-ذهن خطرناک
14 subscribers
302 photos
16 videos
3 links
احساس ميكنم منتظر چيزيم كه هيچ وقت اتفاق نمیوفته...
Download Telegram
غمگین،رهایت می کنند.
‏آنگاه مرا یاد می کنی.
-کسی که تو امروز دلتنگش شدی
هر روز آگاهانه تصمیم میگیره که تو توی زندگیش نباشی و این تمام چیزیه که تو نیاز داری بشنوی
و فهمیدم که باید روی پاهای خودم بایستم تا به دیگری تکیه کنم، ایستادن روی پاهای لرزان خودم قابل اطمینان‌تر از تکیه دادن به دیگران است.
فراموش کردن تنها کار دشواری بود، که از پسش برنیامدی. تو هیچ‌وقت از فکر کردن به موضوع آسوده نشدی، مثل خطی پرانحنا، ‌زاویه‌دار، ممتد تا ناکجا تا بی‌نهایت. می‌دانم پیش از خواب و موقع خواب دائم در خود گره می‌خوری، از زور فکر، از شدت فراموش نکردن. آرزو کردم کاش حداقل موقع خواب صاف می‌شدی، از خود و دغدغه رها، راحت می‌خوابیدی، تا صبح که به یاد بیاوری. آخرین بار دیشب دیدمت. زیر چشمان خمار و خیره‌ات گود افتاده بودند. می‌دانم نمی‌خوابی، همان‌طور که فراموش نمی‌کنی، همان‌طور که نمی‌بخشی.
-دوتا شبو ازت يادمه
يكى اولين شب آشناييمون كه تا صبح با نيش باز وذوق باهات چت كردم.
يكى هم اون شب كه جونم به لبم رسيد وميخواستم باور نكنم كه توهمون
آدم بودى كه اون شب اونقدر ازش حس خوب ميگرفتم
وتو اين شب اينقدر ازش متنفرم!!
-گفت: بی‌معرفت! چجوری عواطف و خاطرات را قورت داده ای؟
هسته‌ی آلبالو که نبود…
-معلوم نیست انسان چرا همیشه عاشق کسی میشود، که شایستگی عشقش را ندارد.
-هربار كسي دوستم داشت، دوست نداشتنِ تو يادم افتاد و گريستم
کدام اندوه صدای بلند خنده‌های تو را
برای همیشه قطع کرد؟
-شايد روزي در دنيايي ديگر
تو دوستم داشتي و من
مثل تو بي رحم نبودم و زندگي مان زيبا شد...
-بعضي از افراد هميشه در قلبت جاي خواهند داشت،
بدون آنكه در زندگيت جايي برايشان باشد.

هاروكي موراكامي-كافكا در كرانه
-دلم ميخواست بهم پيام بدى
ازم ميپرسيدى چطورم
چه كار ميكنم، حالم چطور بوده
اينكه فكر كنم اصلا به يادم نيستى خيلي درد داره.
دلش نمی خواست بمیرد.
زندگی خوب بود . خورشید داغ بود.
اما آدم ها چه ؟
-ویرجیینیا وولف
-جا ماندم! مى خواستم پرنده باشم
و پرواز كنم، حال اكنون درخت ام؛
با عميق ترين ريشه هايم جا ماندم
-سکوت می کرد و افکارش مغزش را می‌خراشیدند؛
‏حرف می‌زد و هیچکس حرفش را نمی‌فهمید
Du solltest schlafen, lange schlafen, dich fallen lassen und aufhören zu denken.
••
”باید خوابید، مدتها خوابید، خود را رها کرد و دیگر فکر نکرد.
-همینکه راست است این خاطرات، خاطرَت جمع باشد از پاشیدنم
پا شدم از انتهای خود، با زندگی جنگیدم و مرگ آخرین سنگرم
دستهای تو پرنده بود
و چشمانت آسمان را میبارید
رفتنت بال و پر نمیخواست
دستان تو پرنده بود
و رفتن
میزبان بهتری از من را به انتظار نشسته بود
حال کجا پیدایت کنم؟

#مهسا_طلوع
Audio
كسى كه مثل تو باشه
حتى تو قصه هام نبود
@formalitte