فکر میکرد لبخندهایش همیشگی هستند. فکر میکرد میتواند خندههایش را با تمامِ انسان ها تقسیم کند. وقتی میدید کسی تیکهای از قلبش گمشده؛ بخشی از وجودش را میکَند و جایِ خالیِاورا پر میکرد. اما نمیدانست شادیِ او هم فانی است. یادش رفته بود او نیز همانند آنها انسانی ساده است.
قلب خالی شدهی دیگران را پر کرد و قلب خودش در سیاهی گم شد. خندههایش مُرد، احساساتش فروکش کرد و عشق را از یاد برد. از تیکه های وجودش کَند و به دیگران داد تا بهبود یابند اما فراموش کرد در آخر هیچکس برای مداوای خودش نخواهد آمد. حال او مانده و تنِ پاره پاره و جادهایی بیانتها که باید بهتنهایی از آن عبور کند.
دلم برایش تنگ شده است. برایِ منی که دیگر با من غریبه شده است. برایِ منی که هوایش را نداشتم و خود را فدای دیگران کرد؛ دیگرانی که حتی نامش را به یاد ندارند.
اما گلبرگِ من؛ حال فقط جان بی ارزشم برایم باقی مانده است که اگر روزی مرگ به سراغت بیاید آن را نیز فدا خواهم کرد.
قلب خالی شدهی دیگران را پر کرد و قلب خودش در سیاهی گم شد. خندههایش مُرد، احساساتش فروکش کرد و عشق را از یاد برد. از تیکه های وجودش کَند و به دیگران داد تا بهبود یابند اما فراموش کرد در آخر هیچکس برای مداوای خودش نخواهد آمد. حال او مانده و تنِ پاره پاره و جادهایی بیانتها که باید بهتنهایی از آن عبور کند.
دلم برایش تنگ شده است. برایِ منی که دیگر با من غریبه شده است. برایِ منی که هوایش را نداشتم و خود را فدای دیگران کرد؛ دیگرانی که حتی نامش را به یاد ندارند.
اما گلبرگِ من؛ حال فقط جان بی ارزشم برایم باقی مانده است که اگر روزی مرگ به سراغت بیاید آن را نیز فدا خواهم کرد.
هیچکس برای همیشه به زندگی ادامه نمیدهد، اما میراثی که از خودمان بهجا میگذاریم ما را برای دیگران زنده نگه میدارد.
• هردو در نهایت میمیرند •
• آدام سیلوار •
• هردو در نهایت میمیرند •
• آدام سیلوار •
زمانه حتی به ما مجالِ نوشیدن چایی در کنار یکدیگر را نداد! چه بیرحمانه. گویی فلک با ما پدرکشتگی داشت!
این مبارزه تمامی ندارد! جنگی که جسم و روحم بایکدیگر به راه انداختهاند قصد تمام شدن ندارد. گویی میخواهند آنقدر به این ضربات ادامه دهند که روحم برای این تن زخمی سوگواری کند و خودش نیز کنارش به خاک سپرده شود. با یکدیگر شرط بستهاند؛ تنم میانِ یخ و آتش رو به فنا میرود و روحم مدام میانِ گذشته و آینده سفر میکند و زخم های کهنه را دوباره باز میکند. تار و پود وجودم درحال فروپاشی است و هیچوقت کاری از دستانی که میلرزد برنمیآید! تنها کاری که از آن برمیآمد گرفتن قلم و نوشتنِ زخم هایم بود. اما حال حتی عرضهی اینکار را نیز ندارد! دستانِ من بیمصرف تر از همیشه شده اند.
بسیاری از مردم هستند که هیچکاری برای انجام دادن ندارند و جایی هم برای رفتن ندارند و فکر میکنند هیچکاری بهتر از این نیست که تمام عمرشان حرف بزنند. من هرگز این را درک نکردهام.
•جزء از کل•
•استیو تولتز•
•جزء از کل•
•استیو تولتز•