ایدئولوژی
43 subscribers
16 photos
2 files
343 links
متن های منتخبی که به جای خندیدن، اندیشیدن را میهمان ما می کند.

ایدئولوژی، دریچه ای به سبک زندگی
Download Telegram
دل‌نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی...
علی، گریه ی لایزال بود، اشک بی نهایت.
علی، اندوه لا يزال بود، نیروی بی نهایت.
على، مطلق تأسف بود، مطلق غم، مطلق مبارزه در راه حقیقت، مطلق عطوفت، مطلق ایمان...
علی، خسته ی خستگی ناپذیری بود.
دل شکسته ی شکست ناپذیری.
علی، همه فن حریف فن و حریف از یاد برده یی بود. متحیری در کمال تعقل. علی، چار فصل روح بود - در حد ممكنِ زیبایی.
خلوت نشینی بود عاشق جماعت.
علی، اوج تعالی انسان بود که با قطره های شفافی از خدایی خدا ترکیب شده بود.
آتش بدون دود جلد۶
نادر ابراهیمی
‏دورِ دور مرو
که مهجور گردی
و نزدیکِ نزدیک میا
که رنجور گردی...

تذكرةالاوليا / ذكر ابراهيم ادهم
ایدئولوژی pinned «@ideology آپارتاید اقلیمی یلدا را دوست ندارم که نام دیگر نا برابری است که طولانی ترین شب سال تهران کوتاه ترین شب سال ژوهانسبورگ باشد این سهم‌ بلند من از یلدای گیسوان تو و سهم‌ناچیز آفریقا فنلاند را فراموش کن که تنها سالی دوبار گیسوانت را لمس میکند تبعیض…»
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که بیداریم.

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم!

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌بریم ، ابریم و نمی‌باریم

حسین منزوی
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم  کجا  من؟

کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من

نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج رها رها رها  من

ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من ...

سیمین بهبهانی
دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی
بازار خویش و آتش ما تیز می‌کنی

#سعدی

🔸دیدار می‌نمایی: چهره نشان می‌دهی
همیشه غایب من، همیشه حاضری!
مثل بغض
بر سینه‌ام نشسته‌ای
مثل ابر در آسمانم،
مثل وهم در جانم، زمان را شکسته‌ای

همیشه غایبِ من ،همیشه حاضری!
تا پلک می‌زنم
سرازیر می‌شوی...

عباس معروفی
تو چه دانی تا ترا که رخ نمود
چون ترا بنمود رخ پنهان نمود

تو چه دانی تا درین بحر عمیق
سنگ ریزه قدر (قرب) دارد یا عقیق

عطار
روز شکار، پیرزنی با قباد گفت
کز آتش فساد تو، جز دود و آه نیست

روزی بیا به کلبهٔ ما از ره شکار
تحقیق حال گوشه‌نشینان گناه نیست

هنگام چاشت، سفرهٔ بی نان ما ببین
تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست

دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد
دیگر به کشور تو، امان و پناه نیست

از تشنگی، کدوبنم امسال خشک شد
آب قنات بردی و آبی به‌چاه نیست

سنگینی خراج، به‌ما عرصه تنگ کرد
گندم تُراست، حاصل ما غیر کاه نیست

در دامن تو، دیده جز آلودگی ندید
بر عیب‌های روشن خویش‌ات، نگاه نیست

حکم دروغ دادی و گفتی حقیقت است
کار تباه کردی و گفتی تباه نیست

صد جور دیدم از سگ و دربان به درگهت
جز سفله و بخیل، درین بارگاه نیست

ویرانه شد ز ظلم تو، هر مسکن و دهی
یغماگر است چون تو کسی، پادشاه نیست

مُردی در آن‌زمان که شدی صید گرگ آز
از بهر مرده، حاجت تخت و کلاه نیست

یک‌ دوست از برای تو نگذاشت دشمنی
یک مرد رزمجوی، تو را در سپاه نیست

جمعی سیاه‌روزِ سیه‌کاری تواند
باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست

مزدور خفته را ندهد مزد، هیچکس
میدان همت است جهان، خوابگاه نیست

تقویم عمر ماست جهان، هر چه می‌کنیم
بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست

سختی کشی ز دهر، چو سختی دهی به خلق
در کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست

پروین اعتصامی
همه روزه روزه بودن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه، سروپا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به خدا که هیچ یک را ثمر آنقدر نباشد
که به روی ناامیدی،در بسته باز کردن

شیخ بهائی
بَزَد مهره در جام بر پشت پیل
ازو برشد آواز تا چند میل

فردوسی
روشنفکر به لذت برهم‌زدن وسوسه می‌شود. هویت او نه از هنجارهای مشترک یا وظایف به ارث‌رسیده، بلکه از مخالفت با آن‌ها نشئت می‌گیرد. هیجان نفی سنت، تمسخر ایمان و فروپاشی سلسله‌مراتب، چیزی است که به زندگی‌اش معنا می‌بخشد. جهان واقعی—پرهرج‌ومرج، نابرابر و سرشار از تعلقات—جای خود را به جهانی از کلمات می‌دهد، جایی که همه‌چیز "مسئله‌دار" است و هیچ‌چیز مقدس نیست. "

احمق‌ها، شیادان و هوچی‌ها؛ متفکران چپ نو - راجر اسکروتن
«هرچه شباهت میان آدم‌ها بیشتر باشد، رقابت میان آن‌ها بیشتر خواهد بود. رقابت بر اساس اصل هم‌سانی مطلق ممکن می‌شود.»
مارشال مک‌‌لوهان
‏ The Book of Probes, P. 135
ملک الشعرای بهار
ــــــــــــــــ
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار این قفس را
بَر شِکَنُ و زیر و زِبَر کن
بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ
نغمه ی آزادی نوع بشر سرا
وَز نفسی عرصه ی این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم، ژاله‌بار است
این قفس، چون دلم
تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نِگَه‌ ای تازه گل از این، بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر٬ مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن
جور مالک، ظلم ارباب
زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می‌ناب،
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن
از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین
پردهی دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو، سینه ی من
پر شرر شد، پر شرر شد
عشق است و آتش و خون داغ است و دردِ دوری
کی می توان، نگفتن؟ کی می توان، صبوری؟
کی می توان نرفتن؟
گیرم پری نمانده
گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده
با دوست، عشق زیباست با یار؛ بی قراری
از دوست؛ درد ماند و از یار، یادگاری
گفتی؛ از روزِ سفر گفتم؛ از من مگذر
مجنـــون
لیــلا
رفتی؛ بی بال و بی پر
ساقی حدیثِ سرو و گل و لاله می‌رود
وین بحث با ثَلاثهٔ غَسّاله می‌رود
مِی ده که نوعروسِ چمن حَدِّ حُسن یافت
کار این زمان ز صنعتِ دَلّاله می‌رود
شِکَّرشِکن شَوَند همه طوطیانِ هند
زین قندِ پارسی که به بَنگاله می‌رود
طِیِّ مکان ببین و زمان در سلوکِ شعر
کاین طفل یک شبه رَهِ یک ساله می‌رود
آن چشمِ جادوانهٔ عابدفریب بین
کش کاروانِ سِحْر ز دنباله می‌رود
از رَه مَرو به عشوهٔ دنیا که این عجوز
مکّاره می‌نشیند و مُحتاله می‌رود
بادِ بهار می‌وزد از گُلْسِتانِ شاه
وز ژاله باده در قدحِ لاله می‌رود
حافظ ز شوقِ مجلس سلطان غیاثِ دین
غافل مشو که کارِ تو از ناله می‌رود
فریدون فرّخ فرشته نبود
ز مشک و از عنبر سرشته نبود

به داد و دِهش یافت آن نیکوی
تو داد و دِهش کن، فریدون توی
شاهنامه
دل بر این گنبدِ گردنده مَنِهْ کاین دولاب
آسیایی است که بر خونِ کسان می‌گردد
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر! 
لاجرم جاری است پیکاری سترگ 
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره‌ی این گرگ نیست 
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می‌شود انسان پاک 
وآن که با گرگش مدارا می‌کند
خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می‌درند
گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این‌سان دردمند
گرگ‌ها فرمانروایی می‌کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم‌اند
گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند
گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟....

فریدون مشیری
چه در دل من ... چه در سر تو…
من از تو رسیدم به باور تو
تو بودی و من ... به گریه نشستم!
برابر تو ... به خاطر تو…

به گریه نشستم بگو چه کنم!
با تو ... شوری در جان ... بی تو... جانی ویران!
از این ... زخم پنهان می‌میرم