Forwarded from رازِ واژهها|هوسی ابراهیمی
به نام آفریدگار دل و اندیشه
پس از سفری در میان واژهها، تجربهها و کشفهای تازه، این بار با داستانی تازه همراه شما هستم.
اگر روزی آیینهای وجود داشت که نه چهره، بلکه احساسات واقعی انسانها را نشان میداد، دنیا چه شکلی میشد؟
«آیینهٔ احساسات» داستانی کوتاه و تخیلی است که از دل واقعیتهای زندگی الهام گرفته؛ داستانی دربارهٔ احساساتی که پشت لبخندها، اشکها و سکوتها پنهان میمانند.
این اثر با الهام از دو دلنوشته از دو نویسندهٔ تازهنویس نوشته شده است. از آنان سپاسگزارم که جرقهٔ خلق این داستان را در ذهنم روشن کردند.
همچنین از عایشهٔ عزیز صمیمانه سپاسگزارم که همچون همیشه، در آمادهسازی نسخهٔ نهایی این اثر با دقت، همراهی و حمایت ارزشمندش مرا یاری کرد.
امیدوارم پس از خواندن این داستان، پیش از آنکه کسی را قضاوت کنیم، لحظهای بیشتر به احساساتش بیندیشیم.
با مهر هوسی ابراهیمی
پس از سفری در میان واژهها، تجربهها و کشفهای تازه، این بار با داستانی تازه همراه شما هستم.
اگر روزی آیینهای وجود داشت که نه چهره، بلکه احساسات واقعی انسانها را نشان میداد، دنیا چه شکلی میشد؟
«آیینهٔ احساسات» داستانی کوتاه و تخیلی است که از دل واقعیتهای زندگی الهام گرفته؛ داستانی دربارهٔ احساساتی که پشت لبخندها، اشکها و سکوتها پنهان میمانند.
این اثر با الهام از دو دلنوشته از دو نویسندهٔ تازهنویس نوشته شده است. از آنان سپاسگزارم که جرقهٔ خلق این داستان را در ذهنم روشن کردند.
همچنین از عایشهٔ عزیز صمیمانه سپاسگزارم که همچون همیشه، در آمادهسازی نسخهٔ نهایی این اثر با دقت، همراهی و حمایت ارزشمندش مرا یاری کرد.
امیدوارم پس از خواندن این داستان، پیش از آنکه کسی را قضاوت کنیم، لحظهای بیشتر به احساساتش بیندیشیم.
با مهر هوسی ابراهیمی
❤7
هر چه روحم بیشتر زجر میکشد برای تسکینش بیعاطفهتر میشوم.
بلندیهای بادگیر
امیلی برونته
@Imi3s_writer
بلندیهای بادگیر
امیلی برونته
@Imi3s_writer
💔3❤2
همین حالا که میخواهم در بارهٔ این بنویسم "صحت، ثروت است"، از شفاخانه برگشتهام.
من به اینکه "صحت، نعمت است" ، قلباً ایمان پیدا کردهام.
ده روز قبل، خیلی ناگهانی روانهٔ اتاق عملیات شدم. منِ که نهایت مریضیهایم به "معدهدرد" و "فشار پایین" ختم میشد، زیر تیغ داکتران رفتم.
آنقدر سخت و جانفرسا بود که حتی نمیتوانم دوباره آن لحظات را به یاد بیاورم. شاید، برای خیلیها این یک امر عادی باشد، اما برای من نبود.
وقتی داکتران به بهانهٔ عکس گرفتن مرا به اتاق عملیات بُردند، به محض اینکه وارد اتاق عملیات شدم، با دیدن داکتران و چراغهای بالای تخت عملیات، همهچیز را فهمیدم. آنقدر ترسیده بودم که به صراحت کامل میتوانم بگویم؛ هیچوقت در زندگیام خودم را اینقدر به مرگ نزدیک حس نکرده بودم. هیچوقت در زندگیام اینقدر نترسیده بودم.
جدا از اینکه وقتی میخواستند "انستزی" بدهند چقدر وحشتناک بود. بیخیال!
منظورم این است؛ بعد بارِ قبلی که بخاطر حساسیت با سیروم، این دومینبارِ بود که خودم را این چنین در دستانِ عزرائیل یافتم...
همان شب، وقتی داکتران شکمم را میشکافتند؛ دانستم هیچی نیستم؛ جز یک نفس...
اگر کسی فقط چند ثانیه راه نفس کشیدنم را ببندد، در هیچ فرو میروم. و همانند اشخاص دیگر "میت" خوانده میشوم.
همانجا، به نفسهای دوبارهام شکرگزار شدم.
نمیدانم حکمتش چیست؛ اینکه مدام من تا تهش میروم و دوباره برمیگردم. شاید خداوند میخواهد همیشه به من یاد آوری کند که: « عاصی نباش؛ تو چیزی نیستی جز نفسِ که در دستانت من است.» یا شاید بندهٔ خوبی برایش نبودهام، چنین امتحانم میکند. راستش، کسی جز خودش حکمت کارش را نمیفهمد.
امروز، همین حالا رفتم بخیههایم را بکشند، به داکتر نگاه کردم و گفتم: « امیدوارم دیگر هرگز پایم را به شفاخانه نگذارم.» او خندید.
داکترهای جراح با مریضها مثل قصاب رفتار میکنند. من طبقه داکترها را دوست ندارم؛ البته برایشان احترام قائلم. همان شب، بعد اینکه تازه بههوش آمده بودم همین چیزها را در بخش هزیانگویی به داکترم گفته بودم و بماند اینکه فردایش وقتی داشت میگفت چقدر شوخی کرد و خندید.
داکترهای جراح، آنقدر خشن رفتار میکنند که دلت میخواهد آنقدر فریاد بزنی که دوباره بخیههایت پاره شود، ولی خب نمیتوانی. ناگهان دلت میخواهد سر داکتر را به دیوار بکوبی.
نمیدانم، چطور میتوانند بعد آنهمه خون و زخم غذا بخورند.
من حتی حالا هم نمیتوانم به زخمم نگاه کنم.
به اینکه "صحت، ثروت است" ایمان پیدا کردم؛ وقتی نمیتوانستم چیزی بخورم، وقتی نمیتوانستم بدون کمک کسی روی پاهایم بایستم،
وقتی دستم را از شدت دردِ پیچکاریها تکان داده نمیتوانستم،
وقتی معدهام مثل زخم سرطان میجوشید،
وقتی نمیتوانستم بخندم چرا که بخیههایم پاره میشد.
و جدا از همه، این زخم لعنتی تا همیشه همراهم میماند.
حرفم این است؛
انسان تا چیزی را از دست ندهند،
ارزشش را نمیفهمد.
تا بیمار نشود،
قدر صحت را نمیفهمد.
شاید برای دانستنِ قدر بعضی نعمتها
هنوز دیر نشده باشد؛
اما اگر دیر شود، تمام!
خداجان؛
من به اینکه هرچی تو دادهای و میدهی و قرار است در آینده برایم عطا کنی؛ قناعت دارم. و ممنونم که با درد کشیدن، از بار دوشِ گناهانم کم میکنی.
خداجان،
تو چقدر مهربانی و ما بندگانت نمیفهمیم.
اگر روزی بخواهی، وقتی سراسر وجودمان پر از سیاهی شده، ناگهان نفسهای مان را بگیری، چه کسی میتواند مانعت شود؟
مگر کسی جز خودت قادر است؟
بههرحال به اینکه مرا بخشیدی، دوستم میداری و فرصت نفس کشیدن دادی، خوشحالم و حالم را خوب میسازد.
خدایا شکرت!
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
من به اینکه "صحت، نعمت است" ، قلباً ایمان پیدا کردهام.
ده روز قبل، خیلی ناگهانی روانهٔ اتاق عملیات شدم. منِ که نهایت مریضیهایم به "معدهدرد" و "فشار پایین" ختم میشد، زیر تیغ داکتران رفتم.
آنقدر سخت و جانفرسا بود که حتی نمیتوانم دوباره آن لحظات را به یاد بیاورم. شاید، برای خیلیها این یک امر عادی باشد، اما برای من نبود.
وقتی داکتران به بهانهٔ عکس گرفتن مرا به اتاق عملیات بُردند، به محض اینکه وارد اتاق عملیات شدم، با دیدن داکتران و چراغهای بالای تخت عملیات، همهچیز را فهمیدم. آنقدر ترسیده بودم که به صراحت کامل میتوانم بگویم؛ هیچوقت در زندگیام خودم را اینقدر به مرگ نزدیک حس نکرده بودم. هیچوقت در زندگیام اینقدر نترسیده بودم.
جدا از اینکه وقتی میخواستند "انستزی" بدهند چقدر وحشتناک بود. بیخیال!
منظورم این است؛ بعد بارِ قبلی که بخاطر حساسیت با سیروم، این دومینبارِ بود که خودم را این چنین در دستانِ عزرائیل یافتم...
همان شب، وقتی داکتران شکمم را میشکافتند؛ دانستم هیچی نیستم؛ جز یک نفس...
اگر کسی فقط چند ثانیه راه نفس کشیدنم را ببندد، در هیچ فرو میروم. و همانند اشخاص دیگر "میت" خوانده میشوم.
همانجا، به نفسهای دوبارهام شکرگزار شدم.
نمیدانم حکمتش چیست؛ اینکه مدام من تا تهش میروم و دوباره برمیگردم. شاید خداوند میخواهد همیشه به من یاد آوری کند که: « عاصی نباش؛ تو چیزی نیستی جز نفسِ که در دستانت من است.» یا شاید بندهٔ خوبی برایش نبودهام، چنین امتحانم میکند. راستش، کسی جز خودش حکمت کارش را نمیفهمد.
امروز، همین حالا رفتم بخیههایم را بکشند، به داکتر نگاه کردم و گفتم: « امیدوارم دیگر هرگز پایم را به شفاخانه نگذارم.» او خندید.
داکترهای جراح با مریضها مثل قصاب رفتار میکنند. من طبقه داکترها را دوست ندارم؛ البته برایشان احترام قائلم. همان شب، بعد اینکه تازه بههوش آمده بودم همین چیزها را در بخش هزیانگویی به داکترم گفته بودم و بماند اینکه فردایش وقتی داشت میگفت چقدر شوخی کرد و خندید.
داکترهای جراح، آنقدر خشن رفتار میکنند که دلت میخواهد آنقدر فریاد بزنی که دوباره بخیههایت پاره شود، ولی خب نمیتوانی. ناگهان دلت میخواهد سر داکتر را به دیوار بکوبی.
نمیدانم، چطور میتوانند بعد آنهمه خون و زخم غذا بخورند.
من حتی حالا هم نمیتوانم به زخمم نگاه کنم.
به اینکه "صحت، ثروت است" ایمان پیدا کردم؛ وقتی نمیتوانستم چیزی بخورم، وقتی نمیتوانستم بدون کمک کسی روی پاهایم بایستم،
وقتی دستم را از شدت دردِ پیچکاریها تکان داده نمیتوانستم،
وقتی معدهام مثل زخم سرطان میجوشید،
وقتی نمیتوانستم بخندم چرا که بخیههایم پاره میشد.
و جدا از همه، این زخم لعنتی تا همیشه همراهم میماند.
حرفم این است؛
انسان تا چیزی را از دست ندهند،
ارزشش را نمیفهمد.
تا بیمار نشود،
قدر صحت را نمیفهمد.
شاید برای دانستنِ قدر بعضی نعمتها
هنوز دیر نشده باشد؛
اما اگر دیر شود، تمام!
خداجان؛
من به اینکه هرچی تو دادهای و میدهی و قرار است در آینده برایم عطا کنی؛ قناعت دارم. و ممنونم که با درد کشیدن، از بار دوشِ گناهانم کم میکنی.
خداجان،
تو چقدر مهربانی و ما بندگانت نمیفهمیم.
اگر روزی بخواهی، وقتی سراسر وجودمان پر از سیاهی شده، ناگهان نفسهای مان را بگیری، چه کسی میتواند مانعت شود؟
مگر کسی جز خودت قادر است؟
بههرحال به اینکه مرا بخشیدی، دوستم میداری و فرصت نفس کشیدن دادی، خوشحالم و حالم را خوب میسازد.
خدایا شکرت!
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
❤7❤🔥1
در ژرفایِ جانم| مقدسه_اکبری
Yasin Lv – Obsessed With Your Eyes
وقتی ناراحتم؛
بیشتر از هر زمان، سعی میکنم خودم را از دیدِ همه، حتی خودم، نهان کنم.
با فرار کردن، تلاش میکنم آرامشِ ربودهشدهام را پیدا کنم...
سکوتی که لبانم را به هم میدوزد تا سردیِ چشمان و بیروحیِ چهرهام را بیشتر به رخ بکشد.
نمیدانم، آیا کسی پیدا میشود که این حس را با او قسمت کنم یا نه...
فقط در این میان، نوتیفیکیشنِ افرادِ مورد علاقهام میتواند کمک کند صورتم از پژمردگی و بیرنگی بیرون بیاید. البته، اگر در سیاهی غرق شده باشم، دیگر آن هم کمکی نمیکند و در همان حال میمانم... و با پناه بردن به تنهایی، تلاش میکنم تکههای گمشدهام را که در مکانهای مبهم جا ماندهاند، جمع کنم.
فقط، انتظار میکشم تا زودتر حالم جا بیاید...
حالا اگر روزی دیدید نیستم، بدانید نباید دنبالم بگردید؛ تا وقتیکه خودم برنگشتهام. زیرا هر قدر بکوشید، دستتان به من نمیرسد و هرگز از پناهگاهِ امنِ من آگاه نخواهید شد.
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
بیشتر از هر زمان، سعی میکنم خودم را از دیدِ همه، حتی خودم، نهان کنم.
با فرار کردن، تلاش میکنم آرامشِ ربودهشدهام را پیدا کنم...
سکوتی که لبانم را به هم میدوزد تا سردیِ چشمان و بیروحیِ چهرهام را بیشتر به رخ بکشد.
نمیدانم، آیا کسی پیدا میشود که این حس را با او قسمت کنم یا نه...
فقط در این میان، نوتیفیکیشنِ افرادِ مورد علاقهام میتواند کمک کند صورتم از پژمردگی و بیرنگی بیرون بیاید. البته، اگر در سیاهی غرق شده باشم، دیگر آن هم کمکی نمیکند و در همان حال میمانم... و با پناه بردن به تنهایی، تلاش میکنم تکههای گمشدهام را که در مکانهای مبهم جا ماندهاند، جمع کنم.
فقط، انتظار میکشم تا زودتر حالم جا بیاید...
حالا اگر روزی دیدید نیستم، بدانید نباید دنبالم بگردید؛ تا وقتیکه خودم برنگشتهام. زیرا هر قدر بکوشید، دستتان به من نمیرسد و هرگز از پناهگاهِ امنِ من آگاه نخواهید شد.
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
❤5
کاش جایی زندگی میکردیم که مردمانش با واژهای جنگ غریب میبودند!
#مقدسه_اکبری
#مقدسه_اکبری
❤3💔1
آدمها، گاهی بیشتر از روباه در هیلهگری مهارت دارند؛ طوری رفتار میکنند که به چشمها و دانستههای خودت شک میکنی. و میدانی؟ اینها هنرِ روباه را هم زیرِ سوال میبرند.
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
❤5
❤️🔥✨🍂
وقتی در افکارم غرق میشوم؛ به خودم و احساساتِ سرکوب کردهام فکر میکنم.
همه را آهسته؛ مثلِ اسنادِ با ارزش، آنالیز کرده، با دقت خطبهخط بررسی میکنم تا مبادا چیزی از قلمم جا افتاده باشد و آهسته گوشهای میگذارم.
نوبت که به قلبم میرسد، انگار دستانم یخ میزنند، انگار ناگهان کوتاه میشوند. و من به این فکر میکنم؛ آیا هنوز هم اثراتِ آخرین سرمایِ زمستان، در قلب و مغزم مانده است؟!
مگر وقتی نورِ آفتاب میتابد، یخها آب نمیشوند؟
در همینحال که اینها را زمزمه میکنم، در مییابم چقدر آن تکه گوشتِ ارزشمندِ تنم را از دست دادهام...
میگویم؛ تکیه میزنم به دیوار و بغضم میگیرد.
وقتی بارشِ برف شدت میگیرد،
اشکهای مروارید مانندم هم، یخ میزند. با آنکه زمستان دیگر مرا بدرود گفته است، اما میبینم، نه! هنوز هم دوستم دارد و ترکم نکرده است. گویا تنها یارِ وفادارِ من، سرماست.
به کفِ دستانم نگاه میکنم، مثل اینکه ساعتها با آنها برف را نگه داشته باشم، کبود شدهاند.
مگر اینها مهماند؟!
وقتی من برای گرم کردنِ تنها کلبهٔ روشنِ دلم، هیزم جمع میکردم؛ شیشهٔ کلبهام شکسته بود، سرما و باد به راحتی میتوانستند واردش شوند.
و من، بی آنکه متوجه شده باشم، در صدد به آتش کشیدنِ آنان بودم. حال آنکه هربار کبریتهایم خاموش میشدند.
تکیهام بر دیوار است و فکرم جای دورتر از خودم؛ نزدِ چهرههایی که به من بیریا لبخند پاشیدند... و من جز نگاه سرد جوابی نداشتم.
آرزو داشتم مثل آنان، به عابر نشسته کنارِ جاده، دستهای از گلهای آبی، با لبخند هدیه دهم. یا دستِ کودکِ بینوا را گیرم؛ همانطور که عاطفهٔ انسانیام تقاضا داشت، عدالت را در حقش اجرا کنم...
اما، اکنون همهچیز فرق میکند؛
دستانم یخ زدهاند، وقتی گرما مثل بادِ جهنم اکنون فرمانروایی میکند؛ کولهباری از اسنادِ بررسی نشده دارم، و قلبم که هنوز زمستان را وداع نگفته است.
آرزوهایم دور نیست؛ دستانم برای به آغوش کشیدنِ آنان کوتاه است.
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
وقتی در افکارم غرق میشوم؛ به خودم و احساساتِ سرکوب کردهام فکر میکنم.
همه را آهسته؛ مثلِ اسنادِ با ارزش، آنالیز کرده، با دقت خطبهخط بررسی میکنم تا مبادا چیزی از قلمم جا افتاده باشد و آهسته گوشهای میگذارم.
نوبت که به قلبم میرسد، انگار دستانم یخ میزنند، انگار ناگهان کوتاه میشوند. و من به این فکر میکنم؛ آیا هنوز هم اثراتِ آخرین سرمایِ زمستان، در قلب و مغزم مانده است؟!
مگر وقتی نورِ آفتاب میتابد، یخها آب نمیشوند؟
در همینحال که اینها را زمزمه میکنم، در مییابم چقدر آن تکه گوشتِ ارزشمندِ تنم را از دست دادهام...
میگویم؛ تکیه میزنم به دیوار و بغضم میگیرد.
وقتی بارشِ برف شدت میگیرد،
اشکهای مروارید مانندم هم، یخ میزند. با آنکه زمستان دیگر مرا بدرود گفته است، اما میبینم، نه! هنوز هم دوستم دارد و ترکم نکرده است. گویا تنها یارِ وفادارِ من، سرماست.
به کفِ دستانم نگاه میکنم، مثل اینکه ساعتها با آنها برف را نگه داشته باشم، کبود شدهاند.
مگر اینها مهماند؟!
وقتی من برای گرم کردنِ تنها کلبهٔ روشنِ دلم، هیزم جمع میکردم؛ شیشهٔ کلبهام شکسته بود، سرما و باد به راحتی میتوانستند واردش شوند.
و من، بی آنکه متوجه شده باشم، در صدد به آتش کشیدنِ آنان بودم. حال آنکه هربار کبریتهایم خاموش میشدند.
تکیهام بر دیوار است و فکرم جای دورتر از خودم؛ نزدِ چهرههایی که به من بیریا لبخند پاشیدند... و من جز نگاه سرد جوابی نداشتم.
آرزو داشتم مثل آنان، به عابر نشسته کنارِ جاده، دستهای از گلهای آبی، با لبخند هدیه دهم. یا دستِ کودکِ بینوا را گیرم؛ همانطور که عاطفهٔ انسانیام تقاضا داشت، عدالت را در حقش اجرا کنم...
اما، اکنون همهچیز فرق میکند؛
دستانم یخ زدهاند، وقتی گرما مثل بادِ جهنم اکنون فرمانروایی میکند؛ کولهباری از اسنادِ بررسی نشده دارم، و قلبم که هنوز زمستان را وداع نگفته است.
آرزوهایم دور نیست؛ دستانم برای به آغوش کشیدنِ آنان کوتاه است.
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
❤5
✨🍂
باز نخواهی گشت؛
شبیه آخرین پناهگاهِ امنِ من که در نینی چشمانم، فرو ریخت... و هیچ مخروبهای، پس از واژگونی، حقِ آبادی ندارد.
حق نداری بازگردی؛
هنوز هم تصویرِ شاهکارِ بهجا ماندهات، جلوی چشمانم، رژه میرود.
شبیه خلافکاری شدهام که برای قتلِ قربانیِ گناهکارش، نقشه میکشد؛
و از تصورِ نوشیدنِ خونِ او در جام محبوبش، جنونوار میخندد.
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
باز نخواهی گشت؛
شبیه آخرین پناهگاهِ امنِ من که در نینی چشمانم، فرو ریخت... و هیچ مخروبهای، پس از واژگونی، حقِ آبادی ندارد.
حق نداری بازگردی؛
هنوز هم تصویرِ شاهکارِ بهجا ماندهات، جلوی چشمانم، رژه میرود.
شبیه خلافکاری شدهام که برای قتلِ قربانیِ گناهکارش، نقشه میکشد؛
و از تصورِ نوشیدنِ خونِ او در جام محبوبش، جنونوار میخندد.
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
❤4💔2
🫠✨
دیگر از دوستداشتنیترین
تجملاتِ زندگیام هم،
خوشم نمیآید.
دیگر هیچ روزی وجود ندارد
که بخواهم برایش ذوق کنم.
گمانم بر این است که دلیلش
همان روزی باشد که ذوقم
کور شد و دنیا برایم تار گشت.
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
دیگر از دوستداشتنیترین
تجملاتِ زندگیام هم،
خوشم نمیآید.
دیگر هیچ روزی وجود ندارد
که بخواهم برایش ذوق کنم.
گمانم بر این است که دلیلش
همان روزی باشد که ذوقم
کور شد و دنیا برایم تار گشت.
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
❤3💔2
❤6
¹⁵❤️🩹
مردمی که پنج سال قبل مُردهاند را با کدام شیوه میخواهید به زندگی بازگردانید؟!
اُمید؟!
باید بگویم؛ خیلی وقت است که حین ادای کلمهٔ «امید»، گلویمان را دستانِ نامرئی به قصد خفهکردن، میفشارند...
باید بگویم؛ پنج سال گذشت؛ بهای عمرهای رفتهمان را هیچ ابر قدرتی نمیتواند بازگرداند.
«پنج» که دیگر هیچکس در تاریخِ وطنم قادر به تغییرش نیست...
سوگ بر شما باد!
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
مردمی که پنج سال قبل مُردهاند را با کدام شیوه میخواهید به زندگی بازگردانید؟!
اُمید؟!
باید بگویم؛ خیلی وقت است که حین ادای کلمهٔ «امید»، گلویمان را دستانِ نامرئی به قصد خفهکردن، میفشارند...
باید بگویم؛ پنج سال گذشت؛ بهای عمرهای رفتهمان را هیچ ابر قدرتی نمیتواند بازگرداند.
«پنج» که دیگر هیچکس در تاریخِ وطنم قادر به تغییرش نیست...
سوگ بر شما باد!
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
❤3💔3
معمولاً اجازه میدهم؛ هرطور که دوست دارید مرا بکشید و خودم از دور مُردنم را تماشا میکنم؛ تا مبادا چیزی جا بیفتد.
معمولاً اجازه میدهم؛ در جهیلهای عمیقِ دلم شنا کنید، تا زمانیکه غرق شوید.
معمولاً اجازه میدهم؛ هرکاری دوست دارید بکنید، اما وای بر شما!
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
معمولاً اجازه میدهم؛ در جهیلهای عمیقِ دلم شنا کنید، تا زمانیکه غرق شوید.
معمولاً اجازه میدهم؛ هرکاری دوست دارید بکنید، اما وای بر شما!
#مقدسه_اکبری
@Imi3s_writer
❤5💔1