما می‌دانستم که فعلا در من نیست. و همین خود کافی بود. از تختم بلند شدم. پرده های سیاه را کشیدم تا به درختان نگاهی بی‌اندازم. سفید بودند از برف. بادی وزید و برف ها را تکاند. خب صبح شده بود.
👍1