Idea
5 subscribers
490 photos
227 videos
17 files
886 links
Download Telegram
Forwarded from Anarconomy
نوعی از شجاعت وجود داره که هورمونی نیست. شجاعت عرفی، مثل پریدن از ارتفاع، مثل درگیر شدن با کسی که میدونی ممکنه ازش کتک بخوری، مثل پیشقدم شدن در پاکسازی سنگر دشمن، مثل در جمعی که قراره همه شنونده باشند بلند شدن و حرفی زدن، تا حد زیادی به هورمون‌ها مربوطند، و در بدن بعضی‌ها بستر بهتری براش فراهمه تا دیگران. اما این نوع دیگه از شجاعت، به نوع نگاه به حیات مربوط میشه و اسمش رو باید شجاعتِ بودن گذاشت.
یکی از مربیان مدیتیشن که سعی داشت بم یاد بده انجامش بدم، و موفق نمی‌شد، می‌گفت به بعضی از شاگردانم میگم حالت ایده‌آل تسلط اینه که حتی اگه داخل یه تابوت زنده به گور شدید، با آرامش بمیرید، نه مثل یک بیچاره؛ اما درست متوجه نمیشن. بش گفتم باید اینجوری بگی: «شما صاحب خودتون نیستید. بدن‌تون رو سپرده‌اید به یک‌سری از واکنش‌های از قبل تعریف‌شده. هدف از صاحب خود بودن این نیست که هنگام زنده به گور شدن هم آرام باشید. هدف اینه که بدن‌تون به خودتون سپرده شده باشه، و اگه شده باشه یکی از علامت‌هاش اینه که حتی موقع زنده به گور شدن هم آرامید». ضمن تشکر گفت ازین به بعد از تعبیر تو استفاده خواهم کرد. اما ادامه‌ش ندادم، با اینکه ادامه داشت. چون قطعا شاگردانش اندفعه «صاحب خود شدن» رو به عنوان یک ورزش خواهند دید، چون ترجیح میدن که ورزش ببینند، و برای همین به یک مربی دستمزد میدن. اینجوری حس می‌کنند دارند فعالیت مفیدی برای بهبود کیفیت زندگی خودشون انجام میدن.
ادامه‌ش اینه که نمیتونی صاحب خودت بشی، اگه نگاهت این نباشه که صاحب کلیت حیاتی. ما طوری تربیت میشیم که خودمون رو مثل یک وسیله تخصصی ببینیم. اگه خودمون رو مثل یک ماشین آفرود ببینیم، فکر می‌کنیم برای درنوردیدن سطوح ناهموار آماده‌ایم و می‌پذیریم که در سرعت به همه ماشین‌های دیگه میبازیم. و اگه خودمون رو یک ماشین مسابقه ببینیم، فکر می‌کنیم برای سبقت گرفتن از همه آماده‌ایم، و می‌پذیریم که در کم‌عمق‌تریم چاله‌ها گیر خواهیم کرد. کسی که میگه «من ازون مدل‌هام که تنها باشم دق می‌کنم»، داره نوع ماشینی که از خودش تصویر کرده رو توصیف می‌کنه. و این یعنی حیات رو یه مجموعه بزرگ می‌بینیم که فقط یه قاچ کوچک ازش مربوط به ماست. شجاعتِ بودن یعنی نگاهت اینطور باشه که همه‌ش مربوط به تو، و همه‌ش سهم تو، و همه‌ش داخل وجودته.
این رو بعضی‌ها نه از ادراک بالاتر، بلکه از روی اتفاقات تصادفی می‌فهمند. مثل صخره‌نوردهایی که یه زمانی اصلا اهلش نبودند، اما با دعوت یک دوست واردش شدند و دیگه ازش بیرون نیومدند. این صخره‌نوردان وقتی اون بالا هستند، در یک فلاکت بدنی محض قرار می‌گیرند. پوست دست و پاشون طوری خراش برمیداره که انگار از روی موتور افتادن. در موقعیت‌هایی عضلات‌شون طوری منقبض میشه که ممکنه دردی شبیه درد سنگ کلیه ایجاد کنه. و گاهی از خستگی فریاد می‌زنند. اما فهمیدن که اون فلاکت هم بخشی از بودنه. اون قسمت که پنجه پاشون سر میخوره اما دستپاچه نمیشن مربوط به شجاعت هورمونی‌شونه، اما اون قسمت که پاشون بارها سر خورده اما هفته بعد دوباره میان پای یه صخره دیگه تا بش حمله کنند، مربوط به اینه که دامنه حیات‌شون بسط پیدا کرده. به اون آدم‌ها بگی تا همینجا بسه و ازین به بعد به زندگی قبلی‌تون ادامه بدید، حس می‌کنند به حبس ابد محکوم شده‌اند. چون برای کسی که دامنه حیاتش بسط پیدا کرده سخته که برگرده به یک قاچ کوچکتر از حیات.
به همین ترتیب کسی که هم روزی حالش خوب بوده، و یک روز دیگه افسرده بوده، سهم بیشتری از حیات رو زندگی کرده، تا کسی که هیچوقت افسرده نبوده. به همین ترتیب، فارغ ازینکه تنهایی یک فلاکت تعریف شده باشه یا نشده باشه، نباید ازش دق کرد چون باید سهم از حیات رو بیشتر کرد. شجاعت بودن، یعنی نه فقط پذیرفتن اینکه همه این حالات، جزء حیاتند، بلکه خواستن همه‌شون. شجاعت بودن یعنی «حالا که وجود دارم، هر جوری از وجود داشتن رو در بر میگیرم». و مسلمه کسی که چنین شجاعه، صاحب خودش خواهد بود‌، و صاحب مکان خواهد بود، و صاحب زمان خواهد بود. برای کسی که چنین شجاعه، «فردا» هیچ خبر جدیدی نخواهد داشت که جزء برنامه‌ی بودن نباشه. بنابراین بش فکر هم نخواهد کرد که چه خبری خواهد بود.
شغل طرف برگزاری تجمعات و شعار دادن و این چیزهاست
Forwarded from مملکته
🔻 دکان حجاب!


🤑 تصویر بالا " امین دست مزد" یک قلاده سوپر عرزشی می‌ باشد. در هفته‌های اخیر وی مامور راه انداختن بساط تجمعات در مورد حجاب و فیلترینگ و ظریف (دعواهای زرگری) بود. وی از نماینده‌های پایداری، بودجه و متن شعارها را می‌گیرد. و بابت اعزام صدها اتوبوس امت حزب الله از سراسر کشور برای شرکت در تجمعات تهران، از سازمان‌های حکومتی بودجه دریافت کرده؛ بعلاوه از واریز به حساب شخصی نیز، صدها میلیون عایدش شد اما در نهایت تنها توانسته به انداره یک اتوبوس شرکت واحد عربده‌کش جمع کند!


🤑 تصویر پائین "بهاره جنگروی" سرکرده فاطی کماندوهای حجاب بان متروی تهران و قاتل "آرمیتا گراوند" است. او بابت پروژه #حجاب_اجباری از سردار عزیز جعفری خط می‌گیرد و روابط خاص با زاکانی دارد.

وی علاوه بر بودجه رسمی، با دریافت کمک از نهادها و واریز به حساب شخصی، تحت عنوان خرید روسری، تاکنون اندازه باحجاب کردن نصف دختران تهران، پول به جیب زده اما کل نتایج کار او در دو سال گذشته، روسری سر کردن ۲۰ دختر و فیلم گرفتن از آنها برای تائید فاکتور بوده؛ که البته عمر محجبه ماندن هرکدام از این دختران نیز درحد ۵ دقیقه جلوی دوربین بود!

🤑 @mamlekate
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from گاراژ ــ مهدی تدینی (مهدی تدینی)
«زالو»

از نظر من خطرناک‌ترین و آسیب‌زاترین گروه جامعه کسانی نیستند که افکار خطرناک دارند. افکار خطا رو می‌شه شناسایی کرد و باهاش مقابله کرد. اینکه کسانی تفکرات ضدتوسعه، ضدبهروزی و ضدپیشرفت داشته باشند، نه چیز جدیدیه و نه هولناک. البته اون جایی که تیرگیِ تفکراتشون رو با لامپ‌های روشنفکری و ریسه‌های رویافروشی خوش‌نما جلوه می‌دن، کار رو خیلی سخت می‌کنه. اما هنوز اینها خطرناک‌ترین گروه نیستند.

خطرناک‌ترین گروه کسانی‌اند که بدون اینکه دلبستگی به ایدئولوژی و تفکری داشته باشند، در قالب اون تفکرات می‌خزند تا به اهدافشون برسند. اینها نه به بهروزی مردم فکر می‌کنند، نه به سعادت جامعه، نه به خوشبختی نسل‌ها ــ نه درد کشور دارند و نه درد دین، نه دغدغۀ ملی دارند و نه تفکر اجتماعی. اینجاست که تازه متوجه می‌شید اون گروه اول چقدر بهتر از اینهان! گروه اول دغدغه داره، منتها داره اشتباه می‌زنه! اینا اصلاً دغدغه‌ای غیر از منافع خودشون ندارند. می‌خزند در قدرت، می‌خرند در بوروکراسی، می‌خزند در رانت...

این گروه چیزی تحت عنوان «دلسوزی» در وجودش نداره. یعنی برای اون تفکری که داره ازش بهره می‌بره، برای اون قدرتی که سوارش شده، هیچ گونه دلسوزی نداره، چون داره انگل‌وار ازش استفاده می‌کنه. بنابراین، اصلاً به «مصالح» فکر نمی‌کنه. مصالح کیلو چنده؟ فقط به این فکر می‌کنه که چطور می‌شه بیشتر از این بساط بهره برد؟! والسلام! به همین دلیل این گروه راحت رنگ عوض می‌کنه، انتقاد سازنده و اصلاح‌کننده نمی‌کنه، بلکه اتفاقاً خودش رو مدافع کور و کر سیستمی که داره ازش بهره‌برداری می‌کنه نشون می‌ده.

به همۀ این دلایلی که برشمردم، این گروه از خودشون تفکر و آرمانی ندارند، بلکه هر جریانی قدرت رو تصاحب کنه، اینها می‌پرند در کشتی برندگان... و زالوهای نظم جدید می‌شن. حالا به این فکر کنید مقابله با این گروه چقدر سخت‌تر از گروه اوله!


@garajetadayoni | گاراژ
Forwarded from کانال کتاب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬تورم چطور اخلاق ملت‌ها را تباه می‌کند؟

قوانین اقتصاد نه رشوه قبول می‌کنند و نه از مجازات اعدام می‌ترسند آن‌ها در برابر تصمیم‌های شما ساکت نمی‌شوند. این خلاصه ماجرایی تاریخی است که اگرچه ۲۳۰ سال پیش به وقوع پیوسته اما به شکل عجیبی شبیه به روزگاه امروز ماست، ماجرایی بسیار عبرت آموز  که آقای اندرو دیکسون وایت در کتاب اخلاق و تورم آن را مرور می‌کند.

@ketab📚✏️
Forwarded from Anarconomy
یه زمانی اینجوری نبود که یه ایرانی از شرایط یه کشور دیگه غر بزنه، و براش کامنت بذارن «گمشو برگرد اگه ناراحتی». خیلی کار انجام شد تا این فرهنگ پاسخ دادن جا بیفته. قبلش اینجوری بود که «لابد اونی که اونجاست بهتر میدونه».
اما یه چیزی فراتر از همه این‌ها وجود داره، و اون آدم‌گریزیه. فرض کنید اصلا در وضعیتی که الان در اون هستیم نبودیم، و مثلا ایران کشوری هم‌سطح اسپانیا بود، و بعد یک باند خلافکار شما رو اشتباهی به جای یک نفر دیگه می‌دزدید و بدون مدارک هویتی قاچاق میکرد به اسپانیا و ول میکرد تو خیابون، تا گروهی که اونجا قراره تحویل‌تون بگیره یک هویت اسپانیایی بتون بده. خب این اتفاق وحشتناکیه. ولی وقتی که فهمیدید دیگه راه برگشتی نیست، بعدش چیکار می‌کنید؟ آدم سالم به خودش میگه من که افتادم اینجا و راه برگشت هم ندارم، پس بهتره بفهمم این مردم چجوری زندگی می‌کنند و یاد بگیرم طرز کارشون رو. و بعد از مدتی، علاقمند میشه که بیشتر بفهمه و یاد بگیره.
الان با آدم‌هایی مواجهیم که ربوده نشده‌اند، بلکه با پای خودشون رفتن، ولی بازم علاقه‌ای ندارند که مردم رو یاد بگیرند!
من یه تست سلامت ابداع کرده و ازش استفاده می‌کنم. اگه برای فردی در یک موقعیت فرضی فقط سه روز فرصت برای شناخت یک جغرافیای جدید وجود داشت و یک روزش به طبیعت اونجا، یک روزش به تاریخ اونجا، و یک روزش به مردم اونجا اختصاص پیدا نکرد، رد فلگه. اگه فقط دو روز فرصت بود، و طبیعت رو خط نزد، رد فلگه. و اگه فقط یک روز فرصت بود، و طبیعت و تاریخ رو خط نزد، رد فلگه. چون هیچ‌چیز مهم‌تر از مردم نیست.
Forwarded from مملکته
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔻فریاد خشم یکی از مادران داغدار فاجعه اسکله بندرعباس بر مسئولان جمهوری اسلامی
NR2OH

▫️زن داره از داغ عزیزانش فریاد می‌زنه و میگه سوختن، خاکستر شدن و توی حال خودش نیست، یکی از پشت داره با اون پر رنگی‌ها می‌زنه رو شونه‌اش که روسری سر کنه، یکی دیگه هم میگه باشه، صلوات بفرست!
آخ از این بی‌شرمی و بی‌شرافتی‌تون، که ایدئولوژی و دین‌ لعنتی‌تون‌ زندگی همه رو نابود کرده.
Samiraraahi

▫️عین خاکسپاری کشته‌شدگان هواپیمای‌ اوکراینی، عوامل قاتل اصلی اومدن سر صحنه جرم.
pishinia2

▫️چقدر همه چی تو ویدئو عذاب آوره. اون دسته‌خرایِ چادری. صدای نحس آخوند. نمیذارن حتی راحت عزاداری کنن خالی شن.

Hani0_01881
t.me/mamlekate/47091
Forwarded from مملکته
🔻 ۱۰ فاجعه مرگبار در ایران


◾️ فاجعه، نتیجه مدیریت هیئتی و بسیجی و شوخی گرفتن اصول HSE هست. تو مملکت ما اصولآ رعایت این مسائل رو سوسول بازی می دونن و مدیران جهادی اعتقادی به رعایتش ندارن... هر بار هم چند روز عزاداری و بعدش ماست مالی و تمام
makhduum

◾️ فارغ از آنچه واقعا رخ داده، بیاد داشته باشید فاجعۀ «سانحه» و «سهل انگاری» خیلی عمیق‌تر و تراژیک‌‌تر از «خرابکاری» و «توطئه» است...
Kobaz4

◾️ #پرواز۷۵۲ حمله تروریستی بود و توی این لیست نیست.

@mamlekate
Forwarded from Anarconomy
اگه ۶۸ درصد بودیم چه تفاوتی ایجاد می‌شد از دید شما؟
جولانی نماینده چند درصد مردم سوریه‌ست؟ حتی در داخل القاعده که بیعت‌گیری می‌کردند اکثریت رو نداشت. اما به قدرت رسید، چون قدرت‌ها دیدند این حاضره بازی رو تا تهش ادامه بده، و حاضره منافع ما رو تأمین کنه. ما ۶۸ درصد هم بودیم اما هیچ‌کس در بین ما نبود که حاضر باشه خودش رو کثیف کنه و بازی رو تا تهش ادامه بده و منافع قدرت‌ها رو تأمین کنه، صرفا تماشاچی باقی میموندیم. همونطور که مردم سوریه تماشاچی هستند. اینجا هنوز اینکه «بضاعت ما خیلی کم است و با این بضاعت کم چاره‌ای جز تسلیم در برابر قدرت‌ها را نداریم» یک ایده غریب و خائنانه تلقی میشه. حتی در بین اون‌هایی که حاضرند جان‌شون رو برای تغییر مسیر کشور فدا کنند. مشکل اصلی این خود عظیم و مقتدرپنداری کل جامعه‌ست، فارغ ازینکه هر جبهه در موضوعات دیگه چه اختلافاتی دارند یا ندارند.
Forwarded from Anarconomy
بعد از هزاران سال، شاهد نمایش فروریختن اندیشه تاریک ایرانی هستیم. چرا باید عجله کرد که این نمایش تموم بشه؟ بله، اندیشه ایرانی تاریک بود که امروز ایران به استثنایی‌ترین سیاهچال دنیا، در همه زمینه‌ها، تبدیل شده‌. در حالی که بیشتر از هر ملتی ادعای نور و روشنایی داشت! اشتباه نکنید، گنده‌گوزی ایرانی، باستانیه، اما مربوط به فتوحاتش نیست‌. اون‌ها هرچه بودند مدیون جنم پادشاهان و فرماندهان بودند. گنده‌گوزی ایرانی درباره اندیشه‌ای بود که داشت، یا ادعا داشت که داره. که ما نور پرستیم، پسران نوریم، ما طرفدار نوریم، دین ما درباره نوره، فلسفه ما درباره نوره، تقویم ما درباره نوره، رسومات ما درباره نوره، شب یلدا و نور و فلان، چهارشنبه سوری و نور و بهمان، اسطوره‌هامون با تاریکی جنگیدن، خودمون سرباز نوریم، وسط پرچم‌مون نوره. ما حتی نور و ظلمات رو وارد قرآن کردیم (باور ندارید متن قرآن تحت تأثیر ایران بود؟ عیب نداره، بزرگ میشید می‌فهمید)، بعید نیست که نوربازی از اینجا به چین هم سرایت کرد.
اما در واقعیت هیچ خبری از نور نبود، بلکه برعکس خبرهای زیادی از ظلمات بود. استاد مفت‌خوری بودیم و دغل‌بازی و خرابکاری و لات‌بازی. اما همه این‌ها اون زیر موند. ترکیبی که باید به جنون جمعی می‌رسید. اما هیچوقت نرسید. چون شاه، همواره حجابی بود بین ما و خودمون. این حجاب هم مثل یک سانسور عمل کرد، هم مثل یک گارد. از یک طرف وجود شاه نمی‌ذاشت معلوم بشه واقعا چه ملت ظلمت‌پرستی هستیم، و از طرف دیگه به خاطر منافع خودش و خاندانش نمی‌ذاشت کار به جنون جمعی بکشه. هزاران ساله که شاه وقت، هر خری که بود، و هر غلطی که کرد، ما رو از شر خودمون حفظ کرد. اما این محافظت، بارش حقیقت رو هم به تأخیر انداخت. تا اینکه سلطنت رو برای همیشه از دست دادیم، و آتشفشان درونی ایران فوران کرد، تا جنون جمعی دیگه تو قفس نباشه، بلکه خودش فرمان رو در دست بگیره، و ایران رو تا ته دره هدایت کنه، و همه‌چیز رو با خودش نابود کنه. که معلوم بشه هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم، و تهی بودیم، و خودمون و دیگران رو گول می‌زدیم، و برعکس همواره تو لشکر سیاهی شمشیر زدیم. که معلوم بشه جز از دریچه قلدربازی نگاه دیگه‌ای نداریم، و جز با لات‌بازی از هیچ‌کدوم از مدعیات فلسفی‌مون نمی‌تونیم دفاع کنیم، که یعنی هیچ اعتباری نداشته‌اند، در حالی که در تمام این دوران ژست کسی رو بازی کردیم که چیزی از جهان فهمیده که بقیه ملت‌ها نفهمیده‌اند! که این اقیانوس زشتی‌ها که در اون غوطه‌ور شدیم، حاصل بشه. بعد از هزاران سال یک دغل تاریخی درباره «تمدن نور» داره از هم میپاشه، و شما آرزو می‌کنی زودتر تموم بشه چون شما می‌خوای باقی مانده عمر کوتاهت رو در یک محیط نرمال سپری کنی؟ خب مهاجرت کن. حتما که نباید آمریکا باشه. برو اکوادور، یا ویتنام. هرجا که شد. هرجا که می‌شد چادر زد. جنگل‌های اندونزی بهتر ازینجاست. و بعد برای من هم دعوتنامه بفرست که بیام. چون من خاک‌‌پرست نیستم‌. هرجا سرم رو درست بم تزریق کنند وطنم است. اما نرمال‌پرست هم نیستم. چون دارم چیزی رو تماشا می‌کنم که تو قصه‌ها هم نیست. آدم‌های قبل از من تا سه‌هزار سال قبل، و احتمالا آدم‌های بعد از من تا قرن‌ها بعد، به اندازه من خوش‌شانس نبوده‌اند. اگه یک ساعت بعد هم عمرم به پایان برسه، نمی‌تونم ازونی که فرصت حیات رو بم داد بابت اینکه اجازه داد دقیقا اینجای تاریخ رو تماشا کنم به اندازه کافی تشکر کنم.
Forwarded from Anarconomy
تو وبلاگش یه کتاب رمان معرفی کرد. بعد از چند روز از کامنت‌هایی که گرفت مأیوس شد، چون اکثرا درباره این بودند که «میشه خلاصه‌ش رو بنویسی برامون؟». و همین رو سوژه مقاله بعدیش کرد و گفت «اینکه انقدر معتاد خلاصه‌سازی هستید که حتی رمان رو هم می‌خواهید در یکی دو پاراگراف قورت بدید، نشون‌دهنده یک روند در دوران ماست که اسمش رو فشرده‌پسندی میذارم و تا حد زیادی تحت تأثیر شبکه‌های اجتماعی و اینترنته! و این چیز خوبی نیست چون برای اینکه دانایی خودت رو افزایش بدی باید به گلاویز شدن با پیچیدگی‌ها تن بدی، و پیچیدگی خیلی وقت‌ها قابل فشرده‌سازی نیست، و اگه هم کسی فشرده‌ش کرد برات باعث میشه دچار این توهم بشی که میدانی در حالی که نمی‌دانی». جالب اینه که من هم مطلبش رو در دو خط خلاصه کردم الان.

اما بلافاصه یاد قرآن و تورات افتادم. و اینکه مولف هیچ ابایی نداشته که کل داستان موسی یا یوسف رو در دو سه صفحه بیان کنه؛ اون هم با نوعی از فشردگی که هرچی بازترش می‌کنی محتوای بیشتری ازش درمیاد (تا جایی که برخی در همه ادیان ابراهیمی به اشتباه تصور کردند یک متن مرموزه، و فرقه‌های مختلفی فقط پیرامون همین مرموزپنداری شکل گرفت. در حالی که خود فشرده‌سازی و گذر زمان که خودش یه فشرده‌سازه، بود که زبان متن رو به مرز غیرقابل‌فهم رسوند). و این رو مقایسه کنید با رمان سینوهه، که سوژه اون هم مربوط به همون فضاست، و نزدیک هشتصد صفحه‌ست. میشه گفت کسی که اون هشتصد صفحه رو خونده داناتر است از کسی که اون دو سه صفحه از تورات رو خونده؟ مولانا و حافظ در بعضی چیزها اختلاف نظر دارند، مثلا در اصالت قانون در شرع. اما حافظ نظرش رو در دو بیت گفته، و مولانا صد و بیست بیت براش صرف کرده. اگه کسی میخواست بدونه حرف حساب هر دو چیست، ممکن بود بگه «من درست متوجه موضع حافظ نشدم؟».
این دوگانه، اگه به شکل درست و غلط مطرح بشه، کاملا غلطه. برای هیچ محتوایی «سایز درست» وجود نداره. سایز رو مخاطب هدف تعیین می‌کنه. حافظ نمیخواد برای همه حرف بزنه (حتی اگه همه وانمود کنند که مخاطبش هستند)، بلکه همونایی که دو بیت براشون کافیه، براش کافی بوده‌اند. شاید دلت بخواد داستانی رو برای عده‌ای در هفتاد قسمت سریال تعریف کنی، چون دوست دارند توی اون هفتاد قسمت زندگی کنند؛ و شاید بخوای همون داستان رو تو یک کلیپ سی ثانیه‌ای برای عده‌ای متفاوت تعریف کنی. هر دو برای مخاطبی که دارند سایز درستی دارند.
پس این فشرده‌پسندی ربطی به تیک‌تاک و اینستاگرام نداره. چندهزار سال پیش هم مخاطبانی وجود داشته‌اند که فقط یک پاراگراف می‌طلبیدند.
Forwarded from Anarconomy
توضیح دانش فنی به کسانی که هیچی ازش نمی‌دونند، با وجود ظاهر ناممکنش، کار سختی نیست. بارها این کار رو کردم و نتیجه رضایت‌بخش بوده. چیزی که فهماندنش به بقیه همیشه سخته، طبیعت خود انسان‌هاست. مثلا بشون بگی «فرض کنید عده‌ای تو یه اتاق نشستن و دو تا لامپ تو اون اتاق هست، و شما بیرون اون اتاق هستید و کلید اون دو لامپ دست شماست. هر کدوم رو به هر دلیلی، حتی تصادفی روشن کنید، اهالی اتاق برداشت خودشون رو خواهند داشت. اگه اولی روشن باشه و دومی خاموش، حس می‌کنند اتفاق بدی خواهد افتاد، ولی اگه دوتاش با هم خاموش باشن، نفس راحتی می‌کشن. پس وقتی قرار نیست از اتاق بیان بیرون، تکلیفت دستکاری خواهد بود، یعنی برنامه‌‌ای برای خاموش و روشن کردن لامپ‌ها، که اهالی اتاق رو به سمتی که میخوای هدایت کنی»، نمی‌تونند درکش کرده و این مثال رو به دنیای واقعی ربط بدن. نسل پنجاه و هفتی بیل و شن‌کش رو گذاشت کنار و گفت «برید کنار من اومدم به صحنه جهانی و میخوام نظام سلطه رو برای همیشه منسوخ کنم!»، و با همین توهم شاشید به خودش و خانواده‌ش و مملکتش و مذهبش و فرهنگش و هرچی که بود. وقتی پیر شد، که دیگه کشور هم پیر شده و دوره «از سرمایه سابق خوردن» به پایان رسیده، و لبه پرتگاه رو با چشم خودش دید، گفت «تا همین جاش هم خدا به حرمت چندتا ازین قدیمی‌ها نهایت عذابش رو نازل نکرده، اگه اینا هم بیفتن بمیرن و تموم بشن، تازه بلاها شروع میشن». نه تنها اینکه خودش کشتی مملکت رو غرق کرد رو گردن نگرفت، بلکه مدعی شد تا الان اگه کشتی رو آب بود به برکت وجود خودش بوده، و نسل‌های بعد، که قراره تو آب رها بشن، حسرت وجودش رو خواهند خورد! این همون آدم تو اتاقه که بیرون هر اتفاقی بیفته، و کلید دست هرکسی باشه، برداشت ثابت خودش رو از خاموش روشن لامپ خواهد داشت. اون یه اتاق مسدوده. نه اون می‌تونه بیاد بیرون، نه تو میتونی بری داخل. پس تکلیفت دیگه آگاه‌سازی نیست. تکلیفت فریب دادنشه. باید برداشت ثابتی که داره رو علیه خودش به کار بگیری.
وقتی همراه مریض از توی پزشک میپرسه «وضع مادرم چطوره؟»، نباید بگی «خیلی عالی جراحی شد تومور، با اینکه جای سختی بود». باید بگی «اگه بتونی خوب بش برسی و غذاهای مقوی بش بدی تا سه ماه دیگه کاملا خوب میشه». تا فریبش بدی که اگه خوب شد، به خاطر این بوده که بش رسیده و خوب بش غذا داده. اون اومده که اون رو قهرمان درمان کنی، نه قهرمان شدن خودت رو بش خبر بدی. اینکه تو لحظه جراحی چه نبوغی نشون دادی، واسه همونجا بود. تکلیفت بیرون اتاق جراحی یه چیز دیگه‌ست.
درک این مسئله که «برای انجام کار سازنده برای دیگران، باید دقیقا خودخواه باشی و فقط به پلن خودت اهمیت بدی، نه به برداشت‌های دیگران. برای نجات جامعه‌ت باید ذهن آدم‌ها رو پروگرام کنی، فریب‌شون بدی، قصه تعریف کنی، و از پشت‌شون هدایت‌شون کنی، نه از جلوشون» برای اکثر افراد سخته.
Forwarded from صمد طاهری
🟢مدرسه و فروپاشی ایران؛ تجربه شش سال معلمی

نوید کلهرودی

من پس از تجربه شش سال معلمی می‌توانم به صراحت بگویم در هیچ جایی از کشور به اندازه مدرسه نمی‌توانیم فروپاشی ایران را مشاهده کنیم. من از مدارس غیرانتفاعی با وضعیت مالی خوب خانواده‌ها و از مناطق غیر محروم حرف می‌زنم. بچه‌هایی که هرگز در زندگی غم نان نداشته اند. تجربه ای از نیاوران گرفته تا پاکدشت تا ورامین. در این تجربه چند ساله بیش از هر چیز متوجه نکات زیر شده ام:
۱. بی علاقگی کامل به مدرسه و تمامی دروس آن
۲. ضدیت یا داشتن مساله جدی با مفاهیم مذهبی و کتب دینی و تحقیر کردن معلمان پرورشی و دینی و به طور کلی معلمانی که مدافع سیستم هستند
۳. سردرگمی نوجوانان در مورد مسائل مختلف و آلوده شدن ذهنشان به انواع اطلاعات غلط در باب مسائل مختلف مذهبی، تاریخی و جنسی که در کمترین حالتش باعث استرس و اضطراب آن‌ها می‌شود.
۴. بی میلی به کنکور و ادامه تحصیل در دانشگاه و استرس بی پولی.
۵. پذیرش اجباری رفتن به دانشگاه نه به دلیل کسب علم و مهارت بلکه به دلایل دیگر مثل داشتن مدرک به وقت ازدواج، سفارش شدن برای استخدام، ترس از پدر و مادر و یا سربازی یا پیدا کردن دوستان دختر و پسر.
۶. عملکرد مفتضحانه در خواندن روان فارسی و داشتن بی نهایت غلط املایی و ناتوانی در نوشتن یک متن ساده.
۷. بی میلی به حفظیات محوری و تاکید سیستم بر آن که باعث فقدان هیچ گونه توان برای فکر کردن، اظهار نظر و داشتن فکر خلاق و نقاد در بچه‌ها شده.
۸. جذب شدن ضعیف‌ترین نیروها به آموزش و پرورش به عنوان معلم و در نتیجه ضعف این معلمان در کلاسداری، نداشتن حداقلی از سواد برای تدریس و در نتیجه بیسوادی مفرط معلم و دانش آموز با هم.
۹. مرگ کامل مدرسه در ایران و تبدیل شدن آن به یک چاردیواری که بچه‌ را چند ساعتی در خودش نگه دارد و معلم و بچه فقط زنگی را به پایان برسانند.
۱۰. چالش وجود معلمان با سابقه با ذهن قدیمی و کهنه که نه مهارت کار با تکنولوژی دارند نه جهان نسل جدید را درک می‌کنند و تنش میان آن‌ها و بچه‌ها.
۱۱. بی ادبی، طلبکاری، نداشتن کوچکترین اخلاقیات مثل سلام کردن به معلم،  فحاشی یا بلد نبودن کوچکترین آداب معاشرت که تا مستقیم تجربه نکنید متوجه عمق آن نخواهید شد.
۱۲. اعتیاد به سیگار و گل و مشروب.
۱۳. داشتن روابط جنسی از سنین بسیار پایین بدون هیچ نوع محافظت.
۱۴. فقدان هر نوع دانش و سواد در مورد علم، ادبیات یا هنر و اطلاعات عمومی.
۱۵. اعتیاد مطلق به تلفن همراه.
۱۶. نداشتن روحیه مباحثه و نپذیرفتن هر سخنی البته به شکل احساسی و بدون استدلال.

در آینده فاجعه اجتماعی در راه است!
*سازمان معلمان ایران*
Forwarded from Anarconomy
وقتی ربات انسان‌نما شروع کرد به راه رفتن، از طرز راه رفتنش یه استعاره فرهنگی ساختن از «مکانیک غیر ظریف ماشین»، و الان یه شاخه رقص داریم به نام روبوت دنس! وقتی تونست آفتاب بالانس بزنه گفتن حالا اگه تونست یه لیوان رو جابجا کنه و نندازه بشکنه خبرمون کنید! وقتی لیوان رو با آب داخلش جابجا کرد و آب توش نریخت، گفتن هروقت تونست حوله رو تا بزنه خبرمون کنید! حالا که حوله رو هم تا میزنه میگن این که انقدر کنده یه صبح تا ظهر طول می‌کشه لباس‌ها رو مرتب کنه! وقتی سرعتش بهتر شد میگن حالا قیمتش چند هست؟ قسطی هم میدن؟
بعضی از تحولات اجتماعی ریشه فکری نداره و به متریال مربوطه. مثل تورم و بی‌ارزش شدن پول که باعث شد مجبور بشن اجازه بدن دخترها هم بیرون کار کنند تا خرج‌شون دربیاد. یه تحول دیگه قرص ضدبارداری بود، که مسیر بشریت رو تغییر داد. چون برای اولین بار در تاریخ زن می‌تونست تصمیم بگیره که بچه نداشته باشه. از دل همین قرص، کاهش جمعیت کشورها دراومد، و آپارتمان‌های متراژ پایین دراومد، و صدها صنعت دیگه که برای زن بی‌فرزند کالا تولید می‌کنند دراومد (که اگه بچه‌ داشت یا زیاد داشت، بودجه‌ش نمی‌رسید که بخردشون)، سفر زن تنها یا زن و شوهر تنها به دور دنیا دراومد، که در همه تاریخ برای مردم عادی غیرممکن بوده. اینکه خود زن تصمیم بگیره با رحم خودش چکار کنه، و انقلابی که ازین طریق ایجاد کرد، بیشتر مدیون متریال صنعتی بوده تا قانون! قانون حمایت‌کننده از زنان همین الان هم شکننده‌ست، و حتی در آمریکا ممکنه یه شبه به باد بره. ولی راه‌حل صنعتی حامله نشدن کار رو تمام کرده.
انقلاب بعدی مربوط به همین ربات‌هاست، وقتی کارهای خونه، مخصوصا آشپزی و نظافت رو انجام بدن. در سراسر دنیا، مردان بسیار زیادی وجود دارند که اگه یه ماشین براشون آشپزی کنه هرگز ازداج نخواهند کرد. همین الان پدیده «صدها میلیون مرد مجرد» در شرق آسیا، تا حد زیادی به دلیل گسترش نجومی رستوران‌ها و غذاهای آماده بوده که هم کیفیت خوبی دارند و هم قیمت مناسبی دارند. همه مردها اینطور نیستند، ولی به تعداد کافی اینطورند که بتونه یه انقلاب ایجاد کنه. برخلاف پروپاگاندای راست و چپ، اغلب مردان غذای خوب رو به سکس خوب ترجیح میدن.‌ اگه در کنار این غذای خوب، مرتب شدن خونه هم اضافه بشه، آمار ازدواج ریزش فوق‌العاده‌ای خواهد داشت. همین محبوبیت عجیب جاروبرقی‌های رباتیک در بین مردان آسیایی علامت همین رونده.
جامعه‌شناس‌ها بشون برمیخوره که وقتی میپرسن جامعه رو چی تغییر داد، بگی: موتور براش‌لس!
Forwarded from Iranian Minds
پشماتون بریزه
توی ترکیه یه پسر به اتهام تجـاوز به پدرش دستگیر شد.

قضیه از این قراره پدره به خاطر درد شدید از ناحیه لگن به بیمارستان مراجعه میکنه؛ پزشک ها بعد از معاینه متوجه میشن شدیدا بهش تجـاوز شده. پدره هم وقتس میفهمه همه متوجه شدن از پسرش شکایت میکنه و پلیس دستگیرش میکنه. پسره تو اعترافاتش گفته به پدرش ماده مخدر میداده بعد بهش تجـاوز میکرده.


@IranianMinds
Forwarded from صمد طاهری
👈چرا طبقه متوسط ایران دیگر انقلابی نیست؟
🟥عبدالرضا داوری

یکی از خطاهای رایج در تحلیل وضعیت ایران این است که تصور می‌شود جامعه «سرکوب شده» و اگر فشار امنیتی برداشته شود، فوراً به خیابان بازمی‌گردد. این تحلیل، یک واقعیت مهم را نادیده می‌گیرد:
جامعه ایران، به‌ویژه طبقه متوسط، بیش از آنکه سرکوب شده باشد، مهار شده است؛ آن هم نه با باتوم، بلکه با تورم، دارایی، ثبت‌نام و انتظار.
جمهوری اسلامی طی دو دهه گذشته، به جای سرکوب سخت به سمت نوعی مهندسی اجتماعی نرم حرکت کرده است. در این الگو، مسئله حذف مخالف نیست؛ مسئله بی‌اثر کردن اوست و خطرناک‌ترین طبقه برای هر نظام سیاسی، نه فقرا هستند و نه ثروتمندان؛ بلکه طبقه متوسط است. طبقه‌ای که اگر فعال شود، می‌تواند نظم سیاسی را به چالش بکشد.
راه‌حل جمهوری اسلامی چه بود؟
درگیر کردن این طبقه به اقتصاد تورمی و رانت‌محور.
تورم در ایران فقط یک ناکارآمدی اقتصادی نیست بلکه به‌تدریج به یک ابزار حکمرانی تبدیل شده است. تورم، جامعه را دارایی‌محور می‌کند. فرد دیگر به اصلاح ساختار فکر نمی‌کند؛ به حفظ خانه، ماشین، مغازه، زمین و پس‌انداز نیم‌بندش فکر می‌کند. سیاست، از عرصه مطالبه عمومی، به تهدیدی برای دارایی شخصی تبدیل می‌شود.
در چنین وضعی، یک طبقه متوسط خاص شکل گرفته است:
نه طبقه متوسط مدرنِ مولد، بلکه طبقه متوسط دلال.
طبقه‌ای که رشدش نه از مسیر مهارت، تولید و بهره‌وری، بلکه از مسیر تورم، واسطه‌گری، انرژی ارزان و سوداگری گذشته است. راننده‌ اسنپی که با بنزین یارانه‌ای درآمد دارد، گلخانه‌داری که با گاز و برق ارزان کار می‌کند، مالک چند واحد مسکونی در اقتصاد تورمی، مغازه‌دارانی که بهره‌وری برایشان مسئله نیست.
این طبقه، از بی‌ثباتی سود می‌برد و از اصلاح واقعی می‌ترسد.
چرا؟ چون اصلاح یعنی حذف رانت، حذف انرژی ارزان، پایان دلالی، و بازگشت به نظم تولیدی. و این یعنی سقوط اجتماعی بسیاری از «برندگان وضع موجود».
و البته در کنار تورم، ابزار مهم‌تری هم به کار گرفته شد: ثبت‌نام.
ثبت‌نام خودرو، سکه، مسکن مهر، مسکن ملی، وام و پروژه‌های شبه‌دولتی، فقط سیاست اقتصادی نیست؛ سیاست انضباط اجتماعی است. شهروند دیگر صاحب حق نیست؛ متقاضی است. یک متقاضی سؤال نمی‌پرسد، اعتراض نمی‌کند، منتظر می‌ماند. جامعه‌ای که در صف است، به‌سختی به خیابان می‌آید.
قرعه‌کشی خودرو، اوج این منطق است. دسترسی به کالا نه نتیجه کار و قانون، بلکه نتیجه شانس می‌شود. خشم اجتماعی به «بدشانسی» تقلیل می‌یابد. هر برنده، یک سکوت بالقوه است؛ هر بازنده، امیدوار به دور بعد.
اما یک لایه پنهان‌تر و تعیین‌کننده‌تر هم وجود دارد که کمتر به آن توجه می‌شود:
ترس طبقه متوسط از فردای سقوط جمهوری اسلامی.
بخش قابل‌توجهی از طبقه متوسط ایران، امروز منابع مالی خود را در قالب آورده مسکن ملی، مسکن مهر، پیش‌پرداخت خودرو، ثبت‌نام سکه و سپرده‌های مشابه، عملاً به سازمان‌ها و شرکت‌های دولتی و شبه‌دولتی سپرده است. این منابع نه نقد هستند، نه در اختیار فرد؛ بلکه به آینده‌ای گره خورده‌اند که تنها در صورت تداوم نظم موجود، قابل تحقق است.
برای این طبقه، سقوط ناگهانی نظام سیاسی فقط یک تغییر قدرت نیست؛ تهدیدی است علیه دارایی‌هایی که سال‌ها برایشان صبر کرده، ثبت‌نام کرده و پول بلوکه کرده است. از همین رو، نگرانی از «بی‌سرنوشت شدن» این منابع در فردای فروپاشی، به یکی از عوامل بازدارنده جدی کنش سیاسی تبدیل شده است.
این متغیر را باید در تحلیل ناکامی پروژه‌های براندازانه نیز دید. از جمله، یکی از دلایل شکست طرح اسرائیل برای براندازی نظام جمهوری اسلامی در جریان جنگ دوازده‌روزه را می‌توان دقیقاً در همین نقطه جست‌وجو کرد:
طبقه متوسط ایران، برخلاف تصور طراحان بیرونی، نه آماده پیوستن به فروپاشی، بلکه نگران هزینه‌های اقتصادی و داراییِ فروپاشی بود. جامعه‌ای که آینده مالی‌اش را در صف مسکن، خودرو و سکه گرو گذاشته، به‌سادگی وارد قمار بی‌سرانجام خیابان نمی‌شود.
از سوی دیگر، این سازوکارها منابع طبقه متوسط را هم به حاکمیت گره می‌زنند. پولِ آورده مسکن، پیش‌پرداخت خودرو و سپرده‌های سکه، عملاً بلوکه می‌شوند. طبقه متوسط ممکن است ناراضی باشد، اما سرمایه‌اش در گرو تداوم نظم موجود است. و جامعه‌ای که دارایی‌اش گروگان است، رفتار انقلابی ندارد.
در لحظاتی که احتمال کنش سیاسی بالا می‌رود، دلار بالا می‌زند. این هم تصادفی نیست. دلار، ذهن طبقه متوسط دلال را از خیابان به بازار منتقل می‌کند. اعتراض به فرصت اقتصادی بدل می‌شود. خیابان خالی می‌ماند، نه با پلیس، بلکه با تابلوی صرافی.
نتیجه چیست؟
جامعه‌ای که نه انقلابی است، نه اصلاح‌طلب فعال؛ بلکه معلق، محتاط و مشغول است. جامعه‌ای که از وضع موجود ناراضی است، اما از تغییر سریع هم وحشت دارد.

@arashtirc
Forwarded from عآلیجناب
تو ایران دوست اجاره‌ای ندیده بودیم که اونم آنلاک شد!
شما می تونین یه نفرو به صورت ساعتی یا روزانه اجاره کنین و باهاش تولد، کافه، سینما، خرید و... برین.

خیلیا پارتی میگیرن و برای اینکه جلو اکسشون پز بدن، یه پسر خیلی خوشگل اجاره میکنن و همراه خودشون میبرن.

قیمت اجاره با توجه به ظاهر و... از ساعتی 300 هزار شروع و تا 1 میلیون ادامه داره.


@Aalijnab
Forwarded from BlackHive / کندوی سیاه (Romeo)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‼️ ماجرا و محتوای این پست بسیار دردناک و ناراحت کننده‌اس، اگه بیماری قلبی دارین به هیچ وجه نخونین

توی سنندج یه زن و شوهر از هم طلاق میگیرن، بعدش مَرده حضانت بچه هارو به عهده میگیره و میره یه زن دیگه میگیره.

دیشب همسایه‌ها بعد از شنیدن صدای جیغ وارد این خونه میشن، می بینن دو تا دختر 7 و 15 ساله داخل دستشویی حبس شدن.
با اومدن پلیس و اورژانس معلوم میشه توی این مدت پدر و نامادری‌شون تا سر حد مرگ شکنجه‌شون میدادن!

یکیشون فکش ۳ ماه بود شکسته بود، اون یکی دست، پا و دنده‌اش، شکسته بود. رحمِ دختر بچه رو سوزونده بودن!

به بچه کوچیکه انقد غذا ندادن مثل چوب بستنی لاغر شده بود. انقد موهاشون رو کشیدن که مو روی سرشون نمونده!

کل بدنشون جای سوختگی بود. دکترا گفتن هر لحظه ممکنه بمیرن انقد عذاب کشیدن. پدر حرومزاده‌شون بهشون تجاوز کرده و برای اینکه معلوم نشه آبجوش ریخته روی واژن دختره!
پدر و نامادری حرومزاده فرار کردن و الان کل شهر دنبالشونن.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM