@ideology
بهترین هدیه چیست؟
1 _ بهترین هدیه برای پدرعزت است.
2_ بهترین هدیه برای مادراحترام است.
3_ بهترین هدیه برای استاد احوال پرسی است.
4_ بهترین هدیه برای فرزند مهربانی است.
5 _ بهترین هدیه برای عشق، محبت است.
6_ بهترین هدیه برای طفل، تربیت است.
7_ بهترین هدیه برای دوست، وفا است.
8_ بهترین هدیه برای جامعه، خدمت است.
9 _ بهترین هدیه برای همسایه، همدردی است.
10_ بهترین هدیه برای مرده، دعا است.
11_ بهترین هدیه برای آخرت، نیکی است.
@ideology
بهترین هدیه چیست؟
1 _ بهترین هدیه برای پدرعزت است.
2_ بهترین هدیه برای مادراحترام است.
3_ بهترین هدیه برای استاد احوال پرسی است.
4_ بهترین هدیه برای فرزند مهربانی است.
5 _ بهترین هدیه برای عشق، محبت است.
6_ بهترین هدیه برای طفل، تربیت است.
7_ بهترین هدیه برای دوست، وفا است.
8_ بهترین هدیه برای جامعه، خدمت است.
9 _ بهترین هدیه برای همسایه، همدردی است.
10_ بهترین هدیه برای مرده، دعا است.
11_ بهترین هدیه برای آخرت، نیکی است.
@ideology
@ideology
دلم از لرزش یاران بلرزید
تنم از گردش دوران بلرزید
چولرزید شهرکرمانشاه ایران
تمام کشور ایران بلرزید
فروباریداشک ازدیده ودل
غمین گردید بس گریان بلرزید
هجوم زلزله بر پیکر شب
زخشم اش ماه را تابان بلرزید
شب عشاق دل آوار دل شد
دل شیرین درآن سامان بلرزید
گمانم تیشه از فرهاد دل بود
ستون بیستون از جان بلرزید
◾️رویداد فاجعه بار از دست دادن جمعی از هموطنان غرب کشور بر ایرانیان
تسلیت باد...
@ideology
دلم از لرزش یاران بلرزید
تنم از گردش دوران بلرزید
چولرزید شهرکرمانشاه ایران
تمام کشور ایران بلرزید
فروباریداشک ازدیده ودل
غمین گردید بس گریان بلرزید
هجوم زلزله بر پیکر شب
زخشم اش ماه را تابان بلرزید
شب عشاق دل آوار دل شد
دل شیرین درآن سامان بلرزید
گمانم تیشه از فرهاد دل بود
ستون بیستون از جان بلرزید
◾️رویداد فاجعه بار از دست دادن جمعی از هموطنان غرب کشور بر ایرانیان
تسلیت باد...
@ideology
@ideology
آپارتاید اقلیمی
یلدا را دوست ندارم
که نام دیگر نا برابری است
که طولانی ترین شب سال تهران
کوتاه ترین شب سال ژوهانسبورگ باشد
این
سهم بلند من از یلدای گیسوان تو
و سهمناچیز آفریقا
فنلاند را فراموش کن
که تنها سالی دوبار گیسوانت را لمس میکند
تبعیض جغرافیایی.
من به این آپارتاید اقلیمی اعتراض دارم
دختری در آفریقا به موهای کوتاهش
اکستنشن ببافد
و دختری در اروپا با گیسوانش طناب بسازد
در روی سپید و موی سیاهت
یک آفریقا آپارتاید موج میزند
هیچ شبی را بلند
و هیچ روزی را کوتاه نمیخواهم
و به استوای اقلیم هفتگانه خاک می اندیشم
جایی که روز و شب برابر باشد
و گرگ و میش برادر
سید عبدالله حسینی
@ideology
آپارتاید اقلیمی
یلدا را دوست ندارم
که نام دیگر نا برابری است
که طولانی ترین شب سال تهران
کوتاه ترین شب سال ژوهانسبورگ باشد
این
سهم بلند من از یلدای گیسوان تو
و سهمناچیز آفریقا
فنلاند را فراموش کن
که تنها سالی دوبار گیسوانت را لمس میکند
تبعیض جغرافیایی.
من به این آپارتاید اقلیمی اعتراض دارم
دختری در آفریقا به موهای کوتاهش
اکستنشن ببافد
و دختری در اروپا با گیسوانش طناب بسازد
در روی سپید و موی سیاهت
یک آفریقا آپارتاید موج میزند
هیچ شبی را بلند
و هیچ روزی را کوتاه نمیخواهم
و به استوای اقلیم هفتگانه خاک می اندیشم
جایی که روز و شب برابر باشد
و گرگ و میش برادر
سید عبدالله حسینی
@ideology
@ideology
مدرسه علیه جامعه
- مدرسه امروزه ، چیزی را آموزش می دهد که به کل جدای از آن چیزهایی است که کودک و نوجوان برای زندگی عادی بدان نیاز دارد.
- دانش آموزان و خانواده های آنها مرتب فرزندان خود را در کل مدارس کشور مورد مقایسه قرار می دهند، کودکان از همان ابتدا با مفهوم رتبه، مقایسه، پایین تر و بالاتر بودن ، حسادت، احساس یآس یا حس برتر بودن پیدا می کنند.
- ما به سمتی می رویم که بچههای ما حتی فرصت آزاد برای کتاب خواندن در حوزههای دلخواه را هم نخواهند داشت.
- فیلم کلمات و تصاویر محصول 2013 داستان دو معلم است با دانش آموزانش، یکی هنرمند و معلم نقاشی مدرسه است که از رماتیسم رنج می برد و دیگری شاعر و معلم ادبیات که با مساله اعتیاد به الکل درگیر است. نوعی نبرد فکری بین این دو در می گیرد که کدام ابزار، برای تربیت و آموزش موثرتر هستند کلمات یا تصاویر؟ بخش مهم داستان این است که این درگیری و تنش میان کلمات و تصاویر پای عشق را به میان می کشد. کلمات و تصاویر نیرومندند آدمها را عاشق و دگرگون می کنند، آدمها را دچار خود می کنند. به این معنا، بیراه نیست اگر بگوییم که سروکار مدرسه باید با کلمات و تصایر باشد و نه اعداد! کلمات و تصاویر ابزار انتقال معنا و پیام هستند. مدارس نیز قرار است از طریق همین عناصر فرزندان را جامعه پذیر کنند. اما مدارس در ایران هم کلمات و هم تصاویر را از ما گرفته اند. ما را در دنیای تست و کنکور و رتبه و رقابت و حسادت و نظایر آن قرار می دهند. وقتی پای کلمات و تصاویر وسط میآیند پای احساسات ، دانش و خلاقیت هم به میان می آید. اعداد از ما متابعت میخواهند و از ما میخواهند که خلاقیتمان را کنار بگذاریم و فقط گوش دهیم. از بر کنیم و سپس همانها را تکرار کنیم!
- درنتیجه ما قدرت انتقال معنا و پیام را از دست دادهایم و توانمان برای گفت و گو با یکدیگر کاهش یافته است. سیستم کنکوری به جای پرورش خلاقیتها از طریق کلمات و تصاویر، به پرورش رقابت و حسادت از طریق رتبه بندی عددی پرداخته است. برای کسانی که پایین رتبه اند نوعی حس حقارت ، خنگی و عقب ماندگی ایجاد کرده و برای بالارتبه ها نوعی حس کاذب نخبگی و سپس نارضایتی و مهاجرت از کشور.
- این است که می توانیم ادعا کنیم که مدرسه به بلوغ جامعه کمکی نکرده و آدمهایی به غایت کوچک و سبک مغر تحویل جامعه داده است. آدمهایی که صرفاً رقابت در عین حسادت را یاد گرفته اند، آمهایی که دائما دیگران را پایش می کنند و موفیقتهای یکدیگر را تحقیر می کنند. آدمهایی که پیشرفت دیگران را به عنوان مانعی برای پیشرفت خود می بییند. این چیزی است که مسیر توسعه کنکوری برای ما ایجاد کرده است. مگر نه اینکه کسی که رتبه مشخصی را کسب می کند مانند این است که جایی نشسته است که دیگری را از آن جایگاه باز داشته است!
- نظام آموزش و پرورشی که فرتوت تر از آن به نظر میرسد که به سرعت تغییرات جامعه امروز نزدیک شود. هرچند آموزش و پرورش ما قواعد آموزش و کتابهای درسی را به صورتی مستمر تغییر میدهد اما چیزی که از آن غفلت میکند تغییر کلیت نظام آموزش و پرورش و در واقع تغییر نگرش و تربیت مجدد آموزگاران آن است.
- زمان آن رسیده است که با مدرسه و با آنچه آموزش و پرورش نام گرفته است مبارزه کنیم. ببینیم مدارس با فرزندان ما و آینده آنها چه می کنند؟
- مدرسه باید از دنباله روی کنکور و از نخبه سازی های جعلی دست بردارد. باید به خانواده ها از توهم نخبه بودن فرزندانشان هشدار دهیم. مدارس ما کاملاً به ویروس نخبه سازی های موهوم و رقابتهای بی معنای کنکوری آلوده شدهاند.
عباس کاظمی
@ideology
مدرسه علیه جامعه
- مدرسه امروزه ، چیزی را آموزش می دهد که به کل جدای از آن چیزهایی است که کودک و نوجوان برای زندگی عادی بدان نیاز دارد.
- دانش آموزان و خانواده های آنها مرتب فرزندان خود را در کل مدارس کشور مورد مقایسه قرار می دهند، کودکان از همان ابتدا با مفهوم رتبه، مقایسه، پایین تر و بالاتر بودن ، حسادت، احساس یآس یا حس برتر بودن پیدا می کنند.
- ما به سمتی می رویم که بچههای ما حتی فرصت آزاد برای کتاب خواندن در حوزههای دلخواه را هم نخواهند داشت.
- فیلم کلمات و تصاویر محصول 2013 داستان دو معلم است با دانش آموزانش، یکی هنرمند و معلم نقاشی مدرسه است که از رماتیسم رنج می برد و دیگری شاعر و معلم ادبیات که با مساله اعتیاد به الکل درگیر است. نوعی نبرد فکری بین این دو در می گیرد که کدام ابزار، برای تربیت و آموزش موثرتر هستند کلمات یا تصاویر؟ بخش مهم داستان این است که این درگیری و تنش میان کلمات و تصاویر پای عشق را به میان می کشد. کلمات و تصاویر نیرومندند آدمها را عاشق و دگرگون می کنند، آدمها را دچار خود می کنند. به این معنا، بیراه نیست اگر بگوییم که سروکار مدرسه باید با کلمات و تصایر باشد و نه اعداد! کلمات و تصاویر ابزار انتقال معنا و پیام هستند. مدارس نیز قرار است از طریق همین عناصر فرزندان را جامعه پذیر کنند. اما مدارس در ایران هم کلمات و هم تصاویر را از ما گرفته اند. ما را در دنیای تست و کنکور و رتبه و رقابت و حسادت و نظایر آن قرار می دهند. وقتی پای کلمات و تصاویر وسط میآیند پای احساسات ، دانش و خلاقیت هم به میان می آید. اعداد از ما متابعت میخواهند و از ما میخواهند که خلاقیتمان را کنار بگذاریم و فقط گوش دهیم. از بر کنیم و سپس همانها را تکرار کنیم!
- درنتیجه ما قدرت انتقال معنا و پیام را از دست دادهایم و توانمان برای گفت و گو با یکدیگر کاهش یافته است. سیستم کنکوری به جای پرورش خلاقیتها از طریق کلمات و تصاویر، به پرورش رقابت و حسادت از طریق رتبه بندی عددی پرداخته است. برای کسانی که پایین رتبه اند نوعی حس حقارت ، خنگی و عقب ماندگی ایجاد کرده و برای بالارتبه ها نوعی حس کاذب نخبگی و سپس نارضایتی و مهاجرت از کشور.
- این است که می توانیم ادعا کنیم که مدرسه به بلوغ جامعه کمکی نکرده و آدمهایی به غایت کوچک و سبک مغر تحویل جامعه داده است. آدمهایی که صرفاً رقابت در عین حسادت را یاد گرفته اند، آمهایی که دائما دیگران را پایش می کنند و موفیقتهای یکدیگر را تحقیر می کنند. آدمهایی که پیشرفت دیگران را به عنوان مانعی برای پیشرفت خود می بییند. این چیزی است که مسیر توسعه کنکوری برای ما ایجاد کرده است. مگر نه اینکه کسی که رتبه مشخصی را کسب می کند مانند این است که جایی نشسته است که دیگری را از آن جایگاه باز داشته است!
- نظام آموزش و پرورشی که فرتوت تر از آن به نظر میرسد که به سرعت تغییرات جامعه امروز نزدیک شود. هرچند آموزش و پرورش ما قواعد آموزش و کتابهای درسی را به صورتی مستمر تغییر میدهد اما چیزی که از آن غفلت میکند تغییر کلیت نظام آموزش و پرورش و در واقع تغییر نگرش و تربیت مجدد آموزگاران آن است.
- زمان آن رسیده است که با مدرسه و با آنچه آموزش و پرورش نام گرفته است مبارزه کنیم. ببینیم مدارس با فرزندان ما و آینده آنها چه می کنند؟
- مدرسه باید از دنباله روی کنکور و از نخبه سازی های جعلی دست بردارد. باید به خانواده ها از توهم نخبه بودن فرزندانشان هشدار دهیم. مدارس ما کاملاً به ویروس نخبه سازی های موهوم و رقابتهای بی معنای کنکوری آلوده شدهاند.
عباس کاظمی
@ideology
@ideology
عیسی علیهالسلام به حواریون گفت: «من خواهش و حاجتی دارم، اگر قول میدهید آن را برآورید بگویم».
🍃 حواریون گفتند: «هرچه امر کنی اطاعت میکنیم». عیسی از جا حرکت کرد و پاهای یکایک آنها را شست.
🍃 حواریون در خود احساس ناراحتی میکردند، ولی چون قول داده بودند خواهش عیسی را بپذیرند تسلیم شدند و عیسی پای همه را شست. همینکه کار به انجام رسید، حواریون گفتند: «تو معلم ما هستی، شایسته این بود که ما پای تو را میشستیم نه تو پای ما را».
✨ عیسی فرمود: «این کار را کردم برای اینکه به شما بفهمانم که از همه مردم سزاوارتر به اینکه خدمت مردم را به عهده بگیرد «عالم» است. این کار را کردم تا تواضع کرده باشم و شما درس تواضع را فرا گیرید و بعد از من که عهدهدار تعلیم و ارشاد مردم میشوید راه و روش خود را تواضع و خدمت خلق قرار دهید. اساساً حکمت در زمینه تواضع رشد میکند نه در زمینه تکبر، همانگونه که گیاه در زمین نرم دشت میروید نه در زمین سخت کوهستان.✨
📚 استاد مطهری، داستان راستان، ج ۱، ص ۲۳۴-۲۳۳
@ideology
عیسی علیهالسلام به حواریون گفت: «من خواهش و حاجتی دارم، اگر قول میدهید آن را برآورید بگویم».
🍃 حواریون گفتند: «هرچه امر کنی اطاعت میکنیم». عیسی از جا حرکت کرد و پاهای یکایک آنها را شست.
🍃 حواریون در خود احساس ناراحتی میکردند، ولی چون قول داده بودند خواهش عیسی را بپذیرند تسلیم شدند و عیسی پای همه را شست. همینکه کار به انجام رسید، حواریون گفتند: «تو معلم ما هستی، شایسته این بود که ما پای تو را میشستیم نه تو پای ما را».
✨ عیسی فرمود: «این کار را کردم برای اینکه به شما بفهمانم که از همه مردم سزاوارتر به اینکه خدمت مردم را به عهده بگیرد «عالم» است. این کار را کردم تا تواضع کرده باشم و شما درس تواضع را فرا گیرید و بعد از من که عهدهدار تعلیم و ارشاد مردم میشوید راه و روش خود را تواضع و خدمت خلق قرار دهید. اساساً حکمت در زمینه تواضع رشد میکند نه در زمینه تکبر، همانگونه که گیاه در زمین نرم دشت میروید نه در زمین سخت کوهستان.✨
📚 استاد مطهری، داستان راستان، ج ۱، ص ۲۳۴-۲۳۳
@ideology
@ideology
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهی شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای سادهی سرودنم
درد میکند
انحنای روح من
شانههای خستهی غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنهی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچهی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازهی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
قیصر امینپور
@ideology
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهی شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای سادهی سرودنم
درد میکند
انحنای روح من
شانههای خستهی غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنهی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچهی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازهی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
قیصر امینپور
@ideology
@ideology
زندانبان به يوسف گفت: من، تو را دوست دارم.
يوسف گفت: هر بلايى به من رسيده، از دوست داشتن است؛ خالهام دوست ام داشت، مرا دزديد.
پدرم مرا دوست داشت، برادرانم به من حسادت ورزيدند.
همسر عزيز مصر، مرا دوست داشت، به زندان ام انداخت...
#حكمتنامه_جوان
#محمدی_ریشهری
@ideology
زندانبان به يوسف گفت: من، تو را دوست دارم.
يوسف گفت: هر بلايى به من رسيده، از دوست داشتن است؛ خالهام دوست ام داشت، مرا دزديد.
پدرم مرا دوست داشت، برادرانم به من حسادت ورزيدند.
همسر عزيز مصر، مرا دوست داشت، به زندان ام انداخت...
#حكمتنامه_جوان
#محمدی_ریشهری
@ideology
@ideology
کاش روزی بنویسند به دیواربقیع : کارگران مشغولند،کار احداث ضریح
کاش روزی بنویسند به دیوار بقیع : چند روزی مانده به اتمام ضریح
کاش روزی بنویسند به دیواربقیع : مهدی فاطمه آید، به تماشای ضریح
کاش روزی بنویسند به دیواربقیع : عید امسال، نماز، صحن بقیع
کاش روزی بنویسند به دیواربقیع : فلش راهنما ،مرقد زهرای شفیع
@ideology
کاش روزی بنویسند به دیواربقیع : کارگران مشغولند،کار احداث ضریح
کاش روزی بنویسند به دیوار بقیع : چند روزی مانده به اتمام ضریح
کاش روزی بنویسند به دیواربقیع : مهدی فاطمه آید، به تماشای ضریح
کاش روزی بنویسند به دیواربقیع : عید امسال، نماز، صحن بقیع
کاش روزی بنویسند به دیواربقیع : فلش راهنما ،مرقد زهرای شفیع
@ideology
@ideology
زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.
حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ .
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻣﻲ ﺍﺻﻼ ﺗﻮﻱ ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ .
ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺮﻑﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﻲﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ .
بالاخره ﻳﮏ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ .
ﺯﻥ ، ﮐﻤﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﺧﻮﺩﺵﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ .
ﺯﻥ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺴﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻣﺎﻱ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻤﺎﻧﺪ .
ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی کمکش ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻖ ﺗﻖ ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺯﺩ و اشاره کرد که لاستیک درست شد.
ﺯﻥ ﭘﻮﻟﻲ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﻮﻝ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻭﻱ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﮔﺮﻓﺖ.
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ، ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :
" ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "
ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ .
ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻏﺬﺍﻱ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻳﮑﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ گارسونی ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﻞ ﺩﺍﺭﺩ .
ﺯﻥ ، ﻏﺬﺍﻳﻲ 80 ﺩﻻﺭﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ، ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺻﺪ ﺩﻻﺭﻱ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ باقی مانده ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ .
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺧﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺒﻮﺩ . ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ .
ﺩﺭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﻱ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺩﻻﺭ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺸﻮﺩ .
ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : " ﺳﻌﻲ ﮐﻦﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "
ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺁﻫﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ : ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻡ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﮐﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .
ﻗﻄﺮﻩ ﻱ ﺍﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﯼ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ...
@ideology
زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.
حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ .
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻣﻲ ﺍﺻﻼ ﺗﻮﻱ ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ .
ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺮﻑﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﻲﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ .
بالاخره ﻳﮏ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ .
ﺯﻥ ، ﮐﻤﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﺧﻮﺩﺵﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ .
ﺯﻥ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺴﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻣﺎﻱ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻤﺎﻧﺪ .
ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی کمکش ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻖ ﺗﻖ ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺯﺩ و اشاره کرد که لاستیک درست شد.
ﺯﻥ ﭘﻮﻟﻲ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﻮﻝ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻭﻱ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﮔﺮﻓﺖ.
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ، ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :
" ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "
ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ .
ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻏﺬﺍﻱ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻳﮑﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ گارسونی ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﻞ ﺩﺍﺭﺩ .
ﺯﻥ ، ﻏﺬﺍﻳﻲ 80 ﺩﻻﺭﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ، ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺻﺪ ﺩﻻﺭﻱ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ باقی مانده ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ .
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺧﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺒﻮﺩ . ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ .
ﺩﺭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﻱ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺩﻻﺭ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺸﻮﺩ .
ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : " ﺳﻌﻲ ﮐﻦﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "
ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺁﻫﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ : ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻡ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﮐﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .
ﻗﻄﺮﻩ ﻱ ﺍﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﯼ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ...
@ideology
@ideology
قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهْراء سلام الله عليها :
يا أبَا الحَسَن، إنّي لأسْتَحي مِنْ إلهي أنْ أكَلِّفَ نَفْسَكَ ما لا تَقْدِرُ عَلَيْهِ ؛
🌸حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها خطاب به همسرشان اميرالمؤمنين علي عليه السلام كردند و اظهار نمودند:
من از خداي خود شرم دارم كه از تو چيزي را در خواست نمايم و تو توان تهيه آن را نداشته باشي.
📚امالي شيخ طوسي، ج ۲، ص ۲۲۸
@ideology
قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهْراء سلام الله عليها :
يا أبَا الحَسَن، إنّي لأسْتَحي مِنْ إلهي أنْ أكَلِّفَ نَفْسَكَ ما لا تَقْدِرُ عَلَيْهِ ؛
🌸حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها خطاب به همسرشان اميرالمؤمنين علي عليه السلام كردند و اظهار نمودند:
من از خداي خود شرم دارم كه از تو چيزي را در خواست نمايم و تو توان تهيه آن را نداشته باشي.
📚امالي شيخ طوسي، ج ۲، ص ۲۲۸
@ideology
@ideology
کاروانی از شهری به حاکم شکایت بردند که :
دو راهزن، کاروان صد نفری ما را غارت کردند!
حاکم با تعجب پرسید:
چگونه صد کس با دو تن برنیامده اند؟!
یکی از آنان در پاسخ گفت:
🔺آن ها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بودیم تنها!
امام علی ( علیه السلام) :
.. و بر شما باد به ارتباط و بذل و بخشش و دوری گزیدن از جدائی و پشت کردن به یکدیگر .
📚نهج البلاغه، نامه .47
@ideology
کاروانی از شهری به حاکم شکایت بردند که :
دو راهزن، کاروان صد نفری ما را غارت کردند!
حاکم با تعجب پرسید:
چگونه صد کس با دو تن برنیامده اند؟!
یکی از آنان در پاسخ گفت:
🔺آن ها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بودیم تنها!
امام علی ( علیه السلام) :
.. و بر شما باد به ارتباط و بذل و بخشش و دوری گزیدن از جدائی و پشت کردن به یکدیگر .
📚نهج البلاغه، نامه .47
@ideology
@ideology
"...در مدینه پیچید که دختر پیامبر میخواهد با مردم سخن بگوید...مردم در مسجد پیامبر و اطراف آن گرد آمدند...فاطمه در میان زنان مؤمن و محترم آل هاشم وارد مسجد شد، فاطمه مانند پیامبر گام بر میداشت و هنگامی که به سخن گفتن آغاز کرد، گویی صدای پیامبر به گوش مردم میرسید...
اگرچه فاطمه نتوانست علی را دوباره تا ستیغ بلند غدیر برآورد، لیکن توانست علی را از قبرِ ساختهٔ سیاست سفیانی و بیزانسی بیرون آورد و در معبر تاریخ قرار دهد...
فاطمه چه گفت ؟ قرآن، علی، عدالت، انسان.
مدینه چه شد؟ سراپا لرزه و استماع.
در آن روزها که علی"علیه السلام" نمیتوانست دست به شمشیر ببرد، فاطمه"سلام الله علیها" از سخن، شمشیری ساخت آتشْبیان و حقْنشان که هم خونی ریخته نشد و هم حقیقت را تا ابد بر لوح زمانها ثبت کرد...
#محمدرضا_حکیمی
#مرام_جاودانه
دفتر نشر فرهنگ اسلامی
ص ۱۰۴.
@ideology
"...در مدینه پیچید که دختر پیامبر میخواهد با مردم سخن بگوید...مردم در مسجد پیامبر و اطراف آن گرد آمدند...فاطمه در میان زنان مؤمن و محترم آل هاشم وارد مسجد شد، فاطمه مانند پیامبر گام بر میداشت و هنگامی که به سخن گفتن آغاز کرد، گویی صدای پیامبر به گوش مردم میرسید...
اگرچه فاطمه نتوانست علی را دوباره تا ستیغ بلند غدیر برآورد، لیکن توانست علی را از قبرِ ساختهٔ سیاست سفیانی و بیزانسی بیرون آورد و در معبر تاریخ قرار دهد...
فاطمه چه گفت ؟ قرآن، علی، عدالت، انسان.
مدینه چه شد؟ سراپا لرزه و استماع.
در آن روزها که علی"علیه السلام" نمیتوانست دست به شمشیر ببرد، فاطمه"سلام الله علیها" از سخن، شمشیری ساخت آتشْبیان و حقْنشان که هم خونی ریخته نشد و هم حقیقت را تا ابد بر لوح زمانها ثبت کرد...
#محمدرضا_حکیمی
#مرام_جاودانه
دفتر نشر فرهنگ اسلامی
ص ۱۰۴.
@ideology
️@ideology
امام علي (عليه السلام) فرمودند:
لِلمُؤمِنِ ثَلاثُ ساعاتٍ: فَساعَةٌ يُناجي فيها رَبَّهُ، وساعَةٌ يَرُمُّ مَعاشَهُ، وساعَةٌ يُخَلّي بَينَ نَفسِهِ وبَينَ لَذَّتِها في ما يَحِلُّ ويَجمُلُ. ولَيسَ لِلعاقِلِ أن يَكونَ شاخِصا إلاّ في ثَلاثٍ: مَرَمَّةٍ لِمَعاشٍ، أو خُطوَةٍ في مَعادٍ، أو لَذَّةٍ في غَيرِ مُحَرَّمٍ
مؤمن را سه وقت است:
🌸وقتى كه در آن، با پروردگارش مناجات مى كند
🌸و وقتى كه گذران زندگى اش را سامان مى دهد
🌸و وقتى كه از آن چه حلال و زيبا است، براى خود لذّت برمى گيرد.
و خردمند را سزاوار نيست كه جز در پى سه چيز باشد:
🌸سامان دادن معيشت
🌸گام نهادن براى روز قيامت
🌸يا لذّت برگرفتن از آن چه حرام نيست.
📚تحف العقول: ۲۰۳، الأمالي للطوسي: ۱۴۷ / ۲۴۰
@ideology
امام علي (عليه السلام) فرمودند:
لِلمُؤمِنِ ثَلاثُ ساعاتٍ: فَساعَةٌ يُناجي فيها رَبَّهُ، وساعَةٌ يَرُمُّ مَعاشَهُ، وساعَةٌ يُخَلّي بَينَ نَفسِهِ وبَينَ لَذَّتِها في ما يَحِلُّ ويَجمُلُ. ولَيسَ لِلعاقِلِ أن يَكونَ شاخِصا إلاّ في ثَلاثٍ: مَرَمَّةٍ لِمَعاشٍ، أو خُطوَةٍ في مَعادٍ، أو لَذَّةٍ في غَيرِ مُحَرَّمٍ
مؤمن را سه وقت است:
🌸وقتى كه در آن، با پروردگارش مناجات مى كند
🌸و وقتى كه گذران زندگى اش را سامان مى دهد
🌸و وقتى كه از آن چه حلال و زيبا است، براى خود لذّت برمى گيرد.
و خردمند را سزاوار نيست كه جز در پى سه چيز باشد:
🌸سامان دادن معيشت
🌸گام نهادن براى روز قيامت
🌸يا لذّت برگرفتن از آن چه حرام نيست.
📚تحف العقول: ۲۰۳، الأمالي للطوسي: ۱۴۷ / ۲۴۰
@ideology
@ideology
چند ساعت دیگر امروز پارسال میشود
کمی ساده اندکی خنده دار و قدری عادی !
امروز سالهاست میرود وما همیشه چشمانمان پی فرداست .
افسوس ! به فکر پاییز تابستان را و به فکر بهار زمستان را فدا میکنیم .
جشن می گیریم عید می گیریم و دوباره همانی می شویم که بودیم
با اختلاف چند تار موی سپید تر !!
#سیمین_بهبهانی
@ideology
چند ساعت دیگر امروز پارسال میشود
کمی ساده اندکی خنده دار و قدری عادی !
امروز سالهاست میرود وما همیشه چشمانمان پی فرداست .
افسوس ! به فکر پاییز تابستان را و به فکر بهار زمستان را فدا میکنیم .
جشن می گیریم عید می گیریم و دوباره همانی می شویم که بودیم
با اختلاف چند تار موی سپید تر !!
#سیمین_بهبهانی
@ideology
@ideology
️امام علی علیه السلام
خداوند چهار چیز را
در چهار چیز مخفی نموده⇩
🔰رضای خود را در طاعت ها
پس هیچ عبادتی را کم نشمارید شاید همان مورد رضای خدا باشد
🔰 غضبش را در گناهان
پس هیچ گناهی را کوچک نشمارید شاید همان مورد غضب او باشد
🔰استجاب خود را در دعاها
پس هیچ دعایی را اندک مپندارید شاید همان مستجاب باشد
🔰ولی و دوست خود را در میان بندگانش
پس به هیچ بنده ای بی اعتنایی نکنید شاید او ولی خدا باشد و شما نشناسید
در مخزن لایموت دُردانه علیست
در کون و مکان امیر فرزانه علیست
در کعبه ظهور کرد تا بر همه کس
معلوم شودکه صاحب خانه علیست
@ideology
️امام علی علیه السلام
خداوند چهار چیز را
در چهار چیز مخفی نموده⇩
🔰رضای خود را در طاعت ها
پس هیچ عبادتی را کم نشمارید شاید همان مورد رضای خدا باشد
🔰 غضبش را در گناهان
پس هیچ گناهی را کوچک نشمارید شاید همان مورد غضب او باشد
🔰استجاب خود را در دعاها
پس هیچ دعایی را اندک مپندارید شاید همان مستجاب باشد
🔰ولی و دوست خود را در میان بندگانش
پس به هیچ بنده ای بی اعتنایی نکنید شاید او ولی خدا باشد و شما نشناسید
در مخزن لایموت دُردانه علیست
در کون و مکان امیر فرزانه علیست
در کعبه ظهور کرد تا بر همه کس
معلوم شودکه صاحب خانه علیست
@ideology