ایدئولوژی
43 subscribers
16 photos
2 files
343 links
متن های منتخبی که به جای خندیدن، اندیشیدن را میهمان ما می کند.

ایدئولوژی، دریچه ای به سبک زندگی
Download Telegram
همه روزه روزه بودن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه، سروپا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به خدا که هیچ یک را ثمر آنقدر نباشد
که به روی ناامیدی،در بسته باز کردن

شیخ بهائی
بَزَد مهره در جام بر پشت پیل
ازو برشد آواز تا چند میل

فردوسی
روشنفکر به لذت برهم‌زدن وسوسه می‌شود. هویت او نه از هنجارهای مشترک یا وظایف به ارث‌رسیده، بلکه از مخالفت با آن‌ها نشئت می‌گیرد. هیجان نفی سنت، تمسخر ایمان و فروپاشی سلسله‌مراتب، چیزی است که به زندگی‌اش معنا می‌بخشد. جهان واقعی—پرهرج‌ومرج، نابرابر و سرشار از تعلقات—جای خود را به جهانی از کلمات می‌دهد، جایی که همه‌چیز "مسئله‌دار" است و هیچ‌چیز مقدس نیست. "

احمق‌ها، شیادان و هوچی‌ها؛ متفکران چپ نو - راجر اسکروتن
«هرچه شباهت میان آدم‌ها بیشتر باشد، رقابت میان آن‌ها بیشتر خواهد بود. رقابت بر اساس اصل هم‌سانی مطلق ممکن می‌شود.»
مارشال مک‌‌لوهان
‏ The Book of Probes, P. 135
ملک الشعرای بهار
ــــــــــــــــ
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار این قفس را
بَر شِکَنُ و زیر و زِبَر کن
بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ
نغمه ی آزادی نوع بشر سرا
وَز نفسی عرصه ی این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم، ژاله‌بار است
این قفس، چون دلم
تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نِگَه‌ ای تازه گل از این، بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر٬ مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن
جور مالک، ظلم ارباب
زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می‌ناب،
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن
از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین
پردهی دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو، سینه ی من
پر شرر شد، پر شرر شد
عشق است و آتش و خون داغ است و دردِ دوری
کی می توان، نگفتن؟ کی می توان، صبوری؟
کی می توان نرفتن؟
گیرم پری نمانده
گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده
با دوست، عشق زیباست با یار؛ بی قراری
از دوست؛ درد ماند و از یار، یادگاری
گفتی؛ از روزِ سفر گفتم؛ از من مگذر
مجنـــون
لیــلا
رفتی؛ بی بال و بی پر
ساقی حدیثِ سرو و گل و لاله می‌رود
وین بحث با ثَلاثهٔ غَسّاله می‌رود
مِی ده که نوعروسِ چمن حَدِّ حُسن یافت
کار این زمان ز صنعتِ دَلّاله می‌رود
شِکَّرشِکن شَوَند همه طوطیانِ هند
زین قندِ پارسی که به بَنگاله می‌رود
طِیِّ مکان ببین و زمان در سلوکِ شعر
کاین طفل یک شبه رَهِ یک ساله می‌رود
آن چشمِ جادوانهٔ عابدفریب بین
کش کاروانِ سِحْر ز دنباله می‌رود
از رَه مَرو به عشوهٔ دنیا که این عجوز
مکّاره می‌نشیند و مُحتاله می‌رود
بادِ بهار می‌وزد از گُلْسِتانِ شاه
وز ژاله باده در قدحِ لاله می‌رود
حافظ ز شوقِ مجلس سلطان غیاثِ دین
غافل مشو که کارِ تو از ناله می‌رود
فریدون فرّخ فرشته نبود
ز مشک و از عنبر سرشته نبود

به داد و دِهش یافت آن نیکوی
تو داد و دِهش کن، فریدون توی
شاهنامه
دل بر این گنبدِ گردنده مَنِهْ کاین دولاب
آسیایی است که بر خونِ کسان می‌گردد
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر! 
لاجرم جاری است پیکاری سترگ 
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره‌ی این گرگ نیست 
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می‌شود انسان پاک 
وآن که با گرگش مدارا می‌کند
خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می‌درند
گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این‌سان دردمند
گرگ‌ها فرمانروایی می‌کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم‌اند
گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند
گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟....

فریدون مشیری
چه در دل من ... چه در سر تو…
من از تو رسیدم به باور تو
تو بودی و من ... به گریه نشستم!
برابر تو ... به خاطر تو…

به گریه نشستم بگو چه کنم!
با تو ... شوری در جان ... بی تو... جانی ویران!
از این ... زخم پنهان می‌میرم
ز بس که چشم تو مردم فریب و محتال است
هزار چشم چو چشمِ منش به دنبال است

به غیرِ وصلِ توام نیست آرزویی لیک
مرا همیشه فلک برخلافِ آمال است

کجـا به دامن وصلِ تو دسترس دارد
کسی که چو من بیچاره تیره اقبال است

ز عزمِ خویش به جانِ تو منصرف نشوم
اگر چه در رهِ عشقت هزار اشکال است

قدم گذار به بازارِ حسنِ خویش و ببین
برای قیمتِ یک بوسه‌ات چه جنجال است

برو قوی شو اگر راحتِ جهان طلبی
که در نظامِ طبیعت ضعیف پامال است

نگر به دفتر کردارِ مردمانِ بزرگ
که عز و جاه نصیبِ رجالِ فعال است

گذشت دوره‌ سلطانِ حسین و دلشادم
که روزگار به عکسِ مرامِ جهال است

به دردِ (گلشنِ) بیدل کجا رسی زیرا
زبان ناطقه در شرحِ هجرِ تو لال است
مردگی را نمی‌دانم
زندگی اما غریب است
پر از شکوه، زیبایی، زایش، زلالی، تیرگی، رنج، رذالت، خباثت، نامردمی، سرخوشی، کرختی، جفا، سوءتفاهم، دل‌بستگی، دل‌شکستگی، دل‌بردگی، دل‌مردگی، دل‌تنگی، دل بردن، ملال، جدایی، دوری، دوری، وصال، استیصال، اشتیاق، خیال، وهم، حیرت، شهود، از دست دادن، تپیدن دل، درخشش چشم، لرزش تن، روان شدن اشک، شتاب لحظه‌ها، کوتاهی عمر، ناتوانی آدمی و مرگ.

کاوه گرایلی
ایدئولوژی pinned «@ideology بخش هایی از خطبه ی شعبانیه ی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم ) در توصیف ماه مبارک رمضان :  أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدْ أَقْبَلَ إِلَيْکُمْ شَهْرُ اللَّهِ بِالْبَرَکَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ شَهْرٌ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ أَفْضَلُ الشُّهُورِ…»
دریای فراوان نشود تیره به سنگ
عارف که برنجد تُنُک‌آب است هنوز

#سعدی_شیرازی
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه

دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پشت بیشه‌ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره
تو آب چشمه
شونه می‌کنه
موی پریشون...

تک درخت بید
شاد و پرامید
می‌کنه به ناز
دسشو دراز

که یه ستاره
بچکه مثِ
یه چیکه بارون
به جای میوه‌ش
نوک یه شاخه‌ش
بشه آویزون...
من گداي در پُر دولت آن درويشم
كه قدش بهر طمع، پيش شهي خم نشود
دست تو باز می کند پنجره های بسته را

هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را

دوباره پاک کردم و به روی رف گذاشتم

آینه ی قدیمی غبار غم نشسته را

پنجره بی قرار تو کوچه در انتظار تو

تا که کند نثار تو لاله ی دسته دسته را

شب به سحر رسانده ام دیده به ره نشانده ام

گوش به زنگ مانده ام جمعه ی عهد بسته را

این دل صاف کَم کَمَک شدست سطحی از ترک

 آه ! شکسته تر مخواه آینه ی شکسته را

سهیل محمودی
در روح و جان من، می‌مانی ای وطن
به زیر پافِتَد آن دلی، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو، همه جهان نیرزد
ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران، بد گهران
ای عشق سوزان، ای شیرین‌ترین رویای من تو بمان، در دل و جان
ای ایران ایران، گلزار سبزت دور از تو تاراج خزان، جور زمان
ای مهر رخشان، ای روشنگر دنیای من به جهان، تو بمان
سبزی سر چمن، سرخی خون من، سپیدی طلوع سحر، به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی، ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستیم، به هستی تو بسته
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا
طاقت نمی‌آرم جفا کار از فغانم می‌رود