آنچه ما امروز به آن دولت میگوییم و برخی مترجمان به کشور ترجمه کرده اند (State) یک اختراع اروپایی در عصر جدید بود. اشتباه بزرگی است اگر نظامهای سیاسی قدیم را با مفهوم «دولت» مشخص کنیم، اشتباه بزرگی که مشهورترین نویسنده اندیشه سیاسی در ایران -جواد طباطبایی- نیز مرتکب شده است. نظامهای سیاسی قدیم همچون امپراتوری، جمهوری، پولیس و... «دولت» نبودند. کارل اشمیت به درستی گفته است که دولت «مفهومی انضمامی در پیوند با یک دوره تاریخی مشخص» است. این دوره شامل قرن شانزدهم تا بیستم! میلادی در اروپاست. اگر کسی بخواهد بفهمد «دولت» چیست، باید در تاریخ تکوین و تحول این پدیده در اروپا تحقیق و مطالعه کند. ولفگانگ راینهارد در این کتاب چنین وظیفهای را بعهده گرفته است، کتابی بسیار ارزشمند که نظریه و تاریخ را در هم آمیخته و با موضوع خود به شیوهای «اساسی»، دقیق و جزئی برخورد کرده است.
@mo_imani
@mo_imani
آن زمان هنوز با کفش به اتاق آمدن قبیح بود، و روی صندلی نشستن معمول نشده بود، بدون لباس بلند از قبیل عبا یا لباده به حضور بزرگان رفتن بی ادبی بود... بسا بود که در بعضی کوچهها و محلهها متعرض فوکولیها میشدند و اگر فحش و کتک در کار نمیآمد مضمون و استهزاء فراوان بود... عینک زدن جوانها آن زمان خیلی به نظر غریب می آمد و حمل بر خودنمایی و فرنگیمآبی میشد... وقتی یکی از کسان من که او هم عینک میزد روز نهم محرم در کوچهای شنید یکی به دیگری می گوید این کافر را ببین که روز تاسوعا هم عینک می زند!... با کارد و چنگال غذا خوردن آن زمان معمول نبود و با دست غذا میخوردیم... تصور نفرمایید که این قصهها خارج از موضوع است. اینها تاریخ است و تاریخ مفید همین است... میدانید که امروز در تعلیم تاریخ بیشتر نظر دارند به چگونگی احوال و اخلاق و آداب و رسوم مردم و تفاوتهایی که به مرور زمان میکند.
محمد علی فروغی، جلد اول مقالات چاپ انتشارات طوس
@mo_imani
محمد علی فروغی، جلد اول مقالات چاپ انتشارات طوس
@mo_imani
جوامع کمی هستند که در وضعیت مطلوبی برای شناخت اموری باشند که به عنوان امور بدیهی آنها را تلقی میکنند. منظور از امور اینجا آن اموری است که نگرش آنها را به جهان میسازد، مقولاتی در اختیار آنها قرار میدهد تا دریافت آنها را از امور واقع شکل دهد و شالوده داوری و قضاوت آنها را درباره ارزش تعیین میکند. این ما را دچار وضعی کرده که وقتی تلاش میکنیم تا خودمان را بفهمیم، امور کاملا آشکار و عیان را در نمییابیم.
این ملاحظه بویژه آنجا معنی پیدا میکند که صحبت از فهم دولت در اروپاست. مدتی است که ما در این میانه دیگر نمیفهمیم که چه چیزی آن نوع از حکومت را که در قرون وسطای متأخر بوجود آمد از دیگر انواع حکومت متمایز میکند: دولت. نقص خودآگاهی ما آنگاه واضح میشود که ببینیم ما چگونه خود را زبانی بیان میکنیم. ما عادت کردهایم که لغت حکومت (Government) را به گونهای استفاده کنیم که گویی معنای آن با واژه دولت (State) یکی است. البته مسئله بر سر این نیست. (بلکه بر سر این است که) بسیاری از اجتماعات بشری نوعی از حکومت را در اختیار دارند که در ذات خود به نحوی رادیکال از دولت اروپایی متمایزند.
@mo_imani
این ملاحظه بویژه آنجا معنی پیدا میکند که صحبت از فهم دولت در اروپاست. مدتی است که ما در این میانه دیگر نمیفهمیم که چه چیزی آن نوع از حکومت را که در قرون وسطای متأخر بوجود آمد از دیگر انواع حکومت متمایز میکند: دولت. نقص خودآگاهی ما آنگاه واضح میشود که ببینیم ما چگونه خود را زبانی بیان میکنیم. ما عادت کردهایم که لغت حکومت (Government) را به گونهای استفاده کنیم که گویی معنای آن با واژه دولت (State) یکی است. البته مسئله بر سر این نیست. (بلکه بر سر این است که) بسیاری از اجتماعات بشری نوعی از حکومت را در اختیار دارند که در ذات خود به نحوی رادیکال از دولت اروپایی متمایزند.
@mo_imani
یکی از بخشهای بسیار مهم روحالقوانین منتسکیو عبارتی است که در پیشگفتار کتاب خود میآورد:
من نخست انسانها را مورد بررسی قرار دادم. من برآنم که انسانها در راهاندازی تنوعی بیپایان از قوانین و رسوم، آنها را به تنهایی و از سر هوا و هوس صِرف، استخراج نکردهاند. من اصولی را در نظر گرفتم و دیدم هر موردی ذیل یکی از آنها قرار میگیرد. تاریخ هر قومی اصولا از یک سلسله (امور) بدست میآید و هر قانونی خود در پیوند با قانونی دیگر و یا وابسته به یک قانون وسیعتر و عمومیتر خود را نمایان میسازد.
ادامه 👇👇👇
@mo_imani
من نخست انسانها را مورد بررسی قرار دادم. من برآنم که انسانها در راهاندازی تنوعی بیپایان از قوانین و رسوم، آنها را به تنهایی و از سر هوا و هوس صِرف، استخراج نکردهاند. من اصولی را در نظر گرفتم و دیدم هر موردی ذیل یکی از آنها قرار میگیرد. تاریخ هر قومی اصولا از یک سلسله (امور) بدست میآید و هر قانونی خود در پیوند با قانونی دیگر و یا وابسته به یک قانون وسیعتر و عمومیتر خود را نمایان میسازد.
ادامه 👇👇👇
@mo_imani
Imani - Denkbewegungen
یکی از بخشهای بسیار مهم روحالقوانین منتسکیو عبارتی است که در پیشگفتار کتاب خود میآورد: من نخست انسانها را مورد بررسی قرار دادم. من برآنم که انسانها در راهاندازی تنوعی بیپایان از قوانین و رسوم، آنها را به تنهایی و از سر هوا و هوس صِرف، استخراج نکردهاند.…
این جملات یک حقیقت بسیار مهم را درباره منتسکیو بر ما آشکار میکند و آن اینکه منتسکیو به مطالعه مجرد انسان نمیپردازد بلکه موضوع مطالعه او همانطور که هِرِت در این کتاب خاطرنشان کرده است، انسان در اجتماع است. هِرِت به درستی میگوید انسان برای منتسکیو همیشه عضوی از یک جامعه یا گروه اجتماعی است.
این نکته بیانگر این حقیقت مهم است که انسانشناسی منتسکیو برعکس هابز که از سنت قُدمایی گسست پیدا میکند، در ادامه سنت انسانشناسی یونانی است. اگر انسانشناسی هابز انسان را موجودی مجرد در وضعی طبیعی به معنای غیرمدنی فرض میکند و بر اساس این فرض و شناختی که از انسان مبتنی بر این فرض به دست میدهد، نظریه سیاسی خود را تدوین میکند، انسانشناسی منتسکیو بر فرضی واقعی از انسان بنا شده است که انسان را بالطبع یعنی به طبیعت، موجودی مدنی میداند. از انسانشناسی هابزی نظریه سیاسیای بیرون میآید که نظم سیاسی و مدنی را امری مصنوعی و قراردادی میداند، در حالیکه انسانشناسی منتسکیو نظم سیاسی و مدنی را طبیعی میداند و نه نتیجه قرارداد! این تفاوت بسیار مهم تنها فرق بین دو انسانشناسی نیست، بلکه فاصلهای عظیم بین دو درک از سیاست را نشان میدهد که از هر کدام از آنها میتوان نتایجی یکسره متفاوت گرفت. اینجا جدال بین دو نظریه حق در فلسفه سیاسی است، نظریه حق طبیعی (منتسکیو) و نظریه حق وضعی یا پوزیتیویستی (هابز).
@mo_imani
این نکته بیانگر این حقیقت مهم است که انسانشناسی منتسکیو برعکس هابز که از سنت قُدمایی گسست پیدا میکند، در ادامه سنت انسانشناسی یونانی است. اگر انسانشناسی هابز انسان را موجودی مجرد در وضعی طبیعی به معنای غیرمدنی فرض میکند و بر اساس این فرض و شناختی که از انسان مبتنی بر این فرض به دست میدهد، نظریه سیاسی خود را تدوین میکند، انسانشناسی منتسکیو بر فرضی واقعی از انسان بنا شده است که انسان را بالطبع یعنی به طبیعت، موجودی مدنی میداند. از انسانشناسی هابزی نظریه سیاسیای بیرون میآید که نظم سیاسی و مدنی را امری مصنوعی و قراردادی میداند، در حالیکه انسانشناسی منتسکیو نظم سیاسی و مدنی را طبیعی میداند و نه نتیجه قرارداد! این تفاوت بسیار مهم تنها فرق بین دو انسانشناسی نیست، بلکه فاصلهای عظیم بین دو درک از سیاست را نشان میدهد که از هر کدام از آنها میتوان نتایجی یکسره متفاوت گرفت. اینجا جدال بین دو نظریه حق در فلسفه سیاسی است، نظریه حق طبیعی (منتسکیو) و نظریه حق وضعی یا پوزیتیویستی (هابز).
@mo_imani
Imani - Denkbewegungen
پدران بنیانگذار آمریکا
در سه ماه تابستانی گرم سال ۱۷۸۷ پنجاه مرد در فیلادلفیا همدیگر را ملاقات کردند. آنها با یکدیگر سخن گفتند، استدلال کردند و اندیشیدند. آنها فرستادگان ۱۳ دولت (ایالت) از آمریکا بودند که چند سال پیش از آن از بریتانیا استقلال یافته بودند. آنها بر سر مسائل مهمی با یکدیگر اختلاف داشتند اما دانش و نظام استدلالهای کسانی مثل جیمز مدیسون و الکساندر همیلتون و اعتبار کسانی مثل جرج واشنگتن و بنجامین فرانکلین نهایتا منجر به توافقی شد که صورت مکتوب آن در سپتامبر ۱۷۸۷ به عنوان پیشنویس قانون اساسی دولتهای متحد آمریکا درآمد. پس از انتشار پیشنویس بحث عمومی بزرگی شکل گرفت. اگر کمیّت آن بحث عمومی بزرگ را به کناری بنهیم، کیفیت آن در نقطه اوج بحث منجر به تبادل نظر و اندیشههایی شد که با عمق و فراست و ژرفبینی مهمترین آثار اندیشه سیاسی و حقوقی اروپا همتراز بود. مهمترین این اندیشهها به صورت مقالاتی در روزنامههای نیویورک با نام مستعار پوبلیوس منتشر شد که نویسندگان آنها جیمز مدیسون، الکساندر همیلتون و جان جی بودند. این مقالات بعدا در مجموعهای به عنوان مقالات فدرالیست منتشر شد که به تازگی به زبان فارسی نیز ترجمه شده است. این مقالات بنیاد فلسفی و حقوقی قانون اساسی و نظامی را گذاشتند که امروز در کنار پادشاهی متحد بریتانیا، کهنترین و باثباتترین دموکراسی جهان است: دموکراسی مشروطه (قانونی).
شاه دو جسم دارد: جسم طبیعی که میمیرد و جسم سیاسی که جاوید، حاضر و مستقل (از جسم طبیعی او) است. از شأن شاه، جسم سیاسی (Corpus politicum) پدید میآید که ضامن تداوم حیات سیاسی است.
شعار «شاه مُرد، جاویدشاه» (Le roi est mort, vive le roi.) که قرنهاست سر داده میشود، بیان همین حقیقت است.
کتاب: دو جسم شاه، ارنست کانتروویچ.
شعار «شاه مُرد، جاویدشاه» (Le roi est mort, vive le roi.) که قرنهاست سر داده میشود، بیان همین حقیقت است.
کتاب: دو جسم شاه، ارنست کانتروویچ.
کلمه انقلاب در اصل به معنی بازگشت و بازآوری است و نخستین بار در ۱۶۶۰ پس از سرنگونی «اذناب پارلمان طولانی» به «بازگشت نهاد پادشاهی» در انگلستان اطلاق شد.
دگربار انقلاب در انتقال پادشاهی از دودمان استوارت به اورانیه و پیروزی مشروطیت در انگلستان به کار رفت. لفظ انقلاب اینگونه وارد ادبیات سیاسی شد.
کتاب درباره انقلاب حنا آرنت به قلم عزتالله فولادوند به فارسی ترجمه شده است.
@mo_imani
دگربار انقلاب در انتقال پادشاهی از دودمان استوارت به اورانیه و پیروزی مشروطیت در انگلستان به کار رفت. لفظ انقلاب اینگونه وارد ادبیات سیاسی شد.
کتاب درباره انقلاب حنا آرنت به قلم عزتالله فولادوند به فارسی ترجمه شده است.
@mo_imani
ادموند پلودن (۱۵۱۸-۱۵۸۵) حقوقدان انگلیسی و فیلسوف حقوق/قانون در اثر اصلی خود «تفاسیر یا گزارشها (۱۵۷۱)» که نظریه حقوقی خود را در آن بسط داده، دو جسم طبیعی و سیاسی شاه را مقایسه میکند و مینویسد آنچه شاه در جسم سیاسی خود انجام میدهد، نمیتواند با تلاشی و تباهی جسم طبیعی شاه، بیاعتبار شود. عین عبارات پلودون را که در ص ۲۱۲ اثر او آمده بهمراه ترجمه فارسی آن اینجا درج میکنم:
For the King has in him two Bodies, viz., a Body natural, and a Body politic. His Body natural (if it be considered in itself) is a Body mortal, subject to all Infirmities that come by Nature or Accident, to the Imbecility of Infancy or old Age, and to the like Defects that happen to the natural Bodies of other People. But his Body politic is a Body that cannot be seen or handled, consisting of Policy and Government, and constituted for the Direction of the People, and the Management of the public weal, and this Body is utterly void of Infancy, and old Age, and other natural Defects and Imbecilities, which the Body natural is subject to, and for this Cause, what the King does in his Body politic, cannot be invalidated or frustrated by any Disability in his natural Body.
شاه دو جسم دارد، یکی جسم طبیعی و یکی جسم سیاسی. جسم طبیعی او (اگر به آن فینفسه بنگریم) جسمی میرا است که موضوع تمام ضعفهایی است که از طبیعت و یا حوادث ناشی میشود، از کمعقلیِ نوزادان یا کهنسالان گرفته تا هر عیب و نقصی که میتواند بر بدن طبیعی همه مردم عارض شود. در مقابل آن جسم سیاسی، آن جسمی است که انسانها نمیتوانند ببینند یا لمس کنند. این جسم از سیاست و حکومت تشکیل شده و برای رهبری مردم و مدیریت خیر و رفاه عمومی است، و این جسم کاملا از خردسالی و پیری و سایر نقائص طبیعی و ضعفها که موضوع جسم طبیعی است، آزاد است و به این دلیل، آنچه شاه در جسم سیاسی خود انجام میدهد، نمیتواند بواسطه هر ضعف و ناتوانیای در جسم طبیعی او، بیاعتبار و یا فسخ شود.
ادموند پلودن ۱۵۷۱
@mo_imani
شاه دو جسم دارد، یکی جسم طبیعی و یکی جسم سیاسی. جسم طبیعی او (اگر به آن فینفسه بنگریم) جسمی میرا است که موضوع تمام ضعفهایی است که از طبیعت و یا حوادث ناشی میشود، از کمعقلیِ نوزادان یا کهنسالان گرفته تا هر عیب و نقصی که میتواند بر بدن طبیعی همه مردم عارض شود. در مقابل آن جسم سیاسی، آن جسمی است که انسانها نمیتوانند ببینند یا لمس کنند. این جسم از سیاست و حکومت تشکیل شده و برای رهبری مردم و مدیریت خیر و رفاه عمومی است، و این جسم کاملا از خردسالی و پیری و سایر نقائص طبیعی و ضعفها که موضوع جسم طبیعی است، آزاد است و به این دلیل، آنچه شاه در جسم سیاسی خود انجام میدهد، نمیتواند بواسطه هر ضعف و ناتوانیای در جسم طبیعی او، بیاعتبار و یا فسخ شود.
ادموند پلودن ۱۵۷۱
@mo_imani
Imani - Denkbewegungen
https://archive.org/details/GrassANationsBattleForLifeBirMilletinYaamMcade
فیلم «علف» یکی از بزرگترین مستندهای تاریخ است، که سه نفر آمریکایی در سال 1925 آن را ساختهاند، که یکی از آنها اولین فیلم «کینگ کنگ» تاریخ سینما را هم ساخته است. یکی دیگر از آنها هم مارگریت هریسون است، که در آن میان خیلی عجیب به نظر میرسد. تنها فیلم «نانوک شمال» (1922) اثر فلاهرتی به عنوان مستند قبل از «علف» ساخته شده، ولی هیچیک از این سه نفر از آن خبر نداشتند.
فیلم راجع به کوچ ایل بختیاری در سال 1925 است. یک تصویر واقعی از زندگی عشایری همانطور که هزاران و دهها هزار سال پیش هم همینطور زندگی میکردند، و البته مستندی از میزان عقبماندگی کشورهای آسیای غربی در ربع اول قرن بیستم است. میشود حدس زد اگر وضع این مردمان در سال 1925 اینطور بوده، صد سال پیش از این تاریخ چطور زندگی میکردند. بسیار تکاندهنده است.
فیلم اصلاً صامت است، ولی اینجا معلوم است که بی دلیل موسیقی رویش گذاشتهاند.
@mo_imani
فیلم راجع به کوچ ایل بختیاری در سال 1925 است. یک تصویر واقعی از زندگی عشایری همانطور که هزاران و دهها هزار سال پیش هم همینطور زندگی میکردند، و البته مستندی از میزان عقبماندگی کشورهای آسیای غربی در ربع اول قرن بیستم است. میشود حدس زد اگر وضع این مردمان در سال 1925 اینطور بوده، صد سال پیش از این تاریخ چطور زندگی میکردند. بسیار تکاندهنده است.
فیلم اصلاً صامت است، ولی اینجا معلوم است که بی دلیل موسیقی رویش گذاشتهاند.
@mo_imani
چیزی به نام ارزشهای «غربی» وجود ندارد
صفت «غربی» برای توصیف مجموعهای از ارزشها بسیار گُنگ و مبهم است. برای شناخت این صفت باید بپرسیم غرب «چیست» و غرب «کجاست»؟ این کجاست فقط ناظر به جغرافیا نیست، بلکه ناظر به تاریخ نیز هست، اما به لحاظ جغرافیایی نیز اهمیت فوقالعادهای دارد. بدون تردید غرب «امروز» یونان نیست، رم هم نیست، و به عقیده من «اروپا» هم دیگر نیست. اما اگر هر سه این مکانهای جغرافیایی را به عنوان «مکان»هایی که زمانی جغرافیای غرب بودهاند، در نظر بگیریم، باید «از ریشهها و سرچشمههای ارزشها پرسش کنیم.»
بسیاری از این ارزشها ریشه در یونان دارند، بعضی از آنها ریشه در رم و بعضی در مسیحیت. این سه سرچشمه را باید از هم جدا کرد، چرا که ریختن همه آنها در یک دیگ در هم جوش، نهایتا منجر به بدفهمی ماهیت این ارزشها میشود، حتی اگر ارزشی مثل آزادی سرچشمه دوگانهای داشته باشد، اما در مسیحیت کاربرد، معنا، محتوا، سرنوشت و اثرگذاری و عواقب متفاوتی دارد تا در رم.
به لحاظ تاریخی میتوان گفت جنگ جهانی اول، پایان اروپا به عنوان مکان جغرافیایی غرب است. اگرچه بعد از جنگ جهانی دوم کشورهای اروپایی متحد ایالات متحده آمریکا و بریتانیا شدند و مفهوم جدیدی از «غرب» (در برابر بلوک شرق) در ژئوپلتیک شکل گرفت، اما با فروپاشی شوروی و بلوک شرق این «اتحاد» دلیل وجودی خود را از دست داد و به پایان رسید.
ادامه دارد...
@mo_imani
صفت «غربی» برای توصیف مجموعهای از ارزشها بسیار گُنگ و مبهم است. برای شناخت این صفت باید بپرسیم غرب «چیست» و غرب «کجاست»؟ این کجاست فقط ناظر به جغرافیا نیست، بلکه ناظر به تاریخ نیز هست، اما به لحاظ جغرافیایی نیز اهمیت فوقالعادهای دارد. بدون تردید غرب «امروز» یونان نیست، رم هم نیست، و به عقیده من «اروپا» هم دیگر نیست. اما اگر هر سه این مکانهای جغرافیایی را به عنوان «مکان»هایی که زمانی جغرافیای غرب بودهاند، در نظر بگیریم، باید «از ریشهها و سرچشمههای ارزشها پرسش کنیم.»
بسیاری از این ارزشها ریشه در یونان دارند، بعضی از آنها ریشه در رم و بعضی در مسیحیت. این سه سرچشمه را باید از هم جدا کرد، چرا که ریختن همه آنها در یک دیگ در هم جوش، نهایتا منجر به بدفهمی ماهیت این ارزشها میشود، حتی اگر ارزشی مثل آزادی سرچشمه دوگانهای داشته باشد، اما در مسیحیت کاربرد، معنا، محتوا، سرنوشت و اثرگذاری و عواقب متفاوتی دارد تا در رم.
به لحاظ تاریخی میتوان گفت جنگ جهانی اول، پایان اروپا به عنوان مکان جغرافیایی غرب است. اگرچه بعد از جنگ جهانی دوم کشورهای اروپایی متحد ایالات متحده آمریکا و بریتانیا شدند و مفهوم جدیدی از «غرب» (در برابر بلوک شرق) در ژئوپلتیک شکل گرفت، اما با فروپاشی شوروی و بلوک شرق این «اتحاد» دلیل وجودی خود را از دست داد و به پایان رسید.
ادامه دارد...
@mo_imani
پیش از این نوشتم که با جنگ جهانی اول اروپا به عنوان مکان ژئوپولیتیکی غرب روبه افول نهاد و تنها در دوران جنگ سرد به دلیل تهدید کمونیسم در برابر اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق، متحد آمریکا شد و مفهوم جدیدی از غرب در معنای ژئوپلتیک آن شکل گرفت. اما با فروپاشی بلوک شرق علت وجودی چنین اتحاد ژئوپلیتیکی و مفهوم بیانگر آن خودبخود از میان رفت.
چرخش استراتژیک ایالات متحده آمریکا از آتلانتیک به پاسیفیک (از اقیانوس اطلس به اقیانوس آرام) از ۱۹۹۱ شروع شد و به تبع آن کشورهایی مثل ایران نیز اهمیت استراتژیک قبلی خود برای آمریکا را از دست دادند. این انتقال مرکز ثقل در سیاست خارجی آمریکا را هنری کسینجر در این مقاله موجز، به بهترین شکل ممکن تبیین کرده است:
http://www.washingtonpost.com/wp-dyn/content/article/2008/04/06/AR2008040601660.html??noredirect=on
اروپا تلاش خود برای برقراری یک نظم بینالمللی مبتنی بر ارزشها و ایدههای خود را در قرن طولانی نوزدهم کرد، این تلاش اما نه تنها شکست خورد بلکه فاجعه به بار آورد، اروپا -منهای انگلستان- نه تنها نتوانست صلح تاسیس کند، بلکه به جنگهای پیدرپی دامن زد که ریشه در دو چیز داشت، یکی «ارزشهای اروپایی» و دیگری ظهور دو پدیده جدید سیاسی و اجتماعی یعنی «ملّیگرایی» و «بورژوازی/پرولتاریا». درباره این دو ریشه انحطاط اروپا در قرن کوتاه بیستم جداگانه باید بحثی گشود، اینجا خواستم به یک نکته اساسی اشاره کنم و آن هم اینکه اگر امروز در معنای ژئوپولیتیکی «غرب»ی وجود داشته باشد، آن غرب دیگر اروپا نیست، حتی اگر ریشههایی در برخی ارزشهای اروپایی داشته باشد، غرب امروز «جایی» نیست جز ایالات متحده آمریکا!
چرخش استراتژیک ایالات متحده آمریکا از آتلانتیک به پاسیفیک (از اقیانوس اطلس به اقیانوس آرام) از ۱۹۹۱ شروع شد و به تبع آن کشورهایی مثل ایران نیز اهمیت استراتژیک قبلی خود برای آمریکا را از دست دادند. این انتقال مرکز ثقل در سیاست خارجی آمریکا را هنری کسینجر در این مقاله موجز، به بهترین شکل ممکن تبیین کرده است:
http://www.washingtonpost.com/wp-dyn/content/article/2008/04/06/AR2008040601660.html??noredirect=on
اروپا تلاش خود برای برقراری یک نظم بینالمللی مبتنی بر ارزشها و ایدههای خود را در قرن طولانی نوزدهم کرد، این تلاش اما نه تنها شکست خورد بلکه فاجعه به بار آورد، اروپا -منهای انگلستان- نه تنها نتوانست صلح تاسیس کند، بلکه به جنگهای پیدرپی دامن زد که ریشه در دو چیز داشت، یکی «ارزشهای اروپایی» و دیگری ظهور دو پدیده جدید سیاسی و اجتماعی یعنی «ملّیگرایی» و «بورژوازی/پرولتاریا». درباره این دو ریشه انحطاط اروپا در قرن کوتاه بیستم جداگانه باید بحثی گشود، اینجا خواستم به یک نکته اساسی اشاره کنم و آن هم اینکه اگر امروز در معنای ژئوپولیتیکی «غرب»ی وجود داشته باشد، آن غرب دیگر اروپا نیست، حتی اگر ریشههایی در برخی ارزشهای اروپایی داشته باشد، غرب امروز «جایی» نیست جز ایالات متحده آمریکا!
«از من میپرسی کدامیک از سه نظام (مونارشی، آریستوکراسی و دموکراسی) را بهترین نظام میدانم، از آنجا که من در درجهٔ نخست به هیچیک از این سه نظام به تنهایی به عنوان بهترین نظام ننگریستهام، آن نظامی را بهترین میدانم که از هر سه نظام با هم شکل گرفته باشد (مختلط). اما اگر فقط یک نظام از سه نظام را بتوانم انتخاب کنم، پادشاهی را به عنوان بهترین نظام برمیگزینم.»
سیسرون، پدر اندیشه جمهوریخواهی و فیلسوف رُمی، کتاب نخست «جمهور» بند ۵۴ بحث در انواع نظامهای سیاسی و بهترین آنها
متن لاتین: Recte quaeris quod maxime e tribus; quoniam eorum nullum ipsum per se separatim probo anteponoque singulis illud quod conflatum fuerit ex omnibus. Sed si unum ac simplex probandum sit, regium probem.
@mo_imani
سیسرون، پدر اندیشه جمهوریخواهی و فیلسوف رُمی، کتاب نخست «جمهور» بند ۵۴ بحث در انواع نظامهای سیاسی و بهترین آنها
متن لاتین: Recte quaeris quod maxime e tribus; quoniam eorum nullum ipsum per se separatim probo anteponoque singulis illud quod conflatum fuerit ex omnibus. Sed si unum ac simplex probandum sit, regium probem.
@mo_imani
مدرسهٔ تابستانی فلسفهٔ سیاسی
در صورت تمایل به ثبتنام در مدرسهٔ تابستانی فلسفهٔ سیاسی (آنلاین)، لطفا آدرس ایمیل خود را به اکانت زیر بفرستید:
@Xsassa
مدرسه تابستانی فلسفه سیاسی شامل ۱۲ جلسه به شرح زیر خواهد بود:
۱. افلاطون: حقیقت و معرفت
۲. ارسطو: فضیلت و فرونسیس
***
۳. ماکیاوللی: شهریاری و اندیشه جمهوریخواهی
۴. منتسکیو: تفکیک قوا؛ بنیاد اندیشه مشروطهخواهی
***
۵. هابز و لاک: قرارداد، منفعت و حقوق
۶. روسو و کانت: قرارداد، خودآئینی جمعی و فردی
۷. بنتام و میل: فایده و آزادی
***
۸. فلسفه سیاسی انقلاب آمریکا و تأمّلات درباره انقلاب فرانسه: پدران بنیانگذار آمریکا و ادموند برک
۹. هگل: حق طبیعی و نظام سیاسی
۱۰. توکویل: دموکراسی، آزادی، برابری
***
۱۱. ایدئولوژیها: لیبرالیسم، سوسیالیسم، آنارشیسم، ناسیونالیسم و فاشیسم
***
۱۲. اندیشه سیاسی در ایران
هزینه ثبتنام برای دوستان ساکن ایران: ۵۰ هزار تومان
هزینه ثبتنام برای دوستان ساکن خارج از کشور: ۲۰ دلار/یورو
اطلاعات تکمیلی متعاقبا اعلام خواهد شد.
@mo_imani
در صورت تمایل به ثبتنام در مدرسهٔ تابستانی فلسفهٔ سیاسی (آنلاین)، لطفا آدرس ایمیل خود را به اکانت زیر بفرستید:
@Xsassa
مدرسه تابستانی فلسفه سیاسی شامل ۱۲ جلسه به شرح زیر خواهد بود:
۱. افلاطون: حقیقت و معرفت
۲. ارسطو: فضیلت و فرونسیس
***
۳. ماکیاوللی: شهریاری و اندیشه جمهوریخواهی
۴. منتسکیو: تفکیک قوا؛ بنیاد اندیشه مشروطهخواهی
***
۵. هابز و لاک: قرارداد، منفعت و حقوق
۶. روسو و کانت: قرارداد، خودآئینی جمعی و فردی
۷. بنتام و میل: فایده و آزادی
***
۸. فلسفه سیاسی انقلاب آمریکا و تأمّلات درباره انقلاب فرانسه: پدران بنیانگذار آمریکا و ادموند برک
۹. هگل: حق طبیعی و نظام سیاسی
۱۰. توکویل: دموکراسی، آزادی، برابری
***
۱۱. ایدئولوژیها: لیبرالیسم، سوسیالیسم، آنارشیسم، ناسیونالیسم و فاشیسم
***
۱۲. اندیشه سیاسی در ایران
هزینه ثبتنام برای دوستان ساکن ایران: ۵۰ هزار تومان
هزینه ثبتنام برای دوستان ساکن خارج از کشور: ۲۰ دلار/یورو
اطلاعات تکمیلی متعاقبا اعلام خواهد شد.
@mo_imani